من و درد بى پايان

22 11 2012

20121122-023528 AM.jpg

به محض اينكه از آخرين ديدار بابا يك هفته ميگذره طوفان وجدان همراه با اشك ريزان گريبانم را ميگيره و تو يك كلام حالم خراب ميشه و دلم نازك ، اونقدر كه صحنه ى آشتى تام و جرى اشكهامو جارى ميكنه !!! حالا اين وسط اگه يكى پيدا شه و احوال بابا را ازم بپرسه كه رسماً اون روز را برام كرده عاشوراى بى قيمه !!! اينه كه همه ى تلاشم را ميكنم كه هفته را رد نكنم و هر بار هم كه يادم ميوفته كه همه ى اين تلاش براى خاطر كمتر درد كشيدن خودمه ، ميفهمم كه چقدر عوضيم و باز درد ميكشم !!!! با همه ى اينها باز اينبار فاصله ميان دو ديدار ده روز شد !! و من ديگه داشتم ميمردم از طوفان و اشك !!! اونقدر كه با اينكه شب تا صبح بيدار بودم و صبح تا نيم ساعت بعد از حركت قرارداديم با تلفن مشغول بودم و اين يعنى دير شده و بذار فردا برو ، نتونستم وبا يك كاسه شله زردى كه به بهانه ى بابا و براى فريب خودم براش پخته بودم ظهر تازه سوار قطار شدم ؛ يك ساعت و ربع بعداونجا بودم ؛ مثل هميشه يك گوشه تو نشيمن نشسته بود ، صداش كه زدم برگشت و با خوشحالى جواب داد ، گفتم :»منتظرم نبوديد» گفت كه نه و تعجب كرده ، با هم رفتيم تو اتاقش ، ميخواستم باطرى راديوش رو براش عوض كنم ، چند هفته بود ميخواستم اينكارو بكنم ولى هر بار يادم ميرفت قبل از رفتن باترى بخرم ؛ تو اتاقش شله زرد را كه هزارلا پيچيده بودم، باز كردم و يك قاشق گذاشتم دهنش ، گفت كه خيلى خوشمزه ست ؛ راست ميگفت خودم هم ميدونستم ، دستور پختش را از خاله » پ» گرفته بودم كه خوشمزه ترين غذاهاى عمرمو خونه ش خوردم .
ولى بيشتر نخورد ، گفت كه بعداً ميخوره ؛ فكر نكنم حتى يادش بمونه !!
دو هفته ست كه بابا خيلى مهربون شده ، بداخلاقى نميكنه باهام و همينطور كه كنارم ايستاده بى مقدمه بغلم ميكنه و ميبوستم ، انگار كه ميخواد ازم انتقام بگيره!!
باترى راديو رو عوض كردم و ذدوباره راه افتاد ، خوشش اوند ولى تو ده دقيقه پنج بار پرسيد : «اين راديو را تو روشن كردى ؟»
حس آدمى را دارم كه وقتى خواب بوده يكيو كشته !!
اونوقت آرزو ميكنه كه ايكاش اقلاً خودش هم هيچوقت بيدار نميشد!!!


کارها

اطلاعات

8 responses

22 11 2012
مینو

دوست بسیارعزیزم باید بپذیری که اگر تو نبودی هم این زندگی برای پدرت پیش می آمد ولی خدا زندگی تو را به گونه ای تغییر داده که در این شرایط سخت برایش مثل یک فرشته وجود داشته باشی. پس به گذشته ها فکر نکن. می دونم که خودت هم احساس تنهایی می کنی ولی مطمئن باش با بودنت حداقل بابا احساس تنهایی نمی کنند، خوشحال باش که توانسته ای حتی برای لحظه ای کوتاه بابا را شاد کنی. ( اینها نتیجه گیری های من بود از تجربه زندگی با مادر مریضم)

7 12 2012
آواره در آمستردام

مينو ى عزيزم از دلداريت ممنونم ، ولى عزيزم تو و كارايي كه واسه مانانت كردى و ميكنى كجا و من كجا ؟!!! خودت ميدونى تو حتى حاضر نشدى پرستار از مامانت تو خونه ى خودت مراقبت كنه ….

22 11 2012
سوماپا

نمیشه بیاریش پیش خودت؟ 😐

22 11 2012
آواره در آمستردام

نه عزيزم آلزايمر داره به تنهايى نميشه ازش مراقبت كرد

22 11 2012
سوماپا

اوهوم…

23 11 2012
ضد جنگ

امید وارم موقعیتش پیش بیاد که پیش هم زندگی کنید

23 11 2012
آواره در آمستردام

اين نشدنيه عزيزم مگه اينكه من هم آلزايمر بگيرم و برم پيش اون ، فقط اگه بتون منتقلش كنم آمستردام امكان بيشتر ديدنش را دارم

23 11 2012
ضد جنگ

خدا نکنه آلزایمر بگیری

نظر شما در مورد این نوشته چیست؟

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی یکی از نمادها کلیک کنید:

نماد WordPress.com

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. خروج /  تغییر حساب )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. خروج /  تغییر حساب )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. خروج /  تغییر حساب )

درحال اتصال به %s




%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: