من از همه بيشتر ميفهمم!

15 12 2013

20131215-104244 PM.jpg
بدم مياد از بهانه آوردن براى انجام دادن يا ندادن كارى، به همين خاطر هم آدمهايي كه اينكار را ميكنن خشمگينم ميكنند؛ اينها كسانى هستند كه هميشه بهترين دلايل را براي رفتارهايشان دارند و خيلى به سختى ممكنه بپذيرند كه اشتباه كرده اند، بعضيشون كه هرگز قبول نميكنند؛ براي پرهيز از يك عذرخواهي ساده ساعتها ميتونن برات فلسفه بافى كنند طورى كه اصلاً به غلط كردن بيوفتي از اينكه بحث را شروع كرده ايى!! يا مثلاً وقتى رد ميشن پاتو لگد كنن معذرت كه نميخوان هيچ، عصبانى هم ميشن و ممكنه سرت فرياد هم بكشن كه چرا پاهاتو جمع نميكنى!
گاهى با خودم فكر ميكنم كه خوب اينها فكر اعصاب طرف مقابل را نميكنند، اما خودشون از اينهمه تكرار و حرف، خسته نميشن؟! راستش خود من وقتى رفتار احمقانه ايي داشته باشم و دوستى ازم بپرسه كه چرا اينكار رو كردم خيلي راحت ميگم خوب چون كمي تا قسمتى بيشعورم 🙂 و تمام. نه اينكه دليلى واقعاً برايش نداشته ام ، نه ، چون ميدونم اون دليل هم بهانه ايست احمقانه تر از عمل انجام شده و به خودم ميگم بايد به شعور دوستم احترام بذارم. يا اگر كارى را به روش اشتباه انجام بدم و يكى راه درستش را بهم نشون بده يا لبخند ميزنم و ميگم ممنون و با باز لبخند ميزنم و بازم ميگم ممنون ولى من با همين شيوه ى غلط خودم راحتم!
گاهى اونقدر دلم ميخواست ميتونستم دستم رو دراز كنم و مغز اين آدمها رو در بيارم بذارم تو سر خودم تا بتونم بفهمم چطور فكر ميكنن!
راستى از چه زمانى پذيرفتن اشتباهاتمون اينقدر سخت شده؟!





دلتنگى براى «اينجا»

29 04 2012

يه بار ساعت نه و نيم از خواب پريدم ، يعنى اول از خواب پريدم ، بعد چشمهام باز شدن ، اينكار ناخودآگاه انجام شد ، اولين كارى كه كردم برداشتن گوشى موبايلم بود براى ديدن ساعت بود ، كارى اين روزها تقريباً همه مردم براى فهميدن ساعت وقتى از خواب ميپرن ميكنن . و فهميدم. ساعت نه و نيمه و من اينجا نيستم ،و قرار نيست كسى بياد و به در بكوبه و يگه ساعت چنده و يادمون بندازه كه بايد بيدار شيم و بريم پايين ، هرچند امروز وقت بيشترى داريم ، ولى باز هم يه بايدى هست !!!!
دوباره خوابيدم ، و خوابم برد . بار بعد كه چشمهام باز شد ساعت يازده بود ، نه يازده و سه دقيقه … موبايل رو گذاشتم كنار و دوباره خودم را ولو كردم رو تخت ، به خودم گفتم فقط ده دقيقه ديگه … قبلاً ها هميشه اينكار را ميكردم ، قبلاً ها كه يه جايى بود كه بهش ميگفتم خونه ام ، يا اتاقم ، و هر وقت ميخواستم ميرفتم توش . جايى كه درش احساس امنيت ميكردم ؛ ولى اين عادت انگار كه از سرم افتاده بود ؛ صبح ولى درباره عادتم را تكرار كردم ، ولى دوباره خوابم برد ، يكساعت !!!
اينبار ولى بلند شدم و از تخت اومدم بيرون . دو ساعتى بيدار بودم كه خوابم گرفت ، پس خوابيدم دوساعت !!!
هر چى باشه بزرگترين مزيت اينجا نبودن اينه كه هر وقت بخوام ميتونم بخوابم !!!
ولى راستش حوصله ام سر رفته ، دلم واسه اينجا تنگ شده انگار !!!!








%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: