هفتاد وچهار ساله شد 

1 09 2015

  بيست و نهم آگوست تولد بابام بود. هفتاد و چهار ساله شد. سال گذشته كمى پيش از تولدش بود كه دكترش زنگ زد و گفت كه متاسفانه خبر خوبى برام نداره ، گفت كه پدرت سرطان داره و… 
كمى بعد روز تولدش ، آرزو كردم كه بتوانم سالگرد هفتاد و چهار سالگيش را هم جشن بگيرم. حالا امسال براى سال آينده همين را آرزو كردم. 

هيچكس به زندگى سالهاى آينده، حتى روزها ى آتى مطمئن نيست ، اما همه اميد دارند و بر اين اساس برنامه ريزى ميكنند و ادامه ميدهند چون فكر ميكنند زندگى ادامه دارد؛ اما واى بر زمانى كه ديوارى جلوى اين ادامه گذاشته شود و فرقى هم نميكند چقدر نزديك يا دور باشد، اونوقته كه انگار چشمت فقط به اون ديوار هست. هر اميدى هنوز توى ذهن نيامده با يادآورى بن بست روبرو به نااميدى تبديل ميشود. 

هر بار كه نگاهش ميكنم از خودم مي پرسم كه چقدر ديگر اين ديدارها ادامه دارند؟ هر بار غم سنگينى روى سينه ام حس ميكنم و آرزو ميكنم كه بيمارى پيشرفت نكند، آرزو ميكنم كه باشد، كه خوب باشد …





بيزارى حاد

21 11 2013

20131121-030236 AM.jpg
سخت نفس ميكشم اين روزها، اونقدر خشم تو سينه ام هست كه ديگر جايى براى هوا نمانده! به سرعت خشمگين ميشم، دلم ميخواد فرياد بزنم، فرياد كه نه… نعره مناسب تره !! و چون نميتونم ميخوام خفه بشم از بغض، ميخوام با صداى بلند گريه كنم، دلم ميخواد خودمو به در و ديوار بكوبم ، ولى تنها كارى كه از دستم برمياد ، ريختن چند قطره اشكه. كه اگر نبود بى شك تا حال خفه شده بودم، آخ ايكاش حداقل ميدونستم دردم چيه؟
آخ خدايا من از خودم بيزارم بخاطر اينهمه خشمى كه به پدر دارم. يا داشته ام؟ از موقعيتى كه درش هستم بيزارم. از اين همه خشم ، از اين همه احساس گناه، از اين حس ناخوشايندى كه همه ى وجودم راگرفته. از اين كه اينقدر دلم براش ميسوزه؛ از فكر كردن به اينكه او چگونه فكر ميكنه ؟! از جستجوى بى ثمر در نگاه و رفتارش براى ديدن نشانه ايى از مهر و علاقه ؛
از محاكمه ى خودم، از محاكمه ى او…
فراموشى ميخواهم اين روزها؛





زندگى در آرامش و دوستى

17 11 2013

20131117-072649 PM.jpg
طى دو هفته ى اولى كه بابا به آمستردام منتقل شد، دو تا عينكش را گم كرد و وقتى من شاكى شدم، سرپرستار بخش گفت كه مشكل بخش افرادى كه هوش و حواس درست و حسابى ندارند اينه كه افراد قادر به تشخيص لوازم شخصى خودشان نيستند و براى ما هم كنترل صد در صد امكان پذير نيست، و به همين دليل هم از خانواده ها ميخواهيم كه از وسايل گران قيمت استفاده نكنند؛
به هر حال تو فكر بودم كه براش يه عينك جديد با يه بند و يه اتيكت كه اسمش روش باشه بگيرم؛ البته ميديدم بابا چندان مشكلى هم با بى عينكي نداره؛
… الان حدود سه ناهى ميشه كه بابا اينجاست و تقريباً عادت كرده، هفته ايى يك شب ميارمش خونه و اون اين شبها را خيلى دوست داره؛ اين هفته چون شنبه شب خونه ى جودى دعوت بودم، امروز كه بكشنبه هست آوردمش،وقتى رفتم دنبالش ديدم يك عينك خوشگل و شيك، تقريباً شبيه يكى از عينكهاى خودش با رنگى متفاوت به چشم داره! گفتم بايا اين عينك ِ كيه؟ گفت كه مال خودشه! گفتم مباركتون باشه!! به هر حال الان دو نفر هستن كه عينكهاى بابام به چشماشونه، شايد كه اين مال يكى از اونها باشه! تو خونه رو كاناپه كنارش نشسته بودم كه متوجه يك ساعت جديد رو دستش شدم، دقت كردم ديدم ساعت خودش هم پشت جديده دور مچ چپشه!! گفتم بابا اين ساعت را از كجا آوردين؟! با افتخار دستش را گرفت بالا و به سمت من، و گفت :» اينو ميگى؟ خريدمش»!!
تا حالا كه با هيچ ترفندى نتونستم از دستش درش بيارم!!
اگر تا فردا موفق نشم ناچار به پرستار اونجا ميگم، ديگه خودشون ميدونن چطور ازش پس بگيرن، و با اصلاً پس بگيرن يا نه:)
به هر حال ظاهراً افراد اين بخش اينگونه در صلح و صفا زندگى ميكنن!!





بیست و چهار ساعت با پدر

2 11 2013

از وقتی که بابا به آمستردام منتقل شد تقریبن هفته ایی یکی دوبار به خانه ی خودم می آوردمش. اینطور که سه یا چهار بعد از ظهر می آمد و بین هشت تا ده شب هم بر میگشت. روزهای اول برای برگشتن دچار مشکل میشدم , چون دلش نمیخواست برگرده و وقتی میخواستم برگردم دنبالم راه می افتاد و میخواست که با من برگردد.
ولی خوب بعد از مدتی به محیط بیشتر عادت کرد و به نوعی هم شرایط را پذیرفت, راحت می آمد و به راحتی هم راهی برگشت میشد. جز چند باری که پیش از رفتن خوابیده بود و وقتی میخواستم آماده ی رفتنش کنم آنقدر خواب آلوده بود که مایوسانه میگفت: «حالا نمیشه امشب را اینجا بمانم؟» و این خواهش او چنان دردی به جتنم می آورد که با هیچ واژه ایی نمیشه آنرا توصیف کرد.و به همین دلیل از سرپرستار اونجا پرسیدم که آیا میشه گاهی پدرم را برای خوابیدن به خانه ام ببرم؟ او هم گفت که بلی و بالاخره پنجشنبه بعد از ظهر با هم به خانه آمدیم , قرار شد شب بماند . و بابا چه ذوقی میکرد وقتی لباس خواب و وسایل شب ماندنش را جمع میکردم. و البته شوق و ذوق من کمتر از او نبود. شب خیلی زود به رختخواب رفت ولی من از شدت شوق و هیجان ناشی از آرامش او خوابم نمیبرد و تا چهار صبح توی تخت غلت میزدم و گهگاه بهش سر میزدم و خوابیدنش را تماشا میکردم! وقتی پتو را رویش مرتب میکردم یادم آمد که وقتی بچه بودم چطور پتو را میکشید به دو طرف تشک که به قول خودش نتونم رویم را پس بزنم و من چقدر حرص میخوردم از اینکارش !! و الان من داشتم همینکار را برای اون میکردم و فکر کردم که آیا او هم حرص میخوره از دست من؟!!
صبح بابا خیلی سرحال و خوشحال بود و من تصمیم دارم اینکار را هر هفته تکرار کنم. البته جمعه بعداز ظهر به راحتی برگشت ولی زمان خداحافظی عصبانی و تقریبا قهر بود!! و من را با بغضی روانه کرد که هنوز هم رهایم نکرده . و همه اش میخواهم بروم بیارمش ….

 





پدر و آمستردام

18 08 2013

20130818-053236 PM.jpg
چهارشنبه چهاردهم آگوست يه وقتي ميان نه تا ده صبح :
تو تخت در حال نوشيدن قهوه ى صبحگاهى، وبگردى، فيسبوك و توييتر بودم كه همه اينها محو شد و گوشى با شماره ى غير قابل نمايش زنگ خورد؛اونطرف خط سابينه مددكار بابام بود، گفت كه كارهاى انتقال پدرت به آمستردام انجام شده و فردا بايد بياى دنبالش! بعد از كلى خوشحالى و تشكر و اينا قرار روز بعد را گذاشتم كه قبل از ظهر اونجا باشم، محل جديد ساعت دو منتظر بابا بودن؛
همانطور هيجانزده به پسرخاله زنگ زدم و جريان را براش تعريف كردم و پرسيدم كه ميتونه فردا بياد بريم دنبال بابام؛
پرانتز : پسر خاله دوست ايرانى ام هست كه خيلى ماهه و منم خيلى دوستش دارم، تو مغازه ى ايرانى باهاش دوست شدم، اينجا توصيفش نميكنم كه خودش يك مطلب جدا ميطلبد.
بازگشت به متن: گفت كه باشه و قرار صبح را با هم گذاشتيم. رفتم يه سرى به محل جديدى زدم، پرس و جويى كردم و بخش مربوط به بابا را از نزديك ديدم؛ محل جديد تا خونه ى من پنج دقيقه فاصله ست ؛
امروز يكشنبه ست و بابا چهار روزه كه نزديكمه، بجز امروز كه همه اش توتخت بودم هر روز رفتم دنبالش و چند ساعتى با هم بوديم، به نظر راضى مياد و مت از اين بابت خيلى خوشحالم، ولى هنوز هم حس دردناك گناه گاه و بيگاه مثل يك بغض تو گلومه!!





برف و خوشى!

15 01 2013

20130115-013513 PM.jpg
اگه گفتم زمستون بده و از برف بدم مياد، اشتباه كردم خوب !! برف راستى راستى زيباست !! سپيد و روشن، دونه هاى ريز و درشتش كه از آسمون مياد و ميريزه رو سر آدمها و خونه ها و ماشينها راستى راستى افسانه ايست !!
از ميان پنجره به اين منظره نگاه ميكنم و جادو ميشم انگار ، لبريز از شوق و فراموشى !! براى لحظه ايى ، شايد دقايقي!؟ بخود كه ميام يادم ميوفته كه امروز سه شنبه ست ، بابا الان تو يه شهر دور ، تو يه بيمارستان ، تنها ، شايد كه منتظر منه !!!
دلم ميگيره يهو ، چه خوبه فراموشى ، از خودم براى يه لحظه فراموشى ، براى اون لحظه ى بى خيالى بيزار ميشم ؛
اگه امروز برف نميومد ؟!!





يابو

29 11 2012

20121129-104400 PM.jpg
ديگه خسته شدم از اين همه بلاهت خودم !! يعنى به عكس العمل هام كه فكر ميكنم بى اختيار ياد هاردى و مستر بين ميوفتم !!! حالا اونا تو فيلمن من تو واقعيت !!! و گمونم اونا كمدى هاشونو از روى زندگى من بازى كرده اند !!
١- بايد به ديدن پدرم ميرفتم ، صبح خواب موندم و بدو بدو بى صبحانه زدم بيرون در حالى كه شارژر موبايلى كه يه لحظه نميتونم ازش جدا بمونم را جا گذاشتم اونم درست وقتى لحظه ى خروج از خونه از كون گوشيم درش اوردم و به خودم گفتم يادم باشه بذارمش تو كيفم !!! حالا مجبور شدم كلاً اينترنتشو قطع كنم تا بلكه دووم بياره تا برگشت !!!
٢- وقتى رسيدم به سكو، قطارى كه ميخواستم ردش كنم چون معطليش براى جابجايي به بعدى زياد بود را ابلهانه و دوان دوان سوار شدم !!! حالا اينجا تو يه ايستگاه خارج دنيا بايد چهل و پنج دقيقه منتظر باشم اونم همه اش تو استرس تموم شدن شارژ گوشيم ، ٦٢٪ تا الان !!!
و اونجا يكى نبود خِرَمو بگيره و بگه » آخه يابو اصلاً حالا كه نيم ساعت تا حركت قطارت مونده اينجا چه غلطى ميكنى !»
٣- حالا ثانيه ى آخر سوار شدم اونم با يه ليوان قهوه ى باز هم اشتباهى خريدارى شده (ميخواستم چاى بگيرم ولى مثل گوسفند لبخند زدم تو صورت دختر فروشنده و گفتم يه كافه لاته لطفاً !! ) در دست كه حجمى ازش بخاطر دويدن ريخته بيرون خوشبختانه !! نشستم رو يه صندلي ، همچين حسابى پهن نشده بودم كه يادم افتاد » in check » نكردم !!!! قطاره هم كه راه افتاده !!! اى واى حالا چه گِلى به سر بگيرم ؟!! همين مونده كه مامور قطار بياد و جريمه كنه !! حالا جريمه يه طرف ، آبرو ريزيش هم بذاريش كنارش ، ديگه طرفى واسه نفس كشيدن ميمونه مگه ؟!! حس مجرمى را داشتم كه پليسها با اون سگهاشون كه يه لحظه هم از پارس كردن نمى مونن دنبالشن و تو يه سه كنجى با ديواراى بلند گير كرده !!!!
٤- بى اختيار به دخترى كه روى صندلي كنارى نشسته بود كفتم يادم رفته اين كارت كوفتى رو بذارم جلوى اون دستگاه كوفتى تر تو ايستگاه ، ميدونه بايد چه كنم ؟!! لباشو هل داد سمت پايين و شونه هاشو فرستاد بالا و سرى تكوند؛ همينطور نگاش كردم ، نااميدى و ترسو كه تو چشام ديد گفت كه برم دنبال مامور قطار بگردم ؛
٥- راه افتادم از اين واگن به واگن بعدى دنبال مامور قطار ، حالا يه سوال هم به بي نهايت سوال بى جواب توى ذهنم اضافه شده كه پس اين مامورا كجا هستن كه يهو ظاهر ميشن و ميخوان بليت يا كارتتو كنترل كنن؟ اصلاً هيچ نشونى ازشون نيست وقتى تو كارشون دارى ؛
وقتى تو راهروى واگنها از ميون صندليها رد ميشدم ، از نگاه مردم و اينكه خودشونو وقتى رد ميشدن ميكشيدن كنار فهميدم كاملاً تابلو دست و پا چلفتيم !!! احتمالاً از ليوان قهوه ى تو دستم وحشت ميكردن !!!
٦- بعد اينكه سه چهار تا واگن را رد كردم يادم افتاد اولين ايستگاه هنوز تو آمستردام و نزديكه و بهتره برم جلوى در بايستم و قطار كه ايستاد پياده شم و check in كنم ، همينطور كه ايستاده بودم نگاه كردم ديدم جايى ايستادم كه توالت نداره ، به خودم گفتم » آخه گوسپند !!! الان اگه اون مامور نامرئى يهو پيداش بشه منطقى ترين راه چپيدن تو توالته !!ا
الاغ !! اينهمه واگن رد كردى يه در كوفتيو بيشتر باز كن بعدى حتماً تو محوطه ى بيرونيش توالت داره !!!
القصه : بالاخره ايستگاه بعدى پياده شدم و اون صداى بيب رو در اوردم و دوباره پريدم تو قطار ، مامور ه درست توايستگاهى كه ميخواستم پياده شم پيداش شد !!!
پايان : همينجا از همه ى يابوها، الاغ ها وگوسپندان محترم پوزش ميطلبم كه به اشتباه القابشون را به خودم نسبت دادم .





من و درد بى پايان

22 11 2012

20121122-023528 AM.jpg

به محض اينكه از آخرين ديدار بابا يك هفته ميگذره طوفان وجدان همراه با اشك ريزان گريبانم را ميگيره و تو يك كلام حالم خراب ميشه و دلم نازك ، اونقدر كه صحنه ى آشتى تام و جرى اشكهامو جارى ميكنه !!! حالا اين وسط اگه يكى پيدا شه و احوال بابا را ازم بپرسه كه رسماً اون روز را برام كرده عاشوراى بى قيمه !!! اينه كه همه ى تلاشم را ميكنم كه هفته را رد نكنم و هر بار هم كه يادم ميوفته كه همه ى اين تلاش براى خاطر كمتر درد كشيدن خودمه ، ميفهمم كه چقدر عوضيم و باز درد ميكشم !!!! با همه ى اينها باز اينبار فاصله ميان دو ديدار ده روز شد !! و من ديگه داشتم ميمردم از طوفان و اشك !!! اونقدر كه با اينكه شب تا صبح بيدار بودم و صبح تا نيم ساعت بعد از حركت قرارداديم با تلفن مشغول بودم و اين يعنى دير شده و بذار فردا برو ، نتونستم وبا يك كاسه شله زردى كه به بهانه ى بابا و براى فريب خودم براش پخته بودم ظهر تازه سوار قطار شدم ؛ يك ساعت و ربع بعداونجا بودم ؛ مثل هميشه يك گوشه تو نشيمن نشسته بود ، صداش كه زدم برگشت و با خوشحالى جواب داد ، گفتم :»منتظرم نبوديد» گفت كه نه و تعجب كرده ، با هم رفتيم تو اتاقش ، ميخواستم باطرى راديوش رو براش عوض كنم ، چند هفته بود ميخواستم اينكارو بكنم ولى هر بار يادم ميرفت قبل از رفتن باترى بخرم ؛ تو اتاقش شله زرد را كه هزارلا پيچيده بودم، باز كردم و يك قاشق گذاشتم دهنش ، گفت كه خيلى خوشمزه ست ؛ راست ميگفت خودم هم ميدونستم ، دستور پختش را از خاله » پ» گرفته بودم كه خوشمزه ترين غذاهاى عمرمو خونه ش خوردم .
ولى بيشتر نخورد ، گفت كه بعداً ميخوره ؛ فكر نكنم حتى يادش بمونه !!
دو هفته ست كه بابا خيلى مهربون شده ، بداخلاقى نميكنه باهام و همينطور كه كنارم ايستاده بى مقدمه بغلم ميكنه و ميبوستم ، انگار كه ميخواد ازم انتقام بگيره!!
باترى راديو رو عوض كردم و ذدوباره راه افتاد ، خوشش اوند ولى تو ده دقيقه پنج بار پرسيد : «اين راديو را تو روشن كردى ؟»
حس آدمى را دارم كه وقتى خواب بوده يكيو كشته !!
اونوقت آرزو ميكنه كه ايكاش اقلاً خودش هم هيچوقت بيدار نميشد!!!





زخم ناسور

10 11 2012

20121110-113541 PM.jpg

بالاخره خونه ى بابا را تحويل دادم ، همه چيز به راحتى اون «بالاخره «اول جمله البته نبود ، كار تخليه ى خونه را در عوض پرداخت پول ،خلاف انجام داد اونهم به بدترين شكل ممكن !! تازه روز يكشنبه ى پيش از تحويل هم كلى كارهاى نيمه ى اون را تمام كردم ؛ در نهايت هم بخاطر خرابكاريهاى خلاف حسابى جريمه شدم !!! قرارداد آب و برق و تلويزيون را خاتمه دادم ؛ مونده تلفن و اينترنت كه فردا بايد نامه و مداركش را بفرستم ، براى انجام اين كارها مجبور شدم يه گشت اساسى ميون نامه ها و كاغذهاش بزنم كه حجمشون هم كم نبود ، نامه هاى بانك ، شهردارى ، دارايى ودو هزار و دويست جور اداره و شركت دولتى و خصوصى و تبليغاتى ، همه و همه را جمع كرده بود ، صورت حسابهاى بانكى از اولين گزارش و ….
مشغول جدا كردن كاغذها شدم كه اضافه ها را دور بريزم ، در واقع مى بايستى همه را دور ميريختم ؛
يهو دلم گرفت و آسمونش اشكى شد شديد، اينهمه سال اين مرد جمع كرده بود و حالا من داشتم توى چند دقيقه همه را نابود ميكردم !! چقدر زندگي بى رحم با آدمها رفتار ميكنه ؟!
دلم به درد اومد براى بابام ، براى خودم و براى آدمها .
هيچوقت حتي تصورش را هم نميكردم كه يه روزى بشينم و همه ى مدارك و اسناد اين مرد را زير و رو كنم و از اون بيشت تصميم بگيرم براشون ، و باز از اينهم بيشتر براى خودش تصميم بگيرم !!! سنگينى احساس گناه اينهمه تصميم گيرى روز به روز بيشتر ميشه و داره از پا درم مياره ؛ شده برام يه زخم ناسور درست وسط قلبم !!! با هر طپش دهن باز ميكنه و تنم از درون ميسوزه ؛ اين زخم درمان نميشه هيچوقت ؛





تحویل خانه بابا

15 10 2012

آخر این ماه باید خونه ی بابا را تحویل بدم, خونه تحویل دادن تو این مملکت هم که خودش داستانیست !! اول من یک فرم درخواست فرستادم که جناب شرکت محترم خانه پدر اینجانب در این منزل زندگانی نمیکنند, تاریخ را هم بنا به توصیه ی لیون اول نوامبر نوشتم ، ظهر روز سوم اکتبر نامه ایی به دستم رسید که چهارم اکتبرمیان ساعت ده تا دوازده مأمور ما تشریف می آورند که منزل را ببینند و شرایط را اعلام کنند !!! من هم ساعت هفت و سی دقیقه صبح روز مذکور روانه آرنهم شده و ده دقیقه ایی به ده مانده آنجا بودم و خوشبختانه مأمورشان هم ده دقیقه پس از ده رسید و یه لیست و چند فرم هم داد دستم و قرار شد سی اکتبر بیاد و کلید و خانه را طبق لیست تحویل بگیره و البته در صورتی که خانه هر یک از شرایط لیست را نداشته باشد جریمه ایی هم تعلق میگیرد که در مجموع دو هزار و اندی یورو میشد .
و اما شرایظ تحویل :
1- موکت و کاغذ دیواری کنده شود
2- کلیه ی اثاث خانه تخلیه شود
3- دیوار میان آشپزخانه و نشیمن خراب شود
ظاهرا» این دیوار توسط خود بابا جان گذاشته شده بوده
4- لامپها تعمیر شوند
5- بالکن تمیز شود
6- انباری تخلیه و تمیز شود
7- کل خانه پاکیزه گردد!!!!
امروز پانزدهم اکتبره و این یعنی من پانزده روز فرصت برای انجام این امور دارم .
خوب من که کلا» قادر به انجام هیچیک از کارهای فوق نیستم و تنها امیدم به یاریهای داوطلبانه دوستانه !!! که اینبار ظاهرا» به عهده ی میخاییل ،لیون و کوس هست !! قراربر این شده که شنبه صبح زود راه بیوفتیم به سمت آرنهم ؛
فقط نمیدونم چرا من هم باید باهاشون برم ؟!!! بیخودی تو دست و پاشونم !!! ایکاش عقلشون برسه بگن من راه نیوفتم باهاشون برم !!!








%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: