والد سرزنشگر

9 07 2012

اين خارجيها همه چيشون خارجيه !!! نه به اينكه وقتى كفش پاشونه در نميارن و نه اينكه وقتى هم در ميارن ديگه نميپوشن!! اصلاً هم محل خارجى بودنشون مهم نيست ها ، يعنى به جز خودمون ، باقى همه روزها مثل ما با كفشن و شبها كه ميان بالا ، اگه بخوان يه سر دوباره بيان پايين يا وقتى ميرن حمام و يا دستشويى پا برهنه يا با جورابند !! حالا من نصف شبها وقتى در حال انفجار به اجبار دل از تخت ميكنم و ميخوام برم دستشويى كور مال كورمال ميگردم دمپايى هامو پيدا ميكنم و مواظبم يه وقتى پامو رو زمين نذارم ، از من بدتر همشهريه كه يه وقتهايى كه مياد در اتاق ، تو اون وقتهايى كه تو كماى چند ساعته ميرفتم و گريان و گيج دراتاق را باز ميكردم و اصلاً هم حواسم نبود پابرهنه ام ، اون تو اون حال قبل از هر چيز انگار فقط پاهاى منو ميديد چون سريع ميگه : برو كفش بپوش !!! بعد يادش ميوفتاد بپرسه چته ؟!!!
من اما همچين يه كمى ته تهاى دلم بدم هم نميومد كه مثل اينا راحت باشم و واسه خودم شرتى پرتى بگردم !!! و اينقدر نگران كثيف و تميز نباشم ؛ چند بار هم كه از بيرون اومدم و هنوز جوراب پام بود به خودم گفتم خوبه برم يه سر همينطور دستشويى كه مامان دادش درميومدكه :» نه تورو خدا مادر پابرهنه نرو ، هزار تا بيمارى ميگيرى » منم شاكى كه » متمان تورو خدا ولم كن پابرهنه نميرم و لباسامو تند و تمد ميشورم و جمع ميكنم و … مرض گرفتم ، اينا هيچكدوم از اين كارها رو هم نميكنن سر و سالم هستن » ولى چه كنم از دست اين مامانم كه وقتى اينجورى ميگه با اينكه دو هزار تا غر ميزنم و چهار هزارتا دليل ميارم واى ديگه حتى اگر اون كار را هم بكنم بهم نميچسبه !!!
امروز بارون گندى بود ، مجبور بودى كتى چيزى بپوشى كه خيس نشى عوضش خيس عرق ميشدى ، اين بود كه وقتى از پايين اومدم بالا علاوه بر كاپشن و شلوارم كه بارون خورده بود بلوزم هم خيس بود و من هم همه را در اوردم و لباس خواب پوشيدم كه يه كم استراحت كنم و بعدش برم حمام ، بدون فكر و اعلام جورابهام را در نياوردم و قبل از اينكه مامانم متوجه چيزى بشه پريدم تو دستشويى !!! يعنى حتى در اتاق را هم باز گذاشتم !!!
و اين شد كه پابرهنه رفتن را تجربه كردم !!! حالى داد كه نپرس!! البته تا وقتى مادره نفهميد ، وقتى داشتم اين متنو مينوشتم اونم فهميد چى شده و درشت از اون موقع قسمت پنجه كف پاهام ميسوزه و پاشنه هام هم حس ميكنم خشكى زده!! هميشه همينطوره هر وقت هر وقت يه كار مخالف ميل مادرم انجام ميدم كه هميشه هم كارهاى پر از لذت هستن وسط عيش يا آخرش يا بعدش با سرزنشهاش حالمو ميگيره !!!!
اينه كه تموم زندگيم يه جورايى به حالگيرى گذشته !!!


کارها

اطلاعات

5 responses

10 07 2012
behcafe

خواستم این باز از پست های جدید شروع کنم برم به قدیم ندیما که انگار نمیشه
تو هم که بی کار ننشستی و انگاری رفتی پیش مامانت
یه کارایی می کنی که آدم مجبور می شه بگه:
« باز من دو روز نبودم تو بدون مشورت با من … ها؟!»
تقصیره خودته دیگه
همین کارا رو میکنی که آدم شاکی میشه دیگه
از اون کارای دیگه هم که نگو… نگو… که داغ دلم تازه میشه
باز من نبودم تو شونصد تا پست قطار کردی پشت سر هم؟!
می خوای منم ترکت کنم؟
می خوای سر بزارم به بیابون؟
می خوای؟
اصلاً یه چیزی…
می خوای یکم هم واسه بلاگ من بنویسی؟!
پولشم نقدی حساب می کنم 🙂

10 07 2012
آواره در آمستردام

نه عزیز من هیچ جا نرفتم منظورم اون مامانیه که همیشه تو کله هامونه
عصبانی نشو

10 07 2012
behcafe

خوب
خیالم راحت شد!

10 07 2012
behcafe

آخ، یادم رفت…
می خوای اصلاً هیچکدوم از پست هاتو نخونم؟!!!

10 07 2012
آواره در آمستردام

اینجوری منم دیگه نمینویسما

نظر شما در مورد این نوشته چیست؟

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی یکی از نمادها کلیک کنید:

نماد WordPress.com

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. خروج /  تغییر حساب )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. خروج /  تغییر حساب )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. خروج /  تغییر حساب )

درحال اتصال به %s




%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: