تحویل خانه بابا

15 10 2012

آخر این ماه باید خونه ی بابا را تحویل بدم, خونه تحویل دادن تو این مملکت هم که خودش داستانیست !! اول من یک فرم درخواست فرستادم که جناب شرکت محترم خانه پدر اینجانب در این منزل زندگانی نمیکنند, تاریخ را هم بنا به توصیه ی لیون اول نوامبر نوشتم ، ظهر روز سوم اکتبر نامه ایی به دستم رسید که چهارم اکتبرمیان ساعت ده تا دوازده مأمور ما تشریف می آورند که منزل را ببینند و شرایط را اعلام کنند !!! من هم ساعت هفت و سی دقیقه صبح روز مذکور روانه آرنهم شده و ده دقیقه ایی به ده مانده آنجا بودم و خوشبختانه مأمورشان هم ده دقیقه پس از ده رسید و یه لیست و چند فرم هم داد دستم و قرار شد سی اکتبر بیاد و کلید و خانه را طبق لیست تحویل بگیره و البته در صورتی که خانه هر یک از شرایط لیست را نداشته باشد جریمه ایی هم تعلق میگیرد که در مجموع دو هزار و اندی یورو میشد .
و اما شرایظ تحویل :
1- موکت و کاغذ دیواری کنده شود
2- کلیه ی اثاث خانه تخلیه شود
3- دیوار میان آشپزخانه و نشیمن خراب شود
ظاهرا» این دیوار توسط خود بابا جان گذاشته شده بوده
4- لامپها تعمیر شوند
5- بالکن تمیز شود
6- انباری تخلیه و تمیز شود
7- کل خانه پاکیزه گردد!!!!
امروز پانزدهم اکتبره و این یعنی من پانزده روز فرصت برای انجام این امور دارم .
خوب من که کلا» قادر به انجام هیچیک از کارهای فوق نیستم و تنها امیدم به یاریهای داوطلبانه دوستانه !!! که اینبار ظاهرا» به عهده ی میخاییل ،لیون و کوس هست !! قراربر این شده که شنبه صبح زود راه بیوفتیم به سمت آرنهم ؛
فقط نمیدونم چرا من هم باید باهاشون برم ؟!!! بیخودی تو دست و پاشونم !!! ایکاش عقلشون برسه بگن من راه نیوفتم باهاشون برم !!!





دوباره آمستردام

19 05 2012

صبح زود با صداى رفت و آمد تو پله ها بيدار شدم ، يه حسى بهم ميگفت بيدار بشم ، فكر كنم حس سپاس بود !! حدس ميزدم كه فرشته نجاتم باشه ، ميدونستم
داره ميره سر كار، ادب و كلى رفتارهاى اخلاقى ديگه حكم ميكرد بيدار شم و تشكرى و خداحافظى و از اينا … ولى خوب حس تنبلى و خواب آلودگى اجازه نداد ، خوابم برد دوباره تا ساعت نزديك يازده دوباره بيدار شدم ، اينبار ولى بلند شدم ، با اينكه دلم نميخواست ، ولى بايد برميگشتم آمستردام ، پس فكر كردم هر چه زودتر برم زودتر هم مستقر ميشم ، وقتى اومدم پايين برادر فرشته نجات پايين بود و خود فرشته سر كار و مهمان ديگه هم خواب ؛ بروم نياوردم كه صبح بيدارشدم و فهميدم فرضته جون داره ميره ولى تنبليم آمد بلند شم ، در عوض دروغكى گفتم خواب موندم و نفهميدم كى رفته !!! و كلى اظهار تاسف كردم !! اين يكى ولى واقعى بود ؛ يه كم كه وبگردى كرديم ، منظورم من و برادر بود ، مهمون آمد پايين و صبحانه ايى هم خورديم ؛
سخت بود رفتن ، اونم رفتن به هيچ جا ، ولى چاره ايى نبود ، بايد ميرفتم ، پس راه افتادم بسمت آمستردام .





بهشت

18 05 2012

تازه رسيده بودم به محل قرارم كه صداى بوق ماشين و مردى كه از يه ماشين در طرف ديگه چهار راه بيرون آمده بود و دست تكون ميداد ، من را متوجه خودش كرد ، اون فرشته تجات بود كه من را شناخته بود و داشت اشاره ميكرد كه بپچم سمت برم اونطرف ، طبق معمول جهت را اشتباه اومده بودم ؛ما همديگه را نديده بوديم ، ولى اون تونسته بود من را بشناسه ، كه با توجه به بار و بنه ام كار سختى نبود ، خصوصاً اگه حيرونيم را هم به بار و بنه اضافه كنيم !!
سوار ماشين شدم و رفتيم خونه كه خيلى نزديك به مركز خريد بود ، اون با برادرش زندگى ميكنه ، كه به محض ورود تو آشپزخونه در حال آشپزى ديدمش و باهاش آشنا شدم ، بعدش هم قهوه ايى و شيرينى و گپ و گفتمان و اينا ، يه كم كه گذشت برادر فرشته نجات گفت كه منتظر يكى از دوستانشه ، اينطورى معلوم شد امشب برادرها دو تا مهمون دارن .
همون وقتى كه مشغول صحبت بوديم ، من البته درخواست اينترنت كردم و با گوشى و لپ تاپ بهش وصل شدم ، نگين كه تو مركز خريد با زرزرهام اعصابش را بهم ريخته بودم زنگ زد و كلى با هم خوشحالى كرديم واسه جايى كه اونشب توش بودم ؛
بين ساعت شش و هفت بود كه شام خورديم و يه كم كه گذشت فرشته گفت كه اگه خسته ام و يا ميخوام دوش بگيرم برم بالا …يكى از دلنشين ترين ، زيباترين و خواستنى ترين پيشنهاداتى بود كه تا اون موقع بهم شده بود ؛ معلوم بود كه ميخواستم ، اتاق طبقه دوم بود ، درست كنار حمام و دستشويى ، گفت كه اين اتاقيه كه وقتى مامانش مياد توش ميخوابه ، داخل اتاق يه تخت يك نفره بزرگ بود با چند تا بالش و لحاف ، راحت و رويايى ؛ تو يه گوشه ديگه هم ميز كامپيوتر . يه ميز پايه كوتاه هم جلوى پنجره بود كه روش عطر و خمير ريش و يه سرى چيزهاى ديگه كه همه مردونه بودن بود ، براى همين هم يادم نيست ، من اگه چيزى بهم مربوط نباشه بهش توجه نميكنم بس كه خودشيفته ام شايد !!!درست كنار در هم يك دستشويى بود كه بخاطرش مجبور نبودم واسه مسواك و شستشوى صورت و اين چرت و پرتها از اتاق بيرون بيام .وقتى فرشته اتاق و دوش را بهم نشون داد رفت و من را تنها گذاشت . بعد از تجربه شب پيش اون اتاق و تخت و دوش و از همه مهمتر توالت كه برق ميزد از تميزى براى من يه دنيا بود . فكر ميكردم وارد بهشت شدم ، در اصل هم همينطور بود ، من با فرشته ام براى يك شب به بهشت دعوت شده بودم كه روياهايم نفسى تازه كنن .
از تو چمدون لباس تميز در آوردم و رفتم زير دوش بهشت . شب زودتر از هميشه خوابيدم . خواب ديدم تو يه اتاق كه خيلى شبيه بود به اتاق مادر فرشته نجات خوابيدم!!

20120531-104913 PM.jpg





وقتى خوابم ، بابام خيلى مهربونه !

4 05 2012

از خونه بابا كه بيرون اومدم اول چند تا نفس عميق كشيدم و رفتم تو ايستگاه اتوبوس منتظر نشستم ، ايستگاه درست پشت خونه و يك دقيقه فاصله است . يه مركز خريد خوب نزديك اونجاست ، نزديك نزديك كه نه ، يك ربعى با اتوبوس طول ميكشه كه برسى ، ولى از عجايب اينكه توش اينترنت وايرلس داره و تو كافه هاشم همينطور!!
فكر كنم خواستن اداى آمريكايى ها را در بيارن !!! حالا ادا يا غير ادا اين واسه من يه هديه آسمانى بود انگار. رسيدم اونجا رفتم مك دونالد و يه ميلك شيك سيب سايز بزرگ با يه چيز ديگه ، مثل سالاد يا سيب زمينى سفارش دادم ؛ واقعاً نميدونم چي بود ! يادم نيست ، چون اصلش اون ميلك شيك بود ، من عاشق ميلك شيكهاى ميوهايي مك دونالدم ، يعنى فقط ميرم اونجا واسه ميلك شيك ، مال هيچ جا هم مثل مك دونالد نميشه ، يه بار رفتم كينگ برگر ، از هر چى ميلك شيك بود بيزارم كرد،
همينطور كه با ميلك شيك خوش ميگذروندم و تو اينترنت گشت ميزدم به يه دوستى كه ظاهراً در نبود من به بابام كمك ميكرد تلفن زدم ، ميخواستم يه كارى واسه پيرمرد انجام بدم ، كلى ذوق كرد وقتى فهميد من برگشتم هلند و تازه الان هم آرنهم هستم ، رسيدگى به بابام براش مشكل ساز شده بود ، بهش گفتم خيلى وضع خونه خرابه ، گفت كه ميدونه ، گفت تمام طول سرما شوفاژ خراب بوده ، گفت كه اون غريبه است و نميتونه كارى را كه ازش نخواسته را انجام بده ، ولى من دخترشم و فرق داره ، خواهش كردم ازش كه به شركت ساختمان زنگ بزنه براى درست كردن شوفاژ و همينطور توالت ؛ خودش تماس با دكترش را هم اضافه كرد ؛ در ضمن گفت ميتونم برم خونه اون ، گفت كه با برادرش زندگى ميكنه ، خيلى دوست داشتم برم اونجا ولى نميدونم چرا خر شدم و گفتم نه حالا امشب را ميمونم اگه ديدم خيلى سخته فردا ميام !!! مزخرف ترين حرفى بود كه تو عمرم زده بودم !! تابستون كه هوا خوب بود و بابام يه ذره ايى وضع هوش و حواسش بهتر بود و حد اقل جارو ميزد و خودم حمام و توالت را تميز كرده بودم و چاه توالت هم نگرفته بود ، موندن اونجا خيلى خيلى هم از خيلى سخت، سخت تر بود !! يعنى اصلاً زندگى با بابام تو بهشت هم غير ممكنه ، نميدونم اين چي بود كه گفتم و اصلاً اون موقع چه حسى داشتم كه همچين مزخرفى گفتم و از او بدتر اينكه راه افتادم رفتم اونجا ؟؟؟ ولى دعوت به اون شيرينى را رد كردم و بعد از اينكه رفتم دستشويى پولى همون مركز خريد ، برگشتم خونه بابام ، خونه كه چه عرض كنم ….
هنوز ننشسته بودم كه سر شارژر موبايل و لپ تاب يه جنگ حسابى كرديم ، ميگفت شارژر را چرا اونجا ميذارى ، برداشتم يه ور ديگه بذارم دوباره غر زد ، لپ تابم را روشن كردم و خواستم يه غلطى باهاش بكنم غر زد ، خاموش كردم گذاشتم تو كيفش و خواستم بذارمش تو اتاق، غر زد ، ديگه ديوانه شدم و شروع كردم فرياد زدن ؛ پشتش هم زار زارگريه كردم و رفتم خوابيدم ، فقط يه بار نگين كه زنگ زد رفتم پاى تلفن و با صداى گرفته چند كلمه ايى حرف زدم و دوباره خوابيدم ، مامانم هم كه تماس گرفته بود نرفتم ، اونقدر حالم بد بود . فقط ميخواستم بيهوش بشم و نفهمم كه كجام ؛ بجاى دويست ميلى گرم دارويى كه ميخوردم چهارصد تا خوردم ، با دويست تاش هم چپه ميشم ، اينطور بود كه تا ساعت يك بعد از ظهر خوابيدم !!! اون موقعى بود كه بابا اومده بود بالا سرم و مجبور شدم بلند شم و ببينم كه دوباره اونجام؛ يادش نبود ديشب چه جنگى كرديم !! خيلى مهربون اومد بالا سرم و صدام كرد ، خوب وقتي خوابم و هيچ حركت خطرناكى ازم سر نميزنه ، اونم عصبانى نميشه ديگه !!! وقتى خوابم ، نه موبايل شارژ ميكنم و نه لپ تاپ روشن ، نه كترى روشن ميشه و نه تلقن! اونوقت من و بابا و خونه ، همه در امانيم از خطر آتش سوزى !!!! نكات ايمنى ضد دزدى را هم كه تعبيه ديده وقتى خوابم از بين نميبرم، مثل كنار زدن پرده اتاق خواب و رفتن به اون يكى اتاق !!! وقتى خوابم بابام خيلى مهربونه !!!








%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: