من از همه بيشتر ميفهمم!

15 12 2013

20131215-104244 PM.jpg
بدم مياد از بهانه آوردن براى انجام دادن يا ندادن كارى، به همين خاطر هم آدمهايي كه اينكار را ميكنن خشمگينم ميكنند؛ اينها كسانى هستند كه هميشه بهترين دلايل را براي رفتارهايشان دارند و خيلى به سختى ممكنه بپذيرند كه اشتباه كرده اند، بعضيشون كه هرگز قبول نميكنند؛ براي پرهيز از يك عذرخواهي ساده ساعتها ميتونن برات فلسفه بافى كنند طورى كه اصلاً به غلط كردن بيوفتي از اينكه بحث را شروع كرده ايى!! يا مثلاً وقتى رد ميشن پاتو لگد كنن معذرت كه نميخوان هيچ، عصبانى هم ميشن و ممكنه سرت فرياد هم بكشن كه چرا پاهاتو جمع نميكنى!
گاهى با خودم فكر ميكنم كه خوب اينها فكر اعصاب طرف مقابل را نميكنند، اما خودشون از اينهمه تكرار و حرف، خسته نميشن؟! راستش خود من وقتى رفتار احمقانه ايي داشته باشم و دوستى ازم بپرسه كه چرا اينكار رو كردم خيلي راحت ميگم خوب چون كمي تا قسمتى بيشعورم 🙂 و تمام. نه اينكه دليلى واقعاً برايش نداشته ام ، نه ، چون ميدونم اون دليل هم بهانه ايست احمقانه تر از عمل انجام شده و به خودم ميگم بايد به شعور دوستم احترام بذارم. يا اگر كارى را به روش اشتباه انجام بدم و يكى راه درستش را بهم نشون بده يا لبخند ميزنم و ميگم ممنون و با باز لبخند ميزنم و بازم ميگم ممنون ولى من با همين شيوه ى غلط خودم راحتم!
گاهى اونقدر دلم ميخواست ميتونستم دستم رو دراز كنم و مغز اين آدمها رو در بيارم بذارم تو سر خودم تا بتونم بفهمم چطور فكر ميكنن!
راستى از چه زمانى پذيرفتن اشتباهاتمون اينقدر سخت شده؟!





يابو

29 11 2012

20121129-104400 PM.jpg
ديگه خسته شدم از اين همه بلاهت خودم !! يعنى به عكس العمل هام كه فكر ميكنم بى اختيار ياد هاردى و مستر بين ميوفتم !!! حالا اونا تو فيلمن من تو واقعيت !!! و گمونم اونا كمدى هاشونو از روى زندگى من بازى كرده اند !!
١- بايد به ديدن پدرم ميرفتم ، صبح خواب موندم و بدو بدو بى صبحانه زدم بيرون در حالى كه شارژر موبايلى كه يه لحظه نميتونم ازش جدا بمونم را جا گذاشتم اونم درست وقتى لحظه ى خروج از خونه از كون گوشيم درش اوردم و به خودم گفتم يادم باشه بذارمش تو كيفم !!! حالا مجبور شدم كلاً اينترنتشو قطع كنم تا بلكه دووم بياره تا برگشت !!!
٢- وقتى رسيدم به سكو، قطارى كه ميخواستم ردش كنم چون معطليش براى جابجايي به بعدى زياد بود را ابلهانه و دوان دوان سوار شدم !!! حالا اينجا تو يه ايستگاه خارج دنيا بايد چهل و پنج دقيقه منتظر باشم اونم همه اش تو استرس تموم شدن شارژ گوشيم ، ٦٢٪ تا الان !!!
و اونجا يكى نبود خِرَمو بگيره و بگه » آخه يابو اصلاً حالا كه نيم ساعت تا حركت قطارت مونده اينجا چه غلطى ميكنى !»
٣- حالا ثانيه ى آخر سوار شدم اونم با يه ليوان قهوه ى باز هم اشتباهى خريدارى شده (ميخواستم چاى بگيرم ولى مثل گوسفند لبخند زدم تو صورت دختر فروشنده و گفتم يه كافه لاته لطفاً !! ) در دست كه حجمى ازش بخاطر دويدن ريخته بيرون خوشبختانه !! نشستم رو يه صندلي ، همچين حسابى پهن نشده بودم كه يادم افتاد » in check » نكردم !!!! قطاره هم كه راه افتاده !!! اى واى حالا چه گِلى به سر بگيرم ؟!! همين مونده كه مامور قطار بياد و جريمه كنه !! حالا جريمه يه طرف ، آبرو ريزيش هم بذاريش كنارش ، ديگه طرفى واسه نفس كشيدن ميمونه مگه ؟!! حس مجرمى را داشتم كه پليسها با اون سگهاشون كه يه لحظه هم از پارس كردن نمى مونن دنبالشن و تو يه سه كنجى با ديواراى بلند گير كرده !!!!
٤- بى اختيار به دخترى كه روى صندلي كنارى نشسته بود كفتم يادم رفته اين كارت كوفتى رو بذارم جلوى اون دستگاه كوفتى تر تو ايستگاه ، ميدونه بايد چه كنم ؟!! لباشو هل داد سمت پايين و شونه هاشو فرستاد بالا و سرى تكوند؛ همينطور نگاش كردم ، نااميدى و ترسو كه تو چشام ديد گفت كه برم دنبال مامور قطار بگردم ؛
٥- راه افتادم از اين واگن به واگن بعدى دنبال مامور قطار ، حالا يه سوال هم به بي نهايت سوال بى جواب توى ذهنم اضافه شده كه پس اين مامورا كجا هستن كه يهو ظاهر ميشن و ميخوان بليت يا كارتتو كنترل كنن؟ اصلاً هيچ نشونى ازشون نيست وقتى تو كارشون دارى ؛
وقتى تو راهروى واگنها از ميون صندليها رد ميشدم ، از نگاه مردم و اينكه خودشونو وقتى رد ميشدن ميكشيدن كنار فهميدم كاملاً تابلو دست و پا چلفتيم !!! احتمالاً از ليوان قهوه ى تو دستم وحشت ميكردن !!!
٦- بعد اينكه سه چهار تا واگن را رد كردم يادم افتاد اولين ايستگاه هنوز تو آمستردام و نزديكه و بهتره برم جلوى در بايستم و قطار كه ايستاد پياده شم و check in كنم ، همينطور كه ايستاده بودم نگاه كردم ديدم جايى ايستادم كه توالت نداره ، به خودم گفتم » آخه گوسپند !!! الان اگه اون مامور نامرئى يهو پيداش بشه منطقى ترين راه چپيدن تو توالته !!ا
الاغ !! اينهمه واگن رد كردى يه در كوفتيو بيشتر باز كن بعدى حتماً تو محوطه ى بيرونيش توالت داره !!!
القصه : بالاخره ايستگاه بعدى پياده شدم و اون صداى بيب رو در اوردم و دوباره پريدم تو قطار ، مامور ه درست توايستگاهى كه ميخواستم پياده شم پيداش شد !!!
پايان : همينجا از همه ى يابوها، الاغ ها وگوسپندان محترم پوزش ميطلبم كه به اشتباه القابشون را به خودم نسبت دادم .





كچلى و رنگ مو ( پايان )

27 09 2012

20120928-122414 AM.jpg
مقوله ى » مو» كلاً از مقولاتيست كه مشغوليت ذهنى زيادى براى من داره ، موى ابرو ، موى پشت لب موسوم به سبيل ، موى پا و دست ، زير بغل و بالاخره موى كشاله ى ران و » شرمگاه»!!
عجب اسمى گذاشتن روش ، وقتى تايپ واژ ه ى فوق تمام شد و نگاهش كردم خنده ام گرفت ، آخه چرا و از كى آلت تناسلى شد مايه شرمسارى ؟!! به نظر من چشمها بيشتر به منطقه شرم ميخورن ، چشمهايى كه خيره ميشن بهت و وقتى صاحبشون دروغ ميگه ، خيانت ميكنه و هزار و يك عمل شرمگينانه ديگر را انجام ميده !! ولى اين عضو نازنين جز اينكه قرنها بهش ظلم شده هيچ علت خجلتى نداره ، تازه يجورايى مايه ى مباهات هم هست .
از بحث مور نظرم دور شدم ، داشتم در مورد مو و اينكه چقدر آزارم ميده ميگفتم ، از اين جهت كه موى سر كه تاثير بسيار زيادى در زيبايى داره هى ميريزه و به مرور گذر عمر تُنُك و سفيد ميشه و موجبات غصه و عدم اعتماد به نفس را فراهم ميكنه ، از اون طرف موهاى مناطق ديگر اندام موسوم به موهاى زائد به مرور ايام پر پشت و ضخيم و پررنگ ميشه و موجبات نفرت و ضعف اعصاب را فراهم ميكنه !!! يعنى اين مَثل يه بام و دو هوا اينجا صدق ميكنه !!! حالا اين ميون موهاى من همانطور كه مستحضريد به صورت مش سياه و سفيد در اومده و بجز دوست عزيزم نگين همه به نظرشون موهام خيلى سفيد بود و پيرم ميكرد ،( اينو ايوونه كارمند » اينجا» يكبار گفت ، هميوپاتى كه تو ايران پيشش رفتم با سوال » چرا اينقدر موهات سفيد شده » من را كه فكر ميكردم موهام مش فشنى شده شوكه كرد ، تو مهمونى تولد كارلا هم يكى پرسيد مگه چقدر پيرى كه موهات اينقدر سفيده ؟!!! همشهرى يه در ميون ميگه بالاخره موهاتو رنگ نكرديا !!!)
خلاصه همه ى اينها من را كه دو به شك ميان » رنگ كردن » و «رنگ نكردن » بودم مصمم به گزينه ى اول كرد ؛ و الان كه اينجا نشستم رنگ قرمزى را كه چند ماه پيش خريده بودم را به سر و ابرو زدم و البته شستم و هوله به سر و كنجكاو نشستم و آرزو ميكنم كه ايكاش يه سشوار خريده بودم ، كه الان ميفهميدن چه اتفاقى براى موهام افتاده ، خوب من رنگ قرمز خريدم ولى اون رنگى كه داخل بطرى پلاستيكى درست شده بود صورتى بود !! احتمالاً طى پروسه ى تركيب با هوا قرمز شده چون رنگى كه موقع شستن موهام به كاشى هاى سفيد حمام مى پاشيد قرمز بود؛
اينجا ساعت دوازده شب هست و من منتظر نتيجه و بيدار نشستم ، نصف نخوابيدنم براى نتيجه ست و نصف ديگه اش براى جلوگيرى از رنگ دادن موهاى خيسم به روبالشى ست !!
اگه سشوار داشتم ……





پايان آوارگى يا آغاز تنهايى؟!

16 09 2012

20120916-042716 PM.jpg

بالاخره به طور كامل » اينجا» را ترك كردم . كار راحتى نبود ، بيش از يك هفت بود كه امروز و فردا ميكردم ، همه اش براى خودم بهانه مى آوردم كه دو روز بيشتر بمانم ، فكر اينكه از يك محيط شلوغ به يك خونه ى كوچك تنها و بدون اينترنت و تلويزيون بيام افسرده ام ميكرد ؛ همشهرى چندين بار گفته بود كه يك جستجوى واى فاى بكنم شايد كسى اون اطراف باشه كه اينترنتش را قفل نزده باشه ؛ منهم هميشه يادم ميرفت ، راستش به نظرم دور از ذهن ميامد !!! تا اينكه بعد از همه ى تحقيقاتم براى گرفتن اينترنت و تلويزيون و تلفن ، متوجه شدم بايد چند هفته منتظر بمونم ، و همينطور متوجه شدم ديگه نميتونم براى ساكن شدن در خانه ام چند هفته بهانه بيارم ، در واقع امكان پرداخت دو اجاره ى همزمان را نداشتم ؛ اين شد كه بعد از ظهر پنجشنبه راه همشهرى را امتحان كردم و در كمال ناباورى يك خط نت نازنين بدون قفل و كليد يافتم !! اين شد كه تصميم قاطع گرفتم كه جمعه شب را در منزل خودم صبح كرده و از اون مهم تر كليد اتاق » اينجا » را هم پس بدم !!! و اين به منزله ى بدرود از «اينجا» بود.
تو ايستگاه اتوبوس در را » اينجا» فكر كردم يك جستجويى براى واى فاى بكنم كه از قضا يكى هم پيدا شد !!!
از اونجايى كه ذهن منطق گرايى دارم ، نتيجه گرفتم كه تو اين محله مردمان دست و دلباز بيش از محلات ديگرى كه ميشناسم پيدا ميشه !!!
وقتى رسيدم » اينجا» كمى با ماريكا و كارلا صحبت كردم و مستقيم رفتم بالا و ديگه هر چى خرت و پرت داشتم جمع كردم و ريختم تو يه كيسه زباله ى بزرگ . فقط ميموندروكش لحافم كه اون را هم صبح باز ميكردم . بعد از شام هم تقريباً زود رفتم بالا و خوابيدم ، خيلى خسته بودم ، اين روزها فشار كار و استرس ناشى از فكر و خيال حسابى خيته و بى خوابم كرده ، با وجود داروى زيادى شبها ميخورم و سابق ساعت ده صبح به سختى از تخت ميكندم ، از ساعت پنج صبح بيدار بودم !!
جمعه هم همينطور بود. به كمك همشهرى و خلاف همه ى وسايل را به خانه بردم ،
و براى شام برگشتيم ، رفتم بالا و با اتاقم خداحافظى كردم . با ناخرسندى كليد را به ماريكا تحويل دادم ، همديگه را بغل كرديم و من در حالى كه ازش تشكر ميكردم ، ازش خواستم سلام و تشكر من را به ديگران برسونه و تا جايى كه ذهنم يارى ميكرد اساميشون را گفتم . با مارتينا هم بغل و روبوسى داشتيم و با ديگران هم دستى تكان دادم.
امروز يكشنبه هست و من هنوز باورم نميشه كه ديگه » اينجا » نيستم …





خاستگارى عجيب

14 09 2012

20120914-011026 PM.jpg
همشهرى كه ايران بود مرد مست بنگلادشى به » اينجا » منتقل شد ، اولش اصلاً ازش خوشم نيومد ، حتى ميشه گفت يه نموره بدم هم اومد ، خيلى دور و برم مى پلكيد و چرت و پرت ميگفت ، يكبار هم از كنارم م رد شد چشمك زد كه البته من برويم نياوردم! گاهى با لپ تاپش ميامد پايين و بازى ميكرد و شوخى هاي مسخره با اين و اون ميكرد ، يكبار هم به بچه ى آبادان گفته بوده «كه من كار دارم و چند وقت ديگه خونه هم ميگيرم و همه ى وسايل خانه هم دارم ، فقط زن ندارم ، كه اونم خيلي دوست دارم با يه زن ايرانى ازدواج كنم !!! بچه آبادان هم گفته بود خوب اينها را چرا به من ميگي !؟؟»
اين چيزى بود كه بچه آبادان براى من تعريف كرد ، من هم خنديدم و گفتم مگه اين درآمدش را جز براى آبجو خوري صرف چيز ديگه اي هم ميكنه ؟!! از اون روز ييشتر از قبل سعى ميكردم هر جا اون هست نباشم ، تا اينكه همشهرى برگشت و معلوم شد كه اينها همديگر را ميشناسن ، چند ماهى در يك جاى ديگه با هم بودن، همشهري اما بر عكس من خيلي ازش خوشش ميامد و باهاش رفيق بود ؛ وقتى قرار بود مبل بنفشم را ببرم تو خونه همشهرى از مرد مست كمك خواسته بود و ايندو با كمك هم و البته به سختى مبل را بالا برده بودند ، حالا ديگه نميتونستم مثل قبل با ديدنش مسير نگاهمو عوض كرده و طوري رفتار كنم كه نديدمش !! حتى ناچار به تشكر ازش هم شدم ، وقتي رفتم طرفش و ازش تشكر كرد م ، حتى اجازه نداد كامل حرفم را بزنم و دستش را تكان داد و خواست حرفش را هم نزنم ، گفت كه يه كاري بوده و انجام شده ، همين !!! از اين شيوه برخوردش خيلى خوشم اومد و يجورى نظرم بهش عوض شد، همينطور اعتمادم ؛اين بود كه براى آوردن ماشين لباسشويى و ميز و صندلى هم ازش كمك خواستم و خلاصه كمى طى اين مدت مراوداتم باهاش بيشتر شد ، حالا ديگه و قتى حرف ميزد گوش ميكردم و حتى گاهى به شوخيهاش هم ميخنديدم !!! دو روز پيش دستم را گرفت ، كه حسابي جا خوردم ، و يجورايي كشوندم يه گوشه و يواشي بهم گفت كه اونم چند روز ديگه ميره و وقتي ازش با تعجب پرسيدم كجا و چطور ، يك چيزهايى كفت كه درست نفهميدم ، لبخند زورى و تبريك ، بعد مارتينا كه متوجه تبريك من شده بود شروع كرد سوال پيچ كردن اون و
من و خلاصه كه يك گفتمان سه نفره شكل گرفت و صحبت كشيده شد به رابطه ى مارتينا با دوست پسرش ، اسكوتي ، مرد مست يهو بي مقدمه به مارتينا گفت كه زن خوبيه ولي من زن بدى هستم !!! مارتينا پرسيد كه چرا؟! گفت كه چون باهاش ازدواج نميكنم !! خنديدم و به شوخى گفتم الان وقت ندارم !! گفت كه كارى نداره فردا بريم شهردارى ازدواج كنيم ، وقتى نميبره كه ؟؟؟!!!!! باز هم خنديدم در حالى كه يك كم هم معذب شده بودم !! به شوخى گفتم باشه و بعد در حالى كه سرم تو گوشيم بود رفتم يه طرف ديگه ……





تولد پدر كارلا

12 09 2012

20120912-072219 PM.jpg

هفته ى گذشته يك روز صبح كه اومدم پايين نيكول صدايم زد و پرسيد كه روز دوشنبه قراره خودش و كارلا و همشهرى شام برن بيرون ، پرسيد منهم ميخوام برم ، گفتم كه آره ، چرا كه نه ! گفت پس دوشنبه ساعت شش همينجا قرارمون ، قبول كردم بى كنجكاوى !! بعد ترش از همشهرى پرسيدم ميدونه جريان اين شام چيه ؟! اونم چيزى نميدونست !!! و اون هم چيزى نپرسيده بود !! حالا من نپرسيدم چون فكر ميكردم اون ميدونه ولى موندم اين چطور هيچى نپرسيده ؟!!!
دوشنبه همون روزى بود كه من پرده خريدم و از ساعت نه صبح تا چهار بعد از ظهر تو رفت و آمد بودم و خلاصه تو وضعيت نيمه هلاك خودم را به «اينجا » رسوندم ، ب نيكول گفتم دارم ميميرم ميخوام برم بالا يه استراحتكى بكنم ، تاكيد كرد كه پس ساعت شش پايينم ديگه !! كفتم خيالش راحت و حتما ميام ؛
ساعت شش كه رفتم پايين ديدم كارلا اين گوشه و اون گوشه مشغول صحبت با چند نفر از جمله مارتينا هست ، مارتينا بعد از صحبت با كارلا آمد كنارم و ازم پرسيد تو هم براى شام مياي ؟! گفتم آره ، گفت كه من هم ميام و همين الان فهميدم ، كلى هم خوشحالى كرد ، ساعت از شش گذشته بود كه كارلا ده نفر شمرد ( يعنى شمارشمون كرد) و يك دو سه راه افتاديم . يه مرد از اتيوپي و عاشق آبجو، يك مرد هلندى چاق كه حسابى قاطى داره ، يهو شروع ميكنه به گفتن يه جمله پشت سر هم و همينطور صداش اوج ميگيره !! يك زن آفريقايى ساكت كه مثل يليل هلندى حرف ميزنه اما هر وقت بخواد !! هر وقت هم نخواد كلاً خودشو ميزنه به اون راه!! مارتينا ، همشهرى ، يك مرد سياه چرده كه همه ى ماه رمضان روزه گرفت و در ضمن علاقه ى زيادى به آبجو داره !!( اينو همون شب فهميدم ) يك مرد جوان مراكشى كه اون شب فهميدم بيش از سه سال هست كه «اينجا» ست . نيكول ، كارلا و من . كارلا يك رستوران ايتاليايى پيدا كرد و نشستيم ؛ بعد علت اين شام را اينطور اعلام كرد :» پدرم شصت ساله شده و به اين مناسبت به من پول داد و خواست تعدادى از افراد » اينجا» را براى شام به رستوران ببرم » گفت كه هر كس هر چى دوست داره ميتونه سفارش بده همراه به نوشيدنى و بعد از اون هم دسر !! من لازانياى بدون گوشت با سبزيجات همراه با شراب سفيد سفارش دادم ، تو لا زانيا بادمجان بود و واقعاً از مزه اش لذت بردم ، اونقدر كه با وجودى كه خيلى زياد بود دلم نيامد حتى از يك قاشقش بگذرم و تا آخرش خوردم !! وسطهاش هم كه شرابم تموم شد يك كوكاى لايت خواستم !!! براى دسر هم بستنى با خامه و موز !!! وه خيلى چسبيد !!! بيشتر از خوردن راستش شب زيبايى بود ، هر كى يه خاطره تعريف كرد ، من هم در مورد اسكوتر سوارى همان روز گفتم ، كارلا غش كرده. بود از خنده !!!
كلى عكس انداختيم و هركس روى كارتى كه كارلا گرفته بود براى پدرش چيزى نوشتيم و تشكر كرديم !!
من هم واقعاً ممنونم از پدر كارلا كه بدنيا اومد .به كارلا قول دادم در مورد پدرش بنويسم ، هر چند نه كارلا و نه پدرش نمى تونن بخونن !!





دلم تنگ ميشه …

10 09 2012

20120910-073734 AM.jpg
يك ربع ساعتى تا نه مونده بود كه از خونه زدم بيرون به سمت «اينجا» ، ديدم هوا خوبه تصميم گرفتم پياده برم ، گوشى گذاشتم و موزيك را روشن كردم و با قدم تند راه افتادم ، از خونه تا » اينجا » حدود چهل دقيقه پياده راهه ؛اين روزهاى باقيمانده از آخرين ماه تابستان اين ساعتها هوا رفته رفته رو به تاريكى ميره ، همينطور كه ميرفتم سركى هم تو خونه هايى كه چراغهاشون روشن بود مينداختم ، كلاً سرك كشيدن تو خونه هاى مردم يكى از سرگرميهاى منه ، دوست دارم مدل و چيدمان خانه هاى مختلف را ببينم ؛
بعضيهاشون خانواده نشسته بودند و تلويزيون تماشا ميكردند ، تو بعضى ديگه از خونه ها دو نفر ى پاى تلويزيون نشسته بودند و بعضى هم تكى ، بعضيهاشون هم نوشيدتى دستشون بود ، تو يه خونه يه زن و مرد با دو تا صندلى فاصله ، كنار هم نشسته بودند و هر كدوم سرش تو لپ تاپ خودش بود !!!
يهو احساس كردم اينها چه زندگيهاى كسالت بارى دارند !! خودم را مجسم كردم كه بعد از چند هفته كه از مستقر شدنم تو خونه جديد گذشته باشه و همه چيز مرتب شده باشه ، يك شب يكشنبه لم دادم رو مبل بنفشم و مثلاً دارم يك فيلم نگاه ميكنم ، يهو دلم گرفت !!
» اينجا » اما انگار كه فرق ميكنه ، آدم دلش نميگيره ، مثل زندگى تو يك خانواده ى بزرگ ميمونه ، هر وفت حوصله ات سر بره و بخواهى حرف بزنى هميشه يكى هست ، حتى اگه حوصله ى صحبت هم نداشته باشى ، اونقدر آدم هست كه ميتونى بنشينى و نگاه كنى كه چه ميكنن و چى ميگن !!
«اينجا» و آدمهاش را دوست دارم . وقتى برم دلم خيلى تنگ ميشه …..





اينهم از ليديا

9 09 2012

 

هنوز از صداى تقه ى در بيدار نشده كه چرخش كليد در قفل و همزمان صداى قدمهايى كه از كنارم به سرعت رد شده و سمت ليديا رفتند و او را صدا كردند كلاً خواب از سرم برد!! اونقدر بى حركت موندم تا آقا از اتاق رفت و در را قفل كرد ، كنجكاو دانستن وقت بودم !! هفت و نيم صبح بود !! اونقدر خواب داشتم كه نتونستم كنجكاو دانستن علت اين حضور زودهنگام باشم !!
تازه ميخواستم به عالم خواب بروم كه مجدد تق تق در و صداى مردى كه ليديا را با اسم فاميل صدا ميزد !! و ليديا هم جواب داد كه بلى بيدارم ، اين داستان تا نه و نيم صبح ادامه داشت و تو اين فاصله هم ليديا را يكبار ديدم كه بلند شد و آمد كنار دستشويى ، يكبار هم گفت كه داره كفشهايش را ميپوشه ، ولى گمونم هر بار كه مرده ميرفت اونم همينطور بى حركت نشسته يا خوابيده روبروش را نگاه ميكرد !! ليديا كلاً اينجوريه ، خيلى كنده ، وقتى ميخواد دوش بگيره يكساعت دور خودش ميچرخه و حوله اش را دستش ميگيره و زير لب حرف ميزه ، انگار كه با حوله مشغول صحبت باشه !!!
بار آخر مرد از پشت در صداش كرد و گفت كه ساعت نه و نيم صبح هست ، ليديا را ديدم كه با ساك و چند كيسه از اتاق رفت و بعد دوباره برگشت ، صداش را شنيدم كه عذرخواهى ميكنه ، برگشتم ديدم دستش را به علامت معذرت بالا گرفته و ميگه ببخشيد ، بى حوصله جواب دادم كه اشكالى نداره ، تعجب كردم با اين همه وسيله كجا ميره !! ولى مطمئن بودم داره جايى ميره كه مهم بوده سر ساعت رفتنش كه اينقدر از پايين نگران بودند !! چند دقيقه بعد از رفتنش باحرص بلند شدم ، خواب از سرم پريده بود !! ديدم روتختي اش را هم اونقدر عجله ايى رفته نرسيده بكشه !!
پايين وقتى به همشهرى ميگفتم كه صبح چه بلايي سر خوابم اومد ، يهو يادش اومد كه چند روز قبل ليديا بهش گفته بود كه ميخواد بره يك بيمارستان رواني بستري بشه ، گفته بوده گاهى يك چيزهايى ميبينه ، گفته بود بيمارستان خيلى خوب و تميزى هست ….
دلم خيلى گرفت ، تو چند روزى كه دوباره هم اتاق شده بوديم حس ميكردم ميخواد باهام حرف بزنه ، ولى من اونقدر تو حال و هواى خودم و عصبانيتم بودم كه هر بار سرم را گرم به گوشى تلفنم ميكردم ، تصوير لحظه ى آخرش هم انگار كه حك شده باشه تو ذهنم همه اش جلوى چشمهام هست ؛
از اون روز خيلى ناراحتم ، ايكاش ميتونستم بغلش كنم و باهاش خداحافظي كنم ؛ خلاصه فكرم را خيلى مشغول كرده ،
شايد آدرس بيمارستان را بپرسم و اگه بهم دادند يه روز برم ديدنش ؛
اينهم از ليديا ….





خاصيت گُه مرغ !!!

5 09 2012

20120905-070847 PM.jpg

نميدونم خاصيت گُه مرغ چيه ؟! واضح تر بگم نميدونم چرا وقتى يك نفر بى حوصله ست و بد قلقى ميكنه ميگن امروز طرف گُه مرغيه ؟؟!!
من چند روزي هست كه گه مرغى ام ، اولش كه بخاطر اين سرماخوردگىِ كوفتيه كه خوب نميشه و از مدلى به مدل ديگه تغيير شكل ميده ، اول زكام و آب ريزش با همراهىِ گلودرد !! بعد سينه درد و سرفه ، و همچنان گلودرد !! دوباره زكام با شدت بيشتر ، حالا كمي گلودرد و بيحالي و تب گمونم ، ميگم گمونم چون درجه ندارم فقط حس ميكنم داغم و حالتم مثل آدمهاي تبداره ؛ اصلاً رفتم تو لاين شرح حال بيمارى انگار ماندالا داره ويزيتم ميكنه !!
غير از بيماري ديگه فكر و خيال كارهايي كه بايد انجام بدم و بيشتر هم كارهاى پدرم گمونم اينطور گُه مرغى ام كرده ،
خلاصه اينكه يجورايي مثل سگ هار شدم و همه اش ميخوام پاچه بگيرم ، حالا تو اين احوالات خشمگينانه ليديا هم دوباره اومدهو شده هم اتاقى من !! دوباره همون صداهايى كهمثل شيشكي بود را از دهانش در مياره و راه ميره زير لب حرف ميزنه و تازه زرت و زرت باد گلو هم ميزنه اونم چنان بلند كه اتاق ميلرزه ، بعد همچين زير لبى ميگه «پاردون» كه تا گوشاتو تيز نكنى نميشنوى !!!
ديشب خواب بودم كه در را باز كرد و اومد تو ، عذر خواهى كرد و اجازه خواست كه چراغ را روشن كنه ، خوشبختانه يدونه از اين چشم بندها تو كشويم داشتم و سريع گذاشتم روچشمم ، ازم پرسيد مريضم گفتم آره ، سرماخوردم ، همونطور با صداى زير و نامفهوم يه چيز ديگه گفت كه آخرش را مدل سوالى كشيد ، حوصله نداشتم بگم نفهميدم ، ميخواستم زودتر بره سمت خودش تا دوباره بخوابم ، در ضمن چشم بند را هم بالا زده بودم ، از حالت جمله و لحنش حدس زدم جواب سوال آره و نه بايد باشه ، چون از مريضى پرسيده بود پس سوال بعدى حتماً اين بوده كه كمكى ، چيزى ميخوام يا نه !! تنها چيزى كه ميخواستم اين بود كه دست از سرم برداره ، گفتم :» نه » همينطور كه چهره اش حالت متعجب يا شايد هم دلخورى گرفته بود باز همون جمله را با لحن سوالى ِ مايل به تعجب تكرار كرد ، مثل اينكه بخواد بگه يعني مطمئنى ؟؟ فكر كردم عجب بدبختى گريبانگيرم شده ، اينبار گفتم آره ؛ همزمان هم فهميدم چى ميگفته :» ميخواهي برات دعا كنم ؟» دعا كردن اينهام اينجوريه كه ميان كنارت و دستشون را ميذارن رو شونه ات و از جيسوس بسته به مشكلي كه دارى برات كمك ميخوان ؛
ليديا ديگه اومده بود كنارم و براي نه گفتن دير بود ، حداقل براى من سخت بود بهش بگم تازه فهميدم چى ميگي ، وا بده مارو !!!
دستش را گذاشت رو شونه ام و قبل از شروع پرسيد كه عقيده دارم ؟!!! خوب ابله اينو بايد اون موقع كه ميخواستى كمك دعايى ارايه بدي مى پرسيدى ، شايد من هم زودتر ميفهميدم چى ميگى! به هر حال مجبور شدم بگم آره ، اونم كلى درخواست بهبودى واسم از عيسى مسيح كرد و كه حالا يا ميونه ى جيسوس با ليديا خوب نيست ، يا با من ، چون حالم همچنان خرابه ! بي حوصلگى ام هم كه وحشتناك !! يه سرى پايين نزديك بود با كارمند عقده ايى شيفت صبح مرافعه كنم ، بهش ميگم حالم خوب نيست ميخواب برم بالا بكپم ، ميگه صبر كن بايد ببينم ، زنيكه از اون عقده ايهاست ، قبلاً هم يكبار ديدم يكى يه كارى داشت كه اين فقط بايد يه تماس بيشت ثانيه اي ميگرفت يكساعت كارهاى ديگه ميكرد و با حالتى عصبي به طرف ميگفت بايد صبر كنى ، از اونايى كه انگار اگه ازشون چيزي بخواى حرصشون ميگيره !!! امروز هم من را يك ساعت منتظر گذاشت تا به يكى ديگه گفتم اونم يه زنگ زد به آليسا و من اومدم بالا!! حالا گذاشتمش تو نوبت كه برم حالشو جا بيارم !!!
ساعت كه سه و نيم شد ليديا اومد ، اي خدا …. پنجره را بست هى رفت و اومد ، هى با خودش حرف زد ، دلم ميخواد بزنم زير گريه ، بابا جان من نهايت تا آخر اين هفته اينجا هستم نميشد اين يك هفته ى آخر را برام تبديل به كابوس نميكرديد؟!!
الان فكر ميكنم چرا قبلاً كه باليديا هم اتاق بودم اينقدر حرص نميخوردم ؟!!!
احتمالاً دليلش همون » گُه مرغى » بودن منه !!!





خل و ديوانه!!!!

4 09 2012

20120904-063829 PM.jpg
نصف اتاق ليديا طبقه ى چهارم هست ، چند هفته پيش يك هم اتاقى براش اومد ، يك زن سياهپوست ِ خوش قيافه كه به گفته ى بچه آبادان گاهى قاطى داره و گاه هم خوبه ، تو اين چهار هفته دو نيمه شب » اينجا» شاهد درگيرى شديد اين دو بوده كه البته من هر دوشون را از دست دادم و هيچى نشنيدم ، ولى بنا به گفته ى شاهدين ، صداى فريادها اونقدر زياد بوده كه ساكنين طبقه اول را هم بيدار كرده !!
از اونجايي كه بعد از پنج روز زكام و سرماخوردگى صبح همچنان حالم خراب بود تصميم گرفتم همه ى روز را اين بالا و تو تخت بمونم شايد اين كوفتى تموم شه ، كه تا الان كه همچنان باقيست !! حدود ساعت چهار و نيم با تقه ى نرمى به در از خواب پريدم و از اونجايى كه توان بلند شدن نبود همينطور چشم دوختم به در تا باز شد و با كمال تعجب آليسا را جلوى در ديدم !! بعد از احوالپرسى از من گفت كه اومده اتاق را بررسى كنه چون امشب قراره يكى بياد و با من هم اتاق شه !! فكر كردم حالا قحط اتاق بود ؟! تازه داشتم از تنهايى در نصف اتاق بودن لذت ميبردم ها !! اما اينها را بروز ندادم و انگار كه به يه وَ َمه گفتم كه ببخش كه نميتونم بنشينم و افتادم ، آليس هم ازم اجازه گرفت و اومد تو اتاق و سمت نصفه ى آزاد را يه نگاهى كرد و گفت كه ميخواد بدونه همه چى تميزه يا نه ؟! و من فكر كردن چرا روزى كه من ميامدم هيچكى نيامد ببينه چه گنديه اين نصفه !! كه من فقط دو تا كيسه زباله ى بزرگ آشغال بردم پايين و بيش از يه كيسه هم وسايل مستأجر قبلى را كه نميدونم چطور اتاق را ترك كرده بود كه كلى از وسايلش را رها كرده بود ؟!!!
يكساعت بعد ليديا اومد و گفت كه قراره بياد اينجا و ميشه بياد تو و اتاق را ببينه ؟!! اى داد عجب گيرى افتادم من ؟!!!!!
گفتم بفرماييد ؛ همينطور كه دستهاش را پشت كمرش انداخته بود مثل اين مشتريهايى كه اومدن خونه ببينن اونم واسه خريدن ونه حتى اجاره ، چرخى زد تو اتاق و رفت پشت پنجره و فاصله زمين تا سقف را اندازه گرفت و ….
البته كلى هم ايراد گرفت و معلوم بود كه اصلاً به مذاقش خوش نيامده ؛
البته ميدونم كه من خيلى بيخيالم و به خيلى چيزها اهميت نميدم ، اما نميدونم
من ديوونه ام يا اينا خُلن ؟!!!!








%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: