نگوز ديگه!!

22 08 2013

20130822-074912 PM.jpg
غروب يكى از روزهاى اول ورود دردونه، هوا خوب بود، جلوى در خانه تو خيابون نشسته بوديم، كوچه خلوت بود و تاريك، هوا هم كه ملكوتى و در دل من غوغايى …
غوغايى از جريانات گازهاى درون شكم !! ديدم شرايط خوبه فكر كردم اجازه ى خروج بدم، اين بود كه خودمو اندكى يه ورى كردم و با شل كردن عضلات شكم و باسن اجازه صادر شد؛ فقط چشمتون روز بد نبينه؛
من هيچوقت مبحث فشار و سيالات را خوب نفهميدم به همين خاطر هم برآوردم از ميزان و فشار گازهاى مذكور و شدت خروج و از اون مهمتر صداى انفجار اصلاً درست نبود!! صداى خروج اونقدر زياد بود كه خودم هم شوكه شدم و بدتر اينكه درست همون موقع يه زن و مرد جوون نميدونم چطورى يهو در بيست مترى خونه سبز شدن !! چون من خودم اول موقعيت را برآورد كردم كه مطمئن باشم در شعاع سيصد مترى كسى نباشه ولى مشكل مت اينه كه درك درستى از فاصله ها ندارم!! به هر حال موقعيت وحشتناكى بود و من دلم ميخواست زمين دهان باز كنه و من را در خودش ببلعد، البته بيشتر اين آرزو بخاطر حضور دردونه بود، اگر نه براي اون دو غريبه بيشترين آرزوم اين ميتونست باشه كه خدا به دلشون بندازه ديگه از اينجا رد نشن و يا اگر هم شدن يكارى كنه با من روبرو نشن و من براي كمك به كمكِ خدا ميتونستم سريع بپرم تو خونه تا شناخته نشوم يا حداقل كمتر شناخته شوم!! ولي خوب آدم جلوى بچه ش آبروش بره خيلى بده!! بهر حال تو اون لحظه يعني همزمان با انفجار و خجلت و شرمندگىِ من ناگهان فكركردم معجزه ايى رخ داده، درست همزمان دردونه من را صدا زد:
مامان؟
به خودم گفتم كه نجات پيدا كردم، همزمانى » گ و ز » و صدا كردن دخترك احتمالاً صداى مذكور را تحت الشعاع قرار داده و حتماً چون حواس دخترك پى سوال از من بوده متوجه موضوع نشده؛ و بعله ديگه من نجات يافتم !!
با آرامش جواب دادم » جااانم»
گفت :» نگوز ديگه»!!!


کارها

اطلاعات

44 responses

22 08 2013
خانــــومِ سین

من ترجیه می دم هیچی نگم
فقط اینکه باید مامان جالبی باشی :دی

22 08 2013
ahkeintor

:))) آفففففرین ! 😀
ولی جدی 20 متر ؟ 😐 ! دیگه اینطوریشُ نشنیده بودم … البته هرکسی هم اعتراف نمیکنه ! 😀
تو باشی که محاسبات ذهنیت رو بالا ببری !

23 08 2013
آواره در آمستردام

ديگه ديره بايد كنترلمو بالا ببرم:)

22 08 2013
Allen G

آخ کلی‌ وقت بود که این‌قدر نخندیده بودم، همهٔ داستان و شرح ماجرا یک طرف، واکنش دردونه یک طرف.

23 08 2013
آواره در آمستردام

من خودم هم قبل از اينكه خودمو جمع و جور كنم گمونم دو دقيقه ايى خنديدم !!!

23 08 2013
koooootah

:))

23 08 2013
مـ.

فک کنم که لازم باشه که به «دردونه» بگی که حتما گلستان سعدی رو بخونه، من اگه یه زمانی صاحب فرزند شدم (ترسیدم بگم پدر شدم) حتما مبنای تربیتش رو «سعدی ِ جان» قرار میدم تا هم عشق و عشقبازی رو به معنای واقعی کلمه بیاموزه و هم راه و رسم «آدم» بودن رو. همین یکه تاریخ جائی میگه:
«یکی را از برزگان بادی مخالف در شکم پیچیدن گرفت و طاقت ضبط آن نداشت و بی اختیار از او صادر شد گفت ای دوستان مرا در آنچه کردم اختیاری نبود و بزهی بر من ننوشتند و راحتی به وجود من رسید شما هم به کرم معذور دارید.
شکم زندان بادست ای خردمند / ندارد هیچ عاقل باد در بند
چو باد اندر شکم پیچد فرو هل / که باد اندر شکم بارست بر دل
حریف ترشروی ناسازگار / چو خواهد شدن دست پیشش مدار»

سعدی – گلستان – باب دوم در اخلاق درویشان – حکایت شمارهٔ ۳۰

23 08 2013
آواره در آمستردام

راستش من خودم هم هيچوقت نتونستم با سهدى ارتباط برقرار كنم ولى به دردونه حتماً ميگم سهى كنه 🙂

23 08 2013
مـ.

به سیاق عنوان بلاگ شما: «آواره در سعدی» شدم من 🙂 شاید «دردونه» هم بشه 🙂

23 08 2013
23 08 2013
goldeneverstand

با سلام و درود.
لطفا عکس سگتان را بگذارید.
با تشکر.

23 08 2013
آواره در آمستردام

كدوم سگمان را ميگويي؟
بدرودى ديگر

23 08 2013
goldeneverstand

مگه شما چند تا سگ دارید؟
بدرود

23 08 2013
آواره در آمستردام

با درود و سپاس
ما گورمون كجا بود كه كفنمون باشه!! سگ ندارم كه فقط دو شب سگ همسايه رو دزديدم!!

23 08 2013
goldeneverstand

خب عکسش رو می ذاشتی حداثل پرش رو می دادی!

23 08 2013
آواره در آمستردام

عكس و فيلم ازش دارم واست ميفرستم

23 08 2013
goldeneverstand

درود!

24 08 2013
آواره در آمستردام

اينجا بايد بگي بدرود

26 08 2013
goldeneverstand

می خواستم ببینم حواست هست یا نه.

26 08 2013
آواره در آمستردام

شامورتى بازيم كه بلدى!!

23 08 2013
goldeneverstand

با سلام و درود.
آدم بچه بزرگ می کنه برا همین روزا دیگه! باید بگه مادر! من وا می ایستم مواظبم که کسی نیاد تو راحت بگوز!
واقعا ما به کجا می ریم؟

23 08 2013
آواره در آمستردام

با درودى دوباره
ما كه جايى نميرويم فعلاً همينجاييم.
دخترك هم قرار نيست كه بپايى .. بيب .. مارا كند كافيست آبرودارى كرده و بروى مبارك نياورد خوب

24 08 2013
مـ.

یعنی اگه قرار بود با هم چت کنین اول هر خط درود میگفتین و درود میشنیدین؟ حتی اگه بحث غامضتون درباره «گ و ز» مبارک صادره می بود؟ یا کلا در حال تیکه پرونی (به معنی شوخی و خنده و نه کنایه زدن) بهمید و من نگرفتم قضیه رو 🙂

24 08 2013
آواره در آمستردام

درسته همون قسمت دومه ، گرفتى؟! سپاس و درود 🙂

23 08 2013
goldeneverstand

ما به کجا می ریم؟ آمستردام؟ خارج؟ ایران؟
چرا… واقعا چرا؟!
چرا شما تو خونه ی خودت نمی گوزی؟

23 08 2013
آواره در آمستردام

دختر جان گوز در فضاى بسته ميتواند موجبات كسالت همراه آورد!! گمونم هر جاى دنبا كه باشى در هواى آزاد و تاريك و دلنشين گوزيدن لذتى ديگر دارد

26 08 2013
goldeneverstand

گوز در فضای بسته حتی در مواردی منجر به خفگی شده است.

26 08 2013
آواره در آمستردام

واسه همينم من ميرم توخيابون 🙂

26 08 2013
goldeneverstand

گوز در خیابان در مواردی منجر به خفگی اطرافیان گوزنده شده است.

26 08 2013
آواره در آمستردام

نترس جانم چنانچه اطرافيان خودشون رو مطابق محاسبات فاصله ايئ من در بيارن و يهو ظاهر نشن رونقدر ازم دور ميمونن كه از آسيبى بهشون نرسه:)

26 08 2013
آواره در آمستردام

و بك سوال : اون روزى كه از صبح تا شب گوزيدى كه البته در دوره ى سردى هوا هم بود يادته؟! خوب كجا گوزيدى؟!
منتظر پاسخ هر چه سريعتر شما هستيم
با سپاس فراوان

26 08 2013
goldeneverstand

تو خونه. پریشب هم متاسفانه تا صبح به همین کار مشغول بودم.

26 08 2013
آواره در آمستردام

نكن اينكارو با خودت مسموميت مرمن ميگيريا

24 08 2013
sarbaz

24 08 2013
دمادم

یعنی قشنگ میتونم تصور کنم آدم چه حالی پیدا میکنه بعد از اون آرامشی که جملۀ جانم را به دنبال داشته 🙂 حالا آقای سعدی هم بگه که ندارد هیچ عاقل باد در بند اما کیه که گوش کنه؟ و بدونه که در واقع عمل به نصیحت سعدی بوده 🙂

25 08 2013
آواره در آمستردام

همينو بگو 🙂

24 08 2013
پیمان

این داستان چقدر دوستان را سر شوق آورده.

25 08 2013
25 08 2013
keyumars123

فکر نمیکردم این موضوع ، چیز عجیبی در خارج از ایران باشه،چون از دوستانم شنیده بودم که گوزیدن در غیر از ایران امری طبیعیه و شخص به راحتی میتونه خودشو راحت کنه بدون اینکه جلب توجه بشه …
آیا واقعا این طرز فکر من اشتباه بوده یا گوزیدن تو ایون جامعه امری عادیه؟
و اینکه ما عادت کردیم فقط بخندیم … ما ایرانی ها رو میگم…یادمه مادربزرگم تعریف میکرد«دختری در زمان کودکی در یک جمع میگوزه،و بعد، از شدت خجالت دق میکنه و میمیره» فارغ از راست یا دروغ بودن این داستان ، ما جامعه ی مزخرفی داریم(ایران) چون مثلا اگر در هنگام خنده این اتفاق برای شخصی رخ بده ، اون هم درون یک جمع ، بسیار شرمنده میشه و بقول شما دوس داره زمین دهان باز کنه و بره توش!

25 08 2013
آواره در آمستردام

البته اينجا هم اينطور نيست كه راه برى و خودتو راحت كنى و كلن اينجا هم پسنديده نيست ولى اونطور هم نيست كه بخوان بميرن 🙂

27 08 2013
یک زن

خسته نباشید :)))))

27 08 2013
28 08 2013
سمانه

سلام، من آدرس وبلاگم رو به لینک جدیدی که گذاشتم تغییر دادم، (gomshodeidarzendegi.wordpress.com) نام قبلی بود، حالا شده روزنوشت samaaneh.ir

28 08 2013
آواره در آمستردام

ممنون كه اطلاع دادى؛ ولى چرا آدرسو عوض كردى؟

نظر شما در مورد این نوشته چیست؟

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی یکی از نمادها کلیک کنید:

نماد WordPress.com

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. خروج /  تغییر حساب )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. خروج /  تغییر حساب )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. خروج /  تغییر حساب )

درحال اتصال به %s




%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: