در ستايش عشق پايدار

4 07 2014

بعد از عبور از دوران جهالت جوانى هميشه حسرت زوجهايى را ميخوردم كه ساليان طولانى دركنار هم زندگى ميكنند. آنها كه عمرى را با هم گذرانده اند؛ و البته از ميانشان آنها كه گذر زمان مهر و علاقه شان را بيشتر و عميقتر كرده، انگار كه يكى شده باشند.
كه خوب اعتراف ميكنم اين بيشتر يك تصوير و آرزو در خيالم بوده، كه آنچه در واقعيت بيشتر شاهدش بوده ام زوجهايى بوده اند كه بيش از اينكه مهر و علاقه الفت زندگيشان جلب توجه كند، بيحوصلگى و به نوعى تحمل كردن يكديگر را ديده ام. مرد و زنهايى كه عشق و علاقه ى شروع زندگيشان در طول زمان دود شده و آنچه اينك در كنار هم نگهشان داشته تنها عادت يا اجبار است و شايد هم گزينه ى ديگرى نداشته يا نميشناسند.
نرگس و همسرش اما از جمله افرادى هستند كه با ديدنشان پر از حسرت و شوق ميشوى.
از وقتى نرگس را شناختم روزى نبود كه از ميان صحبتها و خاطراتش صد بار اسم حميد را نشنوم،و هر بار چنان لبخند با نازى روى صورتش پهن ميشد انگار در مورد نامزدش كه حتى دوست پسرش حرف ميزند!!
كه گاه ته دلم ترديد مى نشست كه نكند بخشى اش هم نمايش باشد!! اما نقش بازى كردن چندان به نرگس نمى آيد.
اما لذت واقعى از مشاهده ى اين رابطه زمانى با آشنايى بيشتر با حميد نسيبم شد؛ پيشتر حميد را چند بارى كوتاه مدت ديده بودم. مردى آرام و كم حرف؛ تا اينكه فرصتى پيش آمد و ميهمان خانه ى تعطيلاتى شان شدم.
در طول اين سفر بود كه هم حميد را مرد بسياز نازنين و دوست داشتنى يافتم و هم متوجه توجه، احترام و علاقه ى متقابلشان شدم؛
او هم همانطور با شوق و علاقه از همسرش صحبت ميكرد كه نرگس؛
در ميان هر ده جمله ى او هم حد اقل پنج بارى نام دوستم را ميشنيدم؛
خوشحالم از اينكه اين چنين رابطه ى زيبايى را شاهد بوده ام. شايد اگر باد بگيريم يكديگر را همانطور كه هستيم بپذيريم و دوست داشته باشيم رابطه هايمان هم با گذشت زمان عميق تر شود . شايد هم راز ديگرى در كار است ….

20140704-013405 AM-5645241.jpg





نگوز ديگه!!

22 08 2013

20130822-074912 PM.jpg
غروب يكى از روزهاى اول ورود دردونه، هوا خوب بود، جلوى در خانه تو خيابون نشسته بوديم، كوچه خلوت بود و تاريك، هوا هم كه ملكوتى و در دل من غوغايى …
غوغايى از جريانات گازهاى درون شكم !! ديدم شرايط خوبه فكر كردم اجازه ى خروج بدم، اين بود كه خودمو اندكى يه ورى كردم و با شل كردن عضلات شكم و باسن اجازه صادر شد؛ فقط چشمتون روز بد نبينه؛
من هيچوقت مبحث فشار و سيالات را خوب نفهميدم به همين خاطر هم برآوردم از ميزان و فشار گازهاى مذكور و شدت خروج و از اون مهمتر صداى انفجار اصلاً درست نبود!! صداى خروج اونقدر زياد بود كه خودم هم شوكه شدم و بدتر اينكه درست همون موقع يه زن و مرد جوون نميدونم چطورى يهو در بيست مترى خونه سبز شدن !! چون من خودم اول موقعيت را برآورد كردم كه مطمئن باشم در شعاع سيصد مترى كسى نباشه ولى مشكل مت اينه كه درك درستى از فاصله ها ندارم!! به هر حال موقعيت وحشتناكى بود و من دلم ميخواست زمين دهان باز كنه و من را در خودش ببلعد، البته بيشتر اين آرزو بخاطر حضور دردونه بود، اگر نه براي اون دو غريبه بيشترين آرزوم اين ميتونست باشه كه خدا به دلشون بندازه ديگه از اينجا رد نشن و يا اگر هم شدن يكارى كنه با من روبرو نشن و من براي كمك به كمكِ خدا ميتونستم سريع بپرم تو خونه تا شناخته نشوم يا حداقل كمتر شناخته شوم!! ولي خوب آدم جلوى بچه ش آبروش بره خيلى بده!! بهر حال تو اون لحظه يعني همزمان با انفجار و خجلت و شرمندگىِ من ناگهان فكركردم معجزه ايى رخ داده، درست همزمان دردونه من را صدا زد:
مامان؟
به خودم گفتم كه نجات پيدا كردم، همزمانى » گ و ز » و صدا كردن دخترك احتمالاً صداى مذكور را تحت الشعاع قرار داده و حتماً چون حواس دخترك پى سوال از من بوده متوجه موضوع نشده؛ و بعله ديگه من نجات يافتم !!
با آرامش جواب دادم » جااانم»
گفت :» نگوز ديگه»!!!





شيطان

1 07 2013

20130701-114934 AM.jpg
مزه ى شيرينى ها و بيسكويتهاى اينجا چندان به مذاقم خوش نمياد، خوب به مزه هاى خودمون بيشتر عادت دارم، مثلاً ويفرهاى خودمون، حرف ندارن، عوضش مال اينا، نه اينكه بدمزه باشه ها ولى يك كلام باهاش حال نميكنم؛
اينه كه مدتى ست با كمبود بيسكويت مواجه شدم!! دوست دارم قهوه ام را با بيسكويت بخورم ولى اخيراً دريغ از يه بيسكويت مزه دار كه بشه باقهوه بخورى!!!
اين بود كه چند روز پيش وقتى تو سوپر ماركت از كنار قفسه ى بيسكوييتها رد ميشدم خيلى جدى و مستاصل به خودم گفتم كه فقط كافيه يه مدلى كه به چشمم بياد پيدا كنم اصلاً به قيمتش كارى ندارم، ميخرمش بلكه از مزه اش خوشم اومد؛ هنوز اين جمله تو ذهنم تموم نشده بود كه چشمم افتاد به يك بيسكويت. نميدونم تاثير جمله بود يا واقعاً متفاوت بود؟! به هر حال به نظرم رسيد كه ميتونه انتخابم باشه، اين بود كه سريع برش داشتم، ولى همان وقت چضمم افتاد به قيمتش كه دو يورو و بيست و هفت سنت بود!! بيسكويت را تو دستم نگاه كردم ديدم فسقله ايى بيش نيست!! بعد به قيمتهاى ديگه نگاه كردم و ديدم در مقايسه با قيمت و مقدار، اين يكى گرونه!! دو قدم جلو رفتم و برگشتم بيسكوييت را گذاشتم سر جاش و با سرعت از اون قسمت دور شدم مبادا كه شيطون گولم بزنه كه كلن اين فرشته ى از خدا برگشته خيلى منو گول ميزنه! كسى چه ميدونه شايد اون فكر اوليه هم تراوشات ذهنى من نبوده و از الغايات شيطونه بوده!!





Kalvin klein boxers

25 06 2013

20130625-075101 PM.jpg
روبروى يه ايستگاه ترام ايستاده بودم كه چشمم افتاد به يه تبليغ شورت مردانه ى كلوين كلاين؛ خوب طبيعيه كه يه مرد جوان و خوش قيافه بود كه جز شورت با مارك مذبور چيزى به تن نداشت.
اين مرد جوان از قضا از اون مدل هيكلهاى عضلانى خفن هم داشت، دست راستش را گذاشته بود روى شكمش درست بالا آرم كلوين كلاين و دست چپش را هم برده بالا! تنها بازوى اين دست معلوم بود و طورى دستش را بالا گرفته بود كه عضله ى برجسته ى پشت بازوش معلوم بود؛
همينطور كه چشمم به آگهى بود فكر ميكردم كه چه رابطه ايى ميتونه بين عضلات شكم و بازو و شورت كلوين كلاين باشه؟! كه البته به نتيجه اى نرسيدم و ترام هم رسيد و من سوار شدم و آگهى را هم فراموش كردم؛
امروز صبح دوباره يادش افتادم، فكر كردم حتماً بايد يه رابطه ايى ميون اينها باشه و قطعاً كلوين كلاين عقلش بيشتر از من ميرسه؛ و فكر كردم سوالم را اينجا بذارم تا اونايى كه مثل كلوين كلاين عقلشون بيشتر از من ميرسه منو روشن كنن!!!





شباهت

21 06 2013

20130621-032622 PM.jpg
دخترك هميشه در درسهايش خوب بوده، يعنى از بهترينها بوده، در تمام طول تحصيلش چه در ايران و چه در آمريكا؛ در واقع درس برايش در مرحله اول است، درست بر خلاف من!! دوره ى تحصيلش درايران هر وقت به مدرسه اش ميرفتم اونقدر كه مسئرلين مدرسه و و معلمها ازش تعريف ميكردند در مسير بازگشت يك سايز اضافه ميشدم بس كه باد ميكردم از افتخار!!! حالا دخترك دو سال كالج را به پايان رسانده و قرار است دو سال هم در دانشگاه بگذراند، اين البته برنامه ى كوتاه مدت است و او قصد ادامه ى تحصيل دارد و البته كه من هم آرزويش را؛ ولى چيزى كه براى من مهمه در مرحله ى اول خوشحالى اوست؛ به همين دليل زياد در خصوص آينده خيال پردازى نميكنم؛ به هر حال دردونه براى پنج دانشگاه درخواست پذيرش فرستاد و همچنان كه از او انتظار ميرفت در همه ى آنها پذيرفته شد؛ حالا نه اينكه بخوام بگم دخترك تافته ى جدا بافته ست و فقط اون تونسته قبول شه، نه تقريباً همه ى دوستانش هم موفق بودند؛ به هر حال طى چند ماه گذشته كلى كفتمان داشتيم در مورد اينكه كداميك را انتخاب كند؛ و اينكه كداميك ميتواند بهترين گزينه باشد؛ در اين ميون دخترك هر هفته، هر روز و گاه هر ساعت يك تصميم ميگرفت!! تا بالاخره بركلى را انتخاب و ثبت نام كرد؛ حدود دو هفته پيش براى جلسه آشنايى دعوت شد، كلى هيجان زده بود، جلسه ساعت هفت و نيم شروع و تا بعد از ظهر ادامه داشت و چون دانشگاه تا خانه يك ساعت فاصله دارد تصميم گرفته بود شب را آنجا بگذراند تا صبح راحت باشد؛
اتاقهاى خوابگاه دو نفره هستند و دردونه قرار بود با دخترى كه نمى شناسه هم اتاق شه!!
ازش خواستم در همه مراحل من را در جريان بذاره و همينطور از همه جا عكس بگيره و برام بفرسته؛
نزديك ظهر به وقت اينجا كه نيمه شبِ اونجاست اس ام اس داد كه سرما خورده وفاصله ى پاركينگ تا خوابگاه زياده » مجبور شدم نصف شب برم تمديد كنم و كله ى سحر هم بايد دوان دوان برم و يك بار كه بلند شدم با اينكه بى صدا بود هم اتاقى ام از خواب پريد و خوابم نمى بره و عجب غلطي كردم با ماشين اومدم و كلاً عجب غلطى كردم كه شب اومدم و …
همه ى سعى ام اا كردم كه كمى آرامش كنم و بالاخره خوابيد.
اما روز بعد شروع كرد برايم عكس فرستادن از دانشگاه و گفت كه همه چيز خيلى خوبه؛ گفت كه وقتى ازشون خواسته شده تا افرادى كه در آمريكا بدنيا نيامده اند بلند شده و بايستند تقريباً همه ى محصلين ايستادند!!
به هر حال موضوعي كه بسيار برايم جالب انگيز بود :
اولين عكسى كه دردونه برايم فرستاد از دستشويى دانشگاه بود!! و من از اون روز در فكرم كه اين خصلت مشترك توجه به دستشويى ميان من و دخترك ژنتيكى ست يا اكتسابى؟!!





يك روز پاركى

24 04 2013

20130424-112539 PM.jpg

شير آب گرم را باز كردم و رفتم زير دوش؛ آب گرم، كه نه، داغ!! پوستم از اينهمه داغى قرمز شده بود و كمى ميسوخت ولى من لذت مى بردم و دلم نميخواست شير آب سرد را باز كنم تا كمى از گرما كاسته شه؛ راستش دلم نميخواست هيچ كار ديگرى جز ايستادن زير اون آب داغ جارى بر تنم انجام بدم؛ اصلاً اون روز روز بى حوصلگى و بى قيدى بود ؛ دل و تنم هيچى نميخواست، جز ولو شدن و كتابى خواندن و زنگ تفريحى با چرخ چرخى در اينترنت !! از ديروزش خسته شده بودم و مونده بود بهم اين خستگى؛
چون تصميم گرفته بودم اتاق خوابم را از حالت انبارى خارج كنم، مدتها بود براى خريد يك كمد جادار و حسابى جستجو ميكردم!! و البته بيشتر از هر جا در سايت IKEA چون هم كيفيتش بهتره و هم قيمتش؛ بالاخره تونستم كمد دلخواهم را با يك تخفيف حسابى پيدا كنم؛ و براى نصبش روز شنبه لئون وميخائيل آمدند، با صرف هشت ساعت زمان و به جرأت و بدون اغراق شش ساعت كار مفيد، چهار چوب كمد و درش نصب شد ولى قفسات و اجزاى داخليش باقيماند؛ اونها خيلى خسته بودند و اصلاً نمى شد ازشون انتظار داشته باشم روز بعدش هم بيان ، اين بود كه ضمن سپاسگزارى فراوان از هر دو گفتم كه نگران باقى كارنباشندو براى اون از ”پ» خواستم و اون هم قبول كرده؛
و فردا همان روز خستگى و كسالت شديدم بود!!
يك بسته پاپكورن گذاشتم تو ميكروفر و سه دقيقه ايستادم جلوى محفظه اش و به صداى تركيدن ذرتها گوش و باد شدن پاكت را تماشا كردم؛ در حالى كه سرگيجه داشتم با كاسه ى پاپكورن و حوله اى كه به تن داشتم، نشستم روى يه صندلى وسط هال، به تماشاى اون بازار آشفته و » پ» در حالى كه مشغول جمع مردن كارتونها و بريدنشون بود و پاپكورن ميخوردم؛ از حدود ظهر كه اومده بود بجاى كمد مشغول جمع كردن كارتونها دوريختنشون بود؛ مى گفت اينها باعث آتش سوزى ميشن ؛ و من ياد بابام افتادم؛ حوصله ى جدل نداشتم، حوصله ى فكر كردن به كمد و بهم ريختگى خانه را هم نداشتم؛ همون موقع همزبون تلفن زد كه هوا خوب و آفتابيه مياى بريم پارك جنگلى آمستردام؟ گفتم كه «پ» اينجاست براى نصب كمد ولى يك لحظه فكر كردم بهتر است با «پ» هم موضوع را مطرح كنم، چه بسا كه بگه لازم نيست من با اين حالم بمونم و ميتونم برم و اون خودش ميتونه كمد را كامل كنه!!!
كه البته اونهم در كمال ناباورى اظهار داشت كه از اونجايى كه اينچنين هوايى آنهم آخرهفته ممكن است حالا حالا ها پيدا نشه بهتره امروز كار را تعطيل كنيم و من فردا مجدداً ميام و كمد را درست ميكنم!!
و اينطور شد كه من و «پ» به همراه همزبون و بوبى سگ نازنينش رفتيم پارك و منِ بى انرژى و خسته يهو جانى گرفتم؛
عجيب اينكه اون سرگيجه ى لعنتى هم كل اون روز و شبش برنگشت؛ سرگيجه يى كه اين روزها مكرر سراغم مياد و آزارم ميده…
توضيح نوشت: عكس مربوط به بوبى ست و من كلى تمركز كردم تا تونستم اين عكس را بگيرم .





شكلات و خاطره

13 04 2013

20130413-015721 PM.jpg

دلم واسه گُلى و مامانش تنگ شده؛ گُلى همون گلدنِ www.goldenverstand.wordpress.comخودمونه كه از اين پس به اختصار گلى ناميده ميشود!! و البت مامانش هم ميشه مامان گُلى؛ كه اتفاقاً خيلى هم برازندشه ، امروز يعنى همين دقايقى پيش با همراهى » م» آخرين قطعات از بسته ى شكلات بلژيكى كه برايم سوغات آورده بودند را به صرف دو فنجان قهوه ى خوش طعم به اتمام رسانديم، و اين خودش دليل ياد آورى دلنشينى از اون دو سه روز با اونها بودن بود كه به سرعت چند ساعت گذشت و خاطره ايى به عمق چندين ساله در ذهنم باقي گذاشت؛





من اعتماد ميكنم

1 04 2013

20130401-082124 PM.jpg

از صبح ميدونستم كه امروز ميرسه آمستردام، خوب در اصل از يكماه پيش اينو ميدونستم، ولى چند ساليست يجورايى بى حس شدم نسبت به برنامه ريزى، يا هر بايد و بجنب و زودباش، مگر تا ساعات و دقايقى پيش از واقعه!! انگار كه هيچى تا اتفاق نيوفته برام جدى نيست و باورش نميكنم!! سخته توضيحش، فقط همينقدر كه اگر بدونم قراره سه روز ديگه ظهر مهمون داشته باشم تقريباً تا ساعت يازده نميتونم هيچكارى كنم!!! هى …. نگيد بسكه گشادى!! گشادى كمى توجيهش ميكنه ولى علت اصليش بى حسيه به خدا؛
به هر حال وقتى ايميلش را ديدم كه گفته بود ما حدود ساعت پنج ميرسيم آمستردام هنوز نميدونستم برنامه شون چيه ، ميان اينجا؟ يا خسته هستن و ميخوان برن بخوابن؟ بدشانسى وقتى هم كه پرسيدم اون اينترنتش قطع بود و شونصد ساعتى طول كشيد تا وصل شه و من هم تلفنش را پيدا نميكردم و القصه همه ى اين شونصد ساعت يه خورش كرفس درست كردم كه اونم وقتى پخت ديدم شده اندازه ى يه كف دست!!! از قبل هم واسه اينكه تنها نباشم از «پ» دوستم خواسته بودم بياد.
بالاخره باهاش تماس گرفتم و قرار شد شام بيان اينجا، بدو بدو مشغول درست كردن شام و سفارش خريد نوشابه و ماست به «پ» بودم كه پاريس تكست داد كه چه حال و چه احوال ؟! گفتم كه مهمون دارم و چون تا حالا نديدمشون يكم مضطربم كه اونهم با مواظب باش و از اين جور اخطارهاى پاريس، يكم اضطرابم شد چندكم !!! وقتى » پ » از خريد برگشت و بهش گفتم پاريس چى گفته لبخند عاقل اندر سفيهي زد و پرسيد كه چطور ميشناسمش؟ قبلاً هم بهش گفته بودم كه وبلاگش را ميخونم، پرسيد عكسى ازش دارم؟ «نه»!! اسم فاميل؟ «نه»!! اسم هتلى كه هستن؟ «نميدونم»!!! خنديد و از همون نگاهها بهم انداخت كه دلم ميخواست بزنم لهش كنم!!! همينطور كه از حرص ميخنديدم گفتم من به آدمها اعتماد ميكنم، گفت من هم اعتماد ميكنم ولى تو هيچي ازش نميدونى جز اينكه وبلاگ مينويسه، گفتم نخير من وبلاگش را ميخونم و اينجورى آدم خيلى ميتونه بشناسه ، باز هم خنديد، گفتم تازه اونا كه بيشتر دارن ريسك ميكنن !! دارن ميان تو يه خونه كه نميدونن توش چه خبره!!
بعد يهو از تصور صحنه افتادم به خنده ، تقريباً ولو شده بودم كف زمين !! تصور كردم همه دور ميز نشستيم و با بي اعتمادي به هم نگاه ميكنيم و هر گروه منتظر يه حركت نابجا از جانب گروه ديگر است تا با اسپرى فلفل حسابشو برسه !!!
بالاخره زنگ زده شد، دونفر با چهره هاى مهربون و دلنشين وارد شدند، گلدن با لبهاى قلوه ايى و دندونهاى خرگوشى و چشمهاى سياه كه مثل تيله ميدرخشيدند و مامانش هم با لبخندى دلنشين و آشنا ، انگار كه سالها ميشناختمش …





تجربه مرگ بى موقع

8 03 2013

20130308-112110 PM.jpg
دكتر شيفت شب گفت كه متخصص بايد منو ببينه، ساعت حدود ده شب بود و خوشبختانه دفتر دكتر شيفت شب هم داخل بيمارستان ؛ دكتر كه ظاهراً قد درك و شعورش بر خلاف قد و قامت خودش كوتاه بود ازم خواست كه با وجود اون همه در كه به خودم ميپيچيدم از پله ها دو طبقه برم بالا و بعد از چند به چپ و راست خودم را به دكتر مربوطه معرفى كنم ، ولى خوشبختانه بر خلاف اون كارمند اتاق پذيرش داراى شعور خوش قد و بالايى بود و گفت كه من نميتونم با اينحال بالا برم و منو با كمك ويلچر برد و دكتر را اورد بالا سرم ؛
دكتر متخصص اما يه دختر جوان و خوشگل و تازه كار بود كه منو خوابوند رو تخت و گفت كه ميخواد اگو كنه ؛ بعد از پنج شش دقيقه كه براى من شايد پنج شش ساعت گذشت وقتى ازش پرسيدم خوب چه مرگمه؟!! گفت كه نفهميده !!! و گوشى تلفن را برداشت كه همكارش را صدا بزنه و چون بى نتيجه بود من را كه همينطور مثل مار زخمى به خودم ميپيچيدم گذاشت و گفت كه برميگرده ، چند دقيقه بعد با همكار كه يك خانوم جاافتاده با موهاى كوتاه و خاكسترى بود برگشت و ايشون مشغول اگوگرافى شدند و ظاهراً بر خلاف اون يكى يه چيزهايى هم فهميد ولى نميدونم چرا رفت كه بازم با يكى ديگه بياد يا شايد هم رفت كه ديگه نياد !!! ولى هيچكدوم نه توضيحى به من ميدادن و نه كوچكترين اقدامى در جهت تخفيف اين درد كوفتى ميكردند !! منهم كه اين رفت و آمدها و اين درد طولانى و كشنده سيستم فكر و اعصابم را كلاً به هم ريخته بود ؛ در كسرى از ثانيه انگار ديگه هيچ دردى نداشته يا حس نميكردم ، از درون گرماى آزاردهنده ايى همه ى وجودم را گرفت ، طپش قلب ، نفس تنگى و حالت تهوع ، داشتم سكته ميكردم ؟! چه اتفاقى داشت ميوفتاد؟با فرياد گرمه و دارم خفه ميشم ، تقلا ميكردم از تخت بلند بشم، دكتر جوان و خوشگل كه ترس در چهره اش مشهود بود سعى ميكرد آرومم كنه و جلوى بلند شدنم را بگيره ، يادم نيست چقدر طول كشيد ولى تو همون حال متوجه شلوق شدن اتاق شدم كه بعداً فهميدم بيشترشون هم دكترن !! از جمله يكيشون هم همان خانم متخصص مو خاكسترى !!
دكتر جوان شونه هامو گرفته بود و بهم اطمينان ميداد كه همه چيز تحت كنترله و بهشون اعتماد كنم !! و من فكر ميكردم در حالى كه حتى يه فشار خون هم كسى از من نگرفته چطور اعتماد كنم؟!!!
تازه بعد از كولى بازيى كه در اوردم دم و دستگاه را و سرم بهم وصل كردن و اكسيژن و فشار خون و …
با التماس تو چشمهاش نگاه كردم و ازش كمك خواستم ، بعد فكر كردم دارم بيهوش ميشم يعنى در اصل حس ميكردم ديگه تمومه اين اين بيهوشى در واقع خواب بينهايته !!! ولى خوشبختانه اينطور نبود و من نمردم !!!
خيلى كارهاست كه بايد انجام بدم و وقت اينهمه خواب نيست !!





شب ترسناك ، شب زيبا

8 12 2012

20121208-032749 AM.jpg

ساعت نزديك پنج بعد از ظهر تلفنم زنگ خورد با شماره ى بلوك شده ، اين يعنى نود و نه درصد تماس از طرف يك اداره است و يك درصد هم از طرف يك مزاحم!! هر جورى حساب ميكردم در واقع نبايد جواب ميدادم، ولى از اونجايى كه من اول يه كارى را انجام ميدم بعد در موردش فكر ميكنم ، اينبار هم اول زرتى گوشى را برداشتم !! يه خانوم از طرف فلان اداره و در مورد بَهمان كار !! و اينكه طبق معمول بايد تشريف بياريد اينجا !! و… البته كه همين امشب ، فردا هم ميشه ولى براى من سخته !!!
من هم چون اساساً آدم مهمى نيستم و انگار از پست خط تلفن هم اين كم اهميتى واضحه ، نه خانم پشت خط نظرم را در مورد اينكه آيا براى من سخت هست يا نه كه ساعت نه شب تو برف و سرما برم خدمتشون را پرسيد و نه خودم اظهار نظرى كردم !!
از اونجايى هم كه تو گيجى بيست تا سور رو دست «هاردى » زدم ، ساعت هفت و نيم از خونه راه افتادم؛ اين شد با وجود از دست دادن يك فقره اتوبوس و يك فقره تغيير مسير بدليل شُل و گيج بودن، راس ساعت نه در اتوماتيك اداره ى مذبور به رويم گشوده شد !!
وقتى ساعت يازده شب از اونجا زدم بيرون ، هواى سردو برف و بوران و تاريكى و خلوتى شب ، وحشت زده ام كرد ولى به خودم قوت قلب دادم و يه تشرى هم به خودم زدم كه خجالت بكش ترس چيه و اينا و خلاصه خودمو رسوندم به ايستگاه اتوبوس و بعدش هم ايستگاه قطار و اونجا باز گيج بازى و از دست دادن دو تا قطار و در نتيجه چهل دقيقه انتظار تو ايستگاه سرد !!!
وقتى بالاخره رسيدم ايستگاه مركزى شهر با يه منظره ى فوق العاده روبرو شدم :» بارش برف ريز و خشك و بوران » خيلى قشنگ بود ، اونقدر كه من واقعاً سرما و تاريكى و ديروقتى و ترس را همه و همه از ياد بردم ، انگار كه مست شده باشم ، سرخوش شدم يكباره ؛ دروغ چرا اين اولين بارى بود تو عمرم كه نصف شب ،( دقيقا ساعت دوازده شب بود آخه ) اونم نصف شب برفى ، تنها تو خيابون و منتظر اتوبوس باشم !! يعنى شده بود ديرترهم تو خيابون و تنها باشم ولى تو ماشين بودم و اين راستى فرق داشت ؛ خيلى حس خوبي بود ، فهميدم كه تاريكى و سرما و شب ترسناك نيستند ؛
پَس حسْ نوشت : چقد خوبه كه مجبور نباشى به كسى توضيح بدى كجا بودى ، كى رفتى و چطور رفتى و چرا رفتى و …. چقدر خوبه حس آزادى








%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: