پل همسايه ى بغلى و دراور

2 10 2012

20121002-031409 PM.jpg
تو marktplaats يه دراور ديدم و خوشم اومد ، ايميل زدم كه اين كمد شما را ميخواهم و اينا ؛ جوابى نگرفتم و ديگه فراموش كرده بودم كه يك ايميل رسيد كه ببخشيد من يونان بودم و هنوز آيا دراور را ميخواهى ؟! چون چپ و راست ايميل به اين و اون ميدم كه فلان چيز را ميخوام ، يادم نبود اين كدام دراور بود ، خوشبختانه لينكش ضميمه ى نامه بود و تونستم هم دراور را و هم اصل آگهى را ببينم ، اونجا نوشته بود كه ميتونه خودش بياره !! منهم در پاسخ به ايميلش نوشتم كه بعععله ميخوام فقط ماشين ندارم هنوزم ميتونيد بياريدش ؟ پاسخ رسيد :» بلى » !!
خلاصه يك هفت ايى هي اون براى من نامه فرستاد هي من براى اون كه اسمش ويلما بود نامه دادم ؛ آخر سر هم قرار شد شنبه بين يك تا دو بعد از ظهر دراور بياد جلوى در خانه !!
از طرفى از همان روزهاى اول سفارش يك دوچرخه ى خوب و ارزان را به ميخاييل دوست لئون داده بودم كه اون هم هر هفته وعده ى هفته ى ديگه را ميداد تا اينكه اتفاقاً اونهم خبر داد كه دوچرخه ايى اساسى يافته كه شنبه مياره و روز شنبه طى يك مكالمه تلفنى قرار شد كه ساعت دو بياد ، فكر كردم اگه بازه ى زمانى ويلما بسته شه و اونم دو برسه كه مسئله حله و اگر هم نه كه حالا حداكثر يك ساعت صبر ميكنم ميخاييل مياد و با هم مياريمش بالا !!!
ويلما ساعت يك و نيم دراور را آورد جلوى خونه و تحويل داد و رفت ، حالا من مونده بودم و يك دراور و خيابون و نيم ساعت معطلى ، كلاً انتظار خيلي سخته مخصوصاً اگه تو خيابون و سر پا باشه و يه نسيم خنك مايل به سرد هم بوزد !! عكس العمل افراد زمان انتظار متفاوته ، بعضيها هى راه ميرن ، بعضيها غر ميزنن ، بعضيها راه ميرن و غر ميزنن ، بعضى هم بى صدا مينشينن و فقط هر چند دقيقه يكبار به ساعتشون نگاه ميندازن و نچ نچ ميكنن و يا يه پووووف عميق ميگن !! براى من هفتاد درصد مواقع نقش نشادر را بازي ميكنه !!! ميرم سراغ كارهايى كه قبلاً بهشون فكر كردم ولى نتونستم انجامشون بدم !!
ابن بود كه فكر كردم خوبه پله ها را كه پر از خاك و آشغال شده را جارويى بزنم ، اينطور وقت هم ميگذشت ؛ ميخاييل هميشه سر وقت بود يعنى تو اين چند هفته اگر چه دوچرخه پيدا نكرده بود ولى سر ساعتهايى كه ميگفت زنگ ميزد يا ميامد ولى اين شنبه انگار خوش قولى يادش رفته بود چون ساعت دو هم شد و نيامد ، فكر كردم حالا شايد بخواد دو ساعت ديگه بياد ، هوا هم كه رنگ و بوى باران به خودش گرفته بود ، فكر كردم مى ايستم هر جا مرد گردن كلفت و قابل اعتمادى ديدم كه قيافه اش هم گَنده دماغ نباشه صداش ميزنم و ميگم كمكم كنه !!!
آدم زياد رد شد بيشترشون هم مرد بودن خيلى هاشون هم گردن كلفت و با قيافه ى غير گند دماغ بودن ولى من نتونستم بهشون بگم كمكم كنن ، كلاً درخواست كردن برام سخته ترجيح ميدم اونى كه ميخواد كمك كنه خودش درخواست بده و من هم ضمن تشكر قبول كنم !! انگار هم كه روزهاى شنبه مرد گردن كلفت خوش اخلاقى كه درخواست كمك هم بدهد از جلوى خانه ي من رد نميشه چون هيچ كسى نيامد جلو كه از من بپرسه كمك ميخوام يا نه !!!!
من هم همينطور جلوى در و كنار دراور ايستاده بودم و به مردمى كه رد ميشدن در انتظار يك پيشنهاد ياري نگاه ميكردم !!
تا اينكه درب خونه بغلى باز شد مردى ازش اومد بيرون ، يه مرد نسبتاً درشت با چهره ايى مهربان و البته يك » عينك » !! نفهميدم كدوميك اول سلام كرديم باز هم نميدونم نگاهش پرسشگر بود يا من اينطور ديدم ، كه توضيح دادم منتظرم دوستم بياد كمك كنه دراور را ببريم بالا، و با ناراحتى اضافه كردم كه نيامده و نميدونم كى مياد !!! پرسيد تازه اومدم گفتم كه آره و بعد يه نگاه به دراور كرد و پرسيد طبقه ى چندمم ؟! وقتى گفتم اول ، گفت كه كمك ميكنه ببرمش بالا!!!! بايد يادم باشه بار ديگه اگه خواستم با يكى ديگه كمدى ، ميزى يا خلاصه بارى را بيارم بالا اون طرفو بفرستم سمت پله ها !! همه ى وزن كمد افتاده بود رو من ، قسمت سختش تو پيچ پله ها بود كه منو نزديك به زايمان رسوند و خوشبختانه بخش راحت طلبى باسن باعث شد از پسش بر بيام ، اونم اينطور شد كه كونم يهو نشست رو پله و باقى راه را پله پله رفت بالا!! وقتى رسيديم همسايه مهربان خودش را پل معرفى كرد و منهم باهاش دست دادم و خودمو معرفى كردم ، ولى يجورايى به نظرم رسيد كه چهره ى پل از پايين پله ها تا اين بالا تغيير كرده و از اونجايى كه كلاً آدم دقيقى نيستم زياد به اين احساسات خودم بها نميدم !! به هر حال از پل دعوت كردم كه يه چاى يا قهوه بخوره و اون موقع فكر كردم گفت :» نه من برم عينكم افتاد » وه حالا متوجه دليل تغييرش شدم همينطور فكر كردم پس ال اين بيشتر به اينگونه احساساتم اهميت بدم !!! اون لحظه كلى خجالت كشيدم و فهميدم پل بيچاره هم داشته ميزاييده گويى !!
كلى تشكر و عذرخواهى كردم و در را بستم ؛ چند دقيقه بعد به نظرم رسيد پل گفته كه اول بايد بره عينكش اا بياره !!! يعنى دوم ميخواسته بياد بالا و چاى و قهوه بخوره ؟!!!!
الان سه روزى گذشته و من هنوز تو فكرم ….


کارها

اطلاعات

3 responses

2 10 2012
ضد جنگ

حالا ایندفه دیدش دعوتش کن :))

2 10 2012
mandalacircle

یه چایی ام آخرش ندادی بهش 😀

3 10 2012
آواره در آمستردام

نه ديگه !!!! دى:)

نظر شما در مورد این نوشته چیست؟

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی یکی از نمادها کلیک کنید:

نماد WordPress.com

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. خروج /  تغییر حساب )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. خروج /  تغییر حساب )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. خروج /  تغییر حساب )

درحال اتصال به %s




%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: