در ستايش عشق پايدار

4 07 2014

بعد از عبور از دوران جهالت جوانى هميشه حسرت زوجهايى را ميخوردم كه ساليان طولانى دركنار هم زندگى ميكنند. آنها كه عمرى را با هم گذرانده اند؛ و البته از ميانشان آنها كه گذر زمان مهر و علاقه شان را بيشتر و عميقتر كرده، انگار كه يكى شده باشند.
كه خوب اعتراف ميكنم اين بيشتر يك تصوير و آرزو در خيالم بوده، كه آنچه در واقعيت بيشتر شاهدش بوده ام زوجهايى بوده اند كه بيش از اينكه مهر و علاقه الفت زندگيشان جلب توجه كند، بيحوصلگى و به نوعى تحمل كردن يكديگر را ديده ام. مرد و زنهايى كه عشق و علاقه ى شروع زندگيشان در طول زمان دود شده و آنچه اينك در كنار هم نگهشان داشته تنها عادت يا اجبار است و شايد هم گزينه ى ديگرى نداشته يا نميشناسند.
نرگس و همسرش اما از جمله افرادى هستند كه با ديدنشان پر از حسرت و شوق ميشوى.
از وقتى نرگس را شناختم روزى نبود كه از ميان صحبتها و خاطراتش صد بار اسم حميد را نشنوم،و هر بار چنان لبخند با نازى روى صورتش پهن ميشد انگار در مورد نامزدش كه حتى دوست پسرش حرف ميزند!!
كه گاه ته دلم ترديد مى نشست كه نكند بخشى اش هم نمايش باشد!! اما نقش بازى كردن چندان به نرگس نمى آيد.
اما لذت واقعى از مشاهده ى اين رابطه زمانى با آشنايى بيشتر با حميد نسيبم شد؛ پيشتر حميد را چند بارى كوتاه مدت ديده بودم. مردى آرام و كم حرف؛ تا اينكه فرصتى پيش آمد و ميهمان خانه ى تعطيلاتى شان شدم.
در طول اين سفر بود كه هم حميد را مرد بسياز نازنين و دوست داشتنى يافتم و هم متوجه توجه، احترام و علاقه ى متقابلشان شدم؛
او هم همانطور با شوق و علاقه از همسرش صحبت ميكرد كه نرگس؛
در ميان هر ده جمله ى او هم حد اقل پنج بارى نام دوستم را ميشنيدم؛
خوشحالم از اينكه اين چنين رابطه ى زيبايى را شاهد بوده ام. شايد اگر باد بگيريم يكديگر را همانطور كه هستيم بپذيريم و دوست داشته باشيم رابطه هايمان هم با گذشت زمان عميق تر شود . شايد هم راز ديگرى در كار است ….

20140704-013405 AM-5645241.jpg





شيدايى(٦)

28 12 2012

20121228-102433 AM.jpg
شايد باورش سخت باشه، ولى واقعاً به خاطر نميارم كى و چطور اين اتفاق افتاد؟
اتفاق اين بود كه بالاخره اون روزى رسيد كه » او» اومد خونه مون !!! نشستيم پشت ميز گوشه ى سالن ، يك ميز چوبى موروثى از مادر بزرگ ؛ و سفارشي ، با نصب يك تابلوى قديمى برويش ، تابلويى يادگار از اون خونه ى قديمى خيابان وزراء كه يكدنيا خاطره ازش تو ذهنمه ؛ همون تابلويى كه تو همه ى عكسهاى عروسى ام پشت به آن ايستاد ام و با مهمانان عكس گرفته ام ، با قيافه ى خسته و پاهاى دردناك كه البته تو عكس معلوم نيستند !!
حالا پشت اين ميز و در حضور تابلوى خاطرات با «او» نشسته بوديم و قهوه مينوشيديم و صحبت ميكرديم ؛ اينكه در مورد چى و چه مدت صحبت كرديم ؟؟ …. بخار شده و دود شده رفته از دهنم بيرون !!! سالهاست فكر ميكنم به موضوع صحبت آن شب و شبهاى بعد از آن و هيچ چيز به خاطر نميارم!!
مثل فيلمهاى مستند ميمونه اينه خاطره ملاقاتهايش!!
من و او در دو سوى عمود يه هم ميز نشسته اين و صحبت ميكنيم و صداى گوينده غالب بر صداى سوژه، ماوقع را شرح ميده و تو هرچى گوش تيز ميكنى چيزى از مكالمه ي اونها نميفهمى !!!
بعد از اون شب تا ماهها يكي دو بار در هفته » او» به ديدنم ميامد، مي نشست و صحبتي و قهوه ايى و خداحافظى و وقتى ميرفت من غرق در شوق و شادى بودم .





شيدايى ( ٥ )

11 12 2012

20121211-011903 PM.jpg
هنوز پنج دقيقه نشده بود كه در اتاقي باز شد و اون با قدمهاى محكم و چهره ايى خندان و مهربان به سمتم اومد ، دستش را آورد جلو و باهام دست داد !! و راهنماييم كرد به سمت دفترش ، نشستيم و من شروع كردم به حرف زدن و گله گزارى كارى كردن و اون هم گوش ميكرد و گاهى هم يه نظرى ميداد ، يك ساعتى صحبت كرديم و ديگه حرفى براى گفتن نداشتم و بايد ديگه پاميشدم ؛با لبخند و آرامش گفتم كه بايد ديگه برم در حالى كه اين پا و اون پا ميكردم و قلبم داشت از دهنم ميزد بيرون بسكه تالاپ و تالاپ ميكرد و من نميتونستم متوقفش كنم و اميدوار بودم اون متوجه نشه ( راستش ته دلم اميدوار بودم متوجه هم بشه ).
اونهم در حالى كه بلند شده بود و طرفم ميامد گفت كه خوشحال شده از صحبت با من ، گفت كه در مورد صحبتهام فكر ميكنه و…. گفت كه. فقط تونستم جلوى خودمو بگيرم كه نپرم بغلشو دو تا ماچش نكنم !! لبهام بى اختيار به طرف گوشهام و گمونم درست تو خود گوشهام به حالت لبخند باز شدن و اينو ديگه نتونستم جلوشو بگيرم و با ناباورى پرسيدم :» واقعا؟!» گفت كه البته .در حالى كه داشتم بال در مى آوردم اينبار من دستم را بردم جلو باهاش دست دادم و پرواز كردم به سمت خونه . از همون لحظه تو فكر بودم كه بهش زنگ بزنم و دعوت به يك قهوه اش كنم !! ولى خوب اينكارو همون لحظه نكردم ؛ از فرداش تقريباً روزى يكبار بهش زنگ ميزدم و يك صحبت كوتاه دو دقيقه ايي ميكرديم و جرأت دعوت كردن نداشتم تا اينكه …





شيدايى (٤)

24 11 2012

20121124-054356 AM.jpg

تلفنِ روى ميزم زنگ خورد، گوشى را برداشتم ، خودش بود !! ازم خواست يه لحظه برم تو اتاقش ؛
وقتى وارد اتاقش شدم چندتايى ليست و سند را زيرورو ميكرد و از ميانشون يه سوال بيخود وبى ربط پرسيد و من هم يه جوابى دادم و برگشتم اتاقم !!! رفتارش اما بر خلاف برخورد سرد تو خونه اش نرم و مهربان بود ؛
بعد از روز مهمانى خونه اش هيچ برخوردى با هم نداشتيم و حالا اون منِ نااميد را با اين حركتش اميدوار كرد ؛ وقتى بركشتم تو اتاقم از خوشحالى ميخواستم بال در بيارم ، دوباره اعتماد به نفس پيدا كرده بودم ، حالا كافى بود يه بهانه ى كارى پيدا كنم و بهش بگم كه ميخوام در موردش باهاش صحبت كنم، اون هم البته اصلاً سخت نبود ، دو هزار تا از اين بهانه تو آستين داشتم !!!
چند روز بعد موقعيتش پيش اومد ، مختصر در مورد بهانه بهش گفتم و ازش پرسيدم كى وقت داره چون بايد مفصل در موردش توضيح بدم ؛
در كمال ناباورى باهام توى يك دفتر ديگه ايى كه خارج از شركت داشت قرار گذاشت ، گفت كه فردا اونجاست و اينجا نمياد و اگه من ميتونم فلان ساعت برم اونجا !!!!!!!! پرواضح بود كه ميتونستم؛ فردا اما يك ساعت زودتر اونجا بودم و مجبور شدم كلى تو خيابونهاى اطراف دفتر گشت بزنم ، نميخواستم خيلى زود برم و نشون بدم چقدر مشتاق ديدنش هستم ، مثلاً من براى كار رفته بودم !!!
پنج دقيقه زودتر رفتم داخل و سراغشو گرفتم؛ گفتن منتظر باشم ….





شيدايى (٣)

14 09 2012

20120914-014525 PM.jpg
» او» هميشه طورى با تلفن صحبت ميكرد كه اصلاً متوجه حرفهاش نميشدم ، اما اينبار با صداى بلند طورى كه كاملاً شنيده شود صحبت ميكرد و يه جورايى در مورد مدير عامل بود ، اينكه چى ميگفت را اصلاً به خاطر ندارم ، ولى ميدونم يك جورايى با لحن سرزنشگر و شوخى توام بود ؛» اولين اجازه ى عبور ، كه در ناخودآگاهم ثبت شد» .
چند روز بعد براى اولين بار صدام زد و وقتى رفتم يك سوال چرند ازم پرسيد !!! اين اولين صحبت ميانمون بود !!! » درمين اجازه ورود و باز هم ثبت شد «.
آخر هفته رسيد و من همراه با ناهيد رفيق فابريك اون روزهايم رفتيم ، چند نفرى جمع بودند و دور يك ميز تو حياط و كنار استخر نشستيم و گپ زديم ، رفتار » او» آنروز چندان دوستانه نبود ، اصلاً اول كه ديدم جا خورد ، معلوم بود كه اصلاً انتظار ديدن من را نداشته ؛ اونشب يجورايي ناراحت و آويزون برگشتم ؛ تو ذهنم راه نزديك شدن بهش بسته شد ؛ بعد از اون شب بارها دلم ميخواست برم طرفش و بگم كه چقدر عاشقش شدم ولى غرورم و رفتار سرد اونشبش مانع بود ؛
سرخورده روزگار سپرى ميكردم ….
ظاهراً نااميد ولى انگار دنبال راه حلى بودم ….





خاستگارى عجيب

14 09 2012

20120914-011026 PM.jpg
همشهرى كه ايران بود مرد مست بنگلادشى به » اينجا » منتقل شد ، اولش اصلاً ازش خوشم نيومد ، حتى ميشه گفت يه نموره بدم هم اومد ، خيلى دور و برم مى پلكيد و چرت و پرت ميگفت ، يكبار هم از كنارم م رد شد چشمك زد كه البته من برويم نياوردم! گاهى با لپ تاپش ميامد پايين و بازى ميكرد و شوخى هاي مسخره با اين و اون ميكرد ، يكبار هم به بچه ى آبادان گفته بوده «كه من كار دارم و چند وقت ديگه خونه هم ميگيرم و همه ى وسايل خانه هم دارم ، فقط زن ندارم ، كه اونم خيلي دوست دارم با يه زن ايرانى ازدواج كنم !!! بچه آبادان هم گفته بود خوب اينها را چرا به من ميگي !؟؟»
اين چيزى بود كه بچه آبادان براى من تعريف كرد ، من هم خنديدم و گفتم مگه اين درآمدش را جز براى آبجو خوري صرف چيز ديگه اي هم ميكنه ؟!! از اون روز ييشتر از قبل سعى ميكردم هر جا اون هست نباشم ، تا اينكه همشهرى برگشت و معلوم شد كه اينها همديگر را ميشناسن ، چند ماهى در يك جاى ديگه با هم بودن، همشهري اما بر عكس من خيلي ازش خوشش ميامد و باهاش رفيق بود ؛ وقتى قرار بود مبل بنفشم را ببرم تو خونه همشهرى از مرد مست كمك خواسته بود و ايندو با كمك هم و البته به سختى مبل را بالا برده بودند ، حالا ديگه نميتونستم مثل قبل با ديدنش مسير نگاهمو عوض كرده و طوري رفتار كنم كه نديدمش !! حتى ناچار به تشكر ازش هم شدم ، وقتي رفتم طرفش و ازش تشكر كرد م ، حتى اجازه نداد كامل حرفم را بزنم و دستش را تكان داد و خواست حرفش را هم نزنم ، گفت كه يه كاري بوده و انجام شده ، همين !!! از اين شيوه برخوردش خيلى خوشم اومد و يجورى نظرم بهش عوض شد، همينطور اعتمادم ؛اين بود كه براى آوردن ماشين لباسشويى و ميز و صندلى هم ازش كمك خواستم و خلاصه كمى طى اين مدت مراوداتم باهاش بيشتر شد ، حالا ديگه و قتى حرف ميزد گوش ميكردم و حتى گاهى به شوخيهاش هم ميخنديدم !!! دو روز پيش دستم را گرفت ، كه حسابي جا خوردم ، و يجورايي كشوندم يه گوشه و يواشي بهم گفت كه اونم چند روز ديگه ميره و وقتي ازش با تعجب پرسيدم كجا و چطور ، يك چيزهايى كفت كه درست نفهميدم ، لبخند زورى و تبريك ، بعد مارتينا كه متوجه تبريك من شده بود شروع كرد سوال پيچ كردن اون و
من و خلاصه كه يك گفتمان سه نفره شكل گرفت و صحبت كشيده شد به رابطه ى مارتينا با دوست پسرش ، اسكوتي ، مرد مست يهو بي مقدمه به مارتينا گفت كه زن خوبيه ولي من زن بدى هستم !!! مارتينا پرسيد كه چرا؟! گفت كه چون باهاش ازدواج نميكنم !! خنديدم و به شوخى گفتم الان وقت ندارم !! گفت كه كارى نداره فردا بريم شهردارى ازدواج كنيم ، وقتى نميبره كه ؟؟؟!!!!! باز هم خنديدم در حالى كه يك كم هم معذب شده بودم !! به شوخى گفتم باشه و بعد در حالى كه سرم تو گوشيم بود رفتم يه طرف ديگه ……





شيدايى (٢)

20 08 2012

20120820-120233 PM.jpg

20120820-120451 PM.jpg
از روزى كه » او » وارد دفتر شد و از اون پله هاى آهنى بالا رفت ، تصويرش تو ذهنم ابدى شد . مدتى هيچ خبرى نبود و من هم مشغوليتهاى خود را داشتم ، تصوير اثيرى او در پس ذهنم بى آنكه بدانم ذهنم را مشغول كرده بود !! به همين دليل هم وقتى مدير عامل جديد براى اولين بار اومد و يه چرخى اون پايين زد چشمهاى كثيفش رويم ثابت شد و بلافاصله درخواست انتقال من را به دفتر مديريت داد ، على رغم مخالفت و شانه خالى كردن مدير بخش خودمان ، با پررويى پذيرفتم ، همون موقع بود كه ياد » او » افتادم ، آره اونجا ميتونستم تقريباً هر روز ببينمش !! مشكل مدير عامل هم بعداً يه فكرى براش ميكردم .
اتفاقاً اون مشكل از همون روز اول شروع كرد به وعده و وعيد دادن !!! من گوش ميكردم و سر تكان ميدادم ، حواسم ولى جايى ديگر بود !!! اين مردك بهترين پل براى رسيدن به» او » بود انگار !!
» او » روزها و بيشتر در نبود مدير عامل ميامد ، آرام و با وقار!! درست برعكس آن ديگرى؛ مكالمات تلفنى اش را متوجه نميشدى جز از چراغ روشن تلفن مركزى ، درست برعكس اون ديگرى كه سه طبقه را پوشش ميداد!!
روزها ميگذشتند و مدير عامل همچنان وعده ميداد و خيلى شبها كه تا ديروقت به بهانه هاى پوچ نگهم ميداشت با اصرار من را به منزل ميرسوند . و در ضمن دائم ميخواست در لفافه بهم حالى كنه «او» با يكى از خانمها دفتر ارتباطكى داره !!!! انگار ميخواست حاليم كنه كه » او » از اون خانمه خوشش مياد !!!!! من اما حتى ذره ايى هم باور نكردمش !!
تا اينكه موقعيتى كه ميخواستم پيش آمد! مدير عامل منو براى شام به منزل » او » دعوت كرد؛ آخر هفته نزديك بود و من مشتاق و دل نگران و منتظر !!!





شيدايى ( ١ )

30 07 2012

20120730-072758 PM.jpg
صحبت از برگردوندن شركت دست صاحبان اصليش همه جا به گوش ميخورد ؛ همكارم » ن » سالها تو اين شركت كار كرده بود و بر خلاف خيلى هاى ديگه كه با اومدن يه رييس جديد و رفتن قبلى موقعيت خودشون را از دست ميدادن اون با ويژگيها و سياست خاص خودش همچنان پيشرفت ميكرد و اينطور بود كه پرونده ى همه را هم از بر بود ، و از همون ابتدا ميون من و اون دوستى برق ار شد و اون هم هر وقت بيكار بود يا وقتهاى ناهار ، هر وقت تنها بوديم ، شهرزاد قصه گو بود و داستانهاى شركت و مديران و كارمندانش را براى من تعريف ميكرد ؛ اينطوربود كه من خيلى بيشتر از يك كارمند تازه وارد ، كه شايذ بيش از كارمندان قديمى ميدونستم ؛
وقتى براى اولين بار » او» را ديدم ، انگار كه جادو شده باشم ، نميتونستم چشم ازش بردارم ، از در وارد شد با كت و شلوارى به رنگ روشن و كراوات و عينك آفتابى و عصايى به به طرح خاص !! پير نبود ، عصا انگار بخشى از تيپش بود ؛ داستانهاى «ن» از » او » تصوير ديگرى تو ذهنم ساخته بود ، تصويرى كاملاً متفاوت !! از وقتى وارد شد تا پله هاى آهنى را گرفت و رفت بالا تا ناپديد شدنش تو پيچ پله ها نتونستم چشم ازش بردارم !!! خيلى خوب شد كه كسى متوجه ام نشد ؛ وقتى » ن » گفت كه اين همون » او » ى معروف و پسر صاحب شركته باورم نميشد ؛
بعد از اون روز دائم چشمم به در بود كه بلكه وارد شه و بتونم ببينمش ؛ بدجورى شيدايش شده بودم ، بدجورى …..








%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: