اسكايپ پارتى

14 09 2013

20130914-103658 PM.jpg
بيست و يك سپتامبر تولد چهل سالگى جودى ست، پانزده تا بيست نفر مهمان دعوت كرده از مليتهاى مختلف، اين چيزى بود كه خودش گفت؛ مهمانى در يك كافه ى مراكشى ست ، از من پرسيد كه ميتونم يكى دو تا غذاى ايرانى هم درست كنم؟ و من البته كه گفتم بعععله!! حالا ميخوام آش و كشك بادمجان و يا كوكو سبزى درست كنم، حالا اين كه قراره غذاى ايرانى درست كنم و براى يك عده خارجى ببرم هر چند مهمه ولى اونقدر ذهنم را درگير نكرده كه چى بپوشم و چطور برم و چطور با اينهمه آدم غريبه روبرو بشم؟! براى من هميشه ورود به يك جمع غريبه بشدت استرس زا بوده ، حالا رفتن به يك جمع غريبه كه زبانشون را هم درست نميدانى كه سوپر استرس زاست؛ مطمئناً هم نميتونم از اون بهانه هاى الكى حالم زياد خوب نيست و سرما خوردم بيارم؛ حتى فكر كردن به اين مهماني هم مضطربم ميكند!
به خودم ميگم كلاً در را ببندم و بگم به اين جماعت كه منو بى خيال شن؛ از طرفي راستش دل كندن از اين ارتباطات هم برام راحت نيست، خوب دوست دارم بدونم مردم با فرهنگهاى مختلف چطور زندگى و فكر ميكنند، مهمونيهاشون و روابطشون چطوره ؛ ولى وقتى تو موقعيتى قرار ميگيرم كه ميتونم تجربه كنم، يجورى از زيرش در ميرم!! ايكاش ميشد از طريق مثلن اسكايپ اونجا باشم؛ اينطورى هم هستم و هم نيستم؛ اينجورى هر وقت خسته بشم يه كليك ميكنم!!


کارها

اطلاعات

10 responses

14 09 2013
همیشه سرگردان

نگران نباش به همین زودی همه چی مجازی میشه اما تو فعلا این مهمانی را برو تا بعد!

14 09 2013
آواره در آمستردام

آره گمونم نتونم هيچ بهانه ايى واسه نرفتن بيارم مگه اينكه راستى راستى يه طوريم شه مثلاً يهو غش كنم اونم با شاهد!!

15 09 2013
keyumars123

عشق شما خانوما آشپزیه …. مسلماً از پسش بر میای 😉

اگر بتونی فسنجون اصیل (با گوشت قلقلی) و البته ترش و شیرین درست کنی شاهکار کردی P:

که البته پیشنهادات خودت یه چیز دیگه بود 😦

16 09 2013
آواره در آمستردام

البته من آشپزى رو دوست دارم ولى اينجا مشكلم آشپزى نيست مهمونى رفتنه!! حاضرم فسنجون و چند جور ديگه پلو و خورش بپزم و بفرستم ولى خودم از رفتن معاف سم

16 09 2013
Allen G

منم همیشه قبل از اینکه یه جایی برم همین مشکل رو دارم. مخصوصا وقتی اکثریت رو نشناسم اما خوب همیشه هم خیلی خوش میگذره و لذت میبرم.

16 09 2013
آواره در آمستردام

آره واسه منم همينطوره البته نه هميشه 🙂 ولى اين اضطزاب قبلش خيلى بده؛ البته اينبار من چون ميدونم چاره ايى جز رفتن ندارم سعى ميكنم اصلن فكر نكنم

17 09 2013
مروارید

من اگه بودم اینجوری بهش فکر می کردم : مهم نیس چی بپوشم ، چی بگم یا چه رفتاری داشته باشم ، چون هر کاری بکنم برای اینا جالبه چون براشون تازگی داره! از اون گذشته، شاید هیچوقت دیگه دوباره این آدم ها روتو زندگیم نبینم ، پس بی خیال!

17 09 2013
آواره در آمستردام

اين كه گفتى پيشنهاد خوبى بود ممنون فقط يه كمكى هم در مورد اينكه اگه اونجا حوصله ام سر رفت چه بكنم بكن:)

18 09 2013
مروارید

حوصله ات سر نمیره . من خودم امتحان کردم. یه گوشه می شینی و به پر حرفی های دیگران دقت می کنی و هی لبخند می زنی وملت رو زیر نظر می گیری و البته هی می خوری ! در نتیجه کلی سوژه برای نوشتن جمع می کنی. من اینجوری بهش نگاه می کنم . انگار دعوت شدم به تماشای یک نمایش مفرح . مثل یک تئاتر که تازه شام هم میدن!

19 09 2013
آواره در آمستردام

مرسى، مرسى عزيزم
اين پيشنهاد جمع كردن سوژه عالى بود همينكارو ميكنم و بازم مرسى
بووووووس

نظر شما در مورد این نوشته چیست؟

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی یکی از نمادها کلیک کنید:

نماد WordPress.com

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. خروج /  تغییر حساب )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. خروج /  تغییر حساب )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. خروج /  تغییر حساب )

درحال اتصال به %s




%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: