دندان پزشكى

5 02 2015

IMG_9641
قرار دندان پزشكى يكى از پر استرس ترين ملاقاتهاست،اين استرس براى من از يك هفته قبلش شروع ميشه و درست وقتى دكتر ابزار شكنجه را سر جا ميذاره و ميگه تمام شد و پشتى صندلى را جلو ميده ادامه داره. و البته اون نفس عميق موسوم به نفس راحت را هم وقتى در مطب پشتم بسته ميشه ميكشم؛
امروز بعد از يك هفته اضطراب روز موعود فرا رسيد، ساعت يك و نيم قرار بود شكنجه شروع شه ، ساعت ده با شكم درد بيدار شدم، ده و نيم از تخت بيرون آمده و يك قهوه خورده و نخورده راهى حمام شدم، شخصاً معتقدم كثيفى حال دندان پزشك را بد ميكنه و حال بد دندان پزشك و حال بد ميزان شكنجه را بيشتر ميكند( يك وقت فكر نكنيد موضوع انتقام در كاره !! 🙂 )
اگرنه با حال روز سرماخوردگى هرگز به فكر خيساندن خودم نمى افتادم !
مطابق معمول پانزده دقيقه زودتر رسيدم ؛ دختر دستيار دكتر پشت كامپيوتر نشسته بود و ازم پرسيد كه با چه كسى و چه زمانى قرار دارم، منهم اسم دكتر و ساعت را گفتم، كمى تو كامپيوتر گشت و اين بار اسم و سال تولدم را خواست، بى حوصله جوابش را دادم چون ميخواستم زودتر بنشينم و يك ربع ساعت باقيمانده رابراى كاهش اضطرابم كتاب بخوانم؛ ولى دستيار نگاه عجيبى بهم كرد و گفت خان شما فردا اين ساعت قرار داريد!!! باورم نميشد!! گفتم حتماً اشتباه ميكنيد، اوهم گفت كه نه صد در صد مطمئنه!! ولى من قبول نكردم و كارت وقتى را كه خود دكتر پر كرده بود از كيفم در آوردم و نگاه كردم؛ وقت ششم فوريه بود !!! ديگه حرفى براى گفتن نبود البته؛ از مطب بيرون آمدم و تقريم موبايلم را باز كردم ، اونجا هم ششم وا علامت زده بود!!! نوبت به اس ام اس اوسالى از مطب رسيد ( چند روز قبل از وقت مقرر يك پيام ميفرستن و توش ساعت و تاريخ را قيد ميكنند) اونم نوشته بود ششم!!!
هواى بشدت سرد بود و من به اين فكر ميكردم كه فردا دوباره مجبورم اين راه را بيام، از اون بدتر اينكه امشب هم سخت و بد ميخوابم و صبح دوباره شكم درد و مريضى!!!
ايكاش ميتونستم دهنم را اونجا ميذاشتم و فردا عصرى ميرفتم تحويل ميگرفتم!! به هر حال غذا نخوردن دردش كمتره!!





اعتياد

6 01 2015

/home/wpcom/public_html/wp-content/blogs.dir/5ed/34403618/files/2015/01/img_8806.jpg
ماههاست در دام اعتياد اسيرم، ريشه هاى اين بيمارى شوم در تار و پود جسم و جانم تنيده ، طورى كه بسيارى از خصوصيات جماعت وابسته به عادت را پيدا كرده ام، البته كمى واقع بينانه تر؛ مثلا اينكه اصلا لاف از فردا ترك ميكنم را نميام چونكه ميدانم كه نشدنيست؛ هر چند كه خودم توانايى زيادى در ترك عادت آنى دارم، اما اين مورد كمى فرق ميكنه ؛ مگر اينكه به سفرى چند ماهه برى و مشغوليتهاى جذاب ديگر و عدم دسترسى به اينترنت، فكر تماشاى سريال تركى را از سرت خارج كند! كه فعلا اين براى من مقدور نيست و تنها ميتونم روى اراده ام تكيه كنم كه آنهم در حال حاضر چندان قبراق و سر حال نيست؛
اين شد كه تصميم گرفتم به جاى برخورد انقلابى با اين اعتياد از روش نرم و جايگزينى و همراهى تواماً استفاده كنم ! براى اينكار به يك همراه نياز داشتم كه مهيا بود: نگين 🙂
اون هم البته مثل من از اين اعتياد كلافه بود . بنابراين قرار گذاشتيم بعد از فاطماگل سريال جديدى را شروع نكنيم؛ چون در واقع بيشترين وقت را براى ديدن اون صرف ميكرديم : سه قسمت در روز!!! و هر كدام تعدادى هم غير از آن را دنبال ميكرديم و ميكنيم 🙂
حالا فاطماگل تموم شده و من هيچ سريال جديدى را شروع نكردم ولى از اونجايى كه قراره اين روش نرم ترك اعتياد باشه پس براى عبور از دوره ى سخت خمارى سريال ايرانى را جايگزين تركى كرده ام 🙂 يعنى ( اين يعنى را با لهجه تركى با تاكيد روى «ع» بخوانيد) اين روزها علاوه بر تماشاى چند سريال باقيمانده كه از قبل دنبال ميكردم ( بيشتر به تركى و با زير نويس واسه همين هم لهجه پيدا كردم) سريالهاى ايرانى را هم شروع كرده ام
و اصلا هم نگران انتقال اعتيادم به سريال ايرانى نيستم چون هم جذابيت سريالهاى تر را ندارند و هم تنوعشان را!!!
به هر حال اكنون در ميانه ى راهم و اميدم به روزى ست كه به طور كلى از اين منجلاب بيرون بيان و به زندگى طبيعى برگردم.





من آواره يك معتاد هستم

9 02 2014

20140208-111715 PM.jpg

چند وقتى ست كه دستم به نوشتن نميره، در واقع دستم به هيچ كارى نميره حتى آشپزى!
همه چيز از اين افسردگى مزمن شروع شد كه انگار اجين شده در تار و پود من و زندگيم؛ نم نمك شروع كردم يه كم كردن ارتباطات هم از نوع مجازيش و هم واقعى، اول تلفنها را بى جواب گذاشتم و بعد اس ام اس و كامنتها و بالاخره ايميل، از يك طرف احساس بد نارضايتى از خود شرمندگى از دوستان و از طرفى ميل شديد به در خود فرو رفتن؛ اين شد كه ديگه حتى پيامها را نخوانده، ايميلم را چك نكردم و حتى به پيغامهاى صوتى گوش ندادم! همين الان چهار پنج تا پيغام نشنيده تو گوشيم دارم!! از گفتن جملات تكرارى زياد حالم خوب نيست و تو اين فصل افسرده ميشم و از اين قبيل بهانه خجالت ميكشيدم، توان نمايش خنده هاى الكى و من چقدر خوشحالم را هم نداشتم؛
اين شد كه رو آوردم به حيوانات و گياهان!! رسيدگى به گاو و خوك و مرغ و خروس و آب دادن به گل و بوته و درخت؛ رفته رفته رسيدگي به كارهاي مزرعه شد همه ى فكر و ذكرم، هنوز چشم باز نكرده به فكر اين بودم كه وقت غذا دادن به گاوها يا دوشيدنشان رسيده يا نه؟ و همانطور خواب آلوده و با جشمان نيمه باز موبايلم را برميداشتم ميرفتم سراغ مزرعه!!! و همينطور تا شب مشغول بودم!! و اينطور شد كه اعتياد سراغ منهم آمد؛





كك

17 09 2013

20130917-085853 PM.jpg

» خوشبختانه خونه ى من پشه نداره، شب پره زياد هست ولى پشه، نه! حتى توى اون چند روز گرماى شديد وسط تابستون هم خبرى از پشه نبود؛ ولى نميدونم چرا الان يه هفته ايى هست كه جاى نيش روى پاهام هست!! موندم چطور و از كجا پيدا شدن؟!»
اين جوابى بود كه سه هفته پيش به شرى دادم، وقتى شكايت ميكرد از پشه هاى خونه شون؛ وقتى پامو بهش نشون دادم كمى مكث كرد و ازم پوسيد كه سگ يا گربه تو اين خونه بوده؟! گفتم كه هر دو نوع به كرات ! و جريان فردى و پانى را برايش تعريف كردم و البته ميدونيد كه با چه مشقتى اين توضيحات را به انجام رساندم!!!
شرى گفت كه فكر نميكنه اين گزيدگى ها مربوط به پشه باشند وگرنه چرا فقط روى پا و اينكه به نظرش پاى بنده توسط كك ها گاز گرفته شده!!
بيشترين اطلاعات من در مورد كك هم بر ميگرده به داستان معروف كك و مورچه كه كك ميوفته توى تنور و مورچه خاك به سر و كفتر دم بريز و … تا ملا يه سبيل …
و اين بود كه فكر ميكردم كك بايد موجود نازنينى باشد كه با مورچه نان ميپزد و گاهى هم در تنور مى افتد و ميسوزد!!
به هر حال با نگرانى و ناباورى گفتم نه فكر نكم آخا پيشى ما بيش از بيست روز است كه رفته!! و شرى گفت كه در اومدن بچه ككها از تخم سه هفته طول ميكشد؛ بعد من گفتم كه خوب اگه كك بود تو اين يه هفته كه هى اومدن روى پاى منو گاز گرفتن بالاخره يك بار ميديدمشون، و اون در جواب گفت آخه ككها خيلى كوچك و فرز هستن و مى جهند؛ واسه همينم اگه دقت نكنى متوجه نميشى!! تو اون لحظه خيلى دلم ميخواست به شرى بگم كه خفه شه! چون علاوه بر اينكه اين جمله را راحت و بى دردسر ميتونستم بگم حرصم را هم ميتونستم خالى كنم!! كه اينقدر اصرار داره بقبولانه بهم كه بجاى پشه، كك منو گاز گرفته!! همينطور كه من تو دلم داشتم به شرى ميگفتم كه لطفن خفه شه و اينقدر موجبات وحشت من را فراهم نكنه و خدارا شكر كه نصف حرفاشو نميفهمم اگرنه تا الان از ترس افقى شده بودم كه ديدم جوراباشو در آورد و پاچه ى شلوارشو تا كرد همانطور كه رو مبل نشسته بود خم شد!! و البته ديگه حرف نزد و من هم نفسى كشيدم!! هنوز سه دقيقه نگذشته بود كه دستش را شترق كوبيد روى پايش و گفت:» گرفتمش» بعد هم ضمن له كردن كك بينوا توضيح داد كه اينها همينطورى نميميرند و بايد صداى چرق بدن تا مطمئن بشى مردن و من همچنان با ترديدى مايل به اميدوارى تكرار ميكردم حالا مطمئنى كه اين كك هست؟!! و تو همين موقع اون اساره كرد به يك حشره ى خيلى ريز سياه كه از بس كوچك بود ازش نمى ترسيدم و همه ى اين مدتفكر ميكردم از اون حشرات ريز و سبكى هستن كه دور ميوه هاى رسيده جمع ميشن ولى اين احتمالن يكيست كه از قافله ى ميوه رسيده جا مونده و سر از نشيمن خونه ى من درآورده و بخاطر سبكى و كوچك بودنش من يه لحظه نيبينمش و يه لحظه ديگه نه!!! حالا نگو اين نه و اينها، كك بردند!!! خلاصه چه كنم و چه نكنم كه فهميدم بايد اسپرى بگيرم و همه جاى خونه را بزنم و هر چى هم ميشه شست را بشورم!!
كه البته تا انجام اين امور ككها نه تنها پاها كه همه ى بدنم را گاز گرفتند و من همچنان بعد از دو هفته از سم پاشى خرت و خرت مشغول خاراندن سر و ديت و پا هستم؛ چند روز پيش نجبور شدم روى تخت را هم اسپرى كنم!! و امروز هنوز گزيدگى جديد نداشتم خوشبختانه؛
از فروشگاه حيوانات پرس و جو كردم ، گفت بعد از سه هفته بايد يك بار ديگه سمپاشى كنى تا اگر احتمالن لاروهايى مونده باشن و باز احتمالن يه نر و ماده باشن ، قبل از تخم گذارى مجدد نابودشان كنى؛
اى فِرِدى ! آخه نميشد حالا لطف ميكردى و نميامدى اينجا؟!!

20130917-090129 PM.jpg

اينهم ده روز بعد از گزيدگي!





من و شرى!

13 09 2013

20130913-123048 PM.jpg
لئون يه دوست گيتاريست داره؛ تو يكسال گذشته چندين يار منو براى اجراهاش دعوت كرده كه هر بار از زيرش در رفتم، تو مدتى هم كه دردونه اينجا بود دو بار تلاش كرد ما رو بكش نه كه نرفتيم؛ چند بار هم كه برنامه ى پيك نيك با گيتاريست و دوست دختر آمريكاييش و چند تا دوست ديگه گذاشت و باز من نرفتم و حس كردم كمى ناراحت شده از دستم ؛ آخرين بار كه براى نرفتن به پيك نيك مريضى را بهانه كرده بودم بهم تلفن كرد و گيتاريست هم گوشى را گرفت و بعد از سلام و احوالپرسى (قبلاً هم چند بار تلفنى با هم صحبت كرده بوديم) گفت كه آواره من خيلى دلم ميخواد قبل از رفتنم به آمريكا ببينمت؛ منهم با تعجب پرسيدم كه كى ميخواد بره و اون گفت كه دو سال ديگه !!! منهم قول دادم كه بزودى همديگر را ميبينيم؛ و بالاخره براى يكشنبه، فرداي همان روز قرار خونه ى اونها را گذاشتيم؛ شرى دوست دختر گيتاريست نزديك يكسال ميشه كه از آمريكا اومده و حتى يك كلمه هلندى هم بلد نيست، منهم كه اساساًيك كلمه انگليسي هم تو هلند نميتونم حرف بزنم، يعني ذهنم هر كلمه ايى را بعد از فارسى فوقش هلندى ميفرسته به زبونم !! حالا تصور كنيد ارتباط كلامي من و شرى را!! از زبان اشاره تا توصل به لئون و ميخاييل و گيتاريست و حتى خود شرى براى ترجمه ى يك كلمه از فارسى به هلندي و بعد انگليسي!! و جالب اينجا بود كه شرى چه فراوان بخاطر اينكه بالاخره منو ديده بود ابراز خوشحالى ميكرد!! ميگفت كه خيلى تنهاست و هيچ دوست و آشنايى جز گيتاريست نداره و اونهم بيشتر روز سرش با نواختن و بوم بوم گرمه و …
منهم بهش گفتم كه از آشنايى باهاش خوشحالم و اون ميتونه هر وقت احساس تنهايي كرد بياد خونه ى من، يا ميتونيم با هم بيرون بريم و قدم بزنيم ، كه البته فوراً پشيمون شدم!! چون فكر كردم بدون مترجم همراه برقرارى ارتباط به شدت مشكل و حتى غير ممكن ميتونه بشه؛
به هر حال هفته ى بعدش اونه اومدن خونه من و چند ساعتى بودن؛ گيتاريست و شرى واقعاً زوج گرم و مهربون و دوست داشتنيى هستن و من خيلى دلم خواسته ت اين دوهفته اي كه از آخرين ديدارمون ميگذره با شرى تماس بگيرم و باهاش صحبت كنم، ولي خوب زبان اشاره پاى تلفن كارآيى نداره!!
اگه قرار باشه در طول دو سال آينده من و شرى رابطه ى دوستى خوبى داشته باشيم بايد اين مشكل زبان حل شه، و از اونجاييكه شرى كوچكترين علاقه ايى به يادگيرى زبان هلندى نداره تو فكرم كه بهش پيشنهاد بدم فارسى ياد بگيره!!





پانى

7 08 2013

20130807-110103 AM.jpg
براى گربه تماسى باهام گرفته نشد و من كه دل و دماغ و از اون مهمتر جرأت خونه موندن نداشتم رفتم پيش يه دوست ايرانى كه هميشه يه تعداد ديگه از دوستاش اونجا هستن از جمله پدرامِ گربه دار؛
براشون شرح حال خودم و ملاقات با فِرِدى را تعريف كردم و در حالى كه اونا ميخنديدن، وحشت ميزد زير دلم و هر لحظه زندگى موشى ام را بالا مى آوردم جلوى رويشان تا راستى باورشان شد كه فِرِدى مهمون عادى نيست؛
اآشپزخونه كه عملاً در تصرف فردى بود و خونه ايى هم كه آشپزخونه نداشته باشه خوابگاه ميشه، من هم وقتى برگشتم خونه از ترس گرسنه نشدن شيرجه رفتم تو نخت و بعد از كمى نت گردى تلخ خوابيدم؛
با صداى زنگ در خونه كه شباهتى هم با ناقوس كليسا داره بيدار شدم، هنوز بخودم نيومده بودم وكاملن بيدار نشده بودم كه زنگ دوم طورى از جا پروندم كه بخود نيومده رفتم دم پنجره، آرمبن كه چشمش بهم افتاد گفت » گربه را برات اورديم»!!
اسم پيشى » پانى» يه ، يه دُم داره مثل سمور،
حامله هم هست؛





اندر احوالات شب يلدا

21 06 2013

يه آشنايى زنگ زد و گفت كه ميتونم براش يكم الويه درست كنم ؟! طبق معمول بى فكر گفتم باشه الان دست بكار ميشم و گوشى رو گذاشتم ، بلافاصله يادم افتاد كه اى داد مواد موردنياز موجود نيست و از اون مهمتر خودم بعد از ظهر قرار تعيين سطح زبان دارم !! اين بود كه بهش زنگ زدم و گفتم كه ببخش ولى امروز نميشه، فردا …. .
باز هم تا گوشى را گذاشتم يادم افتاد كه فردا صبح هم جاى ديگه قرار تعيين سطح زبان دارم و كمى بعدتر هم يادم آمد كه شب يلداست اين فرداى كذايى.
خجالت كشيدم دوباره تماس بگيرم و بگم ببين : فلان و بهمان ، فكر كردم بالاخره يه طورى ميشه ديگه !!!
ميخواستم امسال يجورايي يلدارو جشن بگيرم، حتى شده يه نفره !! البته شب به دوستى زنگ زدم و دعوتش كردم كه يلدام بشه دونفره كه خيلى وقتها از يه نفر بهتره ، خوب خيلى وقتها هم واقعاً نه !! ولى براى اين قبيل مناسبتها خوب فرق داره .
از ساختمان موسسه زبان كه اومدم بيرون هوا تاريك بود و البته حسابى سرد؛ مزخرفيه اين زمستون بخدا !! نميفهمم چى ميشد دنيا بجاى چهار فصل ، سه فصل داشت ؟! اونوقت ما سرماى آذر ماه را احساس ميكرديم ، ولى تا ميومديم داغون بشيم از سرما بهار ميشد دوباره ، اينطور كسى نميتونست بگه قدر هواى خوبو نميتونيم بدونيم !!!
با ترام خودمو رسوندم به مغازه ى ايرانى ،يكم برگه و يكم آجيل كه يك سومش هم نخودچى بود خريدم خربزه را هم حواله داد به فردا، و سر راه برگشت هم مايحتاج سالاد الويه ى آشناى عزيز راخريده و راهى خونه شدم . هر چى بود را ولو كردم و يه ساندويچ نون و پنيردرست كردم و بعد از نوش جان و ديدن يه فيلم بامزه و البته گمونم بيشتر مربوط به بچه ها خوابيدم ، صبح بايد زود بيدار ميشدم .
ساعت يازده و ربع يعنى درست سر ساعت موسسه ى مربوطه بودم ، تعيين سطح شدم و پامو كه گذاشتم بيرون متوجه سرد شدم بيش از حد هوا تو يك ساعت و نيم گذشته شدم ، چاره ايى نبود بايد ميزدم بيرون! به خودم گفتم اينم يه نشونه از يلدا و آغاز زمستان !!
سرما خودش بس نبود كه باد هم ميوزيد و ميسوزوند چشم آدمو ، ياد آرزو و سحر افتادم ، فكر كردم احتمالاً الان تو سوئد هوا سردترم هست !! دلم براشون سوخت ، بيشتر از خودم !!

20121221-123255 PM.jpg





پيش از يازده صبح زنگ نزنيد

23 05 2013

20130523-073017 PM.jpg
ساعت هشت و نيم صبح زنگ در زده شد، البته كه در را باز نكردم، ولى پريدن از خواب با زنگِ در اونم زنگ ِخونه ى من كه مثل صداى زنگ تفريح دوران مدرسه ست !! كلاً خواب را از سرم پراند؛ بلند شدم و براى خودم قهوه درست كردم، كارى كه هر روز به محض بيدارى نسبى انجام ميدم! در واقع اينكار را با حدود بيست و پنج درصد بيدارى ميكنم، و البته به محض نوشيدن جرعه ايى از اون معجون سياهِ تلخ درست مثل آگهى ها ى تبليغ چاى و قهوه چشمهام باز ميشن، فكر كنم همانطوركه تو آگهى ها ديدم يه نسيمى هم زير موهام مى وزه و به اصطلاح فِرِش هم ميشم؛ ولى به هر حال همه ي اين آگهى ها همينجا تموم ميشه؛
حالا بشنويد از اونچه بعدش و در واقعيت رخ ميده!!:
جرعه هاى بعدى را با بيسكوييت خوردم چون نه شير و نه شكر داره و وحشتناك هم تلخه، مخصوصاً اين مدل آخريه كه تازه بدليل ارزانى و براى صرفه جويى خريدم؛ همينطور كه قهوه ى تلخ و بدمزه را به زور بيسكوييت فرو ميدم با موبايلم هم تو شبكه هاى اجتماعى و غيراجتماعى و سايتهاى خبرى چرخ ميخورم و البته قبلش از طريق اپليكيشن Glwiz و با همين گوشى نازنين راديو فردا و يا اتحاد و يا استكهلم را فعال كرده ام گوشم هم يا به اخبار و يا به صحبتهاى كوروش عرفانى هست، از صحبتهاش خوشم مياد آخه؛
خلاصه اينكه يكهو ميبينم ساعت شده ده و نيم و من دوباره افتادم تو پروسه ى درصدگيرى از اعضاى بدنم!!
ساعت ده و نيم تا يك بعد از ظهر شيرين خوابيدم. اين اتفاق مجدد امروز ساعت نه و نيم افتاد، يعنى باز يكى زنگ در را زد و باز من باز نكردم و فقط قهوه خوردم و ….
و ساعت يك و نيم خيلى بى حوصله از خواب بيدار شدم ؛ تو فكرم كه يه يادداشت كنار زنگ خونه بذارم كه» لطفاً پيش از يازده صبح زنگ نزنيد».





يك سال بعد…

11 03 2013

20130311-103016 PM.jpg
يكسال پيش يازدهم مارچ به آمستردام برگشتم، بعد از نزديك به شش ماه و بى هيچ چشم اندازى؛ تنها ولى اميدوار، و اكنون … باورش سخته كه يكسال است عزيزانم را نديده ام!!
اكنون خسته ام و دلتنگ !! هر روز با دردونه حرف ميزنم ، در هفته حداقل سه بار با مادرم و… خواهركم هم ، اى هفته ايى ، دو هفته ايى ، هر بار سراغ و احوال عزيزانم را ميگيرم و از مامانم ميخوام همه چيز را در موردشان برايم تعريف كنه !! ولى الان ديگه خسته شده ام ، از شنيدن خسته شده ام ، دلم ديدار ميخواهد، دلم آغوش تك تكشان را ميخواهد، نميدانم اين چه لجبازى ست كه سر خود در آورده ام ، خواهرك ميگويد تابستان بيا و من ميخواهم رفتنم را به تاخير بيندازم !!!! مثل نوعى خود تنبيهى !!!
نميدونم حال و هواى عيد و بهارِ نيامده به اينجا و خانه تكانى نكرده و اي واى همه اش ده روز مانده ،من را اينطور عصيان زده كرده شايد!!!!!





اندر احوالات شب يلدا

21 12 2012

يه آشنايى زنگ زد و گفت كه ميتونم براش يكم الويه درست كنم ؟! طبق معمول بى فكر گفتم باشه الان دست بكار ميشم و گوشى رو گذاشتم ، بلافاصله يادم افتاد كه اى داد مواد موردنياز موجود نيست و از اون مهمتر خودم بعد از ظهر قرار تعيين سطح زبان دارم !! اين بود كه بهش زنگ زدم و گفتم كه ببخش ولى امروز نميشه، فردا …. .
باز هم تا گوشى را گذاشتم يادم افتاد كه فردا صبح هم جاى ديگه قرار تعيين سطح زبان دارم و كمى بعدتر هم يادم آمد كه شب يلداست اين فرداى كذايى.
خجالت كشيدم دوباره تماس بگيرم و بگم ببين : فلان و بهمان ، فكر كردم بالاخره يه طورى ميشه ديگه !!!
ميخواستم امسال يجورايي يلدارو جشن بگيرم، حتى شده يه نفره !! البته شب به دوستى زنگ زدم و دعوتش كردم كه يلدام بشه دونفره كه خيلى وقتها از يه نفر بهتره ، خوب خيلى وقتها هم واقعاً نه !! ولى براى اين قبيل مناسبتها خوب فرق داره .
از ساختمان موسسه زبان كه اومدم بيرون هوا تاريك بود و البته حسابى سرد؛ مزخرفيه اين زمستون بخدا !! نميفهمم چى ميشد دنيا بجاى چهار فصل ، سه فصل داشت ؟! اونوقت ما سرماى آذر ماه را احساس ميكرديم ، ولى تا ميومديم داغون بشيم از سرما بهار ميشد دوباره ، اينطور كسى نميتونست بگه قدر هواى خوبو نميتونيم بدونيم !!!
با ترام خودمو رسوندم به مغازه ى ايرانى ،يكم برگه و يكم آجيل كه يك سومش هم نخودچى بود خريدم خربزه را هم حواله داد به فردا، و سر راه برگشت هم مايحتاج سالاد الويه ى آشناى عزيز راخريده و راهى خونه شدم . هر چى بود را ولو كردم و يه ساندويچ نون و پنيردرست كردم و بعد از نوش جان و ديدن يه فيلم بامزه و البته گمونم بيشتر مربوط به بچه ها خوابيدم ، صبح بايد زود بيدار ميشدم .
ساعت يازده و ربع يعنى درست سر ساعت موسسه ى مربوطه بودم ، تعيين سطح شدم و پامو كه گذاشتم بيرون متوجه سرد شدم بيش از حد هوا تو يك ساعت و نيم گذشته شدم ، چاره ايى نبود بايد ميزدم بيرون! به خودم گفتم اينم يه نشونه از يلدا و آغاز زمستان !!
سرما خودش بس نبود كه باد هم ميوزيد و ميسوزوند چشم آدمو ، ياد آرزو و سحر افتادم ، فكر كردم احتمالاً الان تو سوئد هوا سردترم هست !! دلم براشون سوخت ، بيشتر از خودم !!

20121221-123255 PM.jpg








%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: