تولدت مبارك 

8 09 2015

  
دختركم تولدت مبارك، بيست و پنج ساله شدى و من همچنان دخترك خطابت ميكنم! گاهى از خودم ميپرسم كه تا كى قراره دخترك باشى؟ 

شايد تا زمانى كه اولين تصويرم از تو،

آن موجود كوچولوى كم موى پيچيده در پارچه ى سبزى باشد كه پرستار اتاق عمل نشانم داد، و من زير لب گفتم : » دختركم تولدت مبارك»





فراموشكار

18 03 2014

20140318-073348 PM.jpg

از آخرين بارى كه با نگين صحبت كرده بودم چند ماهى مى گذشت، علت اين همه مدت بى صحبتى هم دلخورى مختصرى بود كه اون از من داشت ؛ البته اون مختصر فكر كنم چندان هم مختصر نبود ولى خوب من دوست داشتم اينطور فكر كنم! علت دلخوريش هم …
حالا بگذريم، آدم هر چى ميدونه را كه نميريزه تو دايره!!
به هر حال منهم اصلاً تصميم نداشتم بخاطريك مختصر دلخورى دوستم را دست بدم، اين بود كه منتظر يك حال خوب بودم تا بهش تلفن بزنم و مفصل منت كشى كنم، كه حال و روز اونروزهاى من چندان خوب نبود، تا ياد منت كشى هم كه مى افتادم خرابتر هم ميشد! اين شد كه صلح طلبى من ماهها معلق ماند!!
روز دوشنبه پيغامى از تقويم گوشى رسيد كه تولد نگين فلان روزه و من دانستم كه فرصت براى صلح جويى كم است اين شد كه تصميم گرفتم در اسرع وقت پيش از روز تولد باهاش تماس بگيرم؛
كه اين اسرع شد پنجشنبه!!
به هر حال خيلى بد ميشد يهو بعد از ماهها زنگ بزنم و با يك تماس هم منت بكشم و هم تبريك بگم! از اون گذشته نميدونستم اول بايد كدومشون رو به انجام برسونم!! به هر حال تماس گرفتم و گويا تو اين چند ماه هم نگين كلاً يادش رفته بود كه با من قهر بوده و بسيار با روى خوش كه البته نميدونم ولى با گفتار خوش و مهربانانه برخورد كرد و من در اينجا مفهوم » زمان همه چيز را حل ميكند » را به خوبى فهميدم!!
ندديك به دو ساعت صحبت كرديم، البته حدود نزديك به دو ساعت من صحبت كردم! نگين تا تقريباً يك ربع آخر خيلى كم حرف زد، انگار كه منتظر شنيدن چيزى باشه!! ولى در نهايت نااميد شد و گفت :» من فكر كردم تو زنگ زدى تولدم رو تبريك بگى» من؟!!!!!!! واى بر من كه نميدونستم چه خاكى تو سرم بريزم!! يعنى چى؟! اين چى داره ميگه؟! تازه يادم افتاد كه مامانم هم تاكيد كرده بود كه روز تولد نگين بهش يادآورى كنم چون ميخواد بهش تبريك بگه!! حالا جواب اون رو چى بدم؟!! اين بود كه بجاى عذر خواهى اول دست بدامن نگين شدم كه قرار بذاريم امروز بشه تولدش!! مگه دوشنبه تا چهار شنبه چند روز فاصله دارن؟! از اون گذشته پنجشنبه آدم تولدش باشه خيلى هم بهتره !!
اونقدر دست بدامن شدم كه آخر صداش در اومد كه خانم جان تولد من رو فراموش كردى حالا تازه بفكر رفع رجوع مامانتى!! خداييش راست ميگفت خوب!!
البته شما شاهدين كه من فراموش نكرده بودم فقط وقتى تقويم گوشى روز دوشنبه بيب كرد كه تولد نگين امروزه من طبق معمول نخونده ازش گذشتم و فكر كردم اينم مثل ايميليه كه فيسبوك چند روز پيش از تولد دوستان ميفرسته !! و منتظر خبر رسانى بعدى بودم!
خلاصه منكه امسال شرمنده ى دوستم شدم ولى ،خانمها!! آقايون !! شما را به اعتقادات و باورهايتان قسم ، خوب اين تاريخ تولدتون رو بنويسيد تو فيسبوك. خوب دوست نداريد سنتون معلوم باشه سالش را ننويسيد ولى ديگه با روز و ماه تولد شما كه كسى كارى نميتونه بكنه!!! بنويسيد باشه ؟!
اين نوشته را به نگين عزيزم تقديم ميكنم.





هم اكنون نيازمند توجه شما هستم!

15 05 2013

امروز تولدمه، امروز چهل و چهار ساله ميشم، امروز نبايد به اين موضوع فكر كنم، ولى دوستان همسنم دائم يادم ميندازن!!

20130515-012138 PM.jpg

اولين جايى كه امروز رفتم قبرستان جنگ جهانى دوم بود!!!





تولد مامان

7 05 2013

20130507-045629 PM.jpg
از «پ» خواسته بودم صبح تا از خواب بيدار شد بياد خونه ى من، گفتم ميتونيم با هم صبحانه بخوريم، البته هدفم صبحانه خوردن نبود، كه اين در اصل باجى بود كه بهش ميدادم تا حاضر شه صبح روز يكشنبه زود از خواب بيدار شه و راه بيوفته بياد اينجا تا بتونم سورپرازى براى مامانم داشته باشم!!
پانزدهم ارديبهشت روز تولد مامانمه؛ در واقع روزِ هستىِ منه؛
و من بخاطرش از مادر بزرگم سپاسگزارم، البته سهم پدربزرگ هم از سپاسگزارى محفوظ هست!
به هر حال هنوز ده صبح نشده بود كه «پ» زنگ زد و من هم يعد از جند دقيقه ايى تمرين با او به مامانم تلفن زدم و گوشى را به «پ» دادم ، اونهم با لهجه ى بامزه گفت » تولدت مبارك» و از اونطرف قهقهه ي مادر….
قرارم اين بود كه اين مطلب عصر روز تولدش نوشته و پست شه ولى اون روز را با همزبان و بوبى ساحل بوديم و وقتى برگشتيم من نيمه جونى بيش نداشتم!! روز بعدش هم كه مدرسه و بعدش باز كمتر از نيمه جون!!

درخواست نوشته: ميخواستم فايل صوتى تولد مباركى كه » پ» گفته بود را ضميمه كنم، بلد نبودم، اگه كسى ميتونه كمك كنه ممنون ميشم.





آخرين روز ملكه

30 04 2013

20130430-060626 PM.jpg

بعضى روزها قيافه ام بدجورى بدتركيب ميشه، تجربه ثابت كرده تو اين روزها هر چى هم رنگ و روغن بمالم به صورتم ايكبيرى تر ميشم، اما از اونجايى كه من جزء اون دسته آدمهايي هستم كه جعبه ى تجاربشان را يك جاى دنج ته مغزشون با يك چفت و بست محكم پنهان ميكنن ؛ بنابراين هر بار در چنين موقعيتى مى نشينم پاى آينه و رنگارنگ ميكنم صورتمو و مايوس ميشم !!! بخصوص امروز چون خاص بود بيشتر اصرار داشتم چهره ام را كمى بهتر كنم !!
امروز روز ملكهروزملكه هست، و در واقع آخرين روز ملكه در تا شايد بيشتر از سى سال آينده!! بعد از اين بجاي سى آپريل ، بيست و هفت آپريل قراره كه روز پادشاه جشن گرفته بشه ؛
امروز بئاتريس ملكه ى هلند بعد از سى و سه سال تاج و تخت را تحويل پسرش ويليام آلكساندر داد؛

دوستى پيشنهاد داد كه بعد از ظهر بريم منطقه ى «يوردان» گشتى بزنيم ، جالبه كه قرن پيش اونجا محله ى كارگرى بوده و حالا بعد از يك قرن تبديل شده به محله ى پولدارها!!
از خونه ى من تا اونجا يك ربع ساعتى راه هست ، ساعت دو و نيم راه افتاديم، ابتداى مسير جز تك و توك افرادى كه بساطشون را پهن كرده بودند و صداى موزيك از چند كافه و اندك افراد رهگذر مثل ما خبرى نبود، اما رفته رفته كه منطقه ى مركز شهر نزديك شديم … وه !!! جمعيت كلاه نارنجى چنان در هم فشرده شده بودند كه براستى در برخي مسيرها ده دقيقه طول ميكشيد تا بيست متر پيش بريم!!
توي بعضى از كوچه پس كوچه ها هم خيلى ها ميز و صندلي و بساط اجناس خودشون را جلوى در خونه شان گذاشته بودند براى فروش ، بعضي ها هم كه آشپزخانه شان رو به خيابان بود ميز گذاشته بودند قهوه و شيريني و يا پنكيك داغ ميفروختند!!
در قسمتهايى هم موزيك با صداي بلند گذاشته بودند و پير و جوان مشغول رقص بودند، اكثراً يك قوطى آبجو هم دستشان بود و به اسم رقص خودشان را تكان ميدادند، تو اين قسمتها من هم بذم نمى آمد خودم را تكان بدهم، يعنى اساساً تو اينجور فضاها حس تكانيدن بيشتر مياد سراغ آدم، و گويى قلبم هم همين حس را داشت و من ميديدم كه طورى تكون ميخوره كه اگه زودتر از اون منطقه دور نشم ممكنه از حلقم تالاپ بيوفته تو پياده رو!! اين بود كه تا ميتوانستم با سرعت و البته با حداقل تكان از اون مناطق دور ميشدم:
به هر حال روز بسيار زيبايى بود. جاى همه تان خالى…
تقديمى: پاريس ديروز پرسيده بود كه نكنه من همچنان در پارك جنگلى به سر ميبرم ، اگر نه چرا مطلب جديدى نمينويسم ؛ اينهم مطلب جديد براى دخترخاله ي نازنينم

20130430-060921 PM.jpg





يك سالگى

29 03 2013

تقديم به همه ى اونايى كه تو اين مدت با من بودند.
وردپرس ميگه تولد وبلاگم بوده!! چند روز پيش اين پيغام را فرستاده؟! نميدونم ؟!! با گرشى پيام را گرفتم و تاريخش معلوم نيست!! مهم اينه كه ميدونم بك سال گذشته!!! از همه خواننده ها به خاطر خوندنم ممنون و همتون را دوست دارم .





مرسى كه هستى

29 12 2012

20121229-023217 PM.jpg

جارو برقىِ قرمزم ديگه مثل روزها و هفته هاي اول كار نميكنه، ديگه جون ميكنه و كار ميكنه!! بى هيچ شوق و هيجان؛ درست مثل خودم شده ، من هم بى حوصله ام جون ميكنم تا يه كارى را انجام بدم ، تقريباً هر روز بزور خودمو از تخت پرت ميكنم بيرون !! راستي راستى پرت ميكنم !! نه اينكه مثل آدم بيام بيرون !!
هر شب تصميم ميگيرم از فردا برنامه ريزى كنم زندگيم را ؛ و هر روز چنان خسته و داغون از خواب بيدار ميشم كه اصلاً مغز بيچاره جرأت نكنه قول و قرار شب قبل را بيادم بياره !!
ياد دوران مدرسه ام ميوفتم اين روزها ، هيچوقت درس نميخوندم و تقريباً هميشه بهش فكر ميكردم ، هميشه ميخواستم از شنبه شروع كنم و خوب هيچوقت اون شنبه نيومد!!
ياد روزهاى دانشجويى ام هم زياد ميوفتم اين روزها، درس داشتم و نميخوندم ، اون روزهايى كه دردونه كوچولو و شيرين بود كه آرزو ميكردم ايكاش درس نداشتم و نصف روزم را باهاش به بازي ميگذروندم، كه حسرت اين آرزو انگار هنوز هم برايم باقى مونده؛
اين روزها اصلاً خوشحال نيستم ، حتى بيشتر هم غمگينم،
اين روزها بدجورى بيقرارم ، بدجورى خسته ام .
اين روزها اما هيچكس متوجه نشد كه حالم خوب نيست ، هيچكس جز مادرم ، كه با وجود تلاش براى فريب دادنش باز هم اون بود كه فهميد ، مثل هميشه!!
درست همون موقع كه من چندخطى از اين پست را نوشته بودم ، فهميد كه خوشحال نيستم.
حس ميكنه اون همه چيزو، چونكه بهترينه
دوستت دارم مامان
مرسى كه هستى





انتخاب اشتباه

4 12 2012

20121204-120257 PM.jpg
ممكن نيست به دوران كودكى و نوجوانى خودم فكر كنم بى آنكه چهره ى دختر خاله ، پسرخاله و پسر دايى هام جلوى چشمام نياد ؛ و از همه بيشتر سوسول و پاريس ، من و خواهر كوچيكه و » سوسول و خواهر كوچيكه اش ! سوسول يكسال از من بزرگتر بود، اونطرف هم خواهر كوچيكه ى من بود و پاريس ؛ كه اونها هم يار جون جونى همديگه بودن ، يجوريايى شايد از ما هم بيشتر ؛ولى من اون وقتها فكر ميكردم هيچكس از ما دو تا جون جونى تر نميتونه باشه !!
يه عكس از عرورسى مادر و پدرم هست سوسول تو بغل بابامه و نميدونم چرا اولين بارى كه اون عكسو ديدم فكر كردم اون منم !!!
به هر حال اين الفت و دوستى همچنان ادامه داشت و من فكر ميكردم تا آخر عمر باقى ميمونه ، بعدها اون برام از دوست دخترهاش تعريف ميكرد و اينكه با هر دخترى كه دوست ميشه از من براشون تعريف ميكنه و البته سوسول هم اولين كسى بود تو خانواده كه با دوست پسرهاى من آشنا ميشد ؛
رابطه ى پاريس و خواهر كوچيكه هم همينطور خوب و عميق باقى موند و حتى به بچه هاشون هم كشيده شد !! پسرك خواهرم تو روز توليد پاريس بدنيا اومد و بچند سال بعد شد يار پسرك پاريس !!!در اين ميان من هم يه كم به پاريس نزديكتر شدم ، البته هنوز سوسول برام چيز ديگه ايى بود ، با وجوديكه كمتر با هم حرف ميزديم و همو ميديديم ولى من همچنان دوستش داشتم ، وقتى دخترش بدنيا اومد و يا زودتر از اون وقتى يه روز صبح زود پاريس بهم اس ام اس داد زن برادرش بارداره ، كلى خوشحالى كردم و بالا پايين پريدم ، ولى بعد گوشى را برداشتم به گلايه و پشتش بد و بيراه به سوسول كه چرا خودش زودتر بهم اين خبر را نداده ؟! اونم شروع كرد يه سرى مزخرف به جاى دليل تحويل دادن و من دلم گرفت !!!
اين شايد اولين بارى بود كه دلم گرفته بود ازش ولى آخريش نبود ، اون چند ماه پيش اتفاق افتاد ، مسئله خيلى ساده و احمقانه بود واقعاً ، من ازش خواستم دعوت به دوستى در فيسبوك مردى را كه در دشمنى با من حد و اندازه نميشناسه و ميخواد منو به هر شكلى نابود كنه ، رد كنه !! اين اصلاً اغراق نبود ، و اصلاً از روى كينه و بچه بازى هم نبود ، من فقط ميخواستم از خودم محافظت كنم ، ميخواستم مردك هر چه كمتر از من بدونه ؛ ولى سوسول در جواب بهم ايميل زد كه » دير گفتى ، ديگه قبولش كردم «!!!!!! تو اين ميون پسر عمو و چند دوست ديگه هم كه دير بهشون گفته بودم ، بعد از گرفتن پيغامم ، حذفش كرده بودن، اين شد كه من مجبور شدم اونو از دوستام حذف كنم واينبار بيشتر دلم بگيره !!!
توى ماههاى اخير بيشتر با پاريس در ارتباطم ،ميبينم با اينكه خودش خيلى وقتها افسرده و بى حوصله ست ولى حتى با اس ام اس ِ يك بوس و يا گل هر چند وقت يكبار نشون ميده بيادمه و حسرت ميخورم !! حسرت ميخورم به عمر و احساسى كه طى سالها خرج يك دوستى سست كرده ام ، گمونم دوستى با مردها وقت تلف كردنه ، اشتباهه …
اين پست را به پاريس عزيزم تقديم ميكنم .





داورى

13 11 2012

20121113-075935 PM.jpg
وقتي دائم گُه ميزنى به زندگيت ، وقتى اينكارو با ناشيانه ترين شكل ممكن انجام ميدى و اونم نه يكبار كه دهها و دهها بار ، و وقتى بعد از هر گندى كه به زندگيت زدى ميشينى و با درد دل كردن و با اميد كمى آرام شدن براى دوستى و رفيقي آنچه كردى را شرح ميدى ، دارى ميگى بفرما واست يه خوراك حسابى آماده كردم ، حال بشين و منو قضاوت كن و لذت ببر ازش ، به خودت ببال كه كه مثل من نيستى و…
ولم كنيد من خراب ،خودخواه ، نابالغ و احمق و يا هر گُهى كه هستم بذاريد باشم ، ميتونيد ازم فاصله بگيريد ، يا بيشتر از اون ميتونيد رهايم كنيد و بريد دنبال زندگى خودتون ، ميتونيد هر كارى را كه دلتون خواست بكنيد ، فقط اينقدر قضاوتم نكنيد ، خسته ام از اين احكام جارى از دهانهايهان ،خسته ام .
سپس نوشت : نقدیم به مریم عزیز دوست جدید فیسبوکیم





تولد پدر كارلا

12 09 2012

20120912-072219 PM.jpg

هفته ى گذشته يك روز صبح كه اومدم پايين نيكول صدايم زد و پرسيد كه روز دوشنبه قراره خودش و كارلا و همشهرى شام برن بيرون ، پرسيد منهم ميخوام برم ، گفتم كه آره ، چرا كه نه ! گفت پس دوشنبه ساعت شش همينجا قرارمون ، قبول كردم بى كنجكاوى !! بعد ترش از همشهرى پرسيدم ميدونه جريان اين شام چيه ؟! اونم چيزى نميدونست !!! و اون هم چيزى نپرسيده بود !! حالا من نپرسيدم چون فكر ميكردم اون ميدونه ولى موندم اين چطور هيچى نپرسيده ؟!!!
دوشنبه همون روزى بود كه من پرده خريدم و از ساعت نه صبح تا چهار بعد از ظهر تو رفت و آمد بودم و خلاصه تو وضعيت نيمه هلاك خودم را به «اينجا » رسوندم ، ب نيكول گفتم دارم ميميرم ميخوام برم بالا يه استراحتكى بكنم ، تاكيد كرد كه پس ساعت شش پايينم ديگه !! كفتم خيالش راحت و حتما ميام ؛
ساعت شش كه رفتم پايين ديدم كارلا اين گوشه و اون گوشه مشغول صحبت با چند نفر از جمله مارتينا هست ، مارتينا بعد از صحبت با كارلا آمد كنارم و ازم پرسيد تو هم براى شام مياي ؟! گفتم آره ، گفت كه من هم ميام و همين الان فهميدم ، كلى هم خوشحالى كرد ، ساعت از شش گذشته بود كه كارلا ده نفر شمرد ( يعنى شمارشمون كرد) و يك دو سه راه افتاديم . يه مرد از اتيوپي و عاشق آبجو، يك مرد هلندى چاق كه حسابى قاطى داره ، يهو شروع ميكنه به گفتن يه جمله پشت سر هم و همينطور صداش اوج ميگيره !! يك زن آفريقايى ساكت كه مثل يليل هلندى حرف ميزنه اما هر وقت بخواد !! هر وقت هم نخواد كلاً خودشو ميزنه به اون راه!! مارتينا ، همشهرى ، يك مرد سياه چرده كه همه ى ماه رمضان روزه گرفت و در ضمن علاقه ى زيادى به آبجو داره !!( اينو همون شب فهميدم ) يك مرد جوان مراكشى كه اون شب فهميدم بيش از سه سال هست كه «اينجا» ست . نيكول ، كارلا و من . كارلا يك رستوران ايتاليايى پيدا كرد و نشستيم ؛ بعد علت اين شام را اينطور اعلام كرد :» پدرم شصت ساله شده و به اين مناسبت به من پول داد و خواست تعدادى از افراد » اينجا» را براى شام به رستوران ببرم » گفت كه هر كس هر چى دوست داره ميتونه سفارش بده همراه به نوشيدنى و بعد از اون هم دسر !! من لازانياى بدون گوشت با سبزيجات همراه با شراب سفيد سفارش دادم ، تو لا زانيا بادمجان بود و واقعاً از مزه اش لذت بردم ، اونقدر كه با وجودى كه خيلى زياد بود دلم نيامد حتى از يك قاشقش بگذرم و تا آخرش خوردم !! وسطهاش هم كه شرابم تموم شد يك كوكاى لايت خواستم !!! براى دسر هم بستنى با خامه و موز !!! وه خيلى چسبيد !!! بيشتر از خوردن راستش شب زيبايى بود ، هر كى يه خاطره تعريف كرد ، من هم در مورد اسكوتر سوارى همان روز گفتم ، كارلا غش كرده. بود از خنده !!!
كلى عكس انداختيم و هركس روى كارتى كه كارلا گرفته بود براى پدرش چيزى نوشتيم و تشكر كرديم !!
من هم واقعاً ممنونم از پدر كارلا كه بدنيا اومد .به كارلا قول دادم در مورد پدرش بنويسم ، هر چند نه كارلا و نه پدرش نمى تونن بخونن !!








%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: