پدر و آمستردام

18 08 2013

20130818-053236 PM.jpg
چهارشنبه چهاردهم آگوست يه وقتي ميان نه تا ده صبح :
تو تخت در حال نوشيدن قهوه ى صبحگاهى، وبگردى، فيسبوك و توييتر بودم كه همه اينها محو شد و گوشى با شماره ى غير قابل نمايش زنگ خورد؛اونطرف خط سابينه مددكار بابام بود، گفت كه كارهاى انتقال پدرت به آمستردام انجام شده و فردا بايد بياى دنبالش! بعد از كلى خوشحالى و تشكر و اينا قرار روز بعد را گذاشتم كه قبل از ظهر اونجا باشم، محل جديد ساعت دو منتظر بابا بودن؛
همانطور هيجانزده به پسرخاله زنگ زدم و جريان را براش تعريف كردم و پرسيدم كه ميتونه فردا بياد بريم دنبال بابام؛
پرانتز : پسر خاله دوست ايرانى ام هست كه خيلى ماهه و منم خيلى دوستش دارم، تو مغازه ى ايرانى باهاش دوست شدم، اينجا توصيفش نميكنم كه خودش يك مطلب جدا ميطلبد.
بازگشت به متن: گفت كه باشه و قرار صبح را با هم گذاشتيم. رفتم يه سرى به محل جديدى زدم، پرس و جويى كردم و بخش مربوط به بابا را از نزديك ديدم؛ محل جديد تا خونه ى من پنج دقيقه فاصله ست ؛
امروز يكشنبه ست و بابا چهار روزه كه نزديكمه، بجز امروز كه همه اش توتخت بودم هر روز رفتم دنبالش و چند ساعتى با هم بوديم، به نظر راضى مياد و مت از اين بابت خيلى خوشحالم، ولى هنوز هم حس دردناك گناه گاه و بيگاه مثل يك بغض تو گلومه!!





گلدن به آمستردام مى آيد!

6 04 2013

20130406-051252 PM.jpg
يك عالمه ساعت تو سرما و راه بودن واسه همين سرما رفته بود تو جونشون، با اينكه درجه حرارت اتاق را برده بودم بالا، ولى گلدن از بعد از شام تا وقت رفتن در حالى كه دست بر شوفاژ داشت ، روى مبل چمباتمه زده بود و يه پتو هم دورش پيچيده بود!! من كلى هيجان زده بودم و كلى وراجى كردم، تا حدود ساعت دوازده ؛ بعد گلدنhttp://goldeneverstand.wordpress.com/ رفت سراغ كوله ش و شروع كرد هى از توش سوغات براي من در آورد!! از ايران پسته و نبات و لواشك ، از فرانسه پنير و شراب و ..، از بلژيك ، شكلات و ژاكت و …
من عاشق مامانش شدم، يه زن مهربون و همراه كه البته روزهاى بعد فهميدم همراهيش حد و مرز نداره !!
خلاصه كلى ذوق كردم !!
گلدن








%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: