بليت يك سره؟!

29 10 2013

توى حجم وسيعى از انواع دلتنگيها دست و پا ميزنم؛ دلتنگى براى دخترك كه سه ماه پيش بعد از يك سال و نيم تنها بيست و چهار روز با من بود و هى ميگويم تف به دنيايى كه سهم من ازش اينه كه دردونه ام را هر يك سال و نيم بيست روز ببينم و تازه اونهم شايد؛ دلتنگى براى مادر، يازدهم مارچ، دو سال ميشه كه نديدمش، همينطور خواهرم و بچه هايش؛
دلتنگى ديدار يك دوست قديمى كه شايد سالها در ايران باشى و نديده باشى ولى اينجا دلتنگش هستى، بدجور هم!!
دلتنگ تهران و خيابانهايش، حتى ترافيك و هواى آلوده اش؛
اين روزها همه اش فيلمهاى ايرانى تماشا ميكنم و باهاشون تو خيابانهاى تهران و گاه شهرهاى ديگر پرسه ميزنم و آه ميكشم!!
دلتنگ زبان مادرى؛ اصطلاحات و تكيه كلامهايى كه فقط اونايى كه ايران زندگى ميكنند ميفهمند؛ دلم تنگ شده براى فارسى حرف زدن، منظورم اين نيست كه اينجا اصلاً فارسى حرف نميزنم؛ نه تماس دائم با دردونه و مادر و خواهر و نگين و دوستان ديگر هست، ولى دلتنگ معاشرت رو در رو هستم؛ دوستى كه بهش تلفن بزنم و ازش بخواهم بياد خانه ام و بنشينيم دو تايى دل سير حرف بزنيم و درد دل كنيم !!
اين روزها ناخودآگاه ميان جملاتم كلمات فارسى مى پرانم!! اين روزها بسيار غريبه تر از پيش با اينها شده ام!! چيزى شبيه حسى كه گلى اينجااينجا گفته؛ اينكه من ميان اينها چه ميكنم؛ اينكه اگر صد سال هم با اينها معاشرت كنم باز هم برايم غريبه اند، انگار كه از دو جهان متفاوت باشيم؛
اينها خيلى خوب، مهربان و همراه هستند، خيلى زياد، اغراق نميكنم ، ريا و فريبكارى و از پشت خنجر زدن رابه طور معمول بسيار كمتر ميبيني ميانشان؛ اما… آه از اين «اما» كه وقتى پس از جمله ايى مى آي انگار پاك ميكند همه ى آنچه درش بوده و توفصط مى چسبى به آنچه بعد از » اما» ميشنوى!!!
و اما حس ميكنم چيزى كم است ؛
چيزى كه نميدانم چيست .
و دلم ميخواهد يك بليت يكسره به تهران بگيرم و برگردم اما!!!


کارها

اطلاعات

14 responses

30 10 2013
گلبرگ

جالبه. چند روز پیش منهم گفتم دلم برای فارسی حرف زدن تنگ شده، برای تکیه کلام هایی که جوون های الان استفاده می کنند و من اکثرشون رو نشنیدم. دلم میخواست اونجا بودم و همه ی اینا رو یاد میگرفتم. منم دلم بلیت یکسره میخواد!

30 10 2013
آواره در آمستردام

با اون » اما » ى بعدش چه ميكنى؟

30 10 2013
گلبرگ

نمیدونم!

30 10 2013
Allen G

دلم میخواهد، اما…

31 10 2013
آواره در آمستردام

امان از اين همه اما!!

31 10 2013
میم.الف

اما…

31 10 2013
Goldene verstand

آقا یعنی کشت من رو این مطلبت. به خصوص دلم خیلی آتیش گرفت وقتی تعداد ۲۵ روز رو نوشتی. واقعا خیلی ناراحت شدم. آقا نکن اینکارو با ما! ما حساسیم.

1 11 2013
آواره در آمستردام

بمييييييرم برات آخه عزيزم ؛ تو ناراحت نشو ديگه ، الان وقت ندارى خوب واسه ناراحتى ، بوووووووووس حالا خوب شدى؟

1 11 2013
Crow Lady

آقا من نظری ندارم!یعنی حرف قابل گفتنی ندارم.اما دکمه ی لایک خاموشه.مجبورم کامنت بذارم!

2 11 2013
آواره در آمستردام

خداييش اين لايك بهترين اختراع بوده و هست:)

2 11 2013
Crow Lady

بلی!به راستی اختراع نیکوییست!امروز روشن شد دکمه ی لایک!!!من هم بسی خرسند گشتم!!

2 11 2013
1 12 2013
soode

دلتنگي و اما هاي هميشگي ما. اگر نبودند دنيا اين نبود و شايد همين قدر خوب نبود و همين قدر بد البته

4 12 2013
آواره در آمستردام

دنيا اين روزهااصلاً خوب نيست ، حداقل دنياى من!

نظر شما در مورد این نوشته چیست؟

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی یکی از نمادها کلیک کنید:

نماد WordPress.com

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. خروج /  تغییر حساب )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. خروج /  تغییر حساب )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. خروج /  تغییر حساب )

درحال اتصال به %s




%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: