خانه تكانى و نوروز و كمكهاى مردانه

20 03 2015

من هم آدم هستم، من هم احساس دارم و بالاخره من هم تحت تاثير شرايط محيط قرار ميگيرم؛ 
خلاصه در راستاى آدميت و احساسات و متاثر شدن، از دو هفته پيش تصميم گرفتم مناسك سال نو را جسته، گريخته به جا آورم و اين مهم را از رسم نيك و زيباى خانه تكانى و آن هم طبق رسوم خانوادگى از آشپزخانه آغاز كردم؛ البته بدليل فراخى «طبع»!! طبق روال معمول همگان با به هم  ريختن همه ى آشپزخانه در يك روز و درو كردن كابينت و قفسه و … اينكار شروع نشد و بطور يك روز در ميان و هر بار يك قفسه و كمى ديوار اطرافش و دو عدد شيشه ى ادويه و …
خلاصه در عرض دو هفته من چند قفسه و كابينت و ديوار ها و پنجره را تكاندم !!! و البته مابين آن هم با پر گردگيرى ديوار هال را هم گرگيرى كره و بعد از آن متوجه شدم بيشتر از اين تكاندن پايان سالى در توانم نيست!! و از اونجايى كه با اين اندك، چندان احساسات جوگيرانه ى سال نو برانگيخته نشده بود، تصميم گرفتم كمى وسايل را جابجا كنم.
تلويزيون بايد از ديوارى كه رويش نصب بود به سمت مقابل جابجا ميشد و براى همين من به كمك، آن هم از نوع مردانه و به تعداد دو نفر نياز داشتم؛ 
سريعاً درخواست به ميخائل و پسر خاله ( دو نفرى كه انتظار عذر و بهانه ازشان نميرفت) اعلام و جواب بلى حتماً چرا كه نه با مقادير متنابهى ايده و پند در اين راستا دريافت شد.
چند روز پيش اقايان تشريف آورده و تلويزيون را از ديوار جدا كرده و روى پايه نصب و به سمت روبرو منتقل  كردند، كه اين مراحل  هيچيك به سادگى نوشته شده نبودند! پيدا كردن آچار مناسب و گشتن و پيدا كردن پايه تلويزيون و پيچ و ….
تازه بعد از آن ميخاييل مشغول پوشاندن سوراخ پيچ جاى قبلى تلويزيون شد و بدنبال راه حلى براى رنگ نقاط پر شده بود و پسر خاله هم طرح چسباندن كاغذ ديوارى ارائه داد.
در فاصله ى انجام همه ى اينها من متوجه دو عدد سوراخ نسبتا بزرك گوشه سقف بالاى محل قبلى تلويزيون شدم و فورا وحشت موش به سراغم آمد!!  
و از آقايان محترم خواستم كه آن را پر كنند. ميخايل شروع كرد به سخنرانى در خصوص موادى كه ميتوان با آن سوراخ را پر كرد و اينكه  موش تقريبا همه چيز را ميخورد و بهتر اينه كه مواد غذايى بيرون نباشه تا موش نيايد، پسر خاله ميگفت كه اصلا  موش نمى آيد و من اصرار داشتم كه شايد بيايد و من فقط ميخواهم خيالم راحت باشد و ميخائل هم ميگفت كه موش فقط سيمان و سنگ را نميخورد و پسر خاله هم ميخنديد به من كه تو چه دل شادى كه ذهنت را مشغول شايد و اگر موش از يك سوراخ قديمى كردى كه اگر امكانش بود تا حالا متوجه شده بودى و ميخايل  كه براى شايد و اگر هم دنبال سيمان و سنگ هست و القصه كلى شوخى و خنده و بعد از آن بالاخره به اين نتيجه رسيدند كه با مواد معمولى موجود هم ميشه سوراخ را پر كنند ولى در كمال ناباورى بعد از به توافق رسيدن خداحافظى كردند و رفتند!!!
و حالا شب سال نويى من نشسته ام در خانه ى نيمه تكانى شده با دو سوراخ در سقف و نگرانى موش !! و فكر ميكنم به يارى دو مرد!!!
سال نو شاد 

 





اسب عزيز خوش آمدى

22 03 2014

سال نود و دو خزيد و رفت خيلى هم سريع بود به نظرم به همين خاطر هم اين مار براى من از ارن مارها كه روى گنج ميشينن نبود و البته خوب گاز هم نگرفت ! بازيگرش بود فقط سرش به كار خودش بود و به من كارى نداشت!! يه جورايى مثل بابام بود تو تمام طول زندگيم؛ خوب اون هم متولد سال مار هست آخه!!
حالا چند روزيست كه اسب نود و سه يورتمه اومده و اين روزها همه به هم تبريك ميگن و آرزوهاى خوب براى هم ميكنن، حالا بگذريم كه اگه نصف آروزهاشون هم براى طرف مقابل برآورده بشه از حسودى ممكنه كارشون به بيمارستان هم بكشه!
من اما از يك هفته پيش از آمدن اسب به شدت در تكاپو بودم، خانه تكانى و هفت سين و تدارك شام شب عيد و گوشزد به مهمانان كه به موقع اينجا باشند، كه البته بودند ولى درست لحظه ى تحويل سال همزبان به دنبال سگش بوبى تو پله ها بود!!
و امسال بعد از سى و چهار سال من در كنار پدرم از سال كهنه به سال نو وارد شديم؛ ب
امسال سال اسبه، سال دردونه ى من!
برايم مفهوم خاصى داشت ، بعد از اين همه سال درست در سال پدر و در كنارش و ورود به سال دخترك!

20140322-020943 PM.jpg





بيست و سه ساله ميشود

7 09 2013

20130907-043521 PM.jpgجمعه شانزدهم شهريور ماه سال هزار و سيصد و شصت و نه حدود ساعت چهار صبح با دردى در ناحيه ى شكم از خواب پريدم،كمى هم حالت تهوع داشتم، همسر سابق را بيدار كردم و با نگرانى موضوع را باهاش مطرح كردم: » درد عجيبيه! نكنه وقتش باشه؟! » با خواب آلودگى گفت كه بيخود فكر و خيال نكنم، گفت كه حالا كو تا دوم مهر!! كه حتماً يه چيزى خوردم كه بهم نساخته و بگيرم بخوابم!! من هم گرفتم و خوابيدم!! حدود يك ساعت بعد وقتى درد دوباره اومد سراغم ، بلند شد و برام يه چايى و نبات درست كرد و بهم اطمينان داد كه بعد از خوردنش ديگه خوب ِ خوب ميشم!!
وقتى درد براى بار سوم به سراغم آمد، همسر سابق هم ديگه مطمئن نبود كه ميتونه مسموميت غذايى باشه، خوب مسموميت كه وقفه نميده به آدم !!
اونوقت ديگه همه اش چشمم به ساعت بود كه وقت بگذره و بتونم به مامانم زنگ بزنم، اگر اون ساعت روز جمعه بهش تلفن ميكردم قطعاً نگران ميشد، كلن مادر من بيش از هر چيز ديگرى استعداد نگران شدن دارد!!
به هر حال تا حدود ساعت نه باهاش تماس گرفتم و جريان را گفتم، با اينكه تقريبن خودم مطمئن بودم كه وقتش رسيده ولى تا تأييد مادر را نميگرفتم اين اطمينان كامل نميشد!!
گفت كه اى واى آره ، خودشه، اى واى، بچه داره بدنيا مياد!! گفتم خوب مامان اين بچه بالاخره قرار بود به دنيا بياد ديگه، دستخط كه نگرفته بوديم ازش تا ابد تو شكم من بمونه!! كه تازه اگر هم همچين قراردادى داشتيم من به همش ميزدم، خسته شدم خوب!!!
مامان و خواهر كوچيكه فوراً با ظاهرهاى آراسته خودشون را رسوندن و مادر گوشى تلفن به دست مشغول مخابره ى اين خبر به سطح فاميل شد!! اينطور شد كه دختر خاله ام كه ماما بود هم براى كنترل فراخوانده شد و خوب مخابره ى جديدترين اخبار هم در طول روز ادامه داشت!!
اين نى نى يجورايى اولين نتيجه ى فاميل حساب ميشد، در اصل نتيجه ى دوم بود ولى چون اولى بچه ى پسرخاله بود و كلن بچه ى پسرها مال خانواده ى مادريشون هستن پس بچك من هم ميشد مال خانواده ى مادريش كه همانا خاله و خاله زاده ها بودند و يك كمترش هم دايى ها!! و البته اين بچك واسه عمه بزرگه و دخترش هم خيلى عزيز و خواستنى بود؛
ساعت ده شب به پيشنهاد ماماى خانواده راهى بيمارستان شدم، فاصله ى دردها خيلى نزديك بود و با وجود اصرار من كه حالا صبر كنيم، دخترخاله با مهربانى ولى مصمم دستور داد كه:» ديگه بايد بريم»
در اين ميان خاله بزرگه هم تلفنى اعلام كرد كه من هم ميام و هر چه مادر گفته بود خواهر جان من گزارش را تلفنى اعلام ميكنم، گفته بود مرغ يك پا بيشتر ندارد و من ميام!!!
وقتى رسيديم بيمارستان خاله بزرگه نبود، من هم درد داشتم و مجبور بوديم بريم بالا، گفتيم خاله تو راهه، گفتن همينجورى هم زيادين دو نفر بيشتر نميشه همراهش بالا برن، معلوم بود كه دخترخاله ماما يكى از دو نفره و باز پرواضحه كه نفر بعدى مادر بود؛
وقتى رسيديم به طبقه ى مربوطه در كمال ناباورى خاله بزرگه را ديدم!! با ابخند به سمتم آمد و گفت آواره جون چطورى؟!!!! و اونجا بود كه فهميدم هيچ درى به روى خاله ى من بسته نيست!!!!
بعد من را در كمال سنگدلى به يك اتاق بردند و هر چه التماس كردم اجازه بدن يكى باهام بياد نذاشتن!! راستى جقدر قوانين مسخره ايى دارند اين بيمارستانهاى ما؟!! فكرش را بكنيد درد داريد و از اون بيشتر وحشت از اضافه شدن اين درد كه ديگه هر بچه ايى در موردش شنيده است و واقعاً نياز به يك همراه دارين ، ولى بايد تنها در يك اتاق منتظر باشى!! تصويرى كه از اونجا تو ذهنم مونده يك اتاق تاريكه در حالى كه مطمئناً اتاق تاريك نبوده!!! به محض اينكه روى تخت خوابيدم بي اختيار شروع كردم به اشك ريختن و وقتى ماماى جوان ازم پرسيد جريان چيه؟ همانطور كه عر ميزدم با التماس گفتم بذارين يكى بياد پيشم!! اونم گفت نميشه عزيزم آخه قوانين اجازه نميده، هر كارى داشتى ما هستيم خوب و من همينطور هر ميزدم كه من مامانمو ميخوام!!!
به هرحال ماماى جوان دلش برام سوخت و از طرفى چون با دختر خاله همكار بود، اجازه داد دختر خاله ماما واسه دقايقى بياد پيشم، ولى اونهم مدت زيادى نموند و يه كم نوازشم مرد و بهم دلدارى داد و گفت كه دكتر الان ديگه ميرسه و صبور باشم؛ و منهم گفتم كه دلم ميخواست يه دقيقه اين دردو بكشى ببينم باز هم ميگى صبور باش؟! و اون با لبخندى گوشزد كرد كه ماما هست و چقدر مورد زايمان ديده و بچه به دنيا آورده؟! و نفهميد كه ديدن كه بود مانند زاييدن!!!
دكتر بعد از معاينه گفت كه امكان زايمان طبيعى نيست و بايد سزارين شى و اين شد كه من را بردن به اتاق عمل، قرار بود جراحى به روش اپيدورال انجام شه؛ مراحل بى حسى نخاعى كه انجام شد درد هم كه ديگر امانم را بريده بود تمام شد؛
دكتر بيهوشى مرد بسيارمهربان و با حوصله ايى بود و در تمام طول جراحى به سوالاتم پاسخ ميداد و باهام صحبت ميكرد، من هم ثانيه اييا ش گزارش ميخواستم، چون با يك پارچه جلوى ديدن جراحى را گرفته بودند، ميگفتن اگر ببينى شكمت بريده ميشه ممكنه غش كنى!! و هر چه گفتم خوب اون قسمتشو نگاه نميكنم فقط لحظه ايى كه بچه را ميخواين در بيارين را نگاه ميكنم نذاشتن!! دكتر در مورد جنس بچه ازم پرسيد كه گفتم نميدونم و منتظرم بيينم چى ميشه؛
دكتر گفت :» خوب سرش اومد كه پسرونه هست و درست چند لحظه بعد گفت ، نه دخمله اين» نگاه كردم به ساعتى كه تو اون سالن سرد و بزرگ و سمت چپ تخت عمل بود، دقيقاً يك نيمه شب؛ هفدهم شهريور
دكتر پرسيد كه حالا اسمش چيه؟ گفتم دردونه، مكث كرد، گفتم قشنگه؟! همينطور كه موهامو نوازش ميكرد گفت، خيلى، هم دردونه قشنگه و هم آواره؛
همون وقت پرستار دردونه را كه تنش انگار با يه ماسكسفيد پوشيده شده بود و چند لكه خون هم روى بدن و صورتش بود از سمت راست نشانم داد و گفت :» آواره، دخترت را ببين» راستش دردونه اصلن نوزاد خوشگلى نبود ولى من حتى بعد از بيست و سه سال ، وقتى اون لحظه را تصور ميكنم به نظرم زيباترين موجودى مياد كه تا اون لحظه ديده بودم!!
وقتى از اتاق عمل بيرون آمدم، مامان و خاله بزرگه و دختر خاله پشت در بودن و مامانم با خنده ايى كه روى تمام صورتش پهن شده بود بهم گفت:» واى آواره دو تا چال خوشگل رو لپاش داره» و مت در حالى كه ميخنديدم فكر ميكردم كه طفلى مادرم از شدت اضطراب و خوشحالى متوهم شده!! آخه چشمهاش هميشه ضعيف بودن و وقتى تو محل راه ميرفتيم هميشه به ما گوشزد ميكرد كه در صورت مشاهده ى آشنا بهش بگيم چون خودش قادر به تشخيص نيست!! حالا چطور تو چند ثانيه نه يك چال بلكه دو تا چال تو صورت يك نوزاد دو كيلو و هفتصد و بيست گرمى ديده؟!!
ولى مامانم درست ديده بود و دردونه هنوز هم اون چالهاى خوشگل را روى صورتش داره؛
فردا دخترك بيست و سه ساله ميشه و من شش سال از دادروزهايش كنارش نبودم؛ ولى الان وقت غصه نيست؛ من خوشحالم براى بودنش؛
او زيباترين هديه ى زندگي به من است؛





شادى ام با بوسه نثارتان باد

7 07 2013

20130707-090706 PM.jpg
من خوبم، دردونه اينجاست، دو روز اول تقريباً همه اش خواب بود؛ يعنى شب ها بيدار بود و كتاب ميخوند يا با دوستهاش چت ميكرد و در طول روز هم خواب البته بجز زمانى كه به خوردن غذا و قضاى حاجت ميگذراند!! و البته لحظاتى كه من صداش ميزدم كه بچه جان خوب تو بيست و پنج روز اينجايى پاشو خوب، اصلن كون لق من كه ميخوام ببينمت، اقلن بذار خودت يه چيزى از سفر بفهمى؛ و بعلى در اين لحظات هم البته خواب نبود و با همه انرژى سمت من پارس ميكرد كه » عَععععه مااااماااان … ووواق واق واق تو چقدر ديكتاتورى، چرا نميذارى بخوابم؟! »
خلاصه اينكه دو روز اول با مسافر عشقولِ لوس اينگونه گذشت . ولى ازظهر ديروز بالاخره از واق واق و خواب و شام و شاش گويا خسته شد و ما ديروز يك چرخكىدر اطراف خونه زديم و امروز هم با دوستان رفتيم كنار دريا و كم كمَك داره خوش ميگذرد.
من خوشحالم و ميبوسم همگى را…





چهارده روز!!!

18 06 2013

چهارده روز ديگه دخترك تو بغلمه، دلم غش ميره وقتى بهش فكر ميكنم، امروز صبح بهش گفتم :» قربون اون خنده هاى قشنگت برم» گفت كه لوسش نكنم، ولى من لوسش نميكردم، دردونه راستى راستى قشنگ ترين خنده ى دنيا را داره؛ خودتون قضاوت كنيد.
براى پسرى كه هنوز نديده ام : پسرك حسودى نكنى يه وقت، هنوز خنده هاى تو را نديدم، وقتى ببينمت در مورد خنده هاى تو هم مى نويسم !!

20130618-050235 PM.jpg





بيست روز مونده!!

11 06 2013

20130611-115936 PM.jpg

اين روزها هر جا ميرم و هركارميكنم با فانتزى همراهه!! همه جا خودم را با دردونه ميبينم، يجورايى دارم با فانتزيهام زندگى ميكنم اين روزها، مثلاً اگه سرى به دوستى ميزنم و نيم ساعتى مينشينم و گپ ميزنم، دخترك را مي بينم كه كنارم نشسته و داره به حرفهامون گوش ميده!! خيلى جلوى خودمو ميگيرم كه جلوى بقيه يهو برنگردم طرفش باهاش صحبت كنم!!
تا همين چند ساعت پيش اما ته دلم نگران بودم ، آخه هنوز ويزاش نيومده بود؛ همه اش ميترسيدم مثل بار پيش بشه و يه اشكالى يهو سبز شه و باز هم نشه كه بياد، هر روز صبح اولين چيزى كه بعد از بيدارى ميامد تو ذهنم ويزاى دردونه بود و از بعد از ظهر چسمم به ساعت بود كه ببينم دخترك كى بيدار ميشه تا ازش بپرسم ويزا اومده يا نه؟! چند بار هم از خواب بيدار كردم تو اين روزها و اتفاقن امروز هم!!
بهش اس ام اس دادم » ويزا اومد» جواب داد كه آره الان نگاه كرده تا چند روز ديگه پاسپورتش ميرسه دستش؛
ديگه خيالم جمع شد، ديگه ميتونم با دل راحت خيال پردازى كنم ؛
دخترك ديگه اينبار راستى راستى داره مياد؛ شبها قبل از اينكه خودشو گرد كنه شب بخير بگه يه بغل حسابى ميكنم و سه چها تا ماچ محكم هم لپاشو ميكنم ، ميدونم اگه خيلى خسته و خواب آلود باشه يه غرغرى هم زير لب ميكنه و ميگه :» ممم مامان بيار بخوابم» اگه ولش نكنم هم سگ ميشه و پارس ميكنه!! من هم يه بى تربيت بهش ميگم و ولش ميكنم تا بخوابه؛
فردا بايد برنامه ريزى كنم، قراره يه سفر بريم پاريس، نذاشته بود از قبل رزرو كنم، ميگفت تا ويزام نيومده هيچكار نكن، اميدوارم جايى را كه ديده بودم هنوز باشه ؛
كاشكى ميشد يه جفت بال از جايى يا كسى قرض ميكردم!!
اعتراف نوشت: راستش هنوز هم دلم شور ميزنه، هر چى ازش مى پرسم ساعت و مشخصات پروازت را بهم بگو ميگه باشه پيدا ميكنم، ميترسم تو روز، ساعت يا حتى فرودگاه اشتباه كنه!! آره از دردونه بعيد نيست …





تولد مامان

7 05 2013

20130507-045629 PM.jpg
از «پ» خواسته بودم صبح تا از خواب بيدار شد بياد خونه ى من، گفتم ميتونيم با هم صبحانه بخوريم، البته هدفم صبحانه خوردن نبود، كه اين در اصل باجى بود كه بهش ميدادم تا حاضر شه صبح روز يكشنبه زود از خواب بيدار شه و راه بيوفته بياد اينجا تا بتونم سورپرازى براى مامانم داشته باشم!!
پانزدهم ارديبهشت روز تولد مامانمه؛ در واقع روزِ هستىِ منه؛
و من بخاطرش از مادر بزرگم سپاسگزارم، البته سهم پدربزرگ هم از سپاسگزارى محفوظ هست!
به هر حال هنوز ده صبح نشده بود كه «پ» زنگ زد و من هم يعد از جند دقيقه ايى تمرين با او به مامانم تلفن زدم و گوشى را به «پ» دادم ، اونهم با لهجه ى بامزه گفت » تولدت مبارك» و از اونطرف قهقهه ي مادر….
قرارم اين بود كه اين مطلب عصر روز تولدش نوشته و پست شه ولى اون روز را با همزبان و بوبى ساحل بوديم و وقتى برگشتيم من نيمه جونى بيش نداشتم!! روز بعدش هم كه مدرسه و بعدش باز كمتر از نيمه جون!!

درخواست نوشته: ميخواستم فايل صوتى تولد مباركى كه » پ» گفته بود را ضميمه كنم، بلد نبودم، اگه كسى ميتونه كمك كنه ممنون ميشم.





آخرين روز ملكه

30 04 2013

20130430-060626 PM.jpg

بعضى روزها قيافه ام بدجورى بدتركيب ميشه، تجربه ثابت كرده تو اين روزها هر چى هم رنگ و روغن بمالم به صورتم ايكبيرى تر ميشم، اما از اونجايى كه من جزء اون دسته آدمهايي هستم كه جعبه ى تجاربشان را يك جاى دنج ته مغزشون با يك چفت و بست محكم پنهان ميكنن ؛ بنابراين هر بار در چنين موقعيتى مى نشينم پاى آينه و رنگارنگ ميكنم صورتمو و مايوس ميشم !!! بخصوص امروز چون خاص بود بيشتر اصرار داشتم چهره ام را كمى بهتر كنم !!
امروز روز ملكهروزملكه هست، و در واقع آخرين روز ملكه در تا شايد بيشتر از سى سال آينده!! بعد از اين بجاي سى آپريل ، بيست و هفت آپريل قراره كه روز پادشاه جشن گرفته بشه ؛
امروز بئاتريس ملكه ى هلند بعد از سى و سه سال تاج و تخت را تحويل پسرش ويليام آلكساندر داد؛

دوستى پيشنهاد داد كه بعد از ظهر بريم منطقه ى «يوردان» گشتى بزنيم ، جالبه كه قرن پيش اونجا محله ى كارگرى بوده و حالا بعد از يك قرن تبديل شده به محله ى پولدارها!!
از خونه ى من تا اونجا يك ربع ساعتى راه هست ، ساعت دو و نيم راه افتاديم، ابتداى مسير جز تك و توك افرادى كه بساطشون را پهن كرده بودند و صداى موزيك از چند كافه و اندك افراد رهگذر مثل ما خبرى نبود، اما رفته رفته كه منطقه ى مركز شهر نزديك شديم … وه !!! جمعيت كلاه نارنجى چنان در هم فشرده شده بودند كه براستى در برخي مسيرها ده دقيقه طول ميكشيد تا بيست متر پيش بريم!!
توي بعضى از كوچه پس كوچه ها هم خيلى ها ميز و صندلي و بساط اجناس خودشون را جلوى در خونه شان گذاشته بودند براى فروش ، بعضي ها هم كه آشپزخانه شان رو به خيابان بود ميز گذاشته بودند قهوه و شيريني و يا پنكيك داغ ميفروختند!!
در قسمتهايى هم موزيك با صداي بلند گذاشته بودند و پير و جوان مشغول رقص بودند، اكثراً يك قوطى آبجو هم دستشان بود و به اسم رقص خودشان را تكان ميدادند، تو اين قسمتها من هم بذم نمى آمد خودم را تكان بدهم، يعنى اساساً تو اينجور فضاها حس تكانيدن بيشتر مياد سراغ آدم، و گويى قلبم هم همين حس را داشت و من ميديدم كه طورى تكون ميخوره كه اگه زودتر از اون منطقه دور نشم ممكنه از حلقم تالاپ بيوفته تو پياده رو!! اين بود كه تا ميتوانستم با سرعت و البته با حداقل تكان از اون مناطق دور ميشدم:
به هر حال روز بسيار زيبايى بود. جاى همه تان خالى…
تقديمى: پاريس ديروز پرسيده بود كه نكنه من همچنان در پارك جنگلى به سر ميبرم ، اگر نه چرا مطلب جديدى نمينويسم ؛ اينهم مطلب جديد براى دخترخاله ي نازنينم

20130430-060921 PM.jpg





سيزده بدر

4 04 2013

20130404-022849 PM.jpg
همزبان اس ام اس داد كه اگه موافقم واسه دوازدهم فروردين بياد دنبالم بريم ساحل سيزده بدر!! من هم كه خر وامونده ايى كه منتظر چُشه، رو هوا پيشنهاد را قاپيدم!!!
از يكماه قبل به » ميم » از رسم و رسومات نوروز و هفت سين و سبزه و سيزده بدر گفته بودم و كلى قمپز نوروز و مخلفاتش را در كرده بودم !! اينكه سيزده بدر ملت ميريزن در دامان طبيعت و سبزه هاشون را به جريان آب مى سپارند و ميخورند و بازى مينند و چه و چه و چه … و اينكه ما ايرانيان سنت هايمان را پاس ميداريم و از جان ميگذريم ولى سنت هاى باستانى مان را از ياد نمى بريم و تا پاى جان پايبندشانيم و … و اين ميان يكى نبود يه هشدارى بده به من كه نظرى هم به درجه حرارت و وضعيت آب و هوا و كونِ گشاد خود داشته باش و حداقل يه تبصره و استثنا و خلاصه راه در رويى هم براى خود بينوايت بذار!!! حالا از چند روز قبل كه «ميم» سراغ روز موعود را ميگرفت يا هر روز كه چشمم مى افتاد به سبزه ى زرد شده، پشتم ميلرزيداز وحشت كه خدايا حالا من تو اين هواى يخچالى چطور سبزه و «ميم» و ساك خوراكى را بزنم زير بغل و راه بى افتم تو خيابونا دنبال طبيعت و در كردن سيزده ؟!
حالا درسته كه كنار دريا هم تيك تيك لرزونش سر جا بود ولى اقلاً مشكل كونِ گشاد و سختى اقدام به خود شكنجه گرى! حل بود!!
چنين شد كه همزبون همراه سگش بوبى، دوستش جودى و تيمى سگ جودى اومدن دنبال من و «ميم» و سبزه و رفتيم تو ساحل و نشستيم پشت به باد و ساندويچ و چيپس و پسته خورديم و نوشابه و ليكور پرتقال با ماسه معلق در آن نوشيديم و سبزه را به دريا انداختيم و اينچنين با دوازده بدر رفع نحسى سيزده نموديم؛
حالا اين بار كه به مرحمت همزبون بخير گذشت ولى من لال شم اگه اينبار بخوام كلامى فرهنگ فراكنى كنم!!





نوروز

16 03 2013

20130316-113250 PM.jpg
ديگه فكر ميكردم سال نو بدون خونه تكانى آغاز خواهد شد؛ هنوز هم مطمئن نيستم همه جاى خونه رو بتكونم !! ولى خوب حداقل اتاق نشيمن تميز شد !!! و من حس خوبى دارم !!! قراره آخر هفته ميخائيل بياد و كمك كنه ، نيت كرده ام آشپزخانه را او تميز كند!!
نصف هفت سين و تقريباً همه ى ظروفش رو هم خريده ام ، امسال با ظروف قرمز هفت سينم را ميچينم؛ هنوز سنبل و سبزه و سير و سيب ندارم !! نارنج هم جايى نديدم هنوز !! ماهى و قرآن و سكه هم در هفت سينم جايى ندارند.
هفت سين را با ميخاييل رفتيم خريديم، دور از جون همه تون سرويس شدم !!! صد بار به خودم گفتم چه غلطى كردم با اين اومدم !!! اونقدر كه اون ايده و نظر در مورد ظروف داشت و وسواس به خرج ميداد من مجبور شدم بزنم كنار پارك كنم !!
براى سال نو لئون، ميخائيل و همزبان ( همكلاسى ِ ايرانى) قراره بيان و سال را تحويل كنيم و بعدش هم ناهار روز عيد كه قاعدتاً رشته پلوست بخوريم، ولي من ميخوام سبزى پلو و ماهى را بجاى شب عيد، روزش درست كنم، رشته پلو بايد با گوشت باشه، من هم كه گوشت نه ميخورم و نه درست ميكنم !
هنوز كلى كار مونده، خريد و خونه تكونى !! تازه موهايم هم بايد رنگ كنم !!!
سال نو پيشاپيش بر همه خجسته باد؛ به اميد سالى شاد، بدون تحريم ، بدون جنگ و البته بدون آخوند !!








%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: