انسانيت

25 08 2012

20120825-111905 AM.jpg
از روز اولى كه در موقعيت آوارگى وارد آمستردام شدم ، نگين سخت دنبال يافتن يك آشنا و يا دوستى برايم بود ، و بالاخره هم موفق شد خاله ى يكى از دوستانش را كه در هلند زندگى ميكند را پيدا و با وى تماس بگيرد!!! علامت تعجب البته مربوط ميشه به نحوه ى نگارشم .
نگين با » ف » كه همون آشنا بود صحبت كرد و شماره ى تلفن من را بهش داد تا باهام تماس بگيره ؛
جمعه تماس گرفت و كلى پرس و جو كرد و گفت كه نميدونه بايد چكار كنه ولى تحقيق ميكنه ؛ شنبه تماس گرفت با كلى تحقيقات ، همه را از طريق اينترنت و تلفن بدست آورده بود ، با اداره ى پليس و يكى از مراكز نگهدارى و حمايت از زنان در مقابل خشونت خانگى صحبت كرده بود وهمينطور تحقيقاتى هم در خصوص » اينجا» كرده بود !!!
وه… عجب انساني ست اين خانم » ف» انگار تمام عصر و شب روز جمعه اش را گذاشته بود براى من !!! تازه اين همه اش نبود ، گفت كه بايد برم دوباره اداره پليس و شكايت كنم تا اينطورى از » اينجا » بيام بيرون ، همه اش ميگفت اونجا جاى تو نيست ، و روز شنبه بعد از ظهر بلند شد و از يك شهر ديگه با قطار راه افتاد اومد آمستردام تا همراه من به اداره ى پليس بياد !!!! خيلي هيجان زده شده بودم ،هم از مهر و انسانيت » ف» و هم از اينكه ديگه امشب » اينجا» برنميگردم !
كوله ام را انداختم پشتم و تو ايستگاه قطار با » ف » قرار گذاشتم ؛
همين كه اون زن ريزنقش با چهر ايى دوست داشتنى به سمتم اومد شناختمش ؛ راه افتاديم به سمت اداره ى پليس كه نه اون ميدونست كجاست و نه من !!! كلى راه رفتيم در حالى كه بعدتر دانستم اداره پليس دو قدم با » اينجا» فاصله داره ، ولى اون روز كلى رفتيم تا يك ايستگاه پيدا كرديم ؛تازه اونهم با كمك همسر » ف » كه از اينترنت يافته بود .
همه مراحل مثل بار اولى كه به تنهايى رفتم انجام شد : مامور پليس شكايت نامه ننوشت و مامور از GGD اومد اينبار گفتن فعلاً كه محلى براى خوابيدن دارم ، مضافاً اينكه كلى هم فاز منفى داد كه ده سال طول ميكشهتا بتونى يه خونه پيدا كنى و هيچ شانسى ندارى ومن ساده لوح و » ف » از من ساده تر را كلى برد تو فاز نااميدى ؛ خلاصه دست از پا درازتر برگشتيم !!!
اونقدر ناراحت بودم كه اگه بخاطر مراعات حال اون زن دوست داشتنى ِ مهربان نبود همونجا مينشتم و زار ميزدم ،
نزديك » اينجا » ضمن يكدنيا سپاس در دل كه همه اش را قادر به بيان با واژه ها نبودم ازش جدا شدم . در حالى كه فكر ميكردم هنوز هستند افرادى كه انسايت پوشاك برازنده ى وجودشان هست .





در نبود همشهرى

6 07 2012

دلم براى همشهرى خيلى زياد تنگ شده ؛ براى غرغر كردنهاش
سر هر مسئله بى اهميتى ، واسه جابجا گفتن حروف بعضى كلمه ها و مكثى كه وقتى من براى بار هزارم غلطشو ميگرفتم ميكرد و باز اشتباه ميگفت و آخرش كه بگه » همونى كه تو ميگى» واسه عصبانى شدنش وقتى حرفى را ميزنه و من فقط به پيروى از عادت ميگم :» نه !!! يا راست ميگي ؟!» بعد اون با عصبانيت واقعى نه شوخى بگه : يعتي دا رى به من ميگى دروغگو !!!
واسه تيكه هاى با مزه ايى كه مينذازه ؛ واسه محبتها و توجهات كوچك و بزرگى كه بی  چشمداشت ميكنه ؛
دلم براش تنگ شده ، همين .





خونه ى اورژانسى يا خونه آرزوها

4 07 2012

ديروز خبردار شدم قراره به صورت اورژانسى خونه بگيرم ، قضيه خونه اينجا يكم پيچيده ست ؛ اجاره خونه به دو صورت ممكنه ، دولتى و خصوصى ، خونه هاى خصوصى گرونتر و در عوض راحته و كسانى كه درآمد بيشترى دارن ميتونن و برخيشون هم بايد اينجو ى خونه اجاره كنن ، در عوض خونه هاى دولتى براى افراد با درآمد پايين و يا كسانى مثل من كه بيكاريم و حقوق سوشيال ميگيريم هست ؛ در واقع شرط اينكه بتونى اين خونه ها را كرايه كنى اينه كه كل درآمد سالانه ات نبايد از يك حدى بيشتر باشه ؛ و البته چون تعداد اين خانه ها محدود و بمرور هم محدودتر شده شرط ديگرش اينه كه ثبت نام كنى و بمونى تو نوبت !!! حالا هر شهرى متقاضي بيشترى داشته باشه انتظارش هم طولانى تره ، حالا حدس بزنيد آمستردام نوبت انتظارش چند وقته ؟
ده تا دوازده سال !!! بعلى يعنى اگه الان نامنويسى كنى ده سال ديگه ميتونى يه خونه بگيرى !!!
اين همه گفتم تا اهميت جمله اول معلوم شه ؛ يعنى اينكه موافقت شده به من اورژانسى خونه بدن يك خبر فوق العاده ست كه از ديروز تا حالا حتي مددكارايى كه تا حالا شايد همون هى و هوى هم با هم نداشتيم را كه ميبينم بهم تبريك ميگن ، آليسا با شنيدنش پريد و بغلم كرد و خلاصه تو اين همه بدبيارى و اوقات تلخ اين خبر يه زنگ تفريح اساسى برام بود ؛
حالا فردا با هنرى ميريم كه نميدونم چه چي هايى رابهم بگن و بعد طبق معمول بايد منتظر يك نامه باشم و بعد هر هفته از سايت خونه دوتا خونه را انتخاب كنم و اگه قبولم كرن برم ببينم و خلاصه يكيشون را بگيرم ؛ البته به نظر آليسا اين خودش ميتونه ماهها طول بكشه ولى هنرى معتقده كه من تا يكماه ديگه خونه دارم ؛
نميدونم اين خونه ميتونه همون خونه ى آرزوهام باشه يا نه ولى
ميخوام اولين مهمونش نگين باشه ، دوست نازنينى كه تمامى مدت با من زندگى كرد و همراهم بود ؛ كه هيج واژه ايى براى وصف همه مهر و همراهيش پيدا نميكنم ؛
و ميخوام اين پست را بهش تقديم كنم به اميد اينكه خيلى زود اينجا ببينمش ؛





خاله ها

1 07 2012

من عاشق خانواده ام هستم ، با خانواده مادريم كه بزرگ شدم، دختر خاله و پسر خاله هام برام فقط يه دختر خاله و پسر خاله نيستن ، يه حسى خيلى عميقتر هست ميونمون ؛ سه تا خاله دارم كه هر كدومشونو يجور عاشقم ؛
چند روز پيش با oovoo با مامانم صحبت ميكردم كه گفت ديرتر دوباره بيام چون خاله ها ميخوان باهام صحبت كنن ؛گفتم باشه ولى تصميم نداشتم برم ، فكر كردم تو اين حال و هوا آخه حوصله ى نصيحت و سرزنش نداشتم ؛ خودم اونقدر اين روزها خودمو سرزنش ميكنم كه راستى جايى براى سرزنش ديگران نيست ؛ پيش داورى كرده بودم ، درست به اين دليل كه خودمو فقط و فقط سزاوار سرزنش ميدونم ؛
وقتى مامى زنگ زد ناگزير رفتم پايين ، آخه تو اين خراب شده ى بالا اينترنت نيست !!! كه اگه بود من ديگه پايين كاري نداشتم؛
تو خونه مامان من اگه يه چيزى اشكال پيدا كنه ، قرنها طول ميكشه تا درست شه !!! فقط چند سال اول مامانم منتظر ميمونه بلكه يه فرجى شه و دستگاه خودبخود درست شه !!!! سالهاي بعد از اونم ميگذره تا تصميم بگيره و به بلدِش زنگ بزنه ؛ بعد از اون طى قرنها ميخواد يه روزى بگرده و اين بلد را پيدا كنه !!!
و اين تا وقتى كه من سر و كله ام پيدا شه ادامه داره !!!! حالا فعلاً گوشى هدفون و همينطور بلندگو خرابه ؛ براى مكالمه با خاله ها در حالى كه همديگه را ميديديم ، و من اونها را ميشنيدم ولى اونها صداى من. نداشتن ؛ يعنى مدتيه مكالمه با مادر اين شكليه !!!
اين بود كه من بايد مينوشتم و اونه حرف ميزدن ؛
بر خلاف تصورم نه تنها شماتتم نكردن طورى دلداريم دادن و تلاش كردن منو بى تقصير نشون بدن كه انگار باورم شد ، در حالى كه تقريباً با هم تند و كند حرف ميزدن و دلداريم ميدان ؛
تند و كند چون خاله كوچيكه كلاً مدل slow motion حرف ميزنه ، و برعكس خاله وسطى ، تصويرى كه از اون تو ذهنم مياد وقتى شروع ميكنه با هيجان حرف زدن ، پلنگ صورتيه وقتى اره برقى دستشه !!! بى وقفه ميگه !!! اگه ميون صحبتش خونت آتيش بگيره فرصت نميكنى بگى آتيش !!! اين بود كه براى اولين بارا خرابى هدفون خوشحال بودم ، اينطوري ميتونستم من هم چيزى بگم ، هر چند اونا فرصت نميدادن تا خواهر زاده ام نوشته ها را كامل بخونه ولى در نهايت با چند ، كه نه چندين وقفه خونده ميشد و اينطورى اين مونولوگ خاله ها يه جوري ميشد ديالوگ !!!
نميتونم بگم جقدر از بودنشون و از مهرشون خوشحالم ؛ و چقدر موفق بودن تو آروم كردنم ؛ وقتى ارتباطم قطع شد به شكل غريبى آروم بودم ؛ و اگه اون لينداى جنده يه ساعت بعدش گُه به حالم نزده بود ، شب آروم راحتي را ميگذروندم .
من عاشق خاله هام هستم ؛
پوزش نوشت : دوست ندارم از واژه هايى مثل جنده و اينا استفاده كنم ، ولى ليندا را كنار هر كلمه ى ديگه ايى گذاشتم ديدم نه مطلب را ميرسونه و نه حرصم خالى ميشه ، امتحان كردم » لينداى كثافت » ، » لينداى گه » ، » لينداي عقده ايي »
…. نه راستش با » لينداى اَن » هم امتحان كردم ولى هيچكدوم مثل لينداى جنده نشون نميداد چقدر حرص اين زنيكه به دلمه .





سپاس

25 06 2012

چقدر خوبه كه شروع به نوشتن تو اين وبلاگ كردم ، وقتى مينويسم خيلى سبك مى شم ، وقتى نوشته هام خونده ميشن سبكتر ؛ اينجا حس ميكنم تنها نيستم ، اينجا حس ميكنم هميشه هستن كسانى كه بتونم باهاشون درد دل كنم ، كسانى هستند كه دلداريم ميدن من حتى همراهى خواننده هاى خاموش را هم ميبينم ؛ و اين ها برام يه دنيا مى ارزه ؛ اينجا يه دنياست با يه عالمه دوست ، يه دنيا بى حرص و كينه و نگراني ؛ دوستانى كه بعضاً با نوشته هايشان ميشناسمشون و بعضى تنها با يك نام،
گروهى هم بى نام و خاموش ولى واقعى؛
چقدر خوبه كه اومدم و شروع كردم به نوشتن و خونده شدم و خوندم و اميد گرفتم ؛ تا كه بتونم ممنون باشم ؛





تولد اينترنتى

15 05 2012

20120515-093223 PM.jpg
از پارسال مامانم يه كار ابتكارى و خيلى قشنگى را شروع كرد : شهريور سال گذشته دومين سالى ميشد كه دردونه روز تولدش را خارج از ايران و دور اون بود ، مامانم هم روز تولدش كيكى و شمعى و دور همى به رسم هر سال و عكس و خلاصه نيمچه جشن تولدى براش گرفت ؛ بعد يادش افتاد كه من هم الان چند سالى هست كه روز تولدم كنارش نيستم !! اين بود كه امسال براى من هم جشن تولد گرفت ، مال من اما نسخه جديد بود و و و بهينه شده ! كيكى و شمعى و جمعى و البته صدا و تصوير !!!
همه جلوى دوربين جمع شده بودن از اونور و منم از اينور !!! اونا برام آهنگ تولد ميخوندن و من در پوست نميگنجيدم از شوق !!! يعنى در پوست نگنجيدن را با همه وجودم حس كردم ،
يجورايى زيباترين تولدى بود كه داشتم .
يجورايى با احساس ترين مادر دنيا را دارم .





مادرى

13 05 2012

ماندالا مطلبى در مورد روز مادر نوشته بود خيلى دردناك ولى واقعى. اونقدر واقعى كه خيلى فكرم را مشغول كرده ، اين بود تصميم گرفتم اين مطلب را بنويسم ؛ بنويسم كه چرا فرزند بودن اينقدر سخته ؟! ولى ديدم واقعيت اينه كه مادر بودن هم سخته ،ولى ميخوام صادق باشم ، ميخوام دل مادرم رانشكنم و ميخوام دلم را نشكنه دردونه ، و شكنن دل دردونه ام را و نشكنه مامانم دلم را !!!! ميخوام بگم دردسر وقتى شروع ميشه كه مادر نميخواد قبول كنه كه اين بچه ديگه بالغ شده ، كه اون مادر دخترشه ، فقط مادر ، مادر يعنى عشق بى انتظار ، مهرى كه ميدى و ازش سرشار ميشى ، من شايد نفهمم دردونه را خيلى وقتها ، شايد موافق كه نه اصلاً مخالف شيوه زندگى اش باشم و نتونم تشويق كنمش به آنچه ميكند ، ولى هميشه كنارشم ،
اينكه اون چه ميكنه و چى ميشه تاثيرى در احساس و رفتارم با اون نداره .
ايكاش مادرها بتونن اينطور دوست داشته باشن تا دل هيچ دخترى نگيره و دل هيچ مادرى نشكنه ….
مادرى سخته خيلى سخت !!!
تقديم به مادر دوست عزيز وبلاگ ماندالا





روز مادر

12 05 2012


فردا روز مادره … يعنى انگار اين روزرمشخص شده كه از مادران سپاسگزارى شه ؛ بچه ها براى مادرشون هديه ميگيرند و بهشون تبريك ميگن ، افراد روى ديوارهاى فيسبوكشون جملات ادبى و تصاوير رويايى و از اين جور چيزها ميذارن و به هم و به ديگران تبريك ميگن ; من هم ميخواستم از اين كارها كنم ولى هر چى فكر كردم هيچ جمله ادبى به ذهنم نرسيد !! حتى يه تبريك ساده !!! اصلاً يه. به نظرم خيلى مسخره رسيد ، ممكنه فردا يا حتى يه ساعت ديگه اينطور نباشه ولى الان بود ، منظورم مسخره بودن ِ!! خوب ولى به نظرم مسخره نيومد كه به مادر خودم تبريك بگم ، واسه همينم رفتم و رو ديوار خودش بهش تبريك گفتم ولي الان فكر ميكنم كار مسخره ايى كردم ، بايد به جاى تبريك ازش تشكر ميكردم ، ولى ديگه گذشت . الان ميخوام بگم :» مامان مرسى واسه همه زحماتت ، دوست دارم » و همينطور بگم :» مادران عزيز سپاس «





يادواره مادربزرگ و زاد روز خواهر

10 05 2012

زيباترين ماه از زيباترين فصل سال ؛ دارم در مورد ارديبهشت صحبت ميكنم ، براى من هم زيباست و هم پربار !! خيلى از كسانى كه دوستشون دارم تو اين ماه بهشتى به دنيا اومدن ، از همه مهمترينشون هم مامانم ، كه بهم زندگى داد، كه ميپرستمش ؛ خواهرم ، خودم ، مادر بزرگم ، اينو وقتى مرد فهميدم ،پيش از اون هيچكس شناسنامه اش را نديده بود ، يعنى احتمالاً از وقتى فكر كرده داره پير ميشه به كسى نشون نداده !! من كه از وقتى يادمه پير بود ، يعنى تو ذهن من اينطور بود، مامان هميشه پير بود ، هيچوقت هم مثل مادر بزرگهاى تو قصه ها نبود ، نه برامون قصه ميخوند و نه قربون صدقه مون ميرفت ؛ هيچوقت هم نميگفت : «بچه بادومه و نوه مغز بادوم » با اين خزعبلات نه خودش را گول ميزد و نه مردم را!! عاشق بچه هاش بود ، حتى دختراش !!! معتقد بود آدم اگر بچه اش دختر هم باشه دوستش داره !!! قبل از همه هم خودش را دوست داشت ؛ خود شيفته نبود ، دوست داشتن را بلد بود!!
خودش معتقد بود كه استثنائيه ؛ و شيوه زندگيش هم اينو نشون داد . با اينكه تو همه وقتى كه زنده بود احساس عشق و الفتى را كه الان دردونه به مادرم داره ، بهش نداشتم ، ولي هميشه از افراد مهم زندگيم بود ، خيلى مهم !!! اونقدر كه صبر كردم بعد مرگش ، طلاق گرفتم !!! با اينكه وقتى زنده بود مرگش از دغدغه هاي فكريم نبود ، ولى الان بيش از ديگران دلم براش تنگ ميشه ، منظورم اينه كه دلم براش تنگ ميشه ، نه اينكه يادش بيوفتم ، با اينكه نزديك به بيست ساله كه مرده هنوز خوابش را ميبينم ، بيشتر هم هم اون ميدونه كه مرده و هم من ، خوب خيلى وقتها ياد پدربزرگها ،عمه ،دايى و .. ميوفتم و يه آهى ميكشم و دلم ميگيره ، ولى مامان فرق ميكنه ، خيلى هم فرق ميكنه ، جديداً يه عمه از دست دادم ، كه اونم از آدمهاى مهم زندگيم بود و دلم واسش ميگيره ، ولى چون خيلي تازه است نميتونم مقايسه كنم ؛
خلاصه مامان با همه اين ويژگيها ارديبهشتي بود، چند تا از بهترين دوستهام هم اردييهشتي هستن ، دو تا از پسرهاى عزيزترين خاله ام ، ولى ،اونى كه من را ياد ارديبهشت انداخت و انگيزه نوشتن اين پست شد ، خواهرم بود . اون مهربانترين و بخشنده ترين خواهر دنياست . باهاش ميشه پشت همه دنيا غيبت كرد ! ميشه گله هركى را كه ميشناسه و نميشناسه پيشش كرد ، حتى خودش !! با صبر گوش ميده ، وقتى باز ميگم سعى ميكنه از خودش دفاع كنه ، منم كه كلاً كوتاه نميام !! اين ميشه كه آخرش دو تا جيغ ميكشه و قهر ميكنه و ميره !!! ولى باز برميگرده ؛ اون براى من يك دنيا عشقه !! از راه دور با هزار بوسه و عشق
اين پست را بهش تقديم ميكنم.








%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: