من از همه بيشتر ميفهمم!

15 12 2013

20131215-104244 PM.jpg
بدم مياد از بهانه آوردن براى انجام دادن يا ندادن كارى، به همين خاطر هم آدمهايي كه اينكار را ميكنن خشمگينم ميكنند؛ اينها كسانى هستند كه هميشه بهترين دلايل را براي رفتارهايشان دارند و خيلى به سختى ممكنه بپذيرند كه اشتباه كرده اند، بعضيشون كه هرگز قبول نميكنند؛ براي پرهيز از يك عذرخواهي ساده ساعتها ميتونن برات فلسفه بافى كنند طورى كه اصلاً به غلط كردن بيوفتي از اينكه بحث را شروع كرده ايى!! يا مثلاً وقتى رد ميشن پاتو لگد كنن معذرت كه نميخوان هيچ، عصبانى هم ميشن و ممكنه سرت فرياد هم بكشن كه چرا پاهاتو جمع نميكنى!
گاهى با خودم فكر ميكنم كه خوب اينها فكر اعصاب طرف مقابل را نميكنند، اما خودشون از اينهمه تكرار و حرف، خسته نميشن؟! راستش خود من وقتى رفتار احمقانه ايي داشته باشم و دوستى ازم بپرسه كه چرا اينكار رو كردم خيلي راحت ميگم خوب چون كمي تا قسمتى بيشعورم 🙂 و تمام. نه اينكه دليلى واقعاً برايش نداشته ام ، نه ، چون ميدونم اون دليل هم بهانه ايست احمقانه تر از عمل انجام شده و به خودم ميگم بايد به شعور دوستم احترام بذارم. يا اگر كارى را به روش اشتباه انجام بدم و يكى راه درستش را بهم نشون بده يا لبخند ميزنم و ميگم ممنون و با باز لبخند ميزنم و بازم ميگم ممنون ولى من با همين شيوه ى غلط خودم راحتم!
گاهى اونقدر دلم ميخواست ميتونستم دستم رو دراز كنم و مغز اين آدمها رو در بيارم بذارم تو سر خودم تا بتونم بفهمم چطور فكر ميكنن!
راستى از چه زمانى پذيرفتن اشتباهاتمون اينقدر سخت شده؟!





يابو

29 11 2012

20121129-104400 PM.jpg
ديگه خسته شدم از اين همه بلاهت خودم !! يعنى به عكس العمل هام كه فكر ميكنم بى اختيار ياد هاردى و مستر بين ميوفتم !!! حالا اونا تو فيلمن من تو واقعيت !!! و گمونم اونا كمدى هاشونو از روى زندگى من بازى كرده اند !!
١- بايد به ديدن پدرم ميرفتم ، صبح خواب موندم و بدو بدو بى صبحانه زدم بيرون در حالى كه شارژر موبايلى كه يه لحظه نميتونم ازش جدا بمونم را جا گذاشتم اونم درست وقتى لحظه ى خروج از خونه از كون گوشيم درش اوردم و به خودم گفتم يادم باشه بذارمش تو كيفم !!! حالا مجبور شدم كلاً اينترنتشو قطع كنم تا بلكه دووم بياره تا برگشت !!!
٢- وقتى رسيدم به سكو، قطارى كه ميخواستم ردش كنم چون معطليش براى جابجايي به بعدى زياد بود را ابلهانه و دوان دوان سوار شدم !!! حالا اينجا تو يه ايستگاه خارج دنيا بايد چهل و پنج دقيقه منتظر باشم اونم همه اش تو استرس تموم شدن شارژ گوشيم ، ٦٢٪ تا الان !!!
و اونجا يكى نبود خِرَمو بگيره و بگه » آخه يابو اصلاً حالا كه نيم ساعت تا حركت قطارت مونده اينجا چه غلطى ميكنى !»
٣- حالا ثانيه ى آخر سوار شدم اونم با يه ليوان قهوه ى باز هم اشتباهى خريدارى شده (ميخواستم چاى بگيرم ولى مثل گوسفند لبخند زدم تو صورت دختر فروشنده و گفتم يه كافه لاته لطفاً !! ) در دست كه حجمى ازش بخاطر دويدن ريخته بيرون خوشبختانه !! نشستم رو يه صندلي ، همچين حسابى پهن نشده بودم كه يادم افتاد » in check » نكردم !!!! قطاره هم كه راه افتاده !!! اى واى حالا چه گِلى به سر بگيرم ؟!! همين مونده كه مامور قطار بياد و جريمه كنه !! حالا جريمه يه طرف ، آبرو ريزيش هم بذاريش كنارش ، ديگه طرفى واسه نفس كشيدن ميمونه مگه ؟!! حس مجرمى را داشتم كه پليسها با اون سگهاشون كه يه لحظه هم از پارس كردن نمى مونن دنبالشن و تو يه سه كنجى با ديواراى بلند گير كرده !!!!
٤- بى اختيار به دخترى كه روى صندلي كنارى نشسته بود كفتم يادم رفته اين كارت كوفتى رو بذارم جلوى اون دستگاه كوفتى تر تو ايستگاه ، ميدونه بايد چه كنم ؟!! لباشو هل داد سمت پايين و شونه هاشو فرستاد بالا و سرى تكوند؛ همينطور نگاش كردم ، نااميدى و ترسو كه تو چشام ديد گفت كه برم دنبال مامور قطار بگردم ؛
٥- راه افتادم از اين واگن به واگن بعدى دنبال مامور قطار ، حالا يه سوال هم به بي نهايت سوال بى جواب توى ذهنم اضافه شده كه پس اين مامورا كجا هستن كه يهو ظاهر ميشن و ميخوان بليت يا كارتتو كنترل كنن؟ اصلاً هيچ نشونى ازشون نيست وقتى تو كارشون دارى ؛
وقتى تو راهروى واگنها از ميون صندليها رد ميشدم ، از نگاه مردم و اينكه خودشونو وقتى رد ميشدن ميكشيدن كنار فهميدم كاملاً تابلو دست و پا چلفتيم !!! احتمالاً از ليوان قهوه ى تو دستم وحشت ميكردن !!!
٦- بعد اينكه سه چهار تا واگن را رد كردم يادم افتاد اولين ايستگاه هنوز تو آمستردام و نزديكه و بهتره برم جلوى در بايستم و قطار كه ايستاد پياده شم و check in كنم ، همينطور كه ايستاده بودم نگاه كردم ديدم جايى ايستادم كه توالت نداره ، به خودم گفتم » آخه گوسپند !!! الان اگه اون مامور نامرئى يهو پيداش بشه منطقى ترين راه چپيدن تو توالته !!ا
الاغ !! اينهمه واگن رد كردى يه در كوفتيو بيشتر باز كن بعدى حتماً تو محوطه ى بيرونيش توالت داره !!!
القصه : بالاخره ايستگاه بعدى پياده شدم و اون صداى بيب رو در اوردم و دوباره پريدم تو قطار ، مامور ه درست توايستگاهى كه ميخواستم پياده شم پيداش شد !!!
پايان : همينجا از همه ى يابوها، الاغ ها وگوسپندان محترم پوزش ميطلبم كه به اشتباه القابشون را به خودم نسبت دادم .





كچلى و رنگ مو ( پايان )

27 09 2012

20120928-122414 AM.jpg
مقوله ى » مو» كلاً از مقولاتيست كه مشغوليت ذهنى زيادى براى من داره ، موى ابرو ، موى پشت لب موسوم به سبيل ، موى پا و دست ، زير بغل و بالاخره موى كشاله ى ران و » شرمگاه»!!
عجب اسمى گذاشتن روش ، وقتى تايپ واژ ه ى فوق تمام شد و نگاهش كردم خنده ام گرفت ، آخه چرا و از كى آلت تناسلى شد مايه شرمسارى ؟!! به نظر من چشمها بيشتر به منطقه شرم ميخورن ، چشمهايى كه خيره ميشن بهت و وقتى صاحبشون دروغ ميگه ، خيانت ميكنه و هزار و يك عمل شرمگينانه ديگر را انجام ميده !! ولى اين عضو نازنين جز اينكه قرنها بهش ظلم شده هيچ علت خجلتى نداره ، تازه يجورايى مايه ى مباهات هم هست .
از بحث مور نظرم دور شدم ، داشتم در مورد مو و اينكه چقدر آزارم ميده ميگفتم ، از اين جهت كه موى سر كه تاثير بسيار زيادى در زيبايى داره هى ميريزه و به مرور گذر عمر تُنُك و سفيد ميشه و موجبات غصه و عدم اعتماد به نفس را فراهم ميكنه ، از اون طرف موهاى مناطق ديگر اندام موسوم به موهاى زائد به مرور ايام پر پشت و ضخيم و پررنگ ميشه و موجبات نفرت و ضعف اعصاب را فراهم ميكنه !!! يعنى اين مَثل يه بام و دو هوا اينجا صدق ميكنه !!! حالا اين ميون موهاى من همانطور كه مستحضريد به صورت مش سياه و سفيد در اومده و بجز دوست عزيزم نگين همه به نظرشون موهام خيلى سفيد بود و پيرم ميكرد ،( اينو ايوونه كارمند » اينجا» يكبار گفت ، هميوپاتى كه تو ايران پيشش رفتم با سوال » چرا اينقدر موهات سفيد شده » من را كه فكر ميكردم موهام مش فشنى شده شوكه كرد ، تو مهمونى تولد كارلا هم يكى پرسيد مگه چقدر پيرى كه موهات اينقدر سفيده ؟!!! همشهرى يه در ميون ميگه بالاخره موهاتو رنگ نكرديا !!!)
خلاصه همه ى اينها من را كه دو به شك ميان » رنگ كردن » و «رنگ نكردن » بودم مصمم به گزينه ى اول كرد ؛ و الان كه اينجا نشستم رنگ قرمزى را كه چند ماه پيش خريده بودم را به سر و ابرو زدم و البته شستم و هوله به سر و كنجكاو نشستم و آرزو ميكنم كه ايكاش يه سشوار خريده بودم ، كه الان ميفهميدن چه اتفاقى براى موهام افتاده ، خوب من رنگ قرمز خريدم ولى اون رنگى كه داخل بطرى پلاستيكى درست شده بود صورتى بود !! احتمالاً طى پروسه ى تركيب با هوا قرمز شده چون رنگى كه موقع شستن موهام به كاشى هاى سفيد حمام مى پاشيد قرمز بود؛
اينجا ساعت دوازده شب هست و من منتظر نتيجه و بيدار نشستم ، نصف نخوابيدنم براى نتيجه ست و نصف ديگه اش براى جلوگيرى از رنگ دادن موهاى خيسم به روبالشى ست !!
اگه سشوار داشتم ……





پايان آوارگى يا آغاز تنهايى؟!

16 09 2012

20120916-042716 PM.jpg

بالاخره به طور كامل » اينجا» را ترك كردم . كار راحتى نبود ، بيش از يك هفت بود كه امروز و فردا ميكردم ، همه اش براى خودم بهانه مى آوردم كه دو روز بيشتر بمانم ، فكر اينكه از يك محيط شلوغ به يك خونه ى كوچك تنها و بدون اينترنت و تلويزيون بيام افسرده ام ميكرد ؛ همشهرى چندين بار گفته بود كه يك جستجوى واى فاى بكنم شايد كسى اون اطراف باشه كه اينترنتش را قفل نزده باشه ؛ منهم هميشه يادم ميرفت ، راستش به نظرم دور از ذهن ميامد !!! تا اينكه بعد از همه ى تحقيقاتم براى گرفتن اينترنت و تلويزيون و تلفن ، متوجه شدم بايد چند هفته منتظر بمونم ، و همينطور متوجه شدم ديگه نميتونم براى ساكن شدن در خانه ام چند هفته بهانه بيارم ، در واقع امكان پرداخت دو اجاره ى همزمان را نداشتم ؛ اين شد كه بعد از ظهر پنجشنبه راه همشهرى را امتحان كردم و در كمال ناباورى يك خط نت نازنين بدون قفل و كليد يافتم !! اين شد كه تصميم قاطع گرفتم كه جمعه شب را در منزل خودم صبح كرده و از اون مهم تر كليد اتاق » اينجا » را هم پس بدم !!! و اين به منزله ى بدرود از «اينجا» بود.
تو ايستگاه اتوبوس در را » اينجا» فكر كردم يك جستجويى براى واى فاى بكنم كه از قضا يكى هم پيدا شد !!!
از اونجايى كه ذهن منطق گرايى دارم ، نتيجه گرفتم كه تو اين محله مردمان دست و دلباز بيش از محلات ديگرى كه ميشناسم پيدا ميشه !!!
وقتى رسيدم » اينجا» كمى با ماريكا و كارلا صحبت كردم و مستقيم رفتم بالا و ديگه هر چى خرت و پرت داشتم جمع كردم و ريختم تو يه كيسه زباله ى بزرگ . فقط ميموندروكش لحافم كه اون را هم صبح باز ميكردم . بعد از شام هم تقريباً زود رفتم بالا و خوابيدم ، خيلى خسته بودم ، اين روزها فشار كار و استرس ناشى از فكر و خيال حسابى خيته و بى خوابم كرده ، با وجود داروى زيادى شبها ميخورم و سابق ساعت ده صبح به سختى از تخت ميكندم ، از ساعت پنج صبح بيدار بودم !!
جمعه هم همينطور بود. به كمك همشهرى و خلاف همه ى وسايل را به خانه بردم ،
و براى شام برگشتيم ، رفتم بالا و با اتاقم خداحافظى كردم . با ناخرسندى كليد را به ماريكا تحويل دادم ، همديگه را بغل كرديم و من در حالى كه ازش تشكر ميكردم ، ازش خواستم سلام و تشكر من را به ديگران برسونه و تا جايى كه ذهنم يارى ميكرد اساميشون را گفتم . با مارتينا هم بغل و روبوسى داشتيم و با ديگران هم دستى تكان دادم.
امروز يكشنبه هست و من هنوز باورم نميشه كه ديگه » اينجا » نيستم …





خاصيت گُه مرغ !!!

5 09 2012

20120905-070847 PM.jpg

نميدونم خاصيت گُه مرغ چيه ؟! واضح تر بگم نميدونم چرا وقتى يك نفر بى حوصله ست و بد قلقى ميكنه ميگن امروز طرف گُه مرغيه ؟؟!!
من چند روزي هست كه گه مرغى ام ، اولش كه بخاطر اين سرماخوردگىِ كوفتيه كه خوب نميشه و از مدلى به مدل ديگه تغيير شكل ميده ، اول زكام و آب ريزش با همراهىِ گلودرد !! بعد سينه درد و سرفه ، و همچنان گلودرد !! دوباره زكام با شدت بيشتر ، حالا كمي گلودرد و بيحالي و تب گمونم ، ميگم گمونم چون درجه ندارم فقط حس ميكنم داغم و حالتم مثل آدمهاي تبداره ؛ اصلاً رفتم تو لاين شرح حال بيمارى انگار ماندالا داره ويزيتم ميكنه !!
غير از بيماري ديگه فكر و خيال كارهايي كه بايد انجام بدم و بيشتر هم كارهاى پدرم گمونم اينطور گُه مرغى ام كرده ،
خلاصه اينكه يجورايي مثل سگ هار شدم و همه اش ميخوام پاچه بگيرم ، حالا تو اين احوالات خشمگينانه ليديا هم دوباره اومدهو شده هم اتاقى من !! دوباره همون صداهايى كهمثل شيشكي بود را از دهانش در مياره و راه ميره زير لب حرف ميزنه و تازه زرت و زرت باد گلو هم ميزنه اونم چنان بلند كه اتاق ميلرزه ، بعد همچين زير لبى ميگه «پاردون» كه تا گوشاتو تيز نكنى نميشنوى !!!
ديشب خواب بودم كه در را باز كرد و اومد تو ، عذر خواهى كرد و اجازه خواست كه چراغ را روشن كنه ، خوشبختانه يدونه از اين چشم بندها تو كشويم داشتم و سريع گذاشتم روچشمم ، ازم پرسيد مريضم گفتم آره ، سرماخوردم ، همونطور با صداى زير و نامفهوم يه چيز ديگه گفت كه آخرش را مدل سوالى كشيد ، حوصله نداشتم بگم نفهميدم ، ميخواستم زودتر بره سمت خودش تا دوباره بخوابم ، در ضمن چشم بند را هم بالا زده بودم ، از حالت جمله و لحنش حدس زدم جواب سوال آره و نه بايد باشه ، چون از مريضى پرسيده بود پس سوال بعدى حتماً اين بوده كه كمكى ، چيزى ميخوام يا نه !! تنها چيزى كه ميخواستم اين بود كه دست از سرم برداره ، گفتم :» نه » همينطور كه چهره اش حالت متعجب يا شايد هم دلخورى گرفته بود باز همون جمله را با لحن سوالى ِ مايل به تعجب تكرار كرد ، مثل اينكه بخواد بگه يعني مطمئنى ؟؟ فكر كردم عجب بدبختى گريبانگيرم شده ، اينبار گفتم آره ؛ همزمان هم فهميدم چى ميگفته :» ميخواهي برات دعا كنم ؟» دعا كردن اينهام اينجوريه كه ميان كنارت و دستشون را ميذارن رو شونه ات و از جيسوس بسته به مشكلي كه دارى برات كمك ميخوان ؛
ليديا ديگه اومده بود كنارم و براي نه گفتن دير بود ، حداقل براى من سخت بود بهش بگم تازه فهميدم چى ميگي ، وا بده مارو !!!
دستش را گذاشت رو شونه ام و قبل از شروع پرسيد كه عقيده دارم ؟!!! خوب ابله اينو بايد اون موقع كه ميخواستى كمك دعايى ارايه بدي مى پرسيدى ، شايد من هم زودتر ميفهميدم چى ميگى! به هر حال مجبور شدم بگم آره ، اونم كلى درخواست بهبودى واسم از عيسى مسيح كرد و كه حالا يا ميونه ى جيسوس با ليديا خوب نيست ، يا با من ، چون حالم همچنان خرابه ! بي حوصلگى ام هم كه وحشتناك !! يه سرى پايين نزديك بود با كارمند عقده ايى شيفت صبح مرافعه كنم ، بهش ميگم حالم خوب نيست ميخواب برم بالا بكپم ، ميگه صبر كن بايد ببينم ، زنيكه از اون عقده ايهاست ، قبلاً هم يكبار ديدم يكى يه كارى داشت كه اين فقط بايد يه تماس بيشت ثانيه اي ميگرفت يكساعت كارهاى ديگه ميكرد و با حالتى عصبي به طرف ميگفت بايد صبر كنى ، از اونايى كه انگار اگه ازشون چيزي بخواى حرصشون ميگيره !!! امروز هم من را يك ساعت منتظر گذاشت تا به يكى ديگه گفتم اونم يه زنگ زد به آليسا و من اومدم بالا!! حالا گذاشتمش تو نوبت كه برم حالشو جا بيارم !!!
ساعت كه سه و نيم شد ليديا اومد ، اي خدا …. پنجره را بست هى رفت و اومد ، هى با خودش حرف زد ، دلم ميخواد بزنم زير گريه ، بابا جان من نهايت تا آخر اين هفته اينجا هستم نميشد اين يك هفته ى آخر را برام تبديل به كابوس نميكرديد؟!!
الان فكر ميكنم چرا قبلاً كه باليديا هم اتاق بودم اينقدر حرص نميخوردم ؟!!!
احتمالاً دليلش همون » گُه مرغى » بودن منه !!!





خل و ديوانه!!!!

4 09 2012

20120904-063829 PM.jpg
نصف اتاق ليديا طبقه ى چهارم هست ، چند هفته پيش يك هم اتاقى براش اومد ، يك زن سياهپوست ِ خوش قيافه كه به گفته ى بچه آبادان گاهى قاطى داره و گاه هم خوبه ، تو اين چهار هفته دو نيمه شب » اينجا» شاهد درگيرى شديد اين دو بوده كه البته من هر دوشون را از دست دادم و هيچى نشنيدم ، ولى بنا به گفته ى شاهدين ، صداى فريادها اونقدر زياد بوده كه ساكنين طبقه اول را هم بيدار كرده !!
از اونجايي كه بعد از پنج روز زكام و سرماخوردگى صبح همچنان حالم خراب بود تصميم گرفتم همه ى روز را اين بالا و تو تخت بمونم شايد اين كوفتى تموم شه ، كه تا الان كه همچنان باقيست !! حدود ساعت چهار و نيم با تقه ى نرمى به در از خواب پريدم و از اونجايى كه توان بلند شدن نبود همينطور چشم دوختم به در تا باز شد و با كمال تعجب آليسا را جلوى در ديدم !! بعد از احوالپرسى از من گفت كه اومده اتاق را بررسى كنه چون امشب قراره يكى بياد و با من هم اتاق شه !! فكر كردم حالا قحط اتاق بود ؟! تازه داشتم از تنهايى در نصف اتاق بودن لذت ميبردم ها !! اما اينها را بروز ندادم و انگار كه به يه وَ َمه گفتم كه ببخش كه نميتونم بنشينم و افتادم ، آليس هم ازم اجازه گرفت و اومد تو اتاق و سمت نصفه ى آزاد را يه نگاهى كرد و گفت كه ميخواد بدونه همه چى تميزه يا نه ؟! و من فكر كردن چرا روزى كه من ميامدم هيچكى نيامد ببينه چه گنديه اين نصفه !! كه من فقط دو تا كيسه زباله ى بزرگ آشغال بردم پايين و بيش از يه كيسه هم وسايل مستأجر قبلى را كه نميدونم چطور اتاق را ترك كرده بود كه كلى از وسايلش را رها كرده بود ؟!!!
يكساعت بعد ليديا اومد و گفت كه قراره بياد اينجا و ميشه بياد تو و اتاق را ببينه ؟!! اى داد عجب گيرى افتادم من ؟!!!!!
گفتم بفرماييد ؛ همينطور كه دستهاش را پشت كمرش انداخته بود مثل اين مشتريهايى كه اومدن خونه ببينن اونم واسه خريدن ونه حتى اجاره ، چرخى زد تو اتاق و رفت پشت پنجره و فاصله زمين تا سقف را اندازه گرفت و ….
البته كلى هم ايراد گرفت و معلوم بود كه اصلاً به مذاقش خوش نيامده ؛
البته ميدونم كه من خيلى بيخيالم و به خيلى چيزها اهميت نميدم ، اما نميدونم
من ديوونه ام يا اينا خُلن ؟!!!!





اين يكى خلافه!

26 08 2012

20120826-092206 AM.jpg
روزى كه براى اولين بار خبردار شدم يك ايرانى » اينجا » اومده ، كنجكاو و خوشحال شده بودم و مترصد پيدا كردن همشهرى ، ورود هنرى هم برايم هيجان انگيز بود ، با حضور فرشاد و بعد بچه ى آبادان ديگه حضور يك ايرانى جديد برايم فقط حكم حضور يك عضو جديد به » اينجا » را پيدا كرد ؛ البته با اين تفاوت كه بعد از اطمينان از ايرانى بودن ِ طرف حواسمو جمع ميكردم موقع حرف زدن با تلفن !!! يكى از عادات غربت نشينى به نظر من بى محابا صحبت كردن با هم زبونهاست ، بى نگرانى از شنيده شدن هر چى ميخواى ميگى ؛
هنوز آنتونيو نرفته بود كه يكباربهم گفت كه ايرانى ديگه ايى اينجا ميخوابه ، ديگه نه هيجان زده شدم ، نه خوشحال و حتى نه كنجكاو !! به همين خاطر هم گمونم دو دقيقه طول نكشيد كه يادم رفت !! يك هفته ايى ميشد كه از رفتن آنتونيو ميگذشت ، متوجه يك عضو جديد ( از اونجايي كه تازه ميديدمش حداقل براى من جديد محسوب ميشد ) شدم ، يك مرد با قد متوسط كمى تا قسمتى كوتاه ، اندام يه كم بادى بيلدينگى و موهاى بلند و صورتى كه بى شباهت به كشتى گيرها نبود و در يك جمله » يك مرد كه از دوهزار كيلومترى داد ميزد كه آهاى من ايرانيم »
از اون موقع حواسم بود وقتى دور و برم هست ، از واژه هاى نامانوس استفاده نكنم !! چند روز بعدش بچه آبادان گفت كه ميدونم يه ايرانيه ديگه اينجاست يا نه ؟ خودمو زدم به اون ااه و گفتم :» وا!!!!!! » گفت :» آره، هيچ هم رو نشون نميده ، من هم وقتى يكى ازش پرسيد شنيدم «! روز بعد كفت كه بالاخره باهاش صحبت كرده و ازش خوشش نومده ( نيومده به لهجه بچه آبادان ) . » چرا؟!!»
» بى مقدمه گفت كه زندان بوده و وقتى گفتم چرا گفت خلاف كردم ! من خوشم نومد ، آدم همينجورى نميگه كه زندان بودم و خلاف كردم و… »
فكر كردم منظورش اينه كه آدم وقتى كسى را خوب نميشناسه نميگه خلافكاره !! اگرنه گفتن اين مسئله كه جور خاصى نداره !! خبر مرگ و مريضى و اينا نيست كه مقدمه چينى بخواد !!
چند روز بعد بچه آبادان به بهانه ى اينكه من ناخن گير دارم «خلاف » را بهم معرفى كرد و يكى دو روز بعد هم اون خودش نيمه شرح حالى از خودش تعريف كرد ، خلاصه اش اينكه چهل و شش ساله ، مجرد ، هفده ساليست كه در هلند زندگى ميكنه ، كارش نجارى داخل ساختمان بوده و از اين طريق درآمد خوبى كسب كرده و تصميم به سرمايه گذارى ميگيره ، كه ظاهراً اون موقع كه ايشون چنين تصميمى ميگيرند سهام شركت » خلاف » حسابى رونق داشته و اونم صاف پولشو اونجا سرمايه گذارى ميكنه ! گفت دو هفته زندان بوده و شهردارى همه ى اثاثش را تخليه مرده و خونه راپس داده كه محاسباتى در كله ام انجام شد و نتيجه گيرى خارج شده جمله ى » دروغ ميگه » بود ، و ادامه داد كه يه دادگاه ديگه داره حتماً محكوم ميشه و حكمش هم يك زندان طولانيست ، گفت اون مربوط به يك خلاف سنگين ميشه !!
همه ى اينها را گفت و من هم همينطور منتظر موندم بگه حالا محصول اين خلاف چى بوده كه نگفت ، فقط از واژه ى نامأنوس » خلاف » استفاده ميكرد ، اين بود كه من هم تصنيم گرفتم همين را براى نامگذارى خودش استفاده كنم !





جرم شناسى!!!

13 08 2012

20120813-011644 PM.jpg

يه كتاب داستان هلندى با جملات آسان از كتابخانه گرفته بودم ، هر كتاب را ميشه براى سه هفته قرض كرد و بعد هم سه بار تمديد كرد ، سه هفته ى اول هشت صفحه خونده بودم كه با يك روز تاخير يك سنت جريمه براى سه هفته تمديد كردم ، سه هفته ى دوم هجده صفحه خونده بودم كه تصميم به پس دادن كتاب گرفتم ، ديدم انگار چندان موقع مناسبى براى يادگيرى زبان از طريق كتابخوانى نيست ، دنبال خونه گشتن و درگيريهاى مربوط به بابا و دل نگرانيهاش و شبها هم گپ و گفت ، وقت و حوصله ايى براى كتاب هلندى نميذاره ؛
به هر حال با بيش از يك هفته تأخير راه افتادم سمت كتابخانه .
به چهار راه كه رسيدم خوردم به چراغ قرمز عابر پياده و ايستادم ، كلى عابر پياده هم دو طرف ايستاده بودند ، چراغ قرمز عابر تو اين كشور خبلى عجيبه ، يعنى تو يه وقت ميبينى چراغت قرمزه و مجبورى منتظر باشى در حالى كه ماشينها هم ايستاده اند !! خيلى موقعيت مسخره ايه !!! ولى به هر حال قانونه ديگه بايد رعايت كنى !! پس منتظر ميمونى !!
من و عابرين هم ايستاديم و شاهد بوديم كه هى ماشينها مي ايستند و بعد راه مى افتند و دوباره مى ايستند و ما همچنان منتظريم ، از سمت مقابل يه خانومى وقتى ماشينها ايستاده بودند راه افتاد و اومد طرف من ، فكر كردم چراغش سبز شده و عنقريب ما هم از اين طرف رنگ زيباى سبز را مى بينيم ، اين بود كه را افتادم برم اونور كه تو توقفگاه وسط مجبور به ايستادن شدم ، چون دوباره ماشينها راه اقتادن ، معلوم شد خانوم خسته شده و راه افتاده !!! من اما وقتى ديدم قانون شكنى كردم تصميم گرفتم كلاً يكسره اش كنم و تا تهش برم ديگه !!! اين بود كه منتظر اولين توقف ماشينها شدم با دو خودمو به اونطرف رسوندم ، و تو اين لحظه بود كه سه چهار تا عابر ديگه از روبرو هم جرأت كردن و راه افتادند به و وسط راه سمت من !! و وسط راه بودم كه ديدم تقريباً همه راه افتادند !!!
و من فهميدن چى ميشه كه تو يه جامعه يك سرى جرايم عادى ميشه !!





خود ارضايى

9 08 2012

20120809-050615 PM.jpg
حس خستگى داشتم و ميلى هم براى شام خوردن نبود ، بس رفتم بالا و اونقدر بى رمق بودم كه حتى وسايلم را جابجا هم نكردم ، لباس خوابم را پوشيده چپيدم زبر لحاف و طبق عادت گوشيمو دست گرفتم ، هميشه اينكارو ميكنم ، شده مثل عادت كتاب خوندن قبل از خواب ؛ مشغول بازى بودم صداى باز شدن در حمام را شنيدم.، يكى ديگه هم انگارترجيح داده تا وقتى خلوت يه دوشى بگيره ، صداى آهش را كه شنيدم طرف را تصور كردم كه زير دوش ايستاده. و آب گرم دوش سر ميخوره از سرش و پخش ميشه از اطراف بدن مياد پايين و انگار كه حس زندگى ميده بهش ، آه بعدى هم همينطور … اما انگار اين احساس زندگى بخش لحظه به لحظه پر هيجان تر ميشد !!! تا اينكه به اوج زندگى رسيد كه نشانه اش يك آه شديدتر و بلندتر بود !!
باز به خودم ميگفتم :» نه بايا حان اشتباه ميكنى ، بنده خدا داره خستگيشو در ميكنه ،» خوب البته خستگيش هم در هر حال در ميكرد فقط نه با آب كه يحتمل با دست !! كمى بعد دور دوم شروع شد ، ديگه حسابى ترس برم داشت !! نميدونستم در را قفل كردم يا نه و جرأت هم نداشتم امتحان كنم ، از اونجايى كه چراغ اتاقم خاموش بود طرف حتماً فكر ميكرد كه كسى تو اتاق نيست ولى اگه صداى درو ميشنيد ….؟!!! به خودم گفتم خوب كه چى ؟! اين بينوا كه خودش با خودش حال ميكنه و به كسى هم كارى نداره ، تو از چى ميترسى ؟! خودم ديد كه راست ميگم پس قاعدتاً ديگه نبايد ميترسيد، ولى باز هم ترسيد !!!
بعد همانطور كه اون مشغول بود منهم با خودم فكر ميكردم كه يعنى اين كيه ، حتما بايد از اهالى دو طبقه آخر باشه كه اجازه داشته قبل از ساعت نه و نيم بالا باشه ؛ هر چى به مغزم فشار مياوردم كه مردهاى اين دو طبقه را تو ذهنم بيارم كمتر موفق ميشدم ، آخه تو اين ميون اخلاقم درد گرفته بود ؛ ميگفت كه چى ؟! چرا اينقدر افكار پست به ذهنت مياد ؟! اين بنده خدا فكر كرده كسى نيست داره به خودش رسيدگى ميكنه !! تو حتى اگه ميتونستى بفهمى كى هست هم نبايد به خودت اجازه ميدادي ؛ منم از خودم خجالت ميكشيدم ولى اين باعث نميشد دلم نخواد شناساييش كنم !!! در هر حال با اخلاق درد و بدون اخلاق درد اين نشدنى بود ، مگر اينكه پشت در مى ايستادم و تا طرف در اا باز ميكرد من هم در اتاق را باز ميكردم و باهاش چضم تو چشم ميشدم !!! اين وسط اون ميتونست اميدوار باشه من تازه اومدم ، ممكن هم بود براش خيالى نباشه ، ولى در هر حال مت آدم اينكار نبودم ؛
وقتى در حمام باز شد و صداى قدمهايش تو راهرو محو شد ، تازه به ذهنم رسيد كه اى داد حالا ديگه چندشم ميشه برم تو اون حمام !!!!!





بيمارى خيالى

8 08 2012

20120808-093712 AM.jpg
اين روزها خيلى خسته هستم ، خيلى ميخوابم و دائم هم كسر خواب دارم !!! زود عصبى مى شم و زود گريه ام ميگيره ؛
كم ميخونم ، كم مينويسم ، كم به فيسبوك سر ميزنم و حتى كم عكس ميگيرم !!
دو روز هم هست كه سرگيجه هم اضافه شده ، دو قدم راه ميرم سرم گيج ميره و بدنم ميلرزه ؛
يه طوريم شده گمونم !!








%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: