نمازخونه !!

15 02 2013

20130215-092650 PM.jpg
اينروزها زياد ياد دوران راهنمايى و دبيرستان ميوفتم، تقريباً هفته ايى سه بار!! سه روز تو هفته كلاس دارم ، البته فعلاً ! كلاس تو محله ى تركها و مراكشيهاست، تو او خيابون و اطرافش كه راه ميرى فراموش ميكنى تو اروپايى، بس كه زنها رو با پوشش اسلامى ميبينى! البته اين پوشش تنها خلاصه شده در مقنعه يا روسرى سفت و محكم ، بر خلاف مملكت خودمون كه شالها يجورايى دكور كاكلها هستند، اينها حجابشون مثل نمونه هاى چسبيده به در ادارات دولتى ِ خودمونه البته فقط بالاش !!! در مورد باقيش خوب تفاوت زيادي ديده ميشه !! البته زنها در سنهاى بالاتر كماكان سرتا پا شبيه همون عكس نمونه ها هستن ؛ ولى در مورد جوانها و بيشتر هم مراكشيها … من نميدونم اين شلوارها را چطور تنشون ميكنن !! يعنى يجوريه كه فكر كنم يكباربه تنشون ميدوزن تا كهنه بشه درش نميارن !!
تو اين محله حتى كلاس ورزش هم زنانه و مردانه ست !!
همكلاسيها اما عبارتند از سه زن ترك : دو تا بى حجاب و يكى محجبه، حجابش هم از قضا سفت و سخت و شبيه همون عكسهاست ! دو زن محجبه ى مراكشى به همان شيوه ى بالا كيپ و پايين كيپ تر !!
يك زن باز هم محجبه ى پاكستانى با لباسهاى محلى!
يك زن بي حجاب عراقى كه از قضا هر دو تن از مادربزرگهايش ايرانى بودند ولى يك كلمه هم فارسى نميدونه ؛ اينها هر كدام حداقل پانزده تا بيست ساله كه هلند هستند؛ يكيشون كه سى و دو ساله!! يه مرد ايراني و همزبان ، يه مرد بنگلادشى و دو مرد آفريقايى !!
اما زنان محجبه هر روز ساعت تنفس ميان كلاس را اختصاص ميدن به خوندن نماز در گوشه ايى از كلاس ؛ كلاسها موكت هستند البته زنها براى خودشون جانماز هم ميارن ؛ ولى فضاى نمازخونيشون بد جورى منو ياد نمازخونه ى دوران دييرستان ميندازه كه جون ميداد واسه خوابيدن !!





انتخاب اشتباه

4 12 2012

20121204-120257 PM.jpg
ممكن نيست به دوران كودكى و نوجوانى خودم فكر كنم بى آنكه چهره ى دختر خاله ، پسرخاله و پسر دايى هام جلوى چشمام نياد ؛ و از همه بيشتر سوسول و پاريس ، من و خواهر كوچيكه و » سوسول و خواهر كوچيكه اش ! سوسول يكسال از من بزرگتر بود، اونطرف هم خواهر كوچيكه ى من بود و پاريس ؛ كه اونها هم يار جون جونى همديگه بودن ، يجوريايى شايد از ما هم بيشتر ؛ولى من اون وقتها فكر ميكردم هيچكس از ما دو تا جون جونى تر نميتونه باشه !!
يه عكس از عرورسى مادر و پدرم هست سوسول تو بغل بابامه و نميدونم چرا اولين بارى كه اون عكسو ديدم فكر كردم اون منم !!!
به هر حال اين الفت و دوستى همچنان ادامه داشت و من فكر ميكردم تا آخر عمر باقى ميمونه ، بعدها اون برام از دوست دخترهاش تعريف ميكرد و اينكه با هر دخترى كه دوست ميشه از من براشون تعريف ميكنه و البته سوسول هم اولين كسى بود تو خانواده كه با دوست پسرهاى من آشنا ميشد ؛
رابطه ى پاريس و خواهر كوچيكه هم همينطور خوب و عميق باقى موند و حتى به بچه هاشون هم كشيده شد !! پسرك خواهرم تو روز توليد پاريس بدنيا اومد و بچند سال بعد شد يار پسرك پاريس !!!در اين ميان من هم يه كم به پاريس نزديكتر شدم ، البته هنوز سوسول برام چيز ديگه ايى بود ، با وجوديكه كمتر با هم حرف ميزديم و همو ميديديم ولى من همچنان دوستش داشتم ، وقتى دخترش بدنيا اومد و يا زودتر از اون وقتى يه روز صبح زود پاريس بهم اس ام اس داد زن برادرش بارداره ، كلى خوشحالى كردم و بالا پايين پريدم ، ولى بعد گوشى را برداشتم به گلايه و پشتش بد و بيراه به سوسول كه چرا خودش زودتر بهم اين خبر را نداده ؟! اونم شروع كرد يه سرى مزخرف به جاى دليل تحويل دادن و من دلم گرفت !!!
اين شايد اولين بارى بود كه دلم گرفته بود ازش ولى آخريش نبود ، اون چند ماه پيش اتفاق افتاد ، مسئله خيلى ساده و احمقانه بود واقعاً ، من ازش خواستم دعوت به دوستى در فيسبوك مردى را كه در دشمنى با من حد و اندازه نميشناسه و ميخواد منو به هر شكلى نابود كنه ، رد كنه !! اين اصلاً اغراق نبود ، و اصلاً از روى كينه و بچه بازى هم نبود ، من فقط ميخواستم از خودم محافظت كنم ، ميخواستم مردك هر چه كمتر از من بدونه ؛ ولى سوسول در جواب بهم ايميل زد كه » دير گفتى ، ديگه قبولش كردم «!!!!!! تو اين ميون پسر عمو و چند دوست ديگه هم كه دير بهشون گفته بودم ، بعد از گرفتن پيغامم ، حذفش كرده بودن، اين شد كه من مجبور شدم اونو از دوستام حذف كنم واينبار بيشتر دلم بگيره !!!
توى ماههاى اخير بيشتر با پاريس در ارتباطم ،ميبينم با اينكه خودش خيلى وقتها افسرده و بى حوصله ست ولى حتى با اس ام اس ِ يك بوس و يا گل هر چند وقت يكبار نشون ميده بيادمه و حسرت ميخورم !! حسرت ميخورم به عمر و احساسى كه طى سالها خرج يك دوستى سست كرده ام ، گمونم دوستى با مردها وقت تلف كردنه ، اشتباهه …
اين پست را به پاريس عزيزم تقديم ميكنم .





لاسيدن !!!

18 10 2012

20121018-012511 PM.jpg
من آدم لاسويى هستم ، يعنى خوشم مياد لاس بزنم ، با مردها ، با خوراكيها و با هر مقوله ى لذتبخشى !!
من با لاس زدن انتقام ميگيرم ، وقتى با غذا لاس ميزنم كمتر ميخورم ، غذا سرد ميشه و از دهن ميوفته و اينجورى من از برنج و نان و نشاسته انتقام ميگيرم ، كه پيش از اين باعث چاقى من شده اند !
من از مردها هم انتقام ميگيرم ، من از نخستين بارى كه مادر داستان چهار دست و پا راه رفتنم را به سمت خودش و پرتاپ شدنم به سمت ديگر توسط لگد پدر را شنيدم تصميم به انتقام از مردها گرفتم ، شايد هم پيشتر از همان وقت كه چهار دست و پا و با گريه به سمت مادرم ميرفتم و بابا من را مثل توپ شوت ميكرده به سمت ديگر ؛ ولى حتى اگر از اون زمان هم نباشه من حتم دارم دليل اصلى يبوستم همان لگدها بوده ، هر چند مادرم هميشه تعريف كرده كه من از چهل روزگى يبوست داشته ام و ترنجبين بهم ميداده ، و من بعيد ميدانم كه در چهل روزگى چهار دست و پا را ميرفته ام !!! تازه من كه كلاً از بچگى تنبل بودم و اين تنبلى به مرور به گشادى رسيد ، شخصاً نه ديده ام و نه جايى خوانده و شنيده ام كه بچه ى چهل روزه چهار دست و پا راه بره !!! با همه ى اينها شكى نيست كه علت اصلى يبوست ماندگار من تا اين سن همان لگدها بوده ، كه البته بعدها نميدانم مامان خودش تعديل كرد به » با پشت پا آروم مينداختت اونور » ؟! يا خودم ترجيح دادم براى احساس درد كمتر تا وقتى به پروژه ى انتقام برسم اينطور يادم بياد ؟!!!
شايد هم بعد تر وقتى بزرگتر شدم ولى هنوز كوچك بعد از اون اتفاق تصميم به انتقام گرفتم ، اون وقتى كه تو ماشين بابا نشسته بوديم ، من و مامان و بابا و من يادم نيست خواهركم كجا بود، گمونم يه ظهر يا بعد از ظهرى بود ، گرم يا سرد ؟! اون را هم يادم نيست ، يعنى فكر كنم پيشتر ها يادم بود ولى الان ديگه نه ، فراموشى گرفته ام ، باز هم خوبه كه گذشته ها يادم ميره ؛ حداقل نگران آلزايمر نيستم !!! تازه من كه شخصاً گذشته ى جذاب و افتخار آميزى نداشتم ، همون بهتر كه كلاً فراموش شه !! ولى خوب تو اون جريان كليتش يادمه و فقط اينكه خواهره كجا بوده و درجه حرارت هوا چه بوده و اصلاً ما تو اون بعد از ظهر تو اون كوچه يا خيابون خلوت چيكار ميكرديم ؟! از خاطرم رفته ، يعنى شايد هم اصلاً از اولش هم نميدونستم ! ولى يادمه كه مادر و پدر ميخواستن برن جايى و زودى برگردن و بابا بسيار و بسيار تاكيد كرد كه من نبايد دست به لامپ سقف ماشين بزنم ؛ بعدها ديدم پدر و مادرها وقتى قراره دقايقى بچه شون را تو ماشين تنها بذارن تاكيد ميكنن بچه يوقت دست به دنده نزنه كه يوقت ماشين اگه تو سرازيرى باشه راه بيفته و بشه بلاى جون بچه و ملت !!! ولى باباى من همه ى نگرانى و دغدغه اش اونروز لامپ سقف بود خوشبختانه ، چون تا پاشون را گذاشتن بيرون و اونقدر دور شدند كه نگران ديده شدن نباشم ، وسوسه ى انجام كار ممنوع اومد سراغم و شروع كردم به ور رفتن با چراغه و بعدش هم خاموشش كردم و در حالى كه مطمئن بودم باباهه نميفهمه خوشحال از اكتشافم منتظر برگشتشون نشستم ، بابا تا در را باز كرد بسكه باهوش بود فهميد كه من به لامپ دست زدم ! شايد هم كلاغها تو راه بهش گفته بودند !! بهر حال تا سالها بعد نفهميدم چطورى فهميد و شايد اگه اونروز به جاى عصبانيت بهم توضيح ميداد خيلى چيزها در زندگيم فرق ميكرد ؛ اما خوب اون عصبانى شد و در حالى كه از شدت عصبانيت صورتش شبيه به يك سگ دوبرمن شده بود داد زد سرم و گفت مگه من به توى نميدونم گفت توله سگ يا پدرسگ ؟! بهر حال يكى از اين دو بود كه هر دو هم حداقل تو اون لحظه بجا بود ولى الان خودم با توله سگ بيشتر حال ميكنم ، بعدش هم دستش را برد بالا و يكى محكم خوابوند تو گوشم !!! كه صداى زنگش هنوز تو سرمه !!! البته مطمئن هم نيستم كه صداى زنگ سيلى مذكور هنوز تو گوشمه يا جيغ دلخراش مادر در اعتراض به اين رفتار سبعانه ، بعدش هم كلى داد ديگه سرش زد كه در اين مقطع من كلاً خيلى دلم خنك شد و دست من را گرفت و از ماشين پياد شديم و همينطور كه مرتيكه را فحش ميداد ازش دور شديم و من اصلاً يادم نمياد كه مرتيكه چى گفت و چه كرد و حتى يادم نمياد كه مامانم چيها دقيقاً بهش ميگفت و اينكه كجا رفتيم كه مامان داشت اين واقعه را تعريف ميكرد و ميگفت جاى پنج انكشتش رو صورت بچه ام مونده ؟!!
البته مادرم حق داشت ، سخته تو اين موارد آدم خودشو كنترل كنه و اعتراضشو نگه داره واسه يه وقت ديگه ، خود من اگه كسى جرأت ميكرد همچين سيلى به دردونه ام بزنه شك دارم ميتونستم همين عكس العمل را هم داشته باشم ، برعكس احتمالاً با ناخنهام چشمهاى اون يه نفر را از كاسه در مياوردم ، و من گاهى فكر ميكنم اگر مادرم اون روز به جاى جيغ و داد و قهر چشمهاى بابايى را از كاسه در مياورد حتماً زندگى ما هم خيلى با الان فرق ميكرد ؛ اونوقت بابا ديگه چشم نداشت كه ببينه كارهايى كه ميگه منع كرده را انجام دادم و من هم شايد يادم ميرفت كه بايد از همه ى مردها انتقام بگيرم ، اونوقت مادر چون كلاً از اين آدمهاييست كه دايماً از درد وجدان رنجور است دلش نميامد پدر بى جشم را تنها بگذارد و به زندكى سهمگينش با بابايى ادامه ميداد و شايد هم يكروز كه بابا اينبار خواهركم را به باد دشنام و تحقير گرفته بود ماماني زبانش راهم از حلقش ميكشيد بيرون تا ديگه نتونه با حرفهاى تلخ و گزنده گلهاى طلاييش را آزار دهد !!!؟البته اون قسمت تحقير و دشنام به خواهرك فقط از اين جهت بود كه مادر اينبار به خاطر خواهر پدر را مثله كند تا بعدها براى ته تغارى عقده نشود كه مامان منو دوست نداره ، اگر نه كه بابايى اونقدر موضوع براى سرزنش و تحقير من زياد داشت كه نوبت به خواهرك نميرسيد !!
به هر حال شايد هم من بعد از اون سيلى بود كه آتش انتقام در سينه ام شعله ور شد !!! خوب اين جمله زيادى براى يك بچه چهار پنج ساله بزرگه ، گمونم از اون موقع جوانه ى ناامنى در وجودم روييدن گرفت !!! احتمالاً بعدها جوانه رشد كرده و درخت بزرگى شده و توى يك طوفان سهمگين آتش گرفته و تبديل به انتقام شده ،؛
من براى انتقام گرفتنم لاسو شدم و اونقدر خو گرفتم با لاسيدن كه ديگه شد بخشى از ويژگيهايم ، هى بى اينكه بدانم لاس زدم و باز بي آنكه بدانم انتقام گرفتم از مردان زمخت ِ دست و رو نشسته !!! مثل يك مار من گاز ميگيرم و زهرم را خالى ميكنم ؛ من وقتى ميخواهم گاز بگيرم حتى اگر مجبور باشم خودم را هم گاز ميگيرم و اينطورى خيلي وقتها از خودم انتقام ميگيرم ؛ انگار براى لاس زدن و انتقام گرفتم دليلى ندارم ديگر …
از من دور باشيد ، من خطرناكم !!!








%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: