من اعتماد ميكنم

1 04 2013

20130401-082124 PM.jpg

از صبح ميدونستم كه امروز ميرسه آمستردام، خوب در اصل از يكماه پيش اينو ميدونستم، ولى چند ساليست يجورايى بى حس شدم نسبت به برنامه ريزى، يا هر بايد و بجنب و زودباش، مگر تا ساعات و دقايقى پيش از واقعه!! انگار كه هيچى تا اتفاق نيوفته برام جدى نيست و باورش نميكنم!! سخته توضيحش، فقط همينقدر كه اگر بدونم قراره سه روز ديگه ظهر مهمون داشته باشم تقريباً تا ساعت يازده نميتونم هيچكارى كنم!!! هى …. نگيد بسكه گشادى!! گشادى كمى توجيهش ميكنه ولى علت اصليش بى حسيه به خدا؛
به هر حال وقتى ايميلش را ديدم كه گفته بود ما حدود ساعت پنج ميرسيم آمستردام هنوز نميدونستم برنامه شون چيه ، ميان اينجا؟ يا خسته هستن و ميخوان برن بخوابن؟ بدشانسى وقتى هم كه پرسيدم اون اينترنتش قطع بود و شونصد ساعتى طول كشيد تا وصل شه و من هم تلفنش را پيدا نميكردم و القصه همه ى اين شونصد ساعت يه خورش كرفس درست كردم كه اونم وقتى پخت ديدم شده اندازه ى يه كف دست!!! از قبل هم واسه اينكه تنها نباشم از «پ» دوستم خواسته بودم بياد.
بالاخره باهاش تماس گرفتم و قرار شد شام بيان اينجا، بدو بدو مشغول درست كردن شام و سفارش خريد نوشابه و ماست به «پ» بودم كه پاريس تكست داد كه چه حال و چه احوال ؟! گفتم كه مهمون دارم و چون تا حالا نديدمشون يكم مضطربم كه اونهم با مواظب باش و از اين جور اخطارهاى پاريس، يكم اضطرابم شد چندكم !!! وقتى » پ » از خريد برگشت و بهش گفتم پاريس چى گفته لبخند عاقل اندر سفيهي زد و پرسيد كه چطور ميشناسمش؟ قبلاً هم بهش گفته بودم كه وبلاگش را ميخونم، پرسيد عكسى ازش دارم؟ «نه»!! اسم فاميل؟ «نه»!! اسم هتلى كه هستن؟ «نميدونم»!!! خنديد و از همون نگاهها بهم انداخت كه دلم ميخواست بزنم لهش كنم!!! همينطور كه از حرص ميخنديدم گفتم من به آدمها اعتماد ميكنم، گفت من هم اعتماد ميكنم ولى تو هيچي ازش نميدونى جز اينكه وبلاگ مينويسه، گفتم نخير من وبلاگش را ميخونم و اينجورى آدم خيلى ميتونه بشناسه ، باز هم خنديد، گفتم تازه اونا كه بيشتر دارن ريسك ميكنن !! دارن ميان تو يه خونه كه نميدونن توش چه خبره!!
بعد يهو از تصور صحنه افتادم به خنده ، تقريباً ولو شده بودم كف زمين !! تصور كردم همه دور ميز نشستيم و با بي اعتمادي به هم نگاه ميكنيم و هر گروه منتظر يه حركت نابجا از جانب گروه ديگر است تا با اسپرى فلفل حسابشو برسه !!!
بالاخره زنگ زده شد، دونفر با چهره هاى مهربون و دلنشين وارد شدند، گلدن با لبهاى قلوه ايى و دندونهاى خرگوشى و چشمهاى سياه كه مثل تيله ميدرخشيدند و مامانش هم با لبخندى دلنشين و آشنا ، انگار كه سالها ميشناختمش …


کارها

اطلاعات

11 responses

1 04 2013
آلبالو مدرن

ای جان چه با حال

1 04 2013
صاب مرده

چشمت روشن!

1 04 2013
آواره در آمستردام

مرسى البته الان رفتن و جاشون خيلى خاليه

2 04 2013
pd

چقدر پس خوش گذشته بهتون. خیلی خوبه که این جور اعتماد کردی.

2 04 2013
آواره در آمستردام

آره واقعاً عالى دود ، جات خالى

4 04 2013
goldeneverstand

الان این دست بچه ای که تو تصویره منم یا تویی یا مامانمه؟

4 04 2013
آواره در آمستردام

تويى كه بزور مامانتو ميكشونى او خيابونا:)))))

4 04 2013
goldeneverstand

اسبری فلفل ما جا موند خونه شما.. بی زحمت با بست بفرستش لازممون میشه!!!

4 04 2013
آواره در آمستردام

نه جان تو نميشه ، برو يكى ديگه بخر !! آخه نميدونى وقتى تو غذا اسپرى ميكنيش فلفل قشنگ پخش ميشه خوشمزه تر ميشه !!

16 04 2013
behcafe

چی باحال!
آدم وقتی یه ننه باحال مثل تو داشته باشه دیگه چی میخواد؟

16 04 2013

نظر شما در مورد این نوشته چیست؟

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی یکی از نمادها کلیک کنید:

نماد WordPress.com

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. خروج /  تغییر حساب )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. خروج /  تغییر حساب )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. خروج /  تغییر حساب )

درحال اتصال به %s




%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: