شب يلدا

25 12 2014

/home/wpcom/public_html/wp-content/blogs.dir/5ed/34403618/files/2014/12/img_8378.jpg
شب يلداست ، صفحه ى فيسبوك را كه باز ميكنم پر است از عكسهاى هندوانه و انار و آجيل مشگل گشا، دوستان هر كدام از گوشه ايى از دنيا عكسهايشان را در كنار سفره ى يلداى خود به نمايش گذاشته اند، به هيجان مى آيم كه عكسى از انار و هندوانه ايى بگيرم و به اشتراك بگذارم مبادا كه عقب بمانم از اين قافله ى شادى؛
به ورق زدن ادامه ميدم ، ميون اين همه شادى خبر درگذشت مرتضى احمدى آزرده خاطرم ميكند، به خودم ميگم كه حيف شد، دوستش داشتم، كمى پايينتر خبر كشتار صد عضو داعش كه قصد جدا شدن از گروه را شتند به همراه عكسى دلم را بدرد آورد ، انگار كه مشتى قلبم را فشار دهد از اينهمه بى رحمى، از اين همه درد؛ اين دردها انگار تمامى ندارند؛ انگار كه مرگ اين واقعيت بى رحم اجتناب ناپذير كم درديست، عده ايى هم راه افتاده اند و با گرفتن جان همديگر اين واقعيت را سرعت ميبخشند!!
يعنى ممكنه زمانى واژه هاى جنگ و كشتار را نتوان در هيچ فرهنگ لغتى پيدا كرد؟!





يلدا

20 12 2013

20131220-091555 PM.jpg
يه موضوع خنده دارى چند روزه كه تو سرمه و ميخوام بنويسمش، ولى هرچى تلاش ميكنم تا به يادش بيارم نميشه؛ ميدونم كه داستان بامزه ايست ولى نميفهمم چرا وقتى در موردش فكر ميكنم اشكى ميشن چشمهام!! وقتى ميخوام بيادش بيارم خنده داره ولى وقتى به يادآورى فكر نميكنم و فقط تمركز ميكنم گريه دار ميشه!!
شايد بخاطر اينكه اين روزها افسرده تر از اينم كه بخوام مطلب خنده دار بنويسم؛ شايد هم اصلاً موضوع بامزه ايى در كار نيست و من چون حالم خوب نيست ميخوام كه يه مطلبى پيدا كنم كه حالم را بهتر كنه؛
اين روزها انگار قابليت خوشحال بودنم را از دست داده ام، البته اگر اصلاً از اول همچين قابليتى را دارا بودم! ارتباط با آدما شده برام يه كابوس، دلم نميخواد با كسى حرف بزنم و اين در حاليست كه گاه با همه ى وجود بهش نياز دارم! تو اون لحظات دلم ميخواد يه دوست خوب روبروم طاهر بشه و من حرفهام رو بزنم، درد دل و گريه كنم و اون گوش كنه، بعد اون حرفهاشو بزنه و من گوش كنم، و محو بشه و من بخوابم!! قدرت بحث و نتيجه گيرى ندارم، تحمل دلسوزى و نصحيت هم؛ از رفت و آمدهاى اين روزهاى آخر سال هم اضطراب ميگيرم؛ ايكاش ميتونستم چند ماهى نامرئى بشم؛ مثل فيسبوك كه دى اكتيو ميشى و بعد برميگرى و ميگى:» دوستان من برگشتم» بى هيچ توضيحى؛
ديشب ده دقيقه ايى تلفنم رو خاموش كردم و فهميدم فقط دوست دارم در دسترس نباشم ولى حس فضوليم در مورد ديگران سرجاشه!! پس دستگاه تلفن رو روشن كرده و روى حالت هواپيما گذاشته و واى فاى را روشن و صداش رو هم خاموش كردم!! انگار قراره امسال بلند ترين شب سال، طولانى ترين اشكها رو بريزم!! امسال نه از هندوانه و انار و آجيل خبريست و نه از دوست و مهمان.





زمستان و غم

27 11 2013

20131127-104709 PM.jpg
يكى: حالت چطوره؟
من: خوب نيستم زياد، مدتيه دائم دل درد و دل پيچه دارم، گاهى هم حالت تهوع
يكى: خوب برو دكتر
من: آره ميرم، ولى آخه دكتر رفتن اينجا فايده ايى نداره كه، هيچى نميفهمن دكتراى اينجا
يكى: خوب بالاخره كه چى؟ باز بهتر از هيچيه ، بگو برات آزمايش بنويسن بلكه بفهمى چته
من: باشه حالا ميرم

يكى ديگه: چطورى؟
من: نه اصلاً خوب نيستم ، سردرد اين روزها بيچاره ام كرده؛ گاهى هم سرگيجه
يكى ديگه: وا!!! خوب چرا؟!
من: نميدونم!! شايد چون شبها دير ميخوابم و روزها تا بعد از ظهر خوابم. به هر حال كه الان يك هفته ايى ميشه كه هر شب سر درد دارم و مسكن ميخورم
يكى ديگه: خوبه يه دكتر هم برى
من: ( همونايي كه به يكى گفتم)
يكى ديگه: ( همونايى كه يكى گفت)
من: باشه ميرم حالا

و اين داستان ادامه داره..حالا هم دور روزه كه كلاً تعطيلم!! همه ى بدنم درد ميكنه، از هشت شب سردرد شروع ميشه، از بعد از ظهر دل پيچه، اونقدر احساس ضعف ميكنم كه شستن يك بشقاب هم برام سخت شده و يدونه سير را سر شبى نتونستم له كنم!!
دكتر رفتم بالاخره ، اونهم برام عكس و آزمايش نوشت ولى يك هفته هست كه گذشته و من نرفتم!!
حالم از خودم بد ميشه ديگه وقتى كسى احوالپرسى ميكنه ، كه بخوام بگم خوب نيستم !! واسه همينه كه امروز به همه گفتم خوبم ، يا كه امروز ديگه بهترم؛
ولى خوب نيستم، بهتر هم نيستم، در واقع حتى خيلى هم بدترم !! و تقريباً باور دارم كه همه ى اين حال بد از خستگى روح و روانم هست. كه انگار اميد بهبودى هم نيست، حداقل نه زمانى كه رو به زمستان و سرما و تاريكيست.
پ.ن١: فردا ميخوام كيك موس توت فرنگى درست كنم. مواد مورد نيازش را هم گرفتم و گذاشتم تو يخچال
پ .ن٢: امروز هم ميخواستم كيك موس توت فرنگى درست كنم! البته مواد مورد نيازش را نگرفته بودم!





بى مصرف نبودن

24 09 2013

20130925-124711 AM.jpg
يكشنبه صبح يكبار ساعت ده بيدار شدم ولى هر كارى كردم نتوانستم از تخت بيرون بيايم، به همين دليل ساعت را براى ده و نيم تنظيم كرد و مجدد خوابيدم؛ با صداى زنگ ساعت بالاخره بيدار شدم؛ قهوه ايى البته در تخت نوشيده و نود درجه روى تخت چرخيده و بصورت دراز كش مشغول فعاليت روزانه شدم كه همانا كنترل ايميل، فيسبوك، توئيتر و وبلاگ و بعد پرسه هاى اينترنتى و كسب اخبار اينترنتى و صد البته جستجوى دستور پخت انواع خوراك ايرانى و گاه فرنگى از طريق اينترنت ، بود!!!
البته در اين ميان يك ساعتى هم به صرف صبحانه و پختن خاگينه ى بند انگشتى كه همانروز دستور پختش را از سايتى پيدا كرده بودم گذشت؛
همه ى اصرارم براى ساعت ده يا ده و نيم از خواب بيدار شدن براى اين بود كه فكر كردم بايد هر طور شده شيوه ى چهارده ساعت خوابيدن و در تخت ماندن را خاتمه دهم! به همين دليل هم روى تخت چرخيدم كه باقى روز را در جاي هميشگى نگذرانم!!
به هر حال حدود ساعت پنج به دنبال پدرم رفته و با خود به خانه آوردم؛ وقتى او اينجاست نميتوانم روى تخت دراز كش باشم؛
اصولاً يا دوست داره صحبت كنه يا مشغول راه رفتن و جابجايى ست، بنابراين گزينه ى افقى شدن منتفى ست، اين بود كه من هم همه وقتم را در آشپزخانه و به پختن دستورات غذايى ذخيره كرده گذراندم، در اين ميان يك فيلم فارسى هم براى بابا گذاشتم، اين ترفند را تازه ياد گرفته ام، اينكار كمى حواسش را جمع فيلم و پرتِ كنترل اشياء ميكند؛ در حين آشپزى هم از طريق تلفن و اسكايپ پدر با عمه ها و مادربزرگ صحبت كرد،بعد شام را با هم خورديم و حدود ده و نيم شب هم برگشت؛ مجموع همه اينها حس خوبى برايم داشت، حس خوب بى مصرف نبودن كه اين روزها دائم با منه و براى فرار از آن به رختخواب پناه مييرم.





يك سال بعد…

11 03 2013

20130311-103016 PM.jpg
يكسال پيش يازدهم مارچ به آمستردام برگشتم، بعد از نزديك به شش ماه و بى هيچ چشم اندازى؛ تنها ولى اميدوار، و اكنون … باورش سخته كه يكسال است عزيزانم را نديده ام!!
اكنون خسته ام و دلتنگ !! هر روز با دردونه حرف ميزنم ، در هفته حداقل سه بار با مادرم و… خواهركم هم ، اى هفته ايى ، دو هفته ايى ، هر بار سراغ و احوال عزيزانم را ميگيرم و از مامانم ميخوام همه چيز را در موردشان برايم تعريف كنه !! ولى الان ديگه خسته شده ام ، از شنيدن خسته شده ام ، دلم ديدار ميخواهد، دلم آغوش تك تكشان را ميخواهد، نميدانم اين چه لجبازى ست كه سر خود در آورده ام ، خواهرك ميگويد تابستان بيا و من ميخواهم رفتنم را به تاخير بيندازم !!!! مثل نوعى خود تنبيهى !!!
نميدونم حال و هواى عيد و بهارِ نيامده به اينجا و خانه تكانى نكرده و اي واى همه اش ده روز مانده ،من را اينطور عصيان زده كرده شايد!!!!!





قرارهاى مزخرف

4 12 2012

20121204-081407 PM.jpg
تو اين مملكت دايم بايد يه كارى انجام بدى !! مكافاتيه بخدا !!! تازه همه ى كارها را هم يكباره نميتونى تمومش كنى ، بايد قرار بذارى !! همه اش قرار و قرار و قرار ، ببخشيد ، روم به ديوار ، گلاب به روتون ، واسه گوزيدنت هم اينجا بايد قرار بذارى !! كه فلان روز و فلان ساعت بنده ميخوام بگوزم !! اينجوريه كه كلاً بعضى ها گوزبند هم ميشن ؛ خلاصه كه خيلى كلافه ام از اين قرارها ، بابا جان بعد از دو هفته كلنجار با كون گشادى تو اين سرما راه افتادم رفتم يه مطب دكتر و ميگم ميشه كه منو اينجا ثبت نام كنيد كه بشيد دكتر خانواده و من هم بشم مريضتون؟! ميگه آدرست كجاست ؟! ميگم فلانجا ، ميگه ميشه ولى بايد قرار بذاريم كه بياي و مدارك بيارى !!! خوب زن حسابى يه كارت شناسايى و بيمه ميخواى ، همينجا بگير و اسم كوفتى منو بنويس ديگه !!! خلاصه كه خسته شدم از اينكه هرروز بايد يجايى برم ،حسرت يه افسردگى درست و حسابى مونده به دلم!! از اون مدلها كه سه روز در را ببندم رو خودم و تلفنها خاموش و بخوابم؛ بعدش هم حالم خوب شه و بشينم برنامه ريزى كنم ، البته بى هيچ قرارى !! مثلاً برم كلاس زبان ، كتابخونه يا برم تو فروشگاهها چرخ بزنم و اجناس را زير و رو كنم . كلاً دوست دارم با هيچكس حرف نزنم يه مدت !! ولى تو اين مملكت انگار نشدنيه ! اگه لال بودم چى ؟!!





حالم بده …

27 11 2012

20121127-050333 AM.jpg
دلم اندازه ى همه ى دلتنگيهاى دنيا گرفته و گريه داره،گريه با صداى بلند، با هق هق، با شيون ، دلم قد همه غروبهاى جمعه ى عمرم گرفته ، دلم ميخواد بميرم ، دلم ميخواد راحت بشم از حس گناه لعنتى كه قلبم را ميگيره تو مشتش و فشار ميده تا دردش نفسم را بند بياره و ولش ميكنه و ناجوانمردانه نميذاره نفسم بند بياد و راحت شم ؛
من گناهكارم ، من آدم بديم ، من اصلاً آدم نيستم ، من از خودم بيزارم ؛





من و درد بى پايان

22 11 2012

20121122-023528 AM.jpg

به محض اينكه از آخرين ديدار بابا يك هفته ميگذره طوفان وجدان همراه با اشك ريزان گريبانم را ميگيره و تو يك كلام حالم خراب ميشه و دلم نازك ، اونقدر كه صحنه ى آشتى تام و جرى اشكهامو جارى ميكنه !!! حالا اين وسط اگه يكى پيدا شه و احوال بابا را ازم بپرسه كه رسماً اون روز را برام كرده عاشوراى بى قيمه !!! اينه كه همه ى تلاشم را ميكنم كه هفته را رد نكنم و هر بار هم كه يادم ميوفته كه همه ى اين تلاش براى خاطر كمتر درد كشيدن خودمه ، ميفهمم كه چقدر عوضيم و باز درد ميكشم !!!! با همه ى اينها باز اينبار فاصله ميان دو ديدار ده روز شد !! و من ديگه داشتم ميمردم از طوفان و اشك !!! اونقدر كه با اينكه شب تا صبح بيدار بودم و صبح تا نيم ساعت بعد از حركت قرارداديم با تلفن مشغول بودم و اين يعنى دير شده و بذار فردا برو ، نتونستم وبا يك كاسه شله زردى كه به بهانه ى بابا و براى فريب خودم براش پخته بودم ظهر تازه سوار قطار شدم ؛ يك ساعت و ربع بعداونجا بودم ؛ مثل هميشه يك گوشه تو نشيمن نشسته بود ، صداش كه زدم برگشت و با خوشحالى جواب داد ، گفتم :»منتظرم نبوديد» گفت كه نه و تعجب كرده ، با هم رفتيم تو اتاقش ، ميخواستم باطرى راديوش رو براش عوض كنم ، چند هفته بود ميخواستم اينكارو بكنم ولى هر بار يادم ميرفت قبل از رفتن باترى بخرم ؛ تو اتاقش شله زرد را كه هزارلا پيچيده بودم، باز كردم و يك قاشق گذاشتم دهنش ، گفت كه خيلى خوشمزه ست ؛ راست ميگفت خودم هم ميدونستم ، دستور پختش را از خاله » پ» گرفته بودم كه خوشمزه ترين غذاهاى عمرمو خونه ش خوردم .
ولى بيشتر نخورد ، گفت كه بعداً ميخوره ؛ فكر نكنم حتى يادش بمونه !!
دو هفته ست كه بابا خيلى مهربون شده ، بداخلاقى نميكنه باهام و همينطور كه كنارم ايستاده بى مقدمه بغلم ميكنه و ميبوستم ، انگار كه ميخواد ازم انتقام بگيره!!
باترى راديو رو عوض كردم و ذدوباره راه افتاد ، خوشش اوند ولى تو ده دقيقه پنج بار پرسيد : «اين راديو را تو روشن كردى ؟»
حس آدمى را دارم كه وقتى خواب بوده يكيو كشته !!
اونوقت آرزو ميكنه كه ايكاش اقلاً خودش هم هيچوقت بيدار نميشد!!!





داورى

13 11 2012

20121113-075935 PM.jpg
وقتي دائم گُه ميزنى به زندگيت ، وقتى اينكارو با ناشيانه ترين شكل ممكن انجام ميدى و اونم نه يكبار كه دهها و دهها بار ، و وقتى بعد از هر گندى كه به زندگيت زدى ميشينى و با درد دل كردن و با اميد كمى آرام شدن براى دوستى و رفيقي آنچه كردى را شرح ميدى ، دارى ميگى بفرما واست يه خوراك حسابى آماده كردم ، حال بشين و منو قضاوت كن و لذت ببر ازش ، به خودت ببال كه كه مثل من نيستى و…
ولم كنيد من خراب ،خودخواه ، نابالغ و احمق و يا هر گُهى كه هستم بذاريد باشم ، ميتونيد ازم فاصله بگيريد ، يا بيشتر از اون ميتونيد رهايم كنيد و بريد دنبال زندگى خودتون ، ميتونيد هر كارى را كه دلتون خواست بكنيد ، فقط اينقدر قضاوتم نكنيد ، خسته ام از اين احكام جارى از دهانهايهان ،خسته ام .
سپس نوشت : نقدیم به مریم عزیز دوست جدید فیسبوکیم





زخم ناسور

10 11 2012

20121110-113541 PM.jpg

بالاخره خونه ى بابا را تحويل دادم ، همه چيز به راحتى اون «بالاخره «اول جمله البته نبود ، كار تخليه ى خونه را در عوض پرداخت پول ،خلاف انجام داد اونهم به بدترين شكل ممكن !! تازه روز يكشنبه ى پيش از تحويل هم كلى كارهاى نيمه ى اون را تمام كردم ؛ در نهايت هم بخاطر خرابكاريهاى خلاف حسابى جريمه شدم !!! قرارداد آب و برق و تلويزيون را خاتمه دادم ؛ مونده تلفن و اينترنت كه فردا بايد نامه و مداركش را بفرستم ، براى انجام اين كارها مجبور شدم يه گشت اساسى ميون نامه ها و كاغذهاش بزنم كه حجمشون هم كم نبود ، نامه هاى بانك ، شهردارى ، دارايى ودو هزار و دويست جور اداره و شركت دولتى و خصوصى و تبليغاتى ، همه و همه را جمع كرده بود ، صورت حسابهاى بانكى از اولين گزارش و ….
مشغول جدا كردن كاغذها شدم كه اضافه ها را دور بريزم ، در واقع مى بايستى همه را دور ميريختم ؛
يهو دلم گرفت و آسمونش اشكى شد شديد، اينهمه سال اين مرد جمع كرده بود و حالا من داشتم توى چند دقيقه همه را نابود ميكردم !! چقدر زندگي بى رحم با آدمها رفتار ميكنه ؟!
دلم به درد اومد براى بابام ، براى خودم و براى آدمها .
هيچوقت حتي تصورش را هم نميكردم كه يه روزى بشينم و همه ى مدارك و اسناد اين مرد را زير و رو كنم و از اون بيشت تصميم بگيرم براشون ، و باز از اينهم بيشتر براى خودش تصميم بگيرم !!! سنگينى احساس گناه اينهمه تصميم گيرى روز به روز بيشتر ميشه و داره از پا درم مياره ؛ شده برام يه زخم ناسور درست وسط قلبم !!! با هر طپش دهن باز ميكنه و تنم از درون ميسوزه ؛ اين زخم درمان نميشه هيچوقت ؛








%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: