من آواره يك معتاد هستم

9 02 2014

20140208-111715 PM.jpg

چند وقتى ست كه دستم به نوشتن نميره، در واقع دستم به هيچ كارى نميره حتى آشپزى!
همه چيز از اين افسردگى مزمن شروع شد كه انگار اجين شده در تار و پود من و زندگيم؛ نم نمك شروع كردم يه كم كردن ارتباطات هم از نوع مجازيش و هم واقعى، اول تلفنها را بى جواب گذاشتم و بعد اس ام اس و كامنتها و بالاخره ايميل، از يك طرف احساس بد نارضايتى از خود شرمندگى از دوستان و از طرفى ميل شديد به در خود فرو رفتن؛ اين شد كه ديگه حتى پيامها را نخوانده، ايميلم را چك نكردم و حتى به پيغامهاى صوتى گوش ندادم! همين الان چهار پنج تا پيغام نشنيده تو گوشيم دارم!! از گفتن جملات تكرارى زياد حالم خوب نيست و تو اين فصل افسرده ميشم و از اين قبيل بهانه خجالت ميكشيدم، توان نمايش خنده هاى الكى و من چقدر خوشحالم را هم نداشتم؛
اين شد كه رو آوردم به حيوانات و گياهان!! رسيدگى به گاو و خوك و مرغ و خروس و آب دادن به گل و بوته و درخت؛ رفته رفته رسيدگي به كارهاي مزرعه شد همه ى فكر و ذكرم، هنوز چشم باز نكرده به فكر اين بودم كه وقت غذا دادن به گاوها يا دوشيدنشان رسيده يا نه؟ و همانطور خواب آلوده و با جشمان نيمه باز موبايلم را برميداشتم ميرفتم سراغ مزرعه!!! و همينطور تا شب مشغول بودم!! و اينطور شد كه اعتياد سراغ منهم آمد؛





زمستان و غم

27 11 2013

20131127-104709 PM.jpg
يكى: حالت چطوره؟
من: خوب نيستم زياد، مدتيه دائم دل درد و دل پيچه دارم، گاهى هم حالت تهوع
يكى: خوب برو دكتر
من: آره ميرم، ولى آخه دكتر رفتن اينجا فايده ايى نداره كه، هيچى نميفهمن دكتراى اينجا
يكى: خوب بالاخره كه چى؟ باز بهتر از هيچيه ، بگو برات آزمايش بنويسن بلكه بفهمى چته
من: باشه حالا ميرم

يكى ديگه: چطورى؟
من: نه اصلاً خوب نيستم ، سردرد اين روزها بيچاره ام كرده؛ گاهى هم سرگيجه
يكى ديگه: وا!!! خوب چرا؟!
من: نميدونم!! شايد چون شبها دير ميخوابم و روزها تا بعد از ظهر خوابم. به هر حال كه الان يك هفته ايى ميشه كه هر شب سر درد دارم و مسكن ميخورم
يكى ديگه: خوبه يه دكتر هم برى
من: ( همونايي كه به يكى گفتم)
يكى ديگه: ( همونايى كه يكى گفت)
من: باشه ميرم حالا

و اين داستان ادامه داره..حالا هم دور روزه كه كلاً تعطيلم!! همه ى بدنم درد ميكنه، از هشت شب سردرد شروع ميشه، از بعد از ظهر دل پيچه، اونقدر احساس ضعف ميكنم كه شستن يك بشقاب هم برام سخت شده و يدونه سير را سر شبى نتونستم له كنم!!
دكتر رفتم بالاخره ، اونهم برام عكس و آزمايش نوشت ولى يك هفته هست كه گذشته و من نرفتم!!
حالم از خودم بد ميشه ديگه وقتى كسى احوالپرسى ميكنه ، كه بخوام بگم خوب نيستم !! واسه همينه كه امروز به همه گفتم خوبم ، يا كه امروز ديگه بهترم؛
ولى خوب نيستم، بهتر هم نيستم، در واقع حتى خيلى هم بدترم !! و تقريباً باور دارم كه همه ى اين حال بد از خستگى روح و روانم هست. كه انگار اميد بهبودى هم نيست، حداقل نه زمانى كه رو به زمستان و سرما و تاريكيست.
پ.ن١: فردا ميخوام كيك موس توت فرنگى درست كنم. مواد مورد نيازش را هم گرفتم و گذاشتم تو يخچال
پ .ن٢: امروز هم ميخواستم كيك موس توت فرنگى درست كنم! البته مواد مورد نيازش را نگرفته بودم!





بى مصرف نبودن

24 09 2013

20130925-124711 AM.jpg
يكشنبه صبح يكبار ساعت ده بيدار شدم ولى هر كارى كردم نتوانستم از تخت بيرون بيايم، به همين دليل ساعت را براى ده و نيم تنظيم كرد و مجدد خوابيدم؛ با صداى زنگ ساعت بالاخره بيدار شدم؛ قهوه ايى البته در تخت نوشيده و نود درجه روى تخت چرخيده و بصورت دراز كش مشغول فعاليت روزانه شدم كه همانا كنترل ايميل، فيسبوك، توئيتر و وبلاگ و بعد پرسه هاى اينترنتى و كسب اخبار اينترنتى و صد البته جستجوى دستور پخت انواع خوراك ايرانى و گاه فرنگى از طريق اينترنت ، بود!!!
البته در اين ميان يك ساعتى هم به صرف صبحانه و پختن خاگينه ى بند انگشتى كه همانروز دستور پختش را از سايتى پيدا كرده بودم گذشت؛
همه ى اصرارم براى ساعت ده يا ده و نيم از خواب بيدار شدن براى اين بود كه فكر كردم بايد هر طور شده شيوه ى چهارده ساعت خوابيدن و در تخت ماندن را خاتمه دهم! به همين دليل هم روى تخت چرخيدم كه باقى روز را در جاي هميشگى نگذرانم!!
به هر حال حدود ساعت پنج به دنبال پدرم رفته و با خود به خانه آوردم؛ وقتى او اينجاست نميتوانم روى تخت دراز كش باشم؛
اصولاً يا دوست داره صحبت كنه يا مشغول راه رفتن و جابجايى ست، بنابراين گزينه ى افقى شدن منتفى ست، اين بود كه من هم همه وقتم را در آشپزخانه و به پختن دستورات غذايى ذخيره كرده گذراندم، در اين ميان يك فيلم فارسى هم براى بابا گذاشتم، اين ترفند را تازه ياد گرفته ام، اينكار كمى حواسش را جمع فيلم و پرتِ كنترل اشياء ميكند؛ در حين آشپزى هم از طريق تلفن و اسكايپ پدر با عمه ها و مادربزرگ صحبت كرد،بعد شام را با هم خورديم و حدود ده و نيم شب هم برگشت؛ مجموع همه اينها حس خوبى برايم داشت، حس خوب بى مصرف نبودن كه اين روزها دائم با منه و براى فرار از آن به رختخواب پناه مييرم.





آشپزى

21 09 2013

20130921-025152 AM.jpg
چند روزيه به طرز بيمارگونه ايى يا آشپزى ميكنم، و يا دستور پخت انواع خوراك و شيرينى را از تو سايتها و وبلاگها بيرون ميارم و كپى ميكنم تا نوبتشون برسه!!
در واقع تنها كارى كه تو اين روزها كمى حالمو خوب ميكنه آشپزيه؛ دو بار حلوا درست كردم، بار اولش كه قسمت سطل آشغال شد، وقتى من چيزى را روانه ى آشغالى ميكنم بعنى واقعاً غير قابل خوردنه! اساساً با دور ريختن مواد غذايى مخالفم و اگر گاهى مجبور به انجامش بشم دلم بدرد مياد و احساس گناهش چنان چنگ ميندازه دور گلوم كه حس خفگى بهم دست ميده؛ اون حلوا را هم البته چند روزى نگه داشتم ولى واقعاً خوردنى نبود، به نظرم از آرد اشتباه استفاده كرده بودم! بار دوم ولى خيلى شبيه حلوا شده بود البته با مقدار متنابهى گلوله هاى آردى! به هر حال عزمم را جزم كردم كه بالاخره حلوا درست كردن را ياد بگيرم!!
به جز اون دستور پخت انواع خوراكهاى محلى ايرانى را جمع كرده و خيليهاشون را هم پختم و به همين خاطر كمى بهترم، البته فقط ساعتهايى كه آشپزى ميكنم؛
امروز تا وقتى مشغول پختن غذا براى جودى بودم حالم سر جا بود و احساس افسردگى نميكردم، البته فقط تا وقتى مشغول بودم!!
ولى براى مهمانى؟! ريشه ى موهام تقريباً پنج سانت بلند شده و من اصلاً حوصله ى رنگ كردن ندارم، ابرو و سبيلها هم كه در وضعيت اسفناكى هستند! و هنوز نميدونم چى قراره بپوشم!!
كاش ميشد ميموندم خونه و هى آشپزى ميكردم!!

20130921-025414 AM.jpg

اينم حلوايى كه گفتم !!





قرارهاى مزخرف

4 12 2012

20121204-081407 PM.jpg
تو اين مملكت دايم بايد يه كارى انجام بدى !! مكافاتيه بخدا !!! تازه همه ى كارها را هم يكباره نميتونى تمومش كنى ، بايد قرار بذارى !! همه اش قرار و قرار و قرار ، ببخشيد ، روم به ديوار ، گلاب به روتون ، واسه گوزيدنت هم اينجا بايد قرار بذارى !! كه فلان روز و فلان ساعت بنده ميخوام بگوزم !! اينجوريه كه كلاً بعضى ها گوزبند هم ميشن ؛ خلاصه كه خيلى كلافه ام از اين قرارها ، بابا جان بعد از دو هفته كلنجار با كون گشادى تو اين سرما راه افتادم رفتم يه مطب دكتر و ميگم ميشه كه منو اينجا ثبت نام كنيد كه بشيد دكتر خانواده و من هم بشم مريضتون؟! ميگه آدرست كجاست ؟! ميگم فلانجا ، ميگه ميشه ولى بايد قرار بذاريم كه بياي و مدارك بيارى !!! خوب زن حسابى يه كارت شناسايى و بيمه ميخواى ، همينجا بگير و اسم كوفتى منو بنويس ديگه !!! خلاصه كه خسته شدم از اينكه هرروز بايد يجايى برم ،حسرت يه افسردگى درست و حسابى مونده به دلم!! از اون مدلها كه سه روز در را ببندم رو خودم و تلفنها خاموش و بخوابم؛ بعدش هم حالم خوب شه و بشينم برنامه ريزى كنم ، البته بى هيچ قرارى !! مثلاً برم كلاس زبان ، كتابخونه يا برم تو فروشگاهها چرخ بزنم و اجناس را زير و رو كنم . كلاً دوست دارم با هيچكس حرف نزنم يه مدت !! ولى تو اين مملكت انگار نشدنيه ! اگه لال بودم چى ؟!!





آسمان اشكى

16 11 2012

20121116-012342 PM.jpg

اين روزها زياد گريه ميكنم ، اصلاً حسابى زِر زِرو شدم ، خودم هم از اين اشكهايى كه با دليل و بى دليل تو چشمهام جمع ميشن و يه در ميون هم زرتي شُره ميكنن رو صورتم خسته شدم،
يجا نوشته بود كه آدمهاى افسرده زياد گريه ميكنن ، نميدونم شايد هم برعكس ، نوشته بود اونايى مه زياد گريه ميكنن افسردگى دارند ، حالا نميدونم چون زياد گريه ميكنم پس افسرده ام يا بخاطر افسردگيه كه اين همه اشكى شدم ؟!!
و ديگه اينكه نميدونم اين روزها چرا همه ى بدنم درد ميكنه ؟! يجورى كه انگار تو هاون كوبيده شده باشم ؛ يعنى اين هم به اشك ر افسردگى مربوطه ؟!!!








%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: