سه سالگى

3 04 2015

سه سال گذشت!! ممنون از همه ى كسانى كه خوندنم و با من بودند؛ 

  





خانه تكانى و نوروز و كمكهاى مردانه

20 03 2015

من هم آدم هستم، من هم احساس دارم و بالاخره من هم تحت تاثير شرايط محيط قرار ميگيرم؛ 
خلاصه در راستاى آدميت و احساسات و متاثر شدن، از دو هفته پيش تصميم گرفتم مناسك سال نو را جسته، گريخته به جا آورم و اين مهم را از رسم نيك و زيباى خانه تكانى و آن هم طبق رسوم خانوادگى از آشپزخانه آغاز كردم؛ البته بدليل فراخى «طبع»!! طبق روال معمول همگان با به هم  ريختن همه ى آشپزخانه در يك روز و درو كردن كابينت و قفسه و … اينكار شروع نشد و بطور يك روز در ميان و هر بار يك قفسه و كمى ديوار اطرافش و دو عدد شيشه ى ادويه و …
خلاصه در عرض دو هفته من چند قفسه و كابينت و ديوار ها و پنجره را تكاندم !!! و البته مابين آن هم با پر گردگيرى ديوار هال را هم گرگيرى كره و بعد از آن متوجه شدم بيشتر از اين تكاندن پايان سالى در توانم نيست!! و از اونجايى كه با اين اندك، چندان احساسات جوگيرانه ى سال نو برانگيخته نشده بود، تصميم گرفتم كمى وسايل را جابجا كنم.
تلويزيون بايد از ديوارى كه رويش نصب بود به سمت مقابل جابجا ميشد و براى همين من به كمك، آن هم از نوع مردانه و به تعداد دو نفر نياز داشتم؛ 
سريعاً درخواست به ميخائل و پسر خاله ( دو نفرى كه انتظار عذر و بهانه ازشان نميرفت) اعلام و جواب بلى حتماً چرا كه نه با مقادير متنابهى ايده و پند در اين راستا دريافت شد.
چند روز پيش اقايان تشريف آورده و تلويزيون را از ديوار جدا كرده و روى پايه نصب و به سمت روبرو منتقل  كردند، كه اين مراحل  هيچيك به سادگى نوشته شده نبودند! پيدا كردن آچار مناسب و گشتن و پيدا كردن پايه تلويزيون و پيچ و ….
تازه بعد از آن ميخاييل مشغول پوشاندن سوراخ پيچ جاى قبلى تلويزيون شد و بدنبال راه حلى براى رنگ نقاط پر شده بود و پسر خاله هم طرح چسباندن كاغذ ديوارى ارائه داد.
در فاصله ى انجام همه ى اينها من متوجه دو عدد سوراخ نسبتا بزرك گوشه سقف بالاى محل قبلى تلويزيون شدم و فورا وحشت موش به سراغم آمد!!  
و از آقايان محترم خواستم كه آن را پر كنند. ميخايل شروع كرد به سخنرانى در خصوص موادى كه ميتوان با آن سوراخ را پر كرد و اينكه  موش تقريبا همه چيز را ميخورد و بهتر اينه كه مواد غذايى بيرون نباشه تا موش نيايد، پسر خاله ميگفت كه اصلا  موش نمى آيد و من اصرار داشتم كه شايد بيايد و من فقط ميخواهم خيالم راحت باشد و ميخائل هم ميگفت كه موش فقط سيمان و سنگ را نميخورد و پسر خاله هم ميخنديد به من كه تو چه دل شادى كه ذهنت را مشغول شايد و اگر موش از يك سوراخ قديمى كردى كه اگر امكانش بود تا حالا متوجه شده بودى و ميخايل  كه براى شايد و اگر هم دنبال سيمان و سنگ هست و القصه كلى شوخى و خنده و بعد از آن بالاخره به اين نتيجه رسيدند كه با مواد معمولى موجود هم ميشه سوراخ را پر كنند ولى در كمال ناباورى بعد از به توافق رسيدن خداحافظى كردند و رفتند!!!
و حالا شب سال نويى من نشسته ام در خانه ى نيمه تكانى شده با دو سوراخ در سقف و نگرانى موش !! و فكر ميكنم به يارى دو مرد!!!
سال نو شاد 

 





دندان پزشكى

5 02 2015

IMG_9641
قرار دندان پزشكى يكى از پر استرس ترين ملاقاتهاست،اين استرس براى من از يك هفته قبلش شروع ميشه و درست وقتى دكتر ابزار شكنجه را سر جا ميذاره و ميگه تمام شد و پشتى صندلى را جلو ميده ادامه داره. و البته اون نفس عميق موسوم به نفس راحت را هم وقتى در مطب پشتم بسته ميشه ميكشم؛
امروز بعد از يك هفته اضطراب روز موعود فرا رسيد، ساعت يك و نيم قرار بود شكنجه شروع شه ، ساعت ده با شكم درد بيدار شدم، ده و نيم از تخت بيرون آمده و يك قهوه خورده و نخورده راهى حمام شدم، شخصاً معتقدم كثيفى حال دندان پزشك را بد ميكنه و حال بد دندان پزشك و حال بد ميزان شكنجه را بيشتر ميكند( يك وقت فكر نكنيد موضوع انتقام در كاره !! 🙂 )
اگرنه با حال روز سرماخوردگى هرگز به فكر خيساندن خودم نمى افتادم !
مطابق معمول پانزده دقيقه زودتر رسيدم ؛ دختر دستيار دكتر پشت كامپيوتر نشسته بود و ازم پرسيد كه با چه كسى و چه زمانى قرار دارم، منهم اسم دكتر و ساعت را گفتم، كمى تو كامپيوتر گشت و اين بار اسم و سال تولدم را خواست، بى حوصله جوابش را دادم چون ميخواستم زودتر بنشينم و يك ربع ساعت باقيمانده رابراى كاهش اضطرابم كتاب بخوانم؛ ولى دستيار نگاه عجيبى بهم كرد و گفت خان شما فردا اين ساعت قرار داريد!!! باورم نميشد!! گفتم حتماً اشتباه ميكنيد، اوهم گفت كه نه صد در صد مطمئنه!! ولى من قبول نكردم و كارت وقتى را كه خود دكتر پر كرده بود از كيفم در آوردم و نگاه كردم؛ وقت ششم فوريه بود !!! ديگه حرفى براى گفتن نبود البته؛ از مطب بيرون آمدم و تقريم موبايلم را باز كردم ، اونجا هم ششم وا علامت زده بود!!! نوبت به اس ام اس اوسالى از مطب رسيد ( چند روز قبل از وقت مقرر يك پيام ميفرستن و توش ساعت و تاريخ را قيد ميكنند) اونم نوشته بود ششم!!!
هواى بشدت سرد بود و من به اين فكر ميكردم كه فردا دوباره مجبورم اين راه را بيام، از اون بدتر اينكه امشب هم سخت و بد ميخوابم و صبح دوباره شكم درد و مريضى!!!
ايكاش ميتونستم دهنم را اونجا ميذاشتم و فردا عصرى ميرفتم تحويل ميگرفتم!! به هر حال غذا نخوردن دردش كمتره!!





همسايه ى عجيب

24 01 2015

2015/01/img_9299.jpg
خونه ى من طبقه ى اوله، پنجره آشپزخونه ى من و همسايه بغلى روبروى هم باز ميشه؛ اينه كه بيشتر حس همسايه ى روبرويى رو بهش دارم تا بغلى؛ ساكن اون خونه يه دختر جوونه كه فكر كنم با دوست پسرش زندگى ميكنه؛ دو سه ماه اولى كه من اينجا اومده بودم تنها بود بعد يهو سر و كله ى اين پسر پيدا شد، و از اون موقع تقريبا هميشه هست.
هفته هاى اول بود كه هر دو تو آشپزخونه بوديم تو يك لحظه كه جلوى پنجره رو در روى هم قرار گرفتيم برايش دستى تكان دادم، كه هيچ واكنشى نشان نداد! انگار كه اصلا من را و دست تكان دادنم را نديده باشه!! همونجا حدس زدم كه احتمالا اين دختر اهل پشت كوهه !! از اون موقع تا حالا هم دقيقا همينطوره ؛ گاهى فكر ميكنم كه شايد نابيناست، چونكه بالاخره مردم پشت كوه هم با همسايه هاشون سلام و احوالپرسى ميكنند!!
اما اين تنها مورد عجيب اين دختر نيست، عجيبتر از اون مقاومتش در مقابل سرماست، مثلاً من چهار لايه لباس تو خونه تنمه و تمام وقت از سنگينى پوششم از درد بازو و شانه مينالم و تازه باز هم بيشتر مواقع نوك انگشتان دستها و پاهام از سرما زق زق ميكنه و ميام تو آشپزخونه بلكه با نوشيدن يك چاى داغ كمى گرمتر شم ميبينم خانم پشت كوهى يه تاپ تنشه و مشغول كار تو آشپزخونه شه!!! گاهى هم البته بلوز آستين دار سبكى ميپوشه كه اين مواقع پنجره ى هال و آشپزخونه اش باز هستند!! هر وقت كه كه بيرونه پنجره ها بازن كلاً انگار كه از يخ شدن خانه ابايى نداره؛
گاهى دلم ميخواد يه سر برم توى خونه ش و ببينم هواى اونجا چطوريه! يعنى با خودم فكر ميكنم شايد كه اصلا اين دختر تو يك جاى گرمترى زندگى ميكنه و اينى كه من ميبينم تصوير اونجاست !!! و ما اصلا همسايه نيستيم!!! گاهى هم كه افكار فلسفى ام ته ميكشه و صد در صد باور ميكنم كه خانه اش چسبيده به خانه ى من، تا سر حد حسادت حسرتش را ميخورم؛
الان آرزويى به آرزوهايم اضاف شده: بالا رفتن مقاومتم در مقابل سرما… و البته گرما؛





عشق و نفرت

15 01 2015

2015/01/img_9092.jpg
دنياى عجيبيه اين احساسات آدمى!! خانم به شدت از همسر خود بيزاره و هميشه اسمش را با لعنت و ناسزا مياره و ميگه چشم ديدن اين مرتيكه را نداره، كه مرده شور قيافه شو ببرن و نگاهش ميكنه حالش بهم ميخوره و اخلاقش هم كه گنده و عاطفه هم اصلا نداره و خلاصه سر تا پاشو بگردى يه امتياز مثبت پيدا نميشه توش!!!
اما حالا بيا و ببين همين خانم چنان قربون صدقه ى شكل و قيافه و اخلاق و مهر و محبت پسرش ميره كه كپى برابر اصل پدر محترمشه !!!
ببين احساسات از خودى به ناخودى چقدر ميتونه تغيير كنه !!!





Je ne suis pas Charlie

10 01 2015

متن از وبلان گلدن عزيزكه بسيار باهاش موافقم





اعتياد

6 01 2015

/home/wpcom/public_html/wp-content/blogs.dir/5ed/34403618/files/2015/01/img_8806.jpg
ماههاست در دام اعتياد اسيرم، ريشه هاى اين بيمارى شوم در تار و پود جسم و جانم تنيده ، طورى كه بسيارى از خصوصيات جماعت وابسته به عادت را پيدا كرده ام، البته كمى واقع بينانه تر؛ مثلا اينكه اصلا لاف از فردا ترك ميكنم را نميام چونكه ميدانم كه نشدنيست؛ هر چند كه خودم توانايى زيادى در ترك عادت آنى دارم، اما اين مورد كمى فرق ميكنه ؛ مگر اينكه به سفرى چند ماهه برى و مشغوليتهاى جذاب ديگر و عدم دسترسى به اينترنت، فكر تماشاى سريال تركى را از سرت خارج كند! كه فعلا اين براى من مقدور نيست و تنها ميتونم روى اراده ام تكيه كنم كه آنهم در حال حاضر چندان قبراق و سر حال نيست؛
اين شد كه تصميم گرفتم به جاى برخورد انقلابى با اين اعتياد از روش نرم و جايگزينى و همراهى تواماً استفاده كنم ! براى اينكار به يك همراه نياز داشتم كه مهيا بود: نگين 🙂
اون هم البته مثل من از اين اعتياد كلافه بود . بنابراين قرار گذاشتيم بعد از فاطماگل سريال جديدى را شروع نكنيم؛ چون در واقع بيشترين وقت را براى ديدن اون صرف ميكرديم : سه قسمت در روز!!! و هر كدام تعدادى هم غير از آن را دنبال ميكرديم و ميكنيم 🙂
حالا فاطماگل تموم شده و من هيچ سريال جديدى را شروع نكردم ولى از اونجايى كه قراره اين روش نرم ترك اعتياد باشه پس براى عبور از دوره ى سخت خمارى سريال ايرانى را جايگزين تركى كرده ام 🙂 يعنى ( اين يعنى را با لهجه تركى با تاكيد روى «ع» بخوانيد) اين روزها علاوه بر تماشاى چند سريال باقيمانده كه از قبل دنبال ميكردم ( بيشتر به تركى و با زير نويس واسه همين هم لهجه پيدا كردم) سريالهاى ايرانى را هم شروع كرده ام
و اصلا هم نگران انتقال اعتيادم به سريال ايرانى نيستم چون هم جذابيت سريالهاى تر را ندارند و هم تنوعشان را!!!
به هر حال اكنون در ميانه ى راهم و اميدم به روزى ست كه به طور كلى از اين منجلاب بيرون بيان و به زندگى طبيعى برگردم.





شب يلدا

25 12 2014

/home/wpcom/public_html/wp-content/blogs.dir/5ed/34403618/files/2014/12/img_8378.jpg
شب يلداست ، صفحه ى فيسبوك را كه باز ميكنم پر است از عكسهاى هندوانه و انار و آجيل مشگل گشا، دوستان هر كدام از گوشه ايى از دنيا عكسهايشان را در كنار سفره ى يلداى خود به نمايش گذاشته اند، به هيجان مى آيم كه عكسى از انار و هندوانه ايى بگيرم و به اشتراك بگذارم مبادا كه عقب بمانم از اين قافله ى شادى؛
به ورق زدن ادامه ميدم ، ميون اين همه شادى خبر درگذشت مرتضى احمدى آزرده خاطرم ميكند، به خودم ميگم كه حيف شد، دوستش داشتم، كمى پايينتر خبر كشتار صد عضو داعش كه قصد جدا شدن از گروه را شتند به همراه عكسى دلم را بدرد آورد ، انگار كه مشتى قلبم را فشار دهد از اينهمه بى رحمى، از اين همه درد؛ اين دردها انگار تمامى ندارند؛ انگار كه مرگ اين واقعيت بى رحم اجتناب ناپذير كم درديست، عده ايى هم راه افتاده اند و با گرفتن جان همديگر اين واقعيت را سرعت ميبخشند!!
يعنى ممكنه زمانى واژه هاى جنگ و كشتار را نتوان در هيچ فرهنگ لغتى پيدا كرد؟!





اتحاد

7 12 2014

IMG_7884.JPG

اين ويديو را صفحه سپيده دم در فيسبوك به اشتراك گذاشته ، ماجرا در يكى از ايستگاههاى مترو در شهر پرت در استراليا اتفاق افتاده، پاى فردى هنگام پياده شدن بين واگن و فضاى خالى گير ميكنه و بعد شاهديم مه تقريبا همه ى مسافران ايستگاه هم صدا شده و قطار را از پهلو هل ميدهند تا بالاخره پاى فرد مذكور آزاد ميشود .
البته كه حركت انسانى و زيبايى بود و حس خوبى از تماشايش به آدم دست ميده ، اما خواندن كامنتها اين احساس را به سمت ياس و خشم سوق داد؛ بسيارى اينطور نوشته بودند كه حالا اگه اين اتفاق در ايران مى افتاد مردم بجاى كمك دست به موبايل شده مشغول عكس گرفتن ميشدند؛ درسته كه اخيرا مردم از هر اتفاقى فيلم ميگيرن و در اينترنت پخش ميكنند ولى اين مسئله فقط مربوط به ايران و ايرانى نميشه و در همه ى دنيا در جريانه ، و من عميقاً دلگير ميشم از اين نگاهى كه ما به هم داريم. اينكه دائم تبليغ ميكنيم كه ما ايرانيها بع درد هم بى تفاوتيم و بديم ؛
من اما باور دارم در شرايط مشابه در ايران هم بسيارى از ما به كمك اون فرد ميرفتيم و تمام تلاشمان را براى نجاتش ميكرديم، از نظر من مشكل مردم ما ناتوانى در كار گروهيست بيشتر تا عدم همدلى و نامهربانى؛ شايد در شرايط مشابه جمعيتى كه براى كمك جمع ميشدند گروه گروه تصميمات مختلفى براى نجات شخص ميگرفت، مثلاً در حالى كه يك گروه سعى در هل دادن قطار داشت گره ديگر تصميم به سنگين كردن سمت ديگر قطار ميگرفت و عده ايى هم نااميد صحنه را ترك ميكرد و گروهى در انتظار رسيدن كمك ؛
ولى ايكاش بجاى اينهمه نامهربانى نسبت به خودمان و تخريب و تقبيح شخصيت ملى مان سعى در شناخت بهبود نقصهاى واقعى مان داشته باشيم.





اضافه وزن!

14 11 2014

IMG_7344.JPG
از تخت كه بيرون آمدم، متوجه درد شديد بدنم شدم، همه تنم درد ميكرد انگار كه يه كاميون ازم رد شده باشه!!! البته كه اين بار اول نبود و طى هفته هاى اخير بارها و بارها با اين وضع ازخواب بيدار شده ام؛ انگار كه تختم درميانه ى مسير ترانزيت كالا قرار گرفته باشد!
ابن بود كه بى تعجب و البته به سختى از تخت بيرون آمدم، اما صبر كن …. آه اين بار خيلى فرق داشت، عضله ى ران هر دو پايم درد ميكرد و اختيار كنترلشان را هم از دست داده بودم! تمام روز اين درد را داشتم كه هيچ، تا يك هفته همان وضع بود؛ از اون دردها كه بعد از اولين روز ورزش دچارش ميشى، درد ورزش بعد از مدتها !!!
البته درد و سخت راه رفتن خودش به تنهايى آزار دهنده بود، ولى چيزى كه فكرم را مشغول كرده بوده، علت اين درد ناگهانى بود؛
هر شب پشت هم پيش از خواب با خودم فعاليتهاى روزهاى قبل از شروع درد را مرور كردم، و از اونجاييكه كلا فعاليتهاى بسيار محدودى دارم ! اين مرور البته خيلى هم طول نميكشيد، خواستم اين را گوشزد كنم كه فكر نكنيد تا صبح مشغول مرور بوده ام!! به هر حال با ابن بررسي هاى شبانه هم بجايى
نرسيد ولى من نااميد نشدم و هى فكر كردم و هى فكر كردم و به فكرم رسيد كه اخيراً اضافه وزنم بد جور آزار دهنده شده و به همين دليل روزهاى گذشته پيگير پيدا كردن يك باشگاه ورزشى مناسب و نزديك به خونه بودم ، هر روز به چند باشگاه سر ميزدم و وسايل ورزشى، كلاسهاى گروهى، قيمتها و ساعات كارشان را پرس و جو ميكردم؛ البته لازم به گفتن نيست كه همه ى اين هارا از اينترنت دنبال ميكردم اگرنه هر كس با من تنها سلام و عليكى هم كرده باشد ميدونه اهل دوره افتان تو خيابون براى تحقيقات نيستم !
به هر حال تئورى من اينه كه من تو اينترنت دنبال باشگاه گشتم اينطور بدن درد گرفتم و البته اين درد مربوط به قسمت ورزش هست چونكه گشت و گذار اينترنتى كه هميشه بوده؛ حالا اين فعلا در حد يك تئوريست و شايد يك روز هم ثابت شد ؛ولى چون من باورش داشتم ، كلا از باشگاه رفتن منصرف شدم و تصميم گرفتم كمى مراقب خوردنم باشم، حالا اين «كمى» چقدر ميتونه مؤثر باشه ….








%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: