بیست و چهار ساعت با پدر

2 11 2013

از وقتی که بابا به آمستردام منتقل شد تقریبن هفته ایی یکی دوبار به خانه ی خودم می آوردمش. اینطور که سه یا چهار بعد از ظهر می آمد و بین هشت تا ده شب هم بر میگشت. روزهای اول برای برگشتن دچار مشکل میشدم , چون دلش نمیخواست برگرده و وقتی میخواستم برگردم دنبالم راه می افتاد و میخواست که با من برگردد.
ولی خوب بعد از مدتی به محیط بیشتر عادت کرد و به نوعی هم شرایط را پذیرفت, راحت می آمد و به راحتی هم راهی برگشت میشد. جز چند باری که پیش از رفتن خوابیده بود و وقتی میخواستم آماده ی رفتنش کنم آنقدر خواب آلوده بود که مایوسانه میگفت: «حالا نمیشه امشب را اینجا بمانم؟» و این خواهش او چنان دردی به جتنم می آورد که با هیچ واژه ایی نمیشه آنرا توصیف کرد.و به همین دلیل از سرپرستار اونجا پرسیدم که آیا میشه گاهی پدرم را برای خوابیدن به خانه ام ببرم؟ او هم گفت که بلی و بالاخره پنجشنبه بعد از ظهر با هم به خانه آمدیم , قرار شد شب بماند . و بابا چه ذوقی میکرد وقتی لباس خواب و وسایل شب ماندنش را جمع میکردم. و البته شوق و ذوق من کمتر از او نبود. شب خیلی زود به رختخواب رفت ولی من از شدت شوق و هیجان ناشی از آرامش او خوابم نمیبرد و تا چهار صبح توی تخت غلت میزدم و گهگاه بهش سر میزدم و خوابیدنش را تماشا میکردم! وقتی پتو را رویش مرتب میکردم یادم آمد که وقتی بچه بودم چطور پتو را میکشید به دو طرف تشک که به قول خودش نتونم رویم را پس بزنم و من چقدر حرص میخوردم از اینکارش !! و الان من داشتم همینکار را برای اون میکردم و فکر کردم که آیا او هم حرص میخوره از دست من؟!!
صبح بابا خیلی سرحال و خوشحال بود و من تصمیم دارم اینکار را هر هفته تکرار کنم. البته جمعه بعداز ظهر به راحتی برگشت ولی زمان خداحافظی عصبانی و تقریبا قهر بود!! و من را با بغضی روانه کرد که هنوز هم رهایم نکرده . و همه اش میخواهم بروم بیارمش ….

 


کارها

اطلاعات

35 responses

2 11 2013
Crow Lady

طفلکی پدرت.

2 11 2013
آواره در آمستردام

نگو قلبم منفجر ميشه ها

2 11 2013
Crow Lady

من دنبال دستور پخت خمیر هزارلا می گردم.یه دستور مطمئن داری؟

2 11 2013
آواره در آمستردام

من تا حالا درست نكردم ولى ميتونم بگردم واست پيدا كنم

2 11 2013
خانــــومِ سین

ببخشید فضولی می کنم
نمی تونی نگهش داری؟

3 11 2013
آواره در آمستردام

نه عزيزم بابام مشكل فراموشى داره و نگهداريش به تنهايى تقريباً نشدنيه، ضمن اينكه اونجا فعاليتهاى مختلفى دارند كه بتونند روند بيمارى را كندتر كنند ولى اينجا كه هيت با ميخوابه با يجا نشسته كه اين واسه سلامتيش اصلاً خوب نيست ،

3 11 2013
خانــــومِ سین

😦
آها، آره
ایشالا بهتر میشه 🙂

3 11 2013
آواره در آمستردام

ممنون عزيزم

2 11 2013
گیلدا

آوااااااااااااااااا >:دی< عاشقتم

3 11 2013
آواره در آمستردام

بوووووووووووووس

2 11 2013
دمادم

نمیشه نبریش؟ گاهی فکر میکنم ما چقدر بی رحم هستیم که به بی رحمی دنیا تن میدهیم.

3 11 2013
آواره در آمستردام

راستش من خودم خيلى با اين مسيله درگيرم ولى همانطور كه واسه سين نوشتم براى خودش اونجا بودن بهتره هرچند كه دوست نداره،

4 11 2013
دمادم

من همیشه فکر میکنم خودم اگر بودم در چنین سنی، دوست داشتم در موقعیت اجباری قرار گیرم؟ مسلما نه. اما خب طبیعی است که در همان موقعیت هم آدم نخواهد باری بر دوش دیگری باشد.

4 11 2013
آواره در آمستردام

اين سواليه كه من هم مرتب از خودم ميكنم و شايد به خاطر همين كه به جاى اون تصميم گرفتم هيچوقت خودمو نبخشم، خيلى سخته تو اين موقعيت قرار گرفتن ، سخت ، دردناك و حتى كشنده ، باور كن .

4 11 2013
دمادم

چیزی نیست، سخت نگیر.زندگی همین است، و ما هم از آن مستثنا نیستیم.

29 11 2013
19 11 2013
دمادم

احساس گناه بدترین چیزیه که زندگی آدمو تلخ میکنه. باید با واقعیت تلخ زندگی کنار اومد چاره ای نداریم جز این.

21 11 2013
آواره در آمستردام

بديش اينه كه نهًميشه باهاش كنار اومد و نه ميشه نديدش !!!

2 11 2013
sarbaz

ببخشید من نگرفتم ، یعنی اجازه این رو نداری پدرت رو تو خونه خودت شب بزاری بمونه ؟

3 11 2013
آواره در آمستردام

نه مسئله اجازه ى من نيست مسئله اين بود كه آيا من تواناييشو دارم يا نه؟! اينكه اون شبها چطور ميخوابه ؟ آرامه يا مضطرب؟! يبار وقتى تو شهر ديگه بود خواستم بيارمش دكترش گفت بهتره يبار نصفه روز ببريش بعد اگه خوب بود شب، اواسط روز اونقدر بى تابى كرد و داد و بيداد كه وحشت كرده بودم بعدش هم كه برگشت تا يك هفته اونجا بيقرار بود،

2 11 2013
Crow Lady

یه سایتی بود یه بار گذاشتی.دستورهای خوبی هم داشت!اما اسمش یادم نیست!یه ویدئو دیدم و چندتا دستور هم خوندم.اما اعتمادم جلب نشده!

3 11 2013
آواره در آمستردام

http://chefjuliet.blogspot.nl/search/label/%DA%A9%DB%8C%DA%A9?m=1
اينجارو هم ببين دستوراتشو خوب و دقيق ميگه
ارن اولى هم كارگاه آشپزى بود واست لينكشو ميذارم

3 11 2013
Crow Lady

ایول!دستت درد نکنه

3 11 2013
4 11 2013
Crow Lady

دستت درد نکنه.بوووس

4 11 2013
آواره در آمستردام

🙂 حالا خمير هزار لا رو كه درست كردى ديگه برو سر تزت باشه؟!!

4 11 2013
Crow Lady

از کجا فهمیدی من از هول پایان نامه دارم به شدت شیرینی پزی یاد می گیرم؟!!دمت گرم!!باشه!دیگه نمیرم تو فاز نون خامه ای!!اما مامانم باید راضی بشه که من این خمیرو درست کنم!!

4 11 2013
آواره در آمستردام

هاهاها بايد بخودت بگى آش كشك خاله ست ! اول و آخر بايد تموم شه ديگه ! تموم كن خيال همه را هم راحت بعد ميشينيم هى دوتايئ خمير و كيك و شيرينى ميپزيم

4 11 2013
Crow Lady

وای آخ جون!تازه من الان دلم یه مانتو یا پالتوی مخمل هم می خواد.اما نمی دوزم.به خودم می گم وقت خیاطی نداری دیگه!!!!

3 11 2013
گنجفه

نازنین ها

3 11 2013
4 11 2013
Allen G

چقدر خوشحالم هم از خوشحالی‌ پدر و هم از خوشحالی‌ خودت، چه بغض شیرینی‌ داشتم تو گلوم.

4 11 2013
آواره در آمستردام

ممنون عزيزم 🙂

4 11 2013
soode

كاش اينقدر خوب باشه هميشه كه بخنده و خوشحال بشه.

4 11 2013
آواره در آمستردام

كاش !! ممنون عزيزم

نظر شما در مورد این نوشته چیست؟

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی یکی از نمادها کلیک کنید:

نماد WordPress.com

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. خروج /  تغییر حساب )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. خروج /  تغییر حساب )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. خروج /  تغییر حساب )

درحال اتصال به %s




%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: