بركلى از پشت پنجره

13 05 2015

پنجشنبه شب مسافرم، دارم ميرم كه تو جشن فارغ التحصيلى دخترك شركت كنم؛ از يكسال پيش دخترم برنامه ريزى كرده بود كه توى ماه مى من ميرم اونجا، ولى براى خودم در واقع بعد از خريد بليت محرز شد؛ بعد از اون شروع به برنامه ريزى سرسرى تو ذهنم كردم كه كجاها برم، چند روزى خانه ى نگين و چند روزى هم خانه ى عمو كه بار پيش دخترك با وجود اينكه قرارش را هم گذاشته بوديم مانع شد! گفت كه نميتونه بياد و من را هم نميذاره كه برم!! 
اين بار ولى التيماتوم را همان ابتدا بهش دادم كه من حتما اين دو جا ميرم چه با تو و چه بى تو!!! دردونه هم البته استقبال كرد ( مثل بار پيش البته!!) و گفت كه خوبه و فقط اگر من ناراحت نميشم در طول اقامتمون پيش نگين گاهى  هم  با دوستاش باشه؛ كه البته من هم موافقت كردم .
حدود يك ماه پيش يك بار كه صحبت ميكرديم گفت كه » مامان لس آنجلس خيلى جاهاى ديدنى زياد داره ، موزه هاى واقعا ديدنى كه من ميخوام حتما تو را بيرم، در ضمن با خودت مايو هم بيار كه دريا هم ميريم، خلاصه خيلى نميتونى يا نگين تنها وقت بگذرونى؛ من هم مثل يك مادر حرف گوش كن و خوب گشتم و مايو و حوله ام دم دست در معرض ديد گذاشتم كه مبادا يادم بره ؛ راحت ترين كفشم را هم براى گردش لس آنجلسى آماده كردم؛ 
تماس تلفنى پنج روز قبل:
من: دردونه ! عمو ميخواد بدونه ما چه تاريخى ميريم اونجا؟
دردونه: ببين مامان ما اگه بيست و دوم بريم لس آنجلس ميتونيم با ماندانا و دوستش از يك جاده ى خيلى زييا بريم 
من: آره نگين گفته ، ولى اون كه خيلى طولانيه
دردونه: آره ده ساعته چون دو نفريم نصف راه را من رانندگى ميكنم نصفش را ماندانا فقط چرن جشن اون بيشت و يكمه ما بايد بيست و دوم بريم
من : من به نگين گفتم بيستم ميايم،
دردونه: بيستم كه نميتونيم از جشن بيايم راه بيفتيم ، باشه حالا اون مهم نيست ميتونيم بيست  و يكم خودمون بريم؛
من: حالا خونه عمو كى بريم ، نگين ميگه بايد يه آخر هفته لوس آنجلس باشيم، در ضمن ميگه چند روزى بيشتر بمونيد چون كارزيادى نميشه تو بركلي كرد
دردونه : نه مامان من نميتونم زياد از خونه دور بمونم ، از جون كارم هم شروع ميشه، خونه ى جديد هم اول جون تحويل ميده بايد برگردم اشباب كشى كنم ،يه روز قبلش هم بايد جمع كنم؛
من: بيست و بنجم بريم خونه عم واسه سه روز خوبه؟
دردونه: نه مامان سه روز زياده سان ديگو جايى نداره دو روز
من: اى بايا من اول گفته بودم يك هفته تو گفتى زياده سه چهار روز حالا كى شد دو روز؟!!!! از اون گذشته تو كه گفته بودي كلى ميخوايم بگرديم؟!!!
دردونه: آخه مامان تو كه زياد نميتونى بيرون بياي، دو روز بياى خسته ميشى!!
من: آره ولى ديگه وقتى مجبور باشم ميام
دردونه: نه مامان نميتونى 
من: باشه پس تو همون سى ام برگرد من چند روزى ميمونم خودم برميگردم
دردونه: ( چند ثانيه مكث) نخير نميشه !! اين حرفارو نداريم تو اينجا براى من اومدى ، هر جا من هستم بايد تو هم همونجا باشى!!! 
از اونجايى كه دخترك من را خيلى پير ميدونه براسى معاشرت با دوستانش و فكر كنم تا برسم اونجا بعد از شركت در جشن روزهاى هفده و بيست مى الباقى به تماشاى شهر بركلى از پشت پنجره اتاق دخترك بگذره  و نگين و عمو و موزه و دريا بمانند در روياهاى دور دست… 

 





همسايه ى عجيب

24 01 2015

2015/01/img_9299.jpg
خونه ى من طبقه ى اوله، پنجره آشپزخونه ى من و همسايه بغلى روبروى هم باز ميشه؛ اينه كه بيشتر حس همسايه ى روبرويى رو بهش دارم تا بغلى؛ ساكن اون خونه يه دختر جوونه كه فكر كنم با دوست پسرش زندگى ميكنه؛ دو سه ماه اولى كه من اينجا اومده بودم تنها بود بعد يهو سر و كله ى اين پسر پيدا شد، و از اون موقع تقريبا هميشه هست.
هفته هاى اول بود كه هر دو تو آشپزخونه بوديم تو يك لحظه كه جلوى پنجره رو در روى هم قرار گرفتيم برايش دستى تكان دادم، كه هيچ واكنشى نشان نداد! انگار كه اصلا من را و دست تكان دادنم را نديده باشه!! همونجا حدس زدم كه احتمالا اين دختر اهل پشت كوهه !! از اون موقع تا حالا هم دقيقا همينطوره ؛ گاهى فكر ميكنم كه شايد نابيناست، چونكه بالاخره مردم پشت كوه هم با همسايه هاشون سلام و احوالپرسى ميكنند!!
اما اين تنها مورد عجيب اين دختر نيست، عجيبتر از اون مقاومتش در مقابل سرماست، مثلاً من چهار لايه لباس تو خونه تنمه و تمام وقت از سنگينى پوششم از درد بازو و شانه مينالم و تازه باز هم بيشتر مواقع نوك انگشتان دستها و پاهام از سرما زق زق ميكنه و ميام تو آشپزخونه بلكه با نوشيدن يك چاى داغ كمى گرمتر شم ميبينم خانم پشت كوهى يه تاپ تنشه و مشغول كار تو آشپزخونه شه!!! گاهى هم البته بلوز آستين دار سبكى ميپوشه كه اين مواقع پنجره ى هال و آشپزخونه اش باز هستند!! هر وقت كه كه بيرونه پنجره ها بازن كلاً انگار كه از يخ شدن خانه ابايى نداره؛
گاهى دلم ميخواد يه سر برم توى خونه ش و ببينم هواى اونجا چطوريه! يعنى با خودم فكر ميكنم شايد كه اصلا اين دختر تو يك جاى گرمترى زندگى ميكنه و اينى كه من ميبينم تصوير اونجاست !!! و ما اصلا همسايه نيستيم!!! گاهى هم كه افكار فلسفى ام ته ميكشه و صد در صد باور ميكنم كه خانه اش چسبيده به خانه ى من، تا سر حد حسادت حسرتش را ميخورم؛
الان آرزويى به آرزوهايم اضاف شده: بالا رفتن مقاومتم در مقابل سرما… و البته گرما؛





عشق و نفرت

15 01 2015

2015/01/img_9092.jpg
دنياى عجيبيه اين احساسات آدمى!! خانم به شدت از همسر خود بيزاره و هميشه اسمش را با لعنت و ناسزا مياره و ميگه چشم ديدن اين مرتيكه را نداره، كه مرده شور قيافه شو ببرن و نگاهش ميكنه حالش بهم ميخوره و اخلاقش هم كه گنده و عاطفه هم اصلا نداره و خلاصه سر تا پاشو بگردى يه امتياز مثبت پيدا نميشه توش!!!
اما حالا بيا و ببين همين خانم چنان قربون صدقه ى شكل و قيافه و اخلاق و مهر و محبت پسرش ميره كه كپى برابر اصل پدر محترمشه !!!
ببين احساسات از خودى به ناخودى چقدر ميتونه تغيير كنه !!!








%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: