بيزارى حاد

21 11 2013

20131121-030236 AM.jpg
سخت نفس ميكشم اين روزها، اونقدر خشم تو سينه ام هست كه ديگر جايى براى هوا نمانده! به سرعت خشمگين ميشم، دلم ميخواد فرياد بزنم، فرياد كه نه… نعره مناسب تره !! و چون نميتونم ميخوام خفه بشم از بغض، ميخوام با صداى بلند گريه كنم، دلم ميخواد خودمو به در و ديوار بكوبم ، ولى تنها كارى كه از دستم برمياد ، ريختن چند قطره اشكه. كه اگر نبود بى شك تا حال خفه شده بودم، آخ ايكاش حداقل ميدونستم دردم چيه؟
آخ خدايا من از خودم بيزارم بخاطر اينهمه خشمى كه به پدر دارم. يا داشته ام؟ از موقعيتى كه درش هستم بيزارم. از اين همه خشم ، از اين همه احساس گناه، از اين حس ناخوشايندى كه همه ى وجودم راگرفته. از اين كه اينقدر دلم براش ميسوزه؛ از فكر كردن به اينكه او چگونه فكر ميكنه ؟! از جستجوى بى ثمر در نگاه و رفتارش براى ديدن نشانه ايى از مهر و علاقه ؛
از محاكمه ى خودم، از محاكمه ى او…
فراموشى ميخواهم اين روزها؛


کارها

اطلاعات

29 responses

21 11 2013
Fokomul

فک کنم داری یه‌کم زیادی به خودت سخت می‌گیری عزیزم.. یه چیزایی هست که از دایره‌ی قدرتمون خارجه. مثل وضعیت پدرت. فقط باید پذیرفت و همراهی کرد. خشم و بیزاری از خودت چیزیو عوض نمی‌کنه، فقط شرایطو سخت‌تر می‌کنه.. یه کم صلح لازمه

21 11 2013
آواره در آمستردام

من هيچوقت رابطه ى خوبى با پدرم نداشتم ، خوب اونم رابطه ى خوبى با ما نداشته ، هميشه دنبال زندگى خودش بوده و هيچوقت احساس محلت را تز طرفش نگرفتم واسه همين بهش خشم دارم ولى الان اون يه مرد ضعيفه و من حس ميكنم نبايد ازش عصبانى باشم، ولى ديت خودم نيست و اين اذيتم ميكنه و فكر ميكنم ايكاش دنبال كارهاى بيترى شدنش و انتقال به مركز نگداري نميكردم ،

22 11 2013
Fokomul

به نظرِ من اینکه رابطه‌ی خوبی‌ نداشتی‌ مهم نیست، مهم اینه که الان داری کاری که از دستت بر میاد انجام میدی. حتا اگه قسمتِ بیشترش احساسِ مسوولیت باشه و کمترش از روی عشق. هیچ حسِ مسوولیتی نیست که بدونِ عشق و علاقه و صرفن از سرِ انجام‌وظیفه به وجود اومده باشه. حتا اگه احساسِ خشم کنی‌ یا فکر کنی‌ که محبت دریافت نکردی، به نظرم الان داری محبت می‌کنی‌. بازم میگم که به خودت سخت نگیر، اگه کارای بستری شدنشو انجام نمی‌دادی، مطمئن باش که الان یه‌طورِ دیگه، و شاید خیلی‌ هم بدتر از خودت عصبانی‌ بودی. کلا بهتره آدم از کاری که «کرده» پشیمون باشه، نه از کاری که «نکرده». پس با خودت مهربون تر باش

22 11 2013
آواره در آمستردام

اينكه » بهتره آدم از كارى كه كرده پشبمون باشه تا از كارى كه نكرده» فكرو مشغول كرد ، بهش فكر ميكنم ، مرسى عزيزم

21 11 2013
Crow Lady

من هم پدرم رو دوست ندارم.همیشه فکر می کنم اگه روزی بهم نیاز داشته باشه باید چکار کنم؟و به این فکر می کنم که آخرش دلم واسش می سوزه.
از خودت خشمگین نباش.شرایطیه که پیش اومده و شما هم نقشی در ایجادش نداشتید.

21 11 2013
آواره در آمستردام

خوب مسئله همينه ديگه كه من نقش داشتم در واقع اگه من درخواست بازديد توسط دكتر و كمك نميكردم ممكن بود شرايطش الان بدتر بود ولى اون ديگه مسئوليت من نميشد، مشكل من الان اينه كه دوست دارم كارهايئ كه براش ميكنم از روى عشق باشه ولئ احساس ميكنم متاسفانه از روى مسيوليته فقط و اين عذابم ميده

21 11 2013
Crow Lady

عشق باید فرصت ظهور داشته باشه.گاهی ما فرصت علاقه مند شدن رو از دست میدیم.شاید واسه یه دختر چیزی سخت تر از دوست نداشتن پدرش وجود نداشته باشه.اما وقتی پدری این فرصت رو از دخترش میگیره که یه حامی و پشتوانه ی بی قید و شرط داشته باشه.اون دختر نمی تونه موقع نیاز پدرش جز از روی مسئولیت کاری براش انجام بده.

29 11 2013
آواره در آمستردام

ميخوام اين نوشته تو چاپ كنم و بدارم جلو چشمم، انگار از صد تا آرامبخش موثر تره
بوووووس و مرسى

29 11 2013
Crow Lady

خدارو شکر که حرفم آرامش بخش بود.
بووووس

29 11 2013
21 11 2013
Crow Lady

تازه شما دختر خوبی برای پدرتون هستید.

29 11 2013
آواره در آمستردام

راستش هر وقت بهش فكر ميكنم بيشتر توجهم به اون قسمت هست كه آيا اون پدر خوبى براى من بوده يا نه؟! و متاسفانه هيچوقت به جواب مثبت نرسيدم

29 11 2013
Crow Lady

تنها راهش اینه که بپذیریم وقتی آدما می خوان بچه دار بشن کسی چک نمی کنه ببینه صلاحیت دارن یا توانایی دارن یا لیاقت دارن!بچه دار میشن!و تقریبا همه می تونن بچه دار بشن!به همین دلیل هم بعضیا اصلا درک درستی از فرزند داشتن ندارن و متاسفانه اشتباهاتشون اونقدر زیاد میشه که بچه می تونه بگه»من پدر یا مادر خوبی ندارم»و حق هم با بچه است!آدما صرف اینکه پدر مادر میشن عاقل نمیشن!!

29 11 2013
آواره در آمستردام

دقيقاًهمينطوره و اينكه صرفاً پدر و مادر بودنشان مهر به فرزند را هم ايجاد نميكند

21 11 2013
keyumars123

همیشه فکر میکنم که کاش میشد مثل درایو های کامپیوتر، روی مغز «کلیک راست» کنیم و بعد گزینه ی format رو بزنیم.
کاش مغز ما هم فرمت پذیر بود برای تمام خاطرات و افکار دردآور

23 11 2013
آواره در آمستردام

ايكاش …

22 11 2013
Goldene verstand

اوه. من جای تو نیستم. ولی جای خودم هستم و می دونم که در همچین شرایطی اصلا خودم رو نباید ناراحت کنم!

23 11 2013
22 11 2013
gizlinkimse

از شیخ بن میخ نقل است:
لله انقدر زندگی را به خودتان سخت نگیرید! به وقتش، خودش سخت خواهد گرفت
امیدوارم زودتر حالت خوب شه و این حس لعنتی دست از سرت برداره

22 11 2013
آواره در آمستردام

ممنون از محبتت

23 11 2013
Fokomul

پسرت هم می‌گه اینو خونده ولی نمی‌تونه برات کامنت بذاره

23 11 2013
آواره در آمستردام

هاهاهاها آره ميدونم

24 11 2013
behcafe

:d

24 11 2013
مولود

چند وقت پیش این رو خوندم و نمیتوتستم کامنت بزارم نمیدونم چرا
الان اومدممم که ببینم بهتری یا نه دیدم هنوز پستی نزاشتی….
منم یکی از دوستهای صمیمی ام شرایط تو رو داشت…میدونم سخته

26 11 2013
آواره در آمستردام

ممنون عزيزم ، بهترم ولى هنوز درگيربا خودم

26 11 2013
وارونه

میخواستم برات توی یکی از پست هایی که آخر هفته با پدرت بودی کامنت بذارم و از خشمم بگم و از اینکه چقدر حسودی میکنم به تو و همه اونایی که خشم ندارن. اما خب این پستت مثل سطل آب سردی بود که بر سرم خالی شد!

28 11 2013
آواره در آمستردام

آره عزيزم من كه تو صف خشمگينان به پدر اول صف ايستادم 😦 البته تو به زمانى كه ازش دور بودم موفق شده بودم كه خشم نداشته باشم ولى متاسفانه مدتيست برگشته،

27 11 2013
ماچو بده بیاد

واسه من رابطه با عموم همینطوره ولو خیلی خیلی ملو تر. تو تمام این 30 سال فقط 1سال آخر رو تلاش کرد که نزدیک شه و واسه من خیلی دیر بود که بخوام بپذیرمش و پس زدم. ولی وقتی افتاد مشکل ها دیدم از اینکه نذاشتم نزدیک شه خیلی راضی نیستم. هی می خواستم کمک کنم ولی بیشتر جنبه ترحم داشت و من دوست ندارم هیچ سمت ترحم باشم. ولی حسی که یاری نرسوندن و نگاه کردن میداد خیلی بدتر از زورکی نزدیک شدن بود. همش می دونستم اگه اوضاع حادتر بشه من خودم رو نمی بخشم که وایسادم و نگاه کردم. حداقلش اینه که واینستادی و کاری کردی. نفس آدم بهتر و انسانتر بودنه که مهمه.

29 11 2013
آواره در آمستردام

مشكل منم اينجاست كه خيلى وقتها احساس ميكنم دلم براش ميسوزه، البته مسئله خيلى پيچيده تر از اينهاست، فكر كن ملغمه ايى از حسهاى خشم ، گناه، عشق، ترحم همه و همه گاهى به مرز جنونم ميكشونه، و كنار اينها اينكه نميتونم بفهمم اون دقيقاً چه حسى داره و چطور فكر ميكنه، ديگ بد ترش كرده. در مورد عموت هم ميتونم بفهمم چه حسى دارى، و ميتونم حدس بزنم چقدر تلخه.

نظر شما در مورد این نوشته چیست؟

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی یکی از نمادها کلیک کنید:

نماد WordPress.com

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. خروج /  تغییر حساب )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. خروج /  تغییر حساب )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. خروج /  تغییر حساب )

درحال اتصال به %s




%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: