زندانى

8 02 2013

20130208-111454 AM.jpg
تو ذهنم روزها رو ميشمرم ، يك هفته كه بيشتره مطمئنم ! ده روز؟! دوازده ؟! كلاً متريك ذهنيم هيچوقت خوب نبوده ، بدتر هم شده !! من هيچوقت نميتونم با نگاه كردن به يه اتاق تخمين بزنم چندمتر مربع مساحتشه ؛ يا اينكه بگم از جلوى در خونه ام تا فلان ميدان متره ؛ درمورد زمان هم كه اوضاع خرابتره يه وقتهايى ديروز برام ميشه چندروز پيش و يه زمانهايى هم يه هفته پيش ميتونه بشه پريروز!!
الانم هر چى به ذهنم فشار ميارم نميتونم حساب كنم دقيقاً چند روز از دستگيرى روزنامه نگاران ميگذره؛ خودمو محاكمه ميكنم بخاطر اين ناتوانى، حبس، اونهم در بازداشتگاه مخوف اوين كه آقايان با وقاحت هتل نامش برده اند؛ سعى ميكنم خودم را به جايشان تصور كنم، تنها لحظه ايى ، سخته خيلى سخت ، تاب نميارم و نگاهم را از پس اون تصوير دردناك ميدزدم ؛ من چه خودخواه و ترسو هستم !!!
بعنى دو هفته شده؟! يعنى تونستن با خانواده هاشون تماس بگيرن؟
ميترسم به بازجويى و شكنجه و تجاوز و … فكر كنم … ميترسم ؛
فقط هر روز و هر لحظه آرزو ميكنم كه برگردن، برگردن خونه هاشون كنار عزيزان و دوستانى كه نگرانشون هستن ؛





سال نو بى دردونه !!!

22 12 2012

20121222-033451 PM.jpg
صاحب مغازه ى ايرانى گفته بود كه امروز خربزه مياره ولى وقتى تو اون سرماى كشنده خودمو اونجا رسوندم و سراغشو گرفتم، گفت كه متاسفانه همه چى رسيده جز خربزه و من نميدونم چرا كلاً فراموش كرده بودم كه شب يلدا بيشترمعروفه به هندونه و انار تا خربزه !!! اين شد كه بى خربزه و بى هندونه راهى خونه شدم؛ سالا الويه درست كردم با كوكو سيب زمينى؛ ونسا رسيد و با هم ميز يلدا چيديم ، آجيل، تخمه ، ميوه ، انار و البته عود و شمع و حافظ، بهش گفتم كه رسم اينه كه مردم مينشينن دو هم و گپ و شعر و خوراك . گفت خوب تو هم حافظ بخون !! به نظرم مسخره اومد كه حافظ را باز كنم و با تقلب بگردم غزلى رو كه بلدم بيارم و بخونمش واسه كسى كه يه كلمه اش را هم نميفهمه !!!خنديدم و گفتم كه بلد نيستم حافظ بخونم ، ناباورانه نگاهم كرد و پرسيد كه چطور ممكنه!! الكني بهش توضيح دادم كه خوندن حافظ چندان هم آسون نيست . اونم بالاخره از خر شيطون خوندن حافظ پياده شد؛
مراسم ميوه و آجيل خورون به خوبى و خوشى سپرى شد.
براى شام املت با پنير آماده كردم با شراب سفيد و همينطور نون سفيد!! چندماهى ميشد كه نون سفيد نخورده بودم ؛
سرخوش از شراب و املت به فكر تقسيم آن با دردونه افتادم و بهش تلفن زدم ؛
دخترك تازه بيدار شده بود ، همينطور كه با هم گپ ميزديم ايميلش را چك ميكرد كه …. » آخ مامان ، واى نه … بدبخت شدم »
چى شد دختر؟! قلبم اومد تو دهنم ؟!!
گفت كه بهش ميل دادن كه پاسپورتش كمتر از ميزان قانونى اعتبار داره و به همين خاطر هم نميتونه بره هلند !!!
مستى و سرخوشى و يلدا و همه و همه يهو پريدن از سرم جاشونو بغض خفه كننده ى فرياد خاموش درونم گرفت ؛ ايكاش ونسا نبود و خودمو روي تخت پرت ميكردم و سرمو تو بالش فرو ميكردم و با همه ى وجود فرياد ميزدم ؛ اونقدر كه اشكهام سرازير شن ، اونقدر كه سبك شم كمى ، شايد ؛
بعد از دو روز كه از شنيدن اين خبر ميگذره و با وجوديكه با دردونه به اين نتيجه رسيديم كه تابستون روزهاى زيباترى اا با هم خواهيم ساخت ، اما من هنوز قلبم فشرده ميشه از درد !!! دلتنگشم آخه ، آغوشم دلتنگشه …
يلداى بدى بودى تو امسال !!!





قرارهاى مزخرف

4 12 2012

20121204-081407 PM.jpg
تو اين مملكت دايم بايد يه كارى انجام بدى !! مكافاتيه بخدا !!! تازه همه ى كارها را هم يكباره نميتونى تمومش كنى ، بايد قرار بذارى !! همه اش قرار و قرار و قرار ، ببخشيد ، روم به ديوار ، گلاب به روتون ، واسه گوزيدنت هم اينجا بايد قرار بذارى !! كه فلان روز و فلان ساعت بنده ميخوام بگوزم !! اينجوريه كه كلاً بعضى ها گوزبند هم ميشن ؛ خلاصه كه خيلى كلافه ام از اين قرارها ، بابا جان بعد از دو هفته كلنجار با كون گشادى تو اين سرما راه افتادم رفتم يه مطب دكتر و ميگم ميشه كه منو اينجا ثبت نام كنيد كه بشيد دكتر خانواده و من هم بشم مريضتون؟! ميگه آدرست كجاست ؟! ميگم فلانجا ، ميگه ميشه ولى بايد قرار بذاريم كه بياي و مدارك بيارى !!! خوب زن حسابى يه كارت شناسايى و بيمه ميخواى ، همينجا بگير و اسم كوفتى منو بنويس ديگه !!! خلاصه كه خسته شدم از اينكه هرروز بايد يجايى برم ،حسرت يه افسردگى درست و حسابى مونده به دلم!! از اون مدلها كه سه روز در را ببندم رو خودم و تلفنها خاموش و بخوابم؛ بعدش هم حالم خوب شه و بشينم برنامه ريزى كنم ، البته بى هيچ قرارى !! مثلاً برم كلاس زبان ، كتابخونه يا برم تو فروشگاهها چرخ بزنم و اجناس را زير و رو كنم . كلاً دوست دارم با هيچكس حرف نزنم يه مدت !! ولى تو اين مملكت انگار نشدنيه ! اگه لال بودم چى ؟!!





انتخاب اشتباه

4 12 2012

20121204-120257 PM.jpg
ممكن نيست به دوران كودكى و نوجوانى خودم فكر كنم بى آنكه چهره ى دختر خاله ، پسرخاله و پسر دايى هام جلوى چشمام نياد ؛ و از همه بيشتر سوسول و پاريس ، من و خواهر كوچيكه و » سوسول و خواهر كوچيكه اش ! سوسول يكسال از من بزرگتر بود، اونطرف هم خواهر كوچيكه ى من بود و پاريس ؛ كه اونها هم يار جون جونى همديگه بودن ، يجوريايى شايد از ما هم بيشتر ؛ولى من اون وقتها فكر ميكردم هيچكس از ما دو تا جون جونى تر نميتونه باشه !!
يه عكس از عرورسى مادر و پدرم هست سوسول تو بغل بابامه و نميدونم چرا اولين بارى كه اون عكسو ديدم فكر كردم اون منم !!!
به هر حال اين الفت و دوستى همچنان ادامه داشت و من فكر ميكردم تا آخر عمر باقى ميمونه ، بعدها اون برام از دوست دخترهاش تعريف ميكرد و اينكه با هر دخترى كه دوست ميشه از من براشون تعريف ميكنه و البته سوسول هم اولين كسى بود تو خانواده كه با دوست پسرهاى من آشنا ميشد ؛
رابطه ى پاريس و خواهر كوچيكه هم همينطور خوب و عميق باقى موند و حتى به بچه هاشون هم كشيده شد !! پسرك خواهرم تو روز توليد پاريس بدنيا اومد و بچند سال بعد شد يار پسرك پاريس !!!در اين ميان من هم يه كم به پاريس نزديكتر شدم ، البته هنوز سوسول برام چيز ديگه ايى بود ، با وجوديكه كمتر با هم حرف ميزديم و همو ميديديم ولى من همچنان دوستش داشتم ، وقتى دخترش بدنيا اومد و يا زودتر از اون وقتى يه روز صبح زود پاريس بهم اس ام اس داد زن برادرش بارداره ، كلى خوشحالى كردم و بالا پايين پريدم ، ولى بعد گوشى را برداشتم به گلايه و پشتش بد و بيراه به سوسول كه چرا خودش زودتر بهم اين خبر را نداده ؟! اونم شروع كرد يه سرى مزخرف به جاى دليل تحويل دادن و من دلم گرفت !!!
اين شايد اولين بارى بود كه دلم گرفته بود ازش ولى آخريش نبود ، اون چند ماه پيش اتفاق افتاد ، مسئله خيلى ساده و احمقانه بود واقعاً ، من ازش خواستم دعوت به دوستى در فيسبوك مردى را كه در دشمنى با من حد و اندازه نميشناسه و ميخواد منو به هر شكلى نابود كنه ، رد كنه !! اين اصلاً اغراق نبود ، و اصلاً از روى كينه و بچه بازى هم نبود ، من فقط ميخواستم از خودم محافظت كنم ، ميخواستم مردك هر چه كمتر از من بدونه ؛ ولى سوسول در جواب بهم ايميل زد كه » دير گفتى ، ديگه قبولش كردم «!!!!!! تو اين ميون پسر عمو و چند دوست ديگه هم كه دير بهشون گفته بودم ، بعد از گرفتن پيغامم ، حذفش كرده بودن، اين شد كه من مجبور شدم اونو از دوستام حذف كنم واينبار بيشتر دلم بگيره !!!
توى ماههاى اخير بيشتر با پاريس در ارتباطم ،ميبينم با اينكه خودش خيلى وقتها افسرده و بى حوصله ست ولى حتى با اس ام اس ِ يك بوس و يا گل هر چند وقت يكبار نشون ميده بيادمه و حسرت ميخورم !! حسرت ميخورم به عمر و احساسى كه طى سالها خرج يك دوستى سست كرده ام ، گمونم دوستى با مردها وقت تلف كردنه ، اشتباهه …
اين پست را به پاريس عزيزم تقديم ميكنم .





داورى

13 11 2012

20121113-075935 PM.jpg
وقتي دائم گُه ميزنى به زندگيت ، وقتى اينكارو با ناشيانه ترين شكل ممكن انجام ميدى و اونم نه يكبار كه دهها و دهها بار ، و وقتى بعد از هر گندى كه به زندگيت زدى ميشينى و با درد دل كردن و با اميد كمى آرام شدن براى دوستى و رفيقي آنچه كردى را شرح ميدى ، دارى ميگى بفرما واست يه خوراك حسابى آماده كردم ، حال بشين و منو قضاوت كن و لذت ببر ازش ، به خودت ببال كه كه مثل من نيستى و…
ولم كنيد من خراب ،خودخواه ، نابالغ و احمق و يا هر گُهى كه هستم بذاريد باشم ، ميتونيد ازم فاصله بگيريد ، يا بيشتر از اون ميتونيد رهايم كنيد و بريد دنبال زندگى خودتون ، ميتونيد هر كارى را كه دلتون خواست بكنيد ، فقط اينقدر قضاوتم نكنيد ، خسته ام از اين احكام جارى از دهانهايهان ،خسته ام .
سپس نوشت : نقدیم به مریم عزیز دوست جدید فیسبوکیم





خودزنى

7 11 2012

20121107-025522 AM.jpg

به يك فقره خود زنى نيازمندم !!! دلم يه تيغ ميخواد كه حسابي تيز باشه ، تيغ اگه حسابى تيز نباشه درد مياره و من دلم درد نميخواد ، همين درد زياد باعث شده كه دلم خودزنى بخواد !!
كمى خون كه از رگها جارى شه درد كم ميشه ، آروم ميشم و شايد كه بتونم بخوابم ، يك هفته هست كه نتونستم بخوابم ،شايد هم بيشتر باشه ، ساعتهايى كه تو تخت هستم همه اش به خواب و بيدارى ميگذره ، همه اش به خفه كردن بغض تو گلويم ميگذره، و من نميفهمم چرا اين بغض كه هى خفه اش ميكنم باز جون ميگيره و برميگرده و راه نفسم را ميبنده !! ولى حتى وقتى خفه اش هم نميكنم و ميذارم اشكهايم جارى شه باز هم ميخواهد خفه ام كند ؛ خسته شدم از اين همه بغض ، از اين همه درد و از اين همه اشك ريخته و نريخته ؛ خسته ام از خودم و از آدمها ، خسته ام از دشمنى از نامردى ؛
و من خيلى دلم تنگ شده براى آرامش ، بى دغدغه بودن .
و يك همدم . كسى كه بتونه تاب ساعتها اشك ريختنم را داشته باشه بى اينكه سعى كنه جلوشون را بگيره و فقط باشه و بذاره كه بدونم هست ، و بدونم كه قضاوتم نميكنه و تنها نگاهم كنه و با نگاهش بفهمونه به من كه ميفمه ، همين .
و بى همه ى اينها دلم ميخواد برم گم بشم ، محو شم و نباشم، دلم يه خواب طولانى و بى رويا ميخواد ، چند روز … چند ماه يا چند سال .





نقاشى

6 11 2012

چقدر خوب بود اگه ميشد يه قلمو بردارم و بزنم تو رنگ بنفش و زرد و آبى و بكشم رو اسم و خاطره ى خيليها تو خاطراتم و همه ى زندگيم رنگى رنگى شه و ديگه اذيتم نكنه !!
يه روز هم ميتونستم اين قلمو را بكشم رو صورت خودم !!





تغيير

10 10 2012

20121010-021530 PM.jpg
آدم ديگه ايى شدم ، هر چند مثل قبل رفتار ميكنم ولى فرق كرده ام ، من از اون افرادى هستم كه از يه سوراخ دو بار كه نه ده بار هم بيشتر ميتونن گزيده بشن ، هميشه شعارم اين بوده و هست كه همه ى آدمها را با يك چوب نميزنند ، عقيده ايى به احكام كلي هم ندارم ، منظورم از اين حرفها كه ميگن » : همه ى مردها فلانن و همه ى زنها بهمانن و … » ، مشمول مثل معروف » مارگزيده از ريسمان سياه و سفيد ميترسه » هم نيستم !!
بدرگترين علتش هم فراموشكاريمه ، خيلى زود ناكاميها و نامردميها را فراموش ميكنم ؛ با همه ى اينها اين روزها فرق كرده ام ، نگاهم به آدمها نگاه موشكافانه شده ، با حركات و رفتار غريبه ها در پس ذهن سناريوهاى نامأنوس مينويسم و شبها در رويا كارگردانى اش ميكنم و روزها به نقد مينشينم !!!
آدم ديگرى شده ام اين روزها …





چه كسى كناهكار است ؟

6 10 2012

20121006-120603 PM.jpg
حالم خوب نيست ، دلم گرفته و گريه ميخواهد ، از صبح چندين بار جلوى جارى شدن اشكهايم را گرفته ام و بغضم را فرو خورده ام، بعضى دردها انگار با هيچ مسكنى آروم نميگيرن، درد من هم از اون دردهاست ، درد پشيمانى ، درد ترديد و دو دلى ،
دردى كه صدها بار گفتن متاسفم و منو ببخش مثل نمكى روى جراحت باز بيشتر ميسوزاند دلم را ، همه ى وجودم را ؛
دلم گرفته و شيون ميخواهد ، با صداى بلند و از ته دل ؛
آخ !!! چطور تونستم همچين تصميمى براى تو بگيرم ؟!! تو در دنياى خودت زندگى ميكردى ، خوب يا بد ؟؟!! راضى تر از الان بودى ، اينو مطمئن هستم ؛ و اين اطمينان من را تا مرز جنون ميكشاند ؛
توى اون خونه ى مرطوب و سرد و كثيف احساس قدرت ميكردى ، ممكن بود خيلى زود بخاطر توهم و سرما و گرسنگى حتى بميرى ، ولى من ميدانم كه اونطور مردن را به اينطور ماندن ترجيح ميدادى ، مطمئنم !!!
فقط منو ببخش !!!
ايكاش بتونم خودم را ببخشم ، ولى محاله ؛
فقط ايكاش بدونى بابا كه منهم درد ميكشم ، خيلى زياد درد ميكشم …. براى خيلى چيزها كه مربوط به توست .
تويى كه هيچوقت پدرى نكردى ، تويى كه هيچوقت پدر خوبى نبودى ، تويى كه خشم ناشناخته ايى در همه ى زندگيم بودى ،
اين آخر بازى چه شد كه اينطور گناهكارم كردى بابا؟!! چه شد كه بغضى شدى كه با همه ى اشكهاى جارى نشده ى زندگيم هم آرام نميگيرد ؟!
آخ ، نميدونى چه سخته تاب آوردن زير بار گناه ؟ تنها وقتى فكر ميكنم كه من بيش از تو درد ميكشم كمى ، فقط كمى ،آرام ميگيرم ؛





مقصر نگين بود !!!

22 09 2012

20120922-025644 PM.jpg
اولين كارى كه بعد از باز كردن چشم هايم ميكنم برداشتن گوشى موبايلم هست ، اول نگاه ميكنم ببينم ساعت چند هست و بعد هم البته سريع اس ام اس ها و ايميلها و … البت اين استثنا هم داره ، يعنى گاهى هم اول مجبور ميشم با شتاب خودم را به دستشويى برسونم ، اين ميشه كه بعدش گاهى تا مدتى موبايل از يادم ميره !!!!
اونروز صبح اما شتابى براى دستشويى نبود و به سرعت رفتم سراغ گوشى !! ونسا اس ام اس داده بود كه زنگ زده و جواب ندادم و خواسته بود باهاش تماس بگيرم . من هم كه هنوز خواب از چشمهايم بيرون نرفته بود بى فكر و احمق احمق بهش زنگ زدم . ( احمق دوم اضافه نيست ، دو تا را پشت ِ هم و بدون كسره بخونيد !! در واقع احمق دوم براى تاكيدِ ويژگى حماقت در منه)
حالا يكى نيست بگه زنگ زدى ؟ خوب بزن ولى يه لحظه گوش بده ببين چى ميگه بعد كه شنيدى فرصت فهم مطلب را هم به خودت بده بعد يابو يابو بگو باشه ؛
گفتم كه همين الان بيدار شدم و پيامش را خوندم، گفت كه يك خواهشى داره ، ميخواد بدونه كه ميشه يه مدت بياد پيش من زندگى كنه ، چون دوست پسرش بايد از اونجا بره و ميگه امنيت نداره من تنها اونجا بمونم !!!!!! كفتم باشه ، ولى اونقدر عمق فاجعه زياد بود كه منِ هيچى نفهم هم بلافاصله فهميدم و پرسيدم چند وقت ميخواد بمونه ؟! گفت كه زياد نيست ، گفت ده روز در ماه را ميتونن همونجا بمونن و ديگه اينكه جونى دوست پسرش اولويتِ گرفتن خونه داره و بزودى خونه ميگيره !!!!
اين يعنى خانوم ميخواد بيست روز بمونه بعد ده روز بره و دوباره از اَسّر !!! خود من كه بعد از گرفتن اين اولويت تنها دست رد به سينه ى دو تا خونه زدم و باقيشون را يكسره خواستم يك ماه و نيم طول كشيد و بعد هم رنگ و آماده سازى و اينا كه بيست روزى بود يعنى اگر آقاى جونى خيلى ميخواست بجنبه حداقل دو ماه طول ميكشيد و ونسا خانوم اين وسط دست كم چهل روز هوار سر من ميشد ، اينم بگم كه كلاً تو تنبلى بيست تا سور به من زده و يه نموره هم رند تشريف داره ، اينو از رو تجاربى كه باهاش داشتم ميگم ؛ خلاصه كه دنيا به كامم بعد از اون تلفن احمقانه به يكباره شد زهر مار ؛ هر لحظه كه فكر ميكردم از دو روز ديگه ونسا ورِ دلم نشسته و تازه حتماً ميخواد روزها هم از جونى بخواد بياد و نم نمك ميخواد كه يه وقتهايى هم تنهاشون بذارم و …. واى خدا گريه ام ميگرفت ، اينا كه ميگم توهم و خيال نبود ، قبلاً هم نشونه هاشو ديده بودم ، مثلاً يكبار گفته بود كه ممكنه ازم خواهش كنه شب تولدش من خونه ام را بدهم به اون و جونى كه تنها باشن و مجبور نشن پول هتل بدن !!! كه در اين صورت من مجبور بودم برم هتل !!! كه به يه ورِ ونسا !!
مخلص كلام كه اين فكرها داشت ديوونه ام ميكرد ، بعد فكر ميكردم كه من چه آدم بى كذشت و خودخواهى هستم و حس هميارى ندارم و … اين بود كه به فكرم رسيد به مادر جانم كه با زيادىِ حس هميارى خودشو خفه ميكنه تماس بگيرم و جملات شيواى او در مورد خوبيهاى اين يارى رسانى به دوست كمى در تحمل اين احساس خفقان ناشى از زورچپونى ونسا كمكم كنه كه از قضا گويا مادر نيز امدادش ته كشيده بود و او هم مثل من معتقد بود كه چون حرف زدم مجبورم بپذيرمش ولى واى و ووى و …
گزينه ى بعدى نگين بود، البته اينبار به دنبال راه حلى جادويى در جهت لغو اين قرار!!! اينبار هم تيرم به هدف نخورد و اونهم يكسرى پيشنهادها و رهنمودها ارائه داد كه همگى در راستاى اقامت ونسا و نه لغو اقامت بود ، مجبور شدم كمى شخصيت ونسا و البته پيشينه ى دوست پسر را مبسوط بازگو كنم كه اينبار موثر شد و نگين جان سفت و سخت پافشارى نمود كه بزنگ و بگو sorry و البت بنده بر خلاف اصول اخلاقى و على رغم وجدان درد ، زنگ ، كه خجلت كشيدم طى يك فقره اس ام اس سراسر sorry عذر مهمان ناخوانده و مزاحم را خواسته و به قولى يك نه گفتم و نه ماه به دل نكشيدم ، جز اينكه اين نه را يه كم دير گفتم و يه نموره هم به دل كشيدم ولى الان كه دو روز از پنجشنبه كذشته و من هم در منزل براحتى زندگانى ميكنم بسيار خوشحالم كه به موقع وارد عمل شدم ؛ و در مورد درد وجدان هم همه شاهديد كه مقصر نگين بود نه من !!!!








%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: