خورشت فسنجون

19 01 2013

20130119-062719 PM.jpg

از همون روزهاى اولى كه اومدم تو خونه ى جديد ميخواستم فسنجون درست كنم، به همين خاطر هم همون وقتها يه بسته گردو خريده بودم و همينطور منتظر بودم مثل كارتون ها سقف آشپزخونه باز شه و يه آسياب بيوفته تو بغلم و منم گردوها رو آسياب كنم و …
شب سال نو كه ميخاييل و لئون اينجا بودن ، گفتم كه ميخواستم فسنجون درست كنم ولى چون آسياب نداشتم سبزى پلو پختم!! و اينجا بود كه ميخائيل كه عاشق لوازم خونه ست و همينطور واسه خودش جهيزيه جور ميكنه ! گفت كه آسياب داره و خلاصه برام اورد و خودش هم زحمت آسياب گردوها رو كشيد !!!
به دوستم گفتم ميخوام فسنجون درست كنم با قارچ ؛
گفت كه تا حالا هر غلطى دلت خواست كرده ايى با انواع خوراك بينواى ايرانى!! حليم بادمجان با سويا!!
لوبيا پلو با تمپه!! خورشت قورمه سبزى با توفو!! خورشت قيمه با قارچ؛ اون معتقده كه خورشت قيمه با قارچ هر چند ديگه خورشت قيمه نيست ولى قابل قبوله ، اما فسنجون با قارچ ؟؟!!! اصلاً حرفش را هم نزن ؛ از اونجايى كه شخصاً پس از تجربه هاى متعدد درجايگزينى سويا، تمپه ، توفو و قارچ با انواع گوشت ، قارچ را خوش خوراكتر از باقى يافتم ، به اندرز اين دوست عزيز همچون هميشه وقعى ننهاده و كار خود كرده و مشغول شدم به پختن فسنجون با قارچ!!!
گردوهاى چرخ كرده را ريختم تو ظرف پيركس و چند دقيقه ايى تفت دادم تا روغن گردو حسابى در اومد، آب و رب انارو كه اضافه كردم گذاشتم تو مايكروويو و خلاصه آلو و قارچ سرخ شده و…
يه فسنجون خوشرنگ با يه بندانگشت روغن !!!!
برنجمو ته چينى درست كردم با تخم مرغ و ماست و زعفران كه تازگيها خست زيادى درش به خرج ميدم و ميدونم مامانم اگه بفهمه كلى ذوق ميكنه، هميشه شاكى بود از بيش از اندازه زعفران مصرف كردن من ، حالا بايد بهش بگم بيا مادر جان ، ببين فقر با آدم چه كارها كه نميكنه ، حالا ديگه ته چين زرد درست ميكنم بجاى قرمز!!!
و البته روغن كه حتي فقر هم هنوز نتونسته وادار به صرفه جويى كنه منو !!!
تقريباً يك سوم يك شيشه بزرگ روغن زيتون رو واسه درست كردن دو پيمانه پلو مصرف كردم !!!!
نميتونم ، ن م ى ت و و و و و و نم روغن مصرف نكنم ، هر چى هم به رژيم و وزن و اضافه وزن و اينها فكر ميكنم بازم شيشه روغن و قابلمه و گاز كه جلوم باشه از خود بيخود ميشم خوب !!!
الان تو فريزر به ظرف پر فسنجون دارم .





آشپزى و حواس پرت

17 11 2012

20121117-060253 PM.jpg

هوا خيلى سرد شده و چند روزى بود كه ميخواستم خودمو خجالت بدم و يه آش رشته درست كنم ، كه تنبلى نميذاشت ، البته مشكل فقط درست كردن پياز داغ بود كه اين روزها با بالا رفتن سن افكارم هم مادربزرگى شده و درست ندارم از بيازداغ آماده استفاده كنم و فكر ميكنم اونا عطر ندارن و خلاصه پياز داغ اصيل بايد همون لحظه كه خرد ميشه با زردچوبه و فلفل و روغن طلايي شه و داغ داغ ريخته شه تو قابلمه در حال جوش آش !!! بر خلاف گذشته ها كه در مواقع نبود پياز خشك و يا آماده از روى ناچاري ميگشتم ويه بچه پياز پيدا ميكردم ، حالا همچين خير بيينى پياز ميريزم تو خوراكهام !!
القصه اين بحران سن-پياز در تركيب با گشادى ، پخت آش را هفته ايى يه تعويق انداخت و بالاخره امروز بساطمو پهن كرده مشغول پخت و پز شدم ؛ و نه فقط آش بلكه كوكوى لوبيا هم در كنارش!!! اين يكي البته نه به دليل سرما بود و نه ويار زمستانه و اين حرفها ، چونكه يه ايرانى ميخواد ساندويچي راه بندازه و بطور تصادفى بنده متوجه شدم و باز به گونه ايى كاملاً اتفاقى خودمو انداختم وسط كه آقا اجازه ما هم ميتونيم واستون كوكو و اينا درست كنيم ، آقا هم استقبال كردن و خلاصه قراره هفته ى ديگه براى آقا چند نمونه كوكو و كوفته و سالاد ببرم ببينه دستپختم قابل فروش هست يا نه ؛ اينه كه بنده ناچار به تمرين شدم و اينو امروز با كوكوى لوبيا كه اصلاً در منوى آقا نبود شروع كردم !! بسكه حواسم جمع خواسته هاى جناب بود !! حواس پرتى البته به همينجا ختم نشد ، اول كه وقتي آماده ي عمليات پخت بودم با يك چاقو در دست به سراغ يخچال رفتم ، نرم و آهسته هم جهت نشكستن شيشه هاى تنهاى درونش رفتم كه ديدم اصلاً تخم مرغ ندارم !!!
حالا تخم مرغ خريدم اونهم بواسطه حمايت از حقوق حيوانات مدل بيولوژي كه معلومه گرانتر هم هست و ديگه چاقو هم در دست ندارم و سه عدد از شش عدد تخم مرغ خريداري شده را كذاشتم كنارم و سطل را هم جهت سرعت در كنار نظافت يه كنار ديگرم : اولي را شكستم و انداختم تو كاسه ي لوبياهاي بخته و ريز شده و پوسته در سطل آشغال ، تخم مرغ بعدى را شكستم و انداختم تو سطل همين كه خواستم بوستش اا تو ظرف لوبيا بندازم حواسم جمع شد ….
بيچاره آقا حالا چقدر ضرر ميكنه بابت اين حواس پرتى من !!!
نكته نوشت : نوزده سال بيش مادرم همسن الان من بود موندم چرا مثل من دچار بحران سن – پياز نشد ؟! يعنى گمونم شد با جهت مخالف !! حالا چرا؟!!!!





پل همسايه ى بغلى و دراور

2 10 2012

20121002-031409 PM.jpg
تو marktplaats يه دراور ديدم و خوشم اومد ، ايميل زدم كه اين كمد شما را ميخواهم و اينا ؛ جوابى نگرفتم و ديگه فراموش كرده بودم كه يك ايميل رسيد كه ببخشيد من يونان بودم و هنوز آيا دراور را ميخواهى ؟! چون چپ و راست ايميل به اين و اون ميدم كه فلان چيز را ميخوام ، يادم نبود اين كدام دراور بود ، خوشبختانه لينكش ضميمه ى نامه بود و تونستم هم دراور را و هم اصل آگهى را ببينم ، اونجا نوشته بود كه ميتونه خودش بياره !! منهم در پاسخ به ايميلش نوشتم كه بعععله ميخوام فقط ماشين ندارم هنوزم ميتونيد بياريدش ؟ پاسخ رسيد :» بلى » !!
خلاصه يك هفت ايى هي اون براى من نامه فرستاد هي من براى اون كه اسمش ويلما بود نامه دادم ؛ آخر سر هم قرار شد شنبه بين يك تا دو بعد از ظهر دراور بياد جلوى در خانه !!
از طرفى از همان روزهاى اول سفارش يك دوچرخه ى خوب و ارزان را به ميخاييل دوست لئون داده بودم كه اون هم هر هفته وعده ى هفته ى ديگه را ميداد تا اينكه اتفاقاً اونهم خبر داد كه دوچرخه ايى اساسى يافته كه شنبه مياره و روز شنبه طى يك مكالمه تلفنى قرار شد كه ساعت دو بياد ، فكر كردم اگه بازه ى زمانى ويلما بسته شه و اونم دو برسه كه مسئله حله و اگر هم نه كه حالا حداكثر يك ساعت صبر ميكنم ميخاييل مياد و با هم مياريمش بالا !!!
ويلما ساعت يك و نيم دراور را آورد جلوى خونه و تحويل داد و رفت ، حالا من مونده بودم و يك دراور و خيابون و نيم ساعت معطلى ، كلاً انتظار خيلي سخته مخصوصاً اگه تو خيابون و سر پا باشه و يه نسيم خنك مايل به سرد هم بوزد !! عكس العمل افراد زمان انتظار متفاوته ، بعضيها هى راه ميرن ، بعضيها غر ميزنن ، بعضيها راه ميرن و غر ميزنن ، بعضى هم بى صدا مينشينن و فقط هر چند دقيقه يكبار به ساعتشون نگاه ميندازن و نچ نچ ميكنن و يا يه پووووف عميق ميگن !! براى من هفتاد درصد مواقع نقش نشادر را بازي ميكنه !!! ميرم سراغ كارهايى كه قبلاً بهشون فكر كردم ولى نتونستم انجامشون بدم !!
ابن بود كه فكر كردم خوبه پله ها را كه پر از خاك و آشغال شده را جارويى بزنم ، اينطور وقت هم ميگذشت ؛ ميخاييل هميشه سر وقت بود يعنى تو اين چند هفته اگر چه دوچرخه پيدا نكرده بود ولى سر ساعتهايى كه ميگفت زنگ ميزد يا ميامد ولى اين شنبه انگار خوش قولى يادش رفته بود چون ساعت دو هم شد و نيامد ، فكر كردم حالا شايد بخواد دو ساعت ديگه بياد ، هوا هم كه رنگ و بوى باران به خودش گرفته بود ، فكر كردم مى ايستم هر جا مرد گردن كلفت و قابل اعتمادى ديدم كه قيافه اش هم گَنده دماغ نباشه صداش ميزنم و ميگم كمكم كنه !!!
آدم زياد رد شد بيشترشون هم مرد بودن خيلى هاشون هم گردن كلفت و با قيافه ى غير گند دماغ بودن ولى من نتونستم بهشون بگم كمكم كنن ، كلاً درخواست كردن برام سخته ترجيح ميدم اونى كه ميخواد كمك كنه خودش درخواست بده و من هم ضمن تشكر قبول كنم !! انگار هم كه روزهاى شنبه مرد گردن كلفت خوش اخلاقى كه درخواست كمك هم بدهد از جلوى خانه ي من رد نميشه چون هيچ كسى نيامد جلو كه از من بپرسه كمك ميخوام يا نه !!!!
من هم همينطور جلوى در و كنار دراور ايستاده بودم و به مردمى كه رد ميشدن در انتظار يك پيشنهاد ياري نگاه ميكردم !!
تا اينكه درب خونه بغلى باز شد مردى ازش اومد بيرون ، يه مرد نسبتاً درشت با چهره ايى مهربان و البته يك » عينك » !! نفهميدم كدوميك اول سلام كرديم باز هم نميدونم نگاهش پرسشگر بود يا من اينطور ديدم ، كه توضيح دادم منتظرم دوستم بياد كمك كنه دراور را ببريم بالا، و با ناراحتى اضافه كردم كه نيامده و نميدونم كى مياد !!! پرسيد تازه اومدم گفتم كه آره و بعد يه نگاه به دراور كرد و پرسيد طبقه ى چندمم ؟! وقتى گفتم اول ، گفت كه كمك ميكنه ببرمش بالا!!!! بايد يادم باشه بار ديگه اگه خواستم با يكى ديگه كمدى ، ميزى يا خلاصه بارى را بيارم بالا اون طرفو بفرستم سمت پله ها !! همه ى وزن كمد افتاده بود رو من ، قسمت سختش تو پيچ پله ها بود كه منو نزديك به زايمان رسوند و خوشبختانه بخش راحت طلبى باسن باعث شد از پسش بر بيام ، اونم اينطور شد كه كونم يهو نشست رو پله و باقى راه را پله پله رفت بالا!! وقتى رسيديم همسايه مهربان خودش را پل معرفى كرد و منهم باهاش دست دادم و خودمو معرفى كردم ، ولى يجورايى به نظرم رسيد كه چهره ى پل از پايين پله ها تا اين بالا تغيير كرده و از اونجايى كه كلاً آدم دقيقى نيستم زياد به اين احساسات خودم بها نميدم !! به هر حال از پل دعوت كردم كه يه چاى يا قهوه بخوره و اون موقع فكر كردم گفت :» نه من برم عينكم افتاد » وه حالا متوجه دليل تغييرش شدم همينطور فكر كردم پس ال اين بيشتر به اينگونه احساساتم اهميت بدم !!! اون لحظه كلى خجالت كشيدم و فهميدم پل بيچاره هم داشته ميزاييده گويى !!
كلى تشكر و عذرخواهى كردم و در را بستم ؛ چند دقيقه بعد به نظرم رسيد پل گفته كه اول بايد بره عينكش اا بياره !!! يعنى دوم ميخواسته بياد بالا و چاى و قهوه بخوره ؟!!!!
الان سه روزى گذشته و من هنوز تو فكرم ….





كون گشادى

25 09 2012

20120925-050824 PM.jpg
تو هفته ى اول اقامتم در خانه دائم در حال خريد و يا جستجو براى خريد و جابجايى وسايل خريداري شده بودم و خلاصه هر چى دم دستم ميامد ميخوردم يعنى ميخورديم منظورم من و تيم كمكى هست !! هنوز كه مستقر نشده بودم معمولا سر ظهر ميرفتم سوپر ماركت نزديك خونه و مخلفاتى ميخريدم و به خورد كارگران مشغول كار ميدادم ، مستقر كه شدم يكى دور روز اول كه يخچال نداشتم به همون روال گذشت فقط بيشتر همشهرى به امر خوراك رسانى رسيدگى ميكرد ، ولى بعد از اون يكى دوروز كه هنوز نتونسته بودم يخچال دست دوم خوب و با قيمت مناسب پيدا كنم از طرفى روش خريد روزانه كه بيشتر هم هوسانه بود زيادى داشت گران در ميامد ، تصميم گرفتم يخچال را نو بخرم و اينكار را هم كردم ولى فروشنده گفت كه ده روز طول ميكشه تا بيارنش !!! گفتم باشه و پول را دادم اومدم ، حالا اين ميون خوبه خلاف را داشتم ، تو يكى از همين حمل و نقل ها ، يه روز كه ماشينى اجاره كرده بودم و كلى تير و تخته به همراه ماشين ظرفشويى و مارتينا و خودم عقب ماشين چپيده و سرمون را هم از ترس جريمه پليس خميده بوديم ، با ترمز يكباره ماشين ولو شديم تو تخته ها ، با اعتراض از همشهرى كه راننده بود پرسيدم چى شده كه گفت خلاف يه يخچال تو خيابون ديده ميخوايم ببينيم اگه خوبه بياريمش اين ده روز را استفاده كنى !!
تشخيص خلاف مثبت بود ، و يخچال هم بار وانت شد .البته خيلى كثيف بود ولي بعد از تميز شدن واقعاً خوب كار ميكرد، البته در حال انتقال به خانه درش هم شكست كه همشهرى با چسب درستش كرد !! و و اونهم بعد از چند روز شكست ولى با يك شيوه ى خاص در را ميگرفتم دستم و ميچسبوندمش چونكه سرد بود خودش ميچسبيد !!!
حالا ديگه يخچال هم داشتم ، گازم هم وصل شده بود ، در حد همون يخچال كوچولو خريد هم كردم و حالا ديگه ميتونستم آشپزى كنم ، ولى امان از كون گشاد ….
از خواص كون گشاد اينه كه وقتى در منطقه ايى هموار مستقر شه قدرت تكان خوردن ازش سلب ميشه ، خاصيت مهمترش اين كه سريعتر از از كونهاى ديگه مناطق هموار را شناسايى و اشغال ميكنه ، حالا ببينيد كون گشاد من در كسرى از ثانيه تو يه فسقل خونه هموارترين منطقه را پيدا ميكرد و مستقر ميشد ، بعد ديگه حتى براي يك جرعه آب هم ميبايستى دست به دامن كارگران مشغول كار ميشدم ، بچه آبادان كه دائم متلك ميكفت ، همشهرى هم همينطور ، خلاف كه علناً اعتراض ميكرد !!!
خاصيت ديگه ى كون گشاد اينه كه صاحبس را بيعار ميكنه و اينچنين بود كه اينجانب با اين همه اعتراض و متلك همچنان به مبل بنفش چسبيده بودم و غروب كه ميشد منتظر بودم ببينم اينا چى ميخورن كه يه لقمه هم به من بدن !!!
تا غروبى كه تنها بودم و خبرى از هميارى خوراكى كسى نبود!!
همشهرى با دوستش براى خريد لوله هاى ماشين ظرفشويى رفته بود ، منهم شديداً گرسنه و از اون بدتر بى انرژى بودم ، سرم گيج ميرفت از گرسنگى ، اول تصميم گرفتم بخوابم ، ولى اين تصميم خوبى نبود چون با صداى زنگ در كه خيلى هم دهشتناكه از خواب يا بيهوشى ناشي از گرسنگى ميپريد م و اينبار علاوه بر سرگيجه تيك عصبى هم ميامد سراغم ، اين بود كه خودم را به يخچال رسوندم ، البته به يخچال جديدم ، دو عدد بادمجان ، كشك و نون مكزيكى ؛ كاش به جاى گياهخوار ، خامخوار شده بودم !!! ولى الان حتى تصور خوردن بادمجان خام آشوبم ميكرد. اين بود كه يهو انگار كونم هم اومد و شدم قرقى و بعد از نيم ساعت يك كشك بادمجان ناب آماده بود ، همون وقتى كه همشهرى و دوستش رسيدن ، همشهرى شاخ در اورده بود ، قيافه اش با شاخ بد هم نبود ، شايدم چون خيلى هيجان زده و خوشحال شده بود اينطور به نظرم رسيد !!! منهم با افتخار به شام دعوتشون كردم !!! البته دوستش نپذيرفت ولى همشهرى موند و خورد و كلى تعريف كرد . ميگفت اين خوشمزه ترين كشك بادمجانيست كه خورده …..
مهمترين ويژگى كون گشاد اينه كه وقتى صاحبش يكارى انجام بده هميشه با آفرين سپاس مواجه ميشه .





نخستين حمام در خانه

24 09 2012

20120924-044321 PM.jpg
اگه قضيه ى تناسخ واقعيت داشته باشه من در زندگى قبلى يا شايد هم قبل از قبلى گربه بودم ، چرا؟! خوب چون من هم مثل گربه از آب فراريم ، از خيسى چندشم ميشه و چند سالى هم هست كه حمام رفتن همچين شده نيمچه عذاب !!! يعنى اگه مراحل انتخاب لباس جديد براى پوشيدن بعد از حمام و كندن لباس براى رفتن زير دوش انجام بشه ، كل ادامه ى جريان در طولانى ترين حالت بين هفت تا ده دقيق بيشتر نيست ، سابق اين عدد ميان دو و چهار بود !!! كه طى دوره هاى روانكاوى و كن كردن اضطراب و سرعت ، به ده دقيقه هم رسيدم !!! گاهى وقتى ميام بيرون كف روى بدن و موهام ست كه سري با حوله پاكش ميكنم و خودم را ميزنم به اون راه كه مثلاً اين كف آب هست !!
به هر حال آخرين حمامى كه در » اينجا » رفتم روز پنجشنبه بود و بعدش هم كه روز جمعه كلاً اومدم و در خانه ى خودم مستقر شدم و خيلى هم بدو بدو داشتم و ديگه تو اين هاگير واگير اصلاً دل و دماغ حتى فكر كردن به حمام را هم نداشتم !! اين بود كه هى چرك و چركتر شدم و موهام هى بيشتر به هم چسبيدند و هر شب تصميم ميگرفتم كه برم حمام اما همچين كه چشمم به دوش ميوفتاد چندشم ميشد و ميگفتم فردا ، تا اينكه بالاخره پنجشنبه يعنى درست يك هفته پس از آخرين شستشو اونهم از ترس كچل شدن براى اولين بار در خانه ى جديد دوش گرفتم !!!
نوشتن اين پست صرفاً براى اين بود كه بخاطر داشته باشم نخستين حمام در اين خانه را ؛

20120924-044348 PM.jpg





مقصر نگين بود !!!

22 09 2012

20120922-025644 PM.jpg
اولين كارى كه بعد از باز كردن چشم هايم ميكنم برداشتن گوشى موبايلم هست ، اول نگاه ميكنم ببينم ساعت چند هست و بعد هم البته سريع اس ام اس ها و ايميلها و … البت اين استثنا هم داره ، يعنى گاهى هم اول مجبور ميشم با شتاب خودم را به دستشويى برسونم ، اين ميشه كه بعدش گاهى تا مدتى موبايل از يادم ميره !!!!
اونروز صبح اما شتابى براى دستشويى نبود و به سرعت رفتم سراغ گوشى !! ونسا اس ام اس داده بود كه زنگ زده و جواب ندادم و خواسته بود باهاش تماس بگيرم . من هم كه هنوز خواب از چشمهايم بيرون نرفته بود بى فكر و احمق احمق بهش زنگ زدم . ( احمق دوم اضافه نيست ، دو تا را پشت ِ هم و بدون كسره بخونيد !! در واقع احمق دوم براى تاكيدِ ويژگى حماقت در منه)
حالا يكى نيست بگه زنگ زدى ؟ خوب بزن ولى يه لحظه گوش بده ببين چى ميگه بعد كه شنيدى فرصت فهم مطلب را هم به خودت بده بعد يابو يابو بگو باشه ؛
گفتم كه همين الان بيدار شدم و پيامش را خوندم، گفت كه يك خواهشى داره ، ميخواد بدونه كه ميشه يه مدت بياد پيش من زندگى كنه ، چون دوست پسرش بايد از اونجا بره و ميگه امنيت نداره من تنها اونجا بمونم !!!!!! كفتم باشه ، ولى اونقدر عمق فاجعه زياد بود كه منِ هيچى نفهم هم بلافاصله فهميدم و پرسيدم چند وقت ميخواد بمونه ؟! گفت كه زياد نيست ، گفت ده روز در ماه را ميتونن همونجا بمونن و ديگه اينكه جونى دوست پسرش اولويتِ گرفتن خونه داره و بزودى خونه ميگيره !!!!
اين يعنى خانوم ميخواد بيست روز بمونه بعد ده روز بره و دوباره از اَسّر !!! خود من كه بعد از گرفتن اين اولويت تنها دست رد به سينه ى دو تا خونه زدم و باقيشون را يكسره خواستم يك ماه و نيم طول كشيد و بعد هم رنگ و آماده سازى و اينا كه بيست روزى بود يعنى اگر آقاى جونى خيلى ميخواست بجنبه حداقل دو ماه طول ميكشيد و ونسا خانوم اين وسط دست كم چهل روز هوار سر من ميشد ، اينم بگم كه كلاً تو تنبلى بيست تا سور به من زده و يه نموره هم رند تشريف داره ، اينو از رو تجاربى كه باهاش داشتم ميگم ؛ خلاصه كه دنيا به كامم بعد از اون تلفن احمقانه به يكباره شد زهر مار ؛ هر لحظه كه فكر ميكردم از دو روز ديگه ونسا ورِ دلم نشسته و تازه حتماً ميخواد روزها هم از جونى بخواد بياد و نم نمك ميخواد كه يه وقتهايى هم تنهاشون بذارم و …. واى خدا گريه ام ميگرفت ، اينا كه ميگم توهم و خيال نبود ، قبلاً هم نشونه هاشو ديده بودم ، مثلاً يكبار گفته بود كه ممكنه ازم خواهش كنه شب تولدش من خونه ام را بدهم به اون و جونى كه تنها باشن و مجبور نشن پول هتل بدن !!! كه در اين صورت من مجبور بودم برم هتل !!! كه به يه ورِ ونسا !!
مخلص كلام كه اين فكرها داشت ديوونه ام ميكرد ، بعد فكر ميكردم كه من چه آدم بى كذشت و خودخواهى هستم و حس هميارى ندارم و … اين بود كه به فكرم رسيد به مادر جانم كه با زيادىِ حس هميارى خودشو خفه ميكنه تماس بگيرم و جملات شيواى او در مورد خوبيهاى اين يارى رسانى به دوست كمى در تحمل اين احساس خفقان ناشى از زورچپونى ونسا كمكم كنه كه از قضا گويا مادر نيز امدادش ته كشيده بود و او هم مثل من معتقد بود كه چون حرف زدم مجبورم بپذيرمش ولى واى و ووى و …
گزينه ى بعدى نگين بود، البته اينبار به دنبال راه حلى جادويى در جهت لغو اين قرار!!! اينبار هم تيرم به هدف نخورد و اونهم يكسرى پيشنهادها و رهنمودها ارائه داد كه همگى در راستاى اقامت ونسا و نه لغو اقامت بود ، مجبور شدم كمى شخصيت ونسا و البته پيشينه ى دوست پسر را مبسوط بازگو كنم كه اينبار موثر شد و نگين جان سفت و سخت پافشارى نمود كه بزنگ و بگو sorry و البت بنده بر خلاف اصول اخلاقى و على رغم وجدان درد ، زنگ ، كه خجلت كشيدم طى يك فقره اس ام اس سراسر sorry عذر مهمان ناخوانده و مزاحم را خواسته و به قولى يك نه گفتم و نه ماه به دل نكشيدم ، جز اينكه اين نه را يه كم دير گفتم و يه نموره هم به دل كشيدم ولى الان كه دو روز از پنجشنبه كذشته و من هم در منزل براحتى زندگانى ميكنم بسيار خوشحالم كه به موقع وارد عمل شدم ؛ و در مورد درد وجدان هم همه شاهديد كه مقصر نگين بود نه من !!!!





يك فنجان چاى

19 09 2012

20120919-052708 PM.jpg
فردا درست يك هفته ميشه كه تو خونه ى خودم مستقر شدم ؛
هنوز لذت خانه دار بودن را نبرده ام ، يعنى يجورايى وقتش را نداشتم ، تو اين يك هفته هم اش در حال بدو بدو بودم ، اول تو Makt plaats چرخ ميزدم و از يكى ميز ميخريدم و از يكى صندلى و بعد بايد ميگشتم و ماشين اجاره ميكردم ، لوازم بزرگ تر ك خريدارى شد و جا گرفت نوبت رسيد به خنزل پنزل كه با وجوديكه فكر ميكنى مهم نيستند و خلاصه حله ، برعكس خيلى هم مهم هستن و از قضا همچين حله حل هم نيست !!! چونكه هم تعدادشون زياده و هم تا نباشن اموراتت نميگذره و هم شوخى شوخى كلى بايد براشون پول بدى !!! اينها همون بشقاب و قاشق و چنگال و ليوان و فنجان و خلاصه كلى چيزاى ديگه كه اگه بخوام بنويسم ده ها صفحه پر ميشه !!!
به هر حال در حاضر با وجود اينكه خيلى چيزها هنوز نياز دارم اما تصميم گرفتم براى مدتى تب و تاب خريد را متوقف كرده و كمى به خود و احساس خانه دارى كه البته با اون معنايى كه خيلى از زنها در فرمها در قسمت شغل پر ميكنند تفاوت دارد ، بپردازم ؛
در اين راستا از كارتن قابلمه ها به عنوان ميز جلوى مبل استفاده كرده و تخته ايى هم براى ايفاى نقش سينى بكار بردم و چاى سفيدى براى خودم درست كردم و با لم دادن روى مبل ، همينطور كه طعم چاى را مزمزه ميكنم با لذت به در و ديوار نگاه ميكنم و حس ميكنم كه اينجا خونه ى منه …..





من و پلو پز يك نفره !

11 09 2012

20120911-052004 PM.jpg
همچنان مشغول خريد لوازم خانه و نم نمكى هم تميزكارى هستم ، تو طبقه بندى آدمها من تو بخش تنبلها هستم ، براى همين هم انجام كاراى تميزكارى برايم به شدت كشنده ست ، سابق ، منظورم دوران طلايى جوانيست ، با وجود تنبلى فرز بودم ، يعنى اگه تو شرايطى مثل الان قرار ميگرفتم سريع برنامه ريزى ميكردم و سه سوت همه ى كارها را انجام ميدادم ، اما حالا وارفتگى هم به تنبلى اضافه شده و خلاصه اصلاً دلم نميخواد از جايم تكان بخورم !!! فقط دور و برم را نگاه ميكنم و گاهى لباسهايم را كه از » اينجا» آوردم و ريختم گوشه ى اتاق تا بعد از خريد كمد و كشو جاشون بدم ، از يه گوشه به يه گوشه ى ديگه ميبرم !!! اونم واسه ابنكه تو ذهنم هى جاى تخت را كه هنوز نخريدم جابجا ميكنم ؛
اما تو اين روزها خيلى چيز خريدم ، همه اش هم دست دوم !! شوهر خاله كوچيكه ام عاشق دست دوميها بود ، گمونم نصف عمرش را تو خونه هايى كه اجناسشون را حراج كرده بودن و يا تو دست دوم فروشيهاى فوزيه گذرونده !!! اگه اين روزها اينجا بود حسابى حال ميكرد !! راستش خود منهم تازه دارم انس و الفت خاصى به جنس دست دو پيدا ميكنم ، يكى از خوبيهاش اينه كه اصلاً نگران ضربه خوردن و يا كثيف شدنشون نيستى ، يعنى خيلى پيش پيشش نميكنى !!
اينطوريه كه در اين راستا من تقريباً كليه لوازم اوليه خانه را از خانه ها خريدارى كردم ، يك دست ميز و صندلى ، بيست و پنج يورو ، گاز زيمنس با فر پنجاه و لباسشويى ميله پنجاه !!!
البته لباسشوييش خيلى ظاهر درب و داغونى داره ولى ميگن اين مارك هلندى مرگ نداره و خلاصه عاليه !! براى بالا آوردنش خلاف و همشهرى و مرد هميشه مست بنگلادشى دست به دست دادن و البته اصل كار را خلاف كرد !!
اما همه چيز را دسته دو نخريدم ، يه چيزهايى هم نو هستند مثل تشك كه بسكه مامان و نگين ايش و پيش كردن كه وا !!! تشك دست دو نه و چه ميدونى چه كردن با تشك و … مجبور شدمنو بخرم ، البته هر چى هم فكر كردم ديدم خوب ملت رو تشك ميخوابند و از اونجايى كه تشك انتخابي من در زمره بزرگسالان هست نود و نه درصد روش نشاشيدن !!
جارو برقى و البته يك ترازو براى كنترل وزن ، اون موقع هنوز به سيستم دست دومى وارد نشده بودم !! اما بهترين وسيله ى نويى كه خريدم يك پلوپز يك نفره هست ؛ اونقدر خوشگل و ملوس بود كه جرينگى براش پانزده يورو پرداختم !! الان همه ى شوقم اينه كه بيام تو خونه ام و اولين پلو را براى خودم درست كنم و پشت ميزم كه يك شمع روشه بنشينم و پلو سبزيجات بخورم !!!





مبل بنفش !!

4 09 2012

20120904-083701 PM.jpg

پس از رايزنى هاى كوتاه مدت با كارمندان اينجا و البته مغز متفكر انجام امورات شخصى ، خانم نگين ، تصميم گرفتم براى شروع ، وسايل خانه ام را دست دوم تهيه كنم ، كه در اين راستا آدرس چند مغازه و سايت را از ايوونه و شان گرفتم ، اما سايتى كه در هلند بسيار معتبر و معروف هست ,وهر چى كه تو ذهنت بگذره ميتونى توش پيدا كنى » markt plaats » هست ،
كارش هم اينطوريه كه ميتونى با ايجاد يك نام كاربرى به همراه كلمه ى عبور مربوطه به خودت بعد از اينكه كالاى مورد نظرت را پيدا كردى قيمتى كه در توانت هست را ارائه بدى و منتظر دريافت نامه باشى ، درواقع هنون مزايده اينترنتيه ؛ البته خيلى ها هم وسايلشون را رايگان ميذارن و اونوقت بايد باهاشون تماس بگيرى و بگى كه اون وسيله را ميخواهى و قرار بذارى.
منهم كه كلاً در انجام اينگونه كارها ثابت قدم هستم درست برعكس كارهايى كه بايد بخاطرشون از جام بلند بشم و برم بيرون !!! از بعد از ثبت نام بى وقفه در حال پرسه زنى تو اين سايت و ارائه قيمت و دريافت ايميل و خلاصه مشغولم ، اوايل پنج يورو به هر قيمتى اضافه ميكردم ، ولى بعد از مدتى متوجه شدن اينكار باعث افزايش بيش از معمول قيمت كالا ميشه و مجبورم زود ميدان را خالى كنم ، پس شروع كردم به كم كردن مبلغ تا حتى گاهى پنجاه سنت بيشتر! و ميدونم به صاحب جنس چه حرصى ميدم !!! به نگين گفتم اگه كسى اينكار را با من بكنه جنسم را به اونى كه كمتر پول ميده ميدم ولى حاضر نميشم به اونيكه مثلاً ميخواد يه يخچال بخره روى هفتاد يورو قيمت هفتاد يورو و پنجاه سنت ميزنه بدم !!! اونم حرفمو تصديق كرد ، اونجا بود كه فكر مردم آزارى خوب نيست و حالا با دو يورو اختلاف قيمت ميذارم !!
حاصل تلاش مستمراين روزهاى من تا الان يك مبل دو نفره ى بنفش به قيمت بيست يورو شده ، كه البته هنوز نتونستم ببرمش تو خونه ، مشكل اينه كه پله هاى خونه ى من اونقدر تنگه كه براى بردن وسايل بايد از پنجره استفاده كرد ، اين البته مشكل همه ى خانه هاى آمستردام هست ، به همين دليل هم بالاى خانه ها قلابى هست كه از اين طريق و با كمك جرثقيل بايد اثاث را كشيد !!!
اگه امروز بتونم مبل را به داخل ببرم از فردا تو خانه ام يك مبل بنفش هم دارم .





جور ديگر بودن

1 09 2012

20120901-081102 PM.jpg

سرما خوردگى گندى گرفتم و روز شنبه ايى » اينجا » نشين شدم !! البته اين براى من اصلاً ناگوار نيست ، خصوصاً كه نميدونم به چه دليلي اكثراً بيرون هستن و اون چند نفرى هم كه موندن اونطرف مشغول تماشاى تلويزيون هستن ، منهم با دل سير راحت وب گردى كردم و كلى با ايوونه خانم كارمند اينجا گپ زدم ، بعد از تقريباً يه هفته با حرف زدن با نگين دلى از عزا در آوردم و چند تايى فايل pdf كه لازم داشتم را با درخواست از دُن پرينت گرفتم و اين وسط همشهرى نازنين هم برام سنگ تمام گذاشته و در حالى كه بچه آبادان از ديروز هميارى را خاتمه داده ، اون همچنان ثابت قدم است و امروز هم رادمردى پيشه كرد و گفت كه با اين حالم بمونم و خودش رفت كه برسه به كار كفپوش و موكت و اينا؛ البته ديروز كوس اعلان آمادگى كرد و ونسا هم مرتب پيغام ميده كه كى بياد كمك ؟! ولى همشهرى گفت كه از دوستش كه وارد به اينكار هست خواسته كه بياد !
همه چيز خوب بود الا اين سرما خورگى و فين فين يك در ميان من براى بالا كشيدن مف و سرفه هاى آزار دهنده و آخر سر هم كه شان رفت دم در ايستاد و در را باز گذاشت كه ناغافلى چنان سرمايى همه وجودم را گرفت و شروع كردم به لرزيدن ؛
بيست دقيقه تا شام بيشتر نمونده بود ولى نتونستم تاب بيارم اومدم بالا ، يك شلوار گرم پوشيدم و خزيدم زير لحاف و پاكت چيپس فلفلى را كه دو سومش خاليه را گرفتم دستم و مشغول خوردن شدم ، راحت و پر سر و صدا قرچ قرچ ميكنم و لذت ميبرم از صداى شكستن چيپسها زير دندونهام ؛ بدون نگرانى از زشت خوردن و اينا …
فكر كنم گاهي بد نيست آدم يجور ديگه باشه ها …..
نظريه : ميگن سرماخوردگي پرهيز نداره ، پس چرا اهو اهو …
من دارم خفه ميشم بعد از خوردن اين چيپسه ؟!!








%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: