در شهر

16 11 2013

20131116-122543 AM.jpg
ديشب از سر شب بيقرار، كسل و كمى هم عصبانى بودم.
درست بعد از رفتن پسر خاله؛ گاهى مياد اينجا، يه قهوه با هم ميخوريم و گپى ميزنيم و هنوز نيم ساعت نشده بلند ميشه و ميگه كه بايد بره، كلاً آرام و قرار نداره كه يجا بشينه ؛
خلاصه سر شب دلهره شروع شد، بى دليل اضطراب اومد سراغم، اضطرابى كه نميدونم از كجاست، نگرانى از اشتباه، فراموشى يا چيزى شبيه اون!! مثل وقتى كه ميرسى سر كار و يهو يادت ميوفته زير گاز را خاموش نكردى؛
بعد از اون يجور احساس گناه، حس نارضايتى از خود كه اگر جلوش را نميگرفتم تا مرز بيزارى هم ميتونست پيش بره؛
در نهايت نوبت به خشم رسيد، خشمى سمت و سويى نداشت، خشمى انتزاعى ؛ بدون محرك و بى دليل!!
هر چه در ذهن دنبال مقصرى گشتم چيزى يافت نشد ، ناچار همه ى اون خشم روانه درون خودم شد و تبديل شد به يك بغض تو گلوم ؛
با همون بغض خوابيدم و با حس خفگى نيم ساعت از ظهر گذشته بود كه بيدار شدم؛ چهار ساعت تو خيابون راه رفتم و ويترين مغازه ها را نگاه كردم تا ترس و خشم و بغض جايشان را به كمر درد و خستگى دادند!!
الان كمى ميترسم و كمى هم دلم گريه ميخواهد كه البته بعد از ديدن فيلم » جدايى نادر از سيمين » آنهم براى بار سوم ايجاد شد؛ ولى بدنم خيلى درد ميكند. ميخوام با خودم قراربذارم كه بيشتر باخيابان معاشرت كنم!


کارها

اطلاعات

13 responses

16 11 2013
مامان

چه حال بدی!‌ وای وای وای! زود خوب شو!

29 11 2013
آواره در آمستردام

ممنون عزيزم ، امروز روز خوبى بود

16 11 2013
Allen G

اینجوری خوب نیست، باید به فکر یه فعالیت گروهی یا فردی موثر باشی‌ آواره جان!

17 11 2013
آواره در آمستردام

ميدونم ولى اينا همچين راحت نيست يا درست ترش اينه كه واسه من راحت نيست اونم تو زمستون

18 11 2013
Allen G

این یکی رو خوب میفهمم!

18 11 2013
16 11 2013
Goldene verstand

بالاخره یه عکس از خودت گذاشتی تو این وبلاگ! ولی چرا تو این عکس شبه؟ من فکر کردم ظهر رفتی از خونه بیرون!

17 11 2013
آواره در آمستردام

درسته كه ميگن آدمهاى باهوش خيلى خنگن ها!!! آخه اون عكس منه؟!!!!!
بعدش هم روز رفتم ولى برگشتنى هوا تاريك شده بود ديگه ، باورت ميشه حدود سه و نين رفتم حدرد هست برگشتم ؟؟!!! يعنى الان كهفقط نوشتم ساعتشو كمرم شروع كرد به درد 🙂

17 11 2013
Goldene verstand

خب من بگم عکس توهه. تو چرا باور می کنی! می خواستم خواننده ها رو گمراه کنم! یو ها ها ها ها…
به نظرم برو بخواب. برای امسل به اندازه ی کافی راه رفتی.

17 11 2013
آواره در آمستردام

واى عاشششششقتم كه اينقدردركت زياده !!! من رفتم ، بهار بيا سراغم بيدارم كن !! بوووووووس

17 11 2013
آواره در آمستردام

ديگه هم از گمراه كردن مردم دست بردار و به راهنماييشان بپرداز

17 11 2013
keyumars123

چه دردیست در میان جمع بودن…ولی در گوشه ای تنها نشستن

17 11 2013

نظر شما در مورد این نوشته چیست؟

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی یکی از نمادها کلیک کنید:

نماد WordPress.com

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. خروج /  تغییر حساب )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. خروج /  تغییر حساب )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. خروج /  تغییر حساب )

درحال اتصال به %s




%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: