نيازمند انگيزه ام!

9 10 2013

20131009-035451 AM.jpg
من همچنان پيگير آشپزى هستم؛ يعنى همچنان تنها سرگرمى ام پخت و پز است؛ در مورد حلوا تقريباً وارد شدم، تقريباً چون بار آخر كه تصميم گرفتم با كره هم امتحان كنم باز آرد گلوله شد، و هر كار كردم باز نشد، با خودم فكر مردم خوب اين چه كاريه ؟! با روغن مايع به اون خوبى ياد گرفتى، در همان راستا ادامه بده تا جايى كه بتونى مدل حلواهاى مادر جونى ( مادر بزرگم) درست كنى، بعد فكر كردم خوب اگه يه وقتى تو در و همسايه يا دوست و فاميل كسى خواست حلوا با كره براش درست كنم اونوقت چى ميشه؟! اين بود كه سريعاً عكسى از حلواى مذكور انداخته و در فيسبوك به اشتراك گذاشته و از دوستان و آشنايان طلب يارى نمودم، كه البته در سريعترين زمان ممكن دوستان پاسخهاى خودشون را ارائه دادند و من منتظرم اين حلواى آرد گلوله ايى تمام بشه تا دست بكار تمرين بشم و البته گمونم كمى طول بكشه چون خوراكى بدمزه را كسى نميخوره!!
به هر حال يكى ديگه از هنرنمايى هام ، پختن قطاب هست كه دراين مورد هم چندان موفق نبودم، دو بار درست كردم كه به نظر خودم بار اول بهتر بود؛ ولى پرواضحه كه قصد عقب نشينى نداشته و همجنان مشغول جستجوى دستورات بهترى در اينترنت هستم؛
و ديگه اينكه پخت و پز خود را از غذاهاى ايرانى اصيل گسترش داده ام و برنامه هاى كانال آشپزي اينجا را هم دنبال كرده و تا الان دو مدل هم درست كردم كه از نظر خودم خيلى خوشمزه بودند، البته اوليش كه ماهى و سيب زمينى و تركيبى از سبزيجات و پياز بود را پدرم هم ظاهراً پسنديد، چون براى اولين بار بيش از نيمى از بشقابش را خورد!!
با وجود اين من هنوز خوشحال نيستم، هنوز يك در ميون روزها را در تخت به سر ميبرم، و اين بازي آشپزى تنها مفرى شده است براى فرار از تخت!! دنبال پيدا كردن راهى براى عبور از اين سياهى هستم؛





بى مصرف نبودن

24 09 2013

20130925-124711 AM.jpg
يكشنبه صبح يكبار ساعت ده بيدار شدم ولى هر كارى كردم نتوانستم از تخت بيرون بيايم، به همين دليل ساعت را براى ده و نيم تنظيم كرد و مجدد خوابيدم؛ با صداى زنگ ساعت بالاخره بيدار شدم؛ قهوه ايى البته در تخت نوشيده و نود درجه روى تخت چرخيده و بصورت دراز كش مشغول فعاليت روزانه شدم كه همانا كنترل ايميل، فيسبوك، توئيتر و وبلاگ و بعد پرسه هاى اينترنتى و كسب اخبار اينترنتى و صد البته جستجوى دستور پخت انواع خوراك ايرانى و گاه فرنگى از طريق اينترنت ، بود!!!
البته در اين ميان يك ساعتى هم به صرف صبحانه و پختن خاگينه ى بند انگشتى كه همانروز دستور پختش را از سايتى پيدا كرده بودم گذشت؛
همه ى اصرارم براى ساعت ده يا ده و نيم از خواب بيدار شدن براى اين بود كه فكر كردم بايد هر طور شده شيوه ى چهارده ساعت خوابيدن و در تخت ماندن را خاتمه دهم! به همين دليل هم روى تخت چرخيدم كه باقى روز را در جاي هميشگى نگذرانم!!
به هر حال حدود ساعت پنج به دنبال پدرم رفته و با خود به خانه آوردم؛ وقتى او اينجاست نميتوانم روى تخت دراز كش باشم؛
اصولاً يا دوست داره صحبت كنه يا مشغول راه رفتن و جابجايى ست، بنابراين گزينه ى افقى شدن منتفى ست، اين بود كه من هم همه وقتم را در آشپزخانه و به پختن دستورات غذايى ذخيره كرده گذراندم، در اين ميان يك فيلم فارسى هم براى بابا گذاشتم، اين ترفند را تازه ياد گرفته ام، اينكار كمى حواسش را جمع فيلم و پرتِ كنترل اشياء ميكند؛ در حين آشپزى هم از طريق تلفن و اسكايپ پدر با عمه ها و مادربزرگ صحبت كرد،بعد شام را با هم خورديم و حدود ده و نيم شب هم برگشت؛ مجموع همه اينها حس خوبى برايم داشت، حس خوب بى مصرف نبودن كه اين روزها دائم با منه و براى فرار از آن به رختخواب پناه مييرم.





آشپزى

21 09 2013

20130921-025152 AM.jpg
چند روزيه به طرز بيمارگونه ايى يا آشپزى ميكنم، و يا دستور پخت انواع خوراك و شيرينى را از تو سايتها و وبلاگها بيرون ميارم و كپى ميكنم تا نوبتشون برسه!!
در واقع تنها كارى كه تو اين روزها كمى حالمو خوب ميكنه آشپزيه؛ دو بار حلوا درست كردم، بار اولش كه قسمت سطل آشغال شد، وقتى من چيزى را روانه ى آشغالى ميكنم بعنى واقعاً غير قابل خوردنه! اساساً با دور ريختن مواد غذايى مخالفم و اگر گاهى مجبور به انجامش بشم دلم بدرد مياد و احساس گناهش چنان چنگ ميندازه دور گلوم كه حس خفگى بهم دست ميده؛ اون حلوا را هم البته چند روزى نگه داشتم ولى واقعاً خوردنى نبود، به نظرم از آرد اشتباه استفاده كرده بودم! بار دوم ولى خيلى شبيه حلوا شده بود البته با مقدار متنابهى گلوله هاى آردى! به هر حال عزمم را جزم كردم كه بالاخره حلوا درست كردن را ياد بگيرم!!
به جز اون دستور پخت انواع خوراكهاى محلى ايرانى را جمع كرده و خيليهاشون را هم پختم و به همين خاطر كمى بهترم، البته فقط ساعتهايى كه آشپزى ميكنم؛
امروز تا وقتى مشغول پختن غذا براى جودى بودم حالم سر جا بود و احساس افسردگى نميكردم، البته فقط تا وقتى مشغول بودم!!
ولى براى مهمانى؟! ريشه ى موهام تقريباً پنج سانت بلند شده و من اصلاً حوصله ى رنگ كردن ندارم، ابرو و سبيلها هم كه در وضعيت اسفناكى هستند! و هنوز نميدونم چى قراره بپوشم!!
كاش ميشد ميموندم خونه و هى آشپزى ميكردم!!

20130921-025414 AM.jpg

اينم حلوايى كه گفتم !!





خورشت فسنجون

19 01 2013

20130119-062719 PM.jpg

از همون روزهاى اولى كه اومدم تو خونه ى جديد ميخواستم فسنجون درست كنم، به همين خاطر هم همون وقتها يه بسته گردو خريده بودم و همينطور منتظر بودم مثل كارتون ها سقف آشپزخونه باز شه و يه آسياب بيوفته تو بغلم و منم گردوها رو آسياب كنم و …
شب سال نو كه ميخاييل و لئون اينجا بودن ، گفتم كه ميخواستم فسنجون درست كنم ولى چون آسياب نداشتم سبزى پلو پختم!! و اينجا بود كه ميخائيل كه عاشق لوازم خونه ست و همينطور واسه خودش جهيزيه جور ميكنه ! گفت كه آسياب داره و خلاصه برام اورد و خودش هم زحمت آسياب گردوها رو كشيد !!!
به دوستم گفتم ميخوام فسنجون درست كنم با قارچ ؛
گفت كه تا حالا هر غلطى دلت خواست كرده ايى با انواع خوراك بينواى ايرانى!! حليم بادمجان با سويا!!
لوبيا پلو با تمپه!! خورشت قورمه سبزى با توفو!! خورشت قيمه با قارچ؛ اون معتقده كه خورشت قيمه با قارچ هر چند ديگه خورشت قيمه نيست ولى قابل قبوله ، اما فسنجون با قارچ ؟؟!!! اصلاً حرفش را هم نزن ؛ از اونجايى كه شخصاً پس از تجربه هاى متعدد درجايگزينى سويا، تمپه ، توفو و قارچ با انواع گوشت ، قارچ را خوش خوراكتر از باقى يافتم ، به اندرز اين دوست عزيز همچون هميشه وقعى ننهاده و كار خود كرده و مشغول شدم به پختن فسنجون با قارچ!!!
گردوهاى چرخ كرده را ريختم تو ظرف پيركس و چند دقيقه ايى تفت دادم تا روغن گردو حسابى در اومد، آب و رب انارو كه اضافه كردم گذاشتم تو مايكروويو و خلاصه آلو و قارچ سرخ شده و…
يه فسنجون خوشرنگ با يه بندانگشت روغن !!!!
برنجمو ته چينى درست كردم با تخم مرغ و ماست و زعفران كه تازگيها خست زيادى درش به خرج ميدم و ميدونم مامانم اگه بفهمه كلى ذوق ميكنه، هميشه شاكى بود از بيش از اندازه زعفران مصرف كردن من ، حالا بايد بهش بگم بيا مادر جان ، ببين فقر با آدم چه كارها كه نميكنه ، حالا ديگه ته چين زرد درست ميكنم بجاى قرمز!!!
و البته روغن كه حتي فقر هم هنوز نتونسته وادار به صرفه جويى كنه منو !!!
تقريباً يك سوم يك شيشه بزرگ روغن زيتون رو واسه درست كردن دو پيمانه پلو مصرف كردم !!!!
نميتونم ، ن م ى ت و و و و و و نم روغن مصرف نكنم ، هر چى هم به رژيم و وزن و اضافه وزن و اينها فكر ميكنم بازم شيشه روغن و قابلمه و گاز كه جلوم باشه از خود بيخود ميشم خوب !!!
الان تو فريزر به ظرف پر فسنجون دارم .





آشپزى و حواس پرت

17 11 2012

20121117-060253 PM.jpg

هوا خيلى سرد شده و چند روزى بود كه ميخواستم خودمو خجالت بدم و يه آش رشته درست كنم ، كه تنبلى نميذاشت ، البته مشكل فقط درست كردن پياز داغ بود كه اين روزها با بالا رفتن سن افكارم هم مادربزرگى شده و درست ندارم از بيازداغ آماده استفاده كنم و فكر ميكنم اونا عطر ندارن و خلاصه پياز داغ اصيل بايد همون لحظه كه خرد ميشه با زردچوبه و فلفل و روغن طلايي شه و داغ داغ ريخته شه تو قابلمه در حال جوش آش !!! بر خلاف گذشته ها كه در مواقع نبود پياز خشك و يا آماده از روى ناچاري ميگشتم ويه بچه پياز پيدا ميكردم ، حالا همچين خير بيينى پياز ميريزم تو خوراكهام !!
القصه اين بحران سن-پياز در تركيب با گشادى ، پخت آش را هفته ايى يه تعويق انداخت و بالاخره امروز بساطمو پهن كرده مشغول پخت و پز شدم ؛ و نه فقط آش بلكه كوكوى لوبيا هم در كنارش!!! اين يكي البته نه به دليل سرما بود و نه ويار زمستانه و اين حرفها ، چونكه يه ايرانى ميخواد ساندويچي راه بندازه و بطور تصادفى بنده متوجه شدم و باز به گونه ايى كاملاً اتفاقى خودمو انداختم وسط كه آقا اجازه ما هم ميتونيم واستون كوكو و اينا درست كنيم ، آقا هم استقبال كردن و خلاصه قراره هفته ى ديگه براى آقا چند نمونه كوكو و كوفته و سالاد ببرم ببينه دستپختم قابل فروش هست يا نه ؛ اينه كه بنده ناچار به تمرين شدم و اينو امروز با كوكوى لوبيا كه اصلاً در منوى آقا نبود شروع كردم !! بسكه حواسم جمع خواسته هاى جناب بود !! حواس پرتى البته به همينجا ختم نشد ، اول كه وقتي آماده ي عمليات پخت بودم با يك چاقو در دست به سراغ يخچال رفتم ، نرم و آهسته هم جهت نشكستن شيشه هاى تنهاى درونش رفتم كه ديدم اصلاً تخم مرغ ندارم !!!
حالا تخم مرغ خريدم اونهم بواسطه حمايت از حقوق حيوانات مدل بيولوژي كه معلومه گرانتر هم هست و ديگه چاقو هم در دست ندارم و سه عدد از شش عدد تخم مرغ خريداري شده را كذاشتم كنارم و سطل را هم جهت سرعت در كنار نظافت يه كنار ديگرم : اولي را شكستم و انداختم تو كاسه ي لوبياهاي بخته و ريز شده و پوسته در سطل آشغال ، تخم مرغ بعدى را شكستم و انداختم تو سطل همين كه خواستم بوستش اا تو ظرف لوبيا بندازم حواسم جمع شد ….
بيچاره آقا حالا چقدر ضرر ميكنه بابت اين حواس پرتى من !!!
نكته نوشت : نوزده سال بيش مادرم همسن الان من بود موندم چرا مثل من دچار بحران سن – پياز نشد ؟! يعنى گمونم شد با جهت مخالف !! حالا چرا؟!!!!








%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: