مكافات ماهيانه

11 06 2012

گاهى وقتها عادت ماهانه ميشه مكافات ماهانه ؛ حالا ميدونم همه زنها ميگن برو بابا اين كه هميشه مكافاته !! خوب آره ولى من معمولاً مشكل زيادى باهاش ندارم ، نه كه حال كنم باهاش ها ! نه ، ولى زياد اذيت نميشم ، گاهى با دو تا بروفن و گاهى هم هيچى !! ولى يه وقتهايى واى !!!
اين وقتهاى واى كه گفتم ، تبديل ميشم به يه آدم مفلوج !! جورى ميچسبم به رختخواب كه انگار اصلاً يكى شده باشم باهاش !!!
روز پنجشنبه از اون وقتهاى » واى » بود . حتى حس گرسنگى هم يا نداشتم يا توانش از از بى حسى كمتر بود ، چون با اينكه يه ساندويچ نون و پنير و سبزى هوس انگيز روى ميز با نيم متر فاصله از تخت به عشوه گرى بهم چشمك ميزد ، حتى وسوسه هم نشدم !!! ساعت سه و نيم همشهرى اومد بالا ، تقريباً سينه خيز در را روش باز كردم ، تازه نميدونم بيچاره چقدر پشت در ايستاده بود !!! هر چى خواست برام چاى درست كنه نخواستم، پرسيد چىزى ميخوام تا برام بگيره ؟ هيچى نخواستم ، فقط ميخواستم بره ، نميتونستم چشمهايم را باز نگه دارم، خودش فهميد و گفت اگه چيزى احتياج داشتم زنگ بزنه و كلى هم به پايينيها بد و بيراه گفت كه چرا تا حالا نيومدن سرى بهم بزنن ، در حالى كه من كلى ازشون ممنون بودم ، همين مونده بود كه مجبور باشم تو اين حال مجبور باشم بزنم كانال هلندى مخم را !!! وقتى رفت دوباره رفتم تو بيهوشى تا دوباره با صدارى تق تق در بيدار شدم ، به ساعت نگاه كردم ، شش بود ؛ بازم همشهرى اومده بود اينبار رفته بود برام يه ليوان آبميوه تازه خريده بود ، واى دلم ميخواست بپرم بغلش و دو سه تا ماچ آبدار از لپهاش بگيرم ، ولى هم جون پريدن و ماچيدن اونم با اين غلظت را نداشتم هم ميدونستم به طور نفرت انگيزى سراپا بوى ناكم ، اين بود كه با لبخند ى كمرنگ و گفتن واى مرسى تو چقدر ماهى مراتب سپاسگزارى خودمو رسوندم !!! ديگه محبور بودم بنشينم و آب ميوه را بخورم ، بعد از خوردن دو سه تا قورت خواستم دوباره بخوابم كه همشهرى مانع شد و گفت كار داشته و بخاطر من برگشته كه شام با من بخوره و بايد هر طور شده بيام پايين ، نتونستم از زيرش شونه خالى كنم ؛
خوردن آب ميوه يادم انداخت كه از شب قبل چيزى نخوردم ، ولى از شانس مزخرف شام يه پوره نيمه بد مزه بود با سوسيس !!! سوسيس كه نميخوردم ميموند پوره كه با بى ميلى خوردمش ؛
بعد از شام هم نتونستم طاقت بيارم و رفتم بالا تا صبح خوابيدم.


کارها

اطلاعات

4 responses

11 06 2012
mandalacircle

الان چشمم افتاد به بایگانی ت. باورم نمیشه 4 ماهه می خونمت. انگار خیلی وقته.
یه بارم به نظرم زیادی تو پست های تو غرق شده بودم شب خواب دیدم تو یه کشوری ام که نه زبونشو بلدم نه جاییو می شناسم بعد خسته و گشنه و اینا دربدر دنبال سفارت می گشتم تا اینکه جلوی یه سفارتی از خستگی پخش و پلا شدم! حالا نمی دونم چرا:D

11 06 2012
آواره در آمستردام

😄😄😄

18 06 2012
behcafe

خسته نباشی
یکم هم بخواب!

18 06 2012
آواره در آمستردام

می خوابم بخدا ولی بازم خسته ام خوب !!!

نظر شما در مورد این نوشته چیست؟

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی یکی از نمادها کلیک کنید:

نماد WordPress.com

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. خروج /  تغییر حساب )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. خروج /  تغییر حساب )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. خروج /  تغییر حساب )

درحال اتصال به %s




%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: