همدردى بعد از سيزده بدر

4 04 2014

اى واى، اى واى از فرداى روز سيزده بدر!! با اينكه الان ديگه نه مجبورم برم مدرسه و نه سر كار، ولى همچنان بعد از سيزده دلم ميگيره، البته اين اندوه با يك، دو يا حتى ده روز تعطيليه بعد از سيزده هم كم نميشه چون اساساً ربطى به خستگى سيزده نداره كه اثر سيزده روز استراحت و بخور و بخوابه؛
به هر حال امروز به كرات ياد دوستان و اقوام عزيزم افتادم و كلى دلم گرفت و باهاشون احساس همدردى كردم.
و من ميدونم كه اين يك حس همگانى در كل ايرانه، ولى نميدونم چرا تا به حال هيچ راه حل مناسبى براى كم كردن اين رنج و غم ارائه نشده؟!
در حالى يك راه حل بسيار ساده وجود داره و اون اين كه اولين روز بعد از تعطيلات اعلام كنند كه همه ى كارمندان دولتى و غير دولتى دانش آموزان و دانشجويان و غيره و ذالك همه و همه از ساعت يازده تا دو مشغول به كار و تحصيل ميشوند؛ و به همين ترتيب روزى دو ساعت اين ساعات را اضافه ميكنيم، تا به ساعت هميشگى برسيم؛ اين مملكت اين همه طاق و جفت تعطيلى بيخود داره، و اتفاقاً اين تعطيلات از جمله تعطيلات بسيار باخود و مفيد خواهد بود، چرا كه كلى نيرو انگيزه ى كارى را بالا ميبره؛ به هر حال اين فعلاً در مرحله ئ طرحه، باشد كه تصويب شود.

20140405-124139 AM.jpg





در شهر

16 11 2013

20131116-122543 AM.jpg
ديشب از سر شب بيقرار، كسل و كمى هم عصبانى بودم.
درست بعد از رفتن پسر خاله؛ گاهى مياد اينجا، يه قهوه با هم ميخوريم و گپى ميزنيم و هنوز نيم ساعت نشده بلند ميشه و ميگه كه بايد بره، كلاً آرام و قرار نداره كه يجا بشينه ؛
خلاصه سر شب دلهره شروع شد، بى دليل اضطراب اومد سراغم، اضطرابى كه نميدونم از كجاست، نگرانى از اشتباه، فراموشى يا چيزى شبيه اون!! مثل وقتى كه ميرسى سر كار و يهو يادت ميوفته زير گاز را خاموش نكردى؛
بعد از اون يجور احساس گناه، حس نارضايتى از خود كه اگر جلوش را نميگرفتم تا مرز بيزارى هم ميتونست پيش بره؛
در نهايت نوبت به خشم رسيد، خشمى سمت و سويى نداشت، خشمى انتزاعى ؛ بدون محرك و بى دليل!!
هر چه در ذهن دنبال مقصرى گشتم چيزى يافت نشد ، ناچار همه ى اون خشم روانه درون خودم شد و تبديل شد به يك بغض تو گلوم ؛
با همون بغض خوابيدم و با حس خفگى نيم ساعت از ظهر گذشته بود كه بيدار شدم؛ چهار ساعت تو خيابون راه رفتم و ويترين مغازه ها را نگاه كردم تا ترس و خشم و بغض جايشان را به كمر درد و خستگى دادند!!
الان كمى ميترسم و كمى هم دلم گريه ميخواهد كه البته بعد از ديدن فيلم » جدايى نادر از سيمين » آنهم براى بار سوم ايجاد شد؛ ولى بدنم خيلى درد ميكند. ميخوام با خودم قراربذارم كه بيشتر باخيابان معاشرت كنم!





نيازمند انگيزه ام!

9 10 2013

20131009-035451 AM.jpg
من همچنان پيگير آشپزى هستم؛ يعنى همچنان تنها سرگرمى ام پخت و پز است؛ در مورد حلوا تقريباً وارد شدم، تقريباً چون بار آخر كه تصميم گرفتم با كره هم امتحان كنم باز آرد گلوله شد، و هر كار كردم باز نشد، با خودم فكر مردم خوب اين چه كاريه ؟! با روغن مايع به اون خوبى ياد گرفتى، در همان راستا ادامه بده تا جايى كه بتونى مدل حلواهاى مادر جونى ( مادر بزرگم) درست كنى، بعد فكر كردم خوب اگه يه وقتى تو در و همسايه يا دوست و فاميل كسى خواست حلوا با كره براش درست كنم اونوقت چى ميشه؟! اين بود كه سريعاً عكسى از حلواى مذكور انداخته و در فيسبوك به اشتراك گذاشته و از دوستان و آشنايان طلب يارى نمودم، كه البته در سريعترين زمان ممكن دوستان پاسخهاى خودشون را ارائه دادند و من منتظرم اين حلواى آرد گلوله ايى تمام بشه تا دست بكار تمرين بشم و البته گمونم كمى طول بكشه چون خوراكى بدمزه را كسى نميخوره!!
به هر حال يكى ديگه از هنرنمايى هام ، پختن قطاب هست كه دراين مورد هم چندان موفق نبودم، دو بار درست كردم كه به نظر خودم بار اول بهتر بود؛ ولى پرواضحه كه قصد عقب نشينى نداشته و همجنان مشغول جستجوى دستورات بهترى در اينترنت هستم؛
و ديگه اينكه پخت و پز خود را از غذاهاى ايرانى اصيل گسترش داده ام و برنامه هاى كانال آشپزي اينجا را هم دنبال كرده و تا الان دو مدل هم درست كردم كه از نظر خودم خيلى خوشمزه بودند، البته اوليش كه ماهى و سيب زمينى و تركيبى از سبزيجات و پياز بود را پدرم هم ظاهراً پسنديد، چون براى اولين بار بيش از نيمى از بشقابش را خورد!!
با وجود اين من هنوز خوشحال نيستم، هنوز يك در ميون روزها را در تخت به سر ميبرم، و اين بازي آشپزى تنها مفرى شده است براى فرار از تخت!! دنبال پيدا كردن راهى براى عبور از اين سياهى هستم؛





گوشزد

17 12 2012

20121217-120311 PM.jpg

بازم ميگم :» مردم يه كم از من فاصله بگيريد »
يجوريم اين روزها: » ساده بگم حوصله ى خودم رو هم ندارم «





در انتظار گشايش

6 07 2012

هوا امروز ابر و بارون و و دلگير و در يك كلام مزخرفه ، با حال و هواى امروز من همخونى داره حسابى ؛ از صبح راه افتادم تو خيابون و هايده گوش كردم و سلانه سلانه و بى رمق قدم زدم تو كوچه پس كوچه هاى اطراف اينجا ، وقتى بارش بارون شديد شد مجبور شدم بچپم تو يه كافه و به لطف اشك آسمون يه كوفتى تو معده من و يه پولى هم تو جيب صاحب كافه واريز شد؛
تموم كه شد دوباره زدم به كوچه ، با اينكه خيلى كار دارم ولى رمقى نيست ، اصلاً هيچى نيست ، فقط دلم ميخواست را برم ،
اونقدر كه دوباره ميخچه هاى پام بزنه بيرون و دردشون نذاره ديگه قدم از قدم بردارم !!!
هنرى قراره ساعت يك و نيم بياد اينجا ، قراره با وكيلم تماس بگيريم ، بايد به دكترم هم زنگ بزنم و وقت بگيرم ، بايد به يه دقتر وكالت ديگه هم زنگ بزنم و وقت بگيرم ، ولى … هيچى ولي و اما و چونكه و اينا همه بيخوده !!! فقط نميتونم !!!
اومدم و نشستم تو » گذاخونه » كه اين ساعت روز راستى راستى گداخونه ست ، هر چى كولى و خيابون خوابه جمع شدن توش ؛ بيرون هم كه هوا گنده اينه كه تو پره ؛ فكر ميكنم كاشكى برم يه جاى ديگه ، ولى جونشو ندارم ، بيرون جلوى در بر و بكس ِ همينجا ايستادن و سيگار ميكشن و صحبت ميكنن ، احتمالاً فكر ميكنن از ساعت پنج عصر تا ده صبح سهم اوناست و سخاوتمندانه اين چند ساعت ميان روز را تقديم اينها كرده اند !!! يا شايد هم ازدحام و هواى نامطبوع داخل باعث شده كه سخاوتمند بشن !!!
من ولى خسته تر از اونم كه بتونم به چيزى اهميت بدم ، يه گوشه كه معمولاً جاى من نيست تو اون طرفى كه طرفم نيست پيدا كردم و نشستم تا هنرى بياد . تو فكرم كه تا رسيد ازش بخوام يه قهوه برام بريزه !!!
شايد وقتى بياد و زنگ بزنه به وكيل بى بخارم كمى هيجان قاطى بى حسيم شه و كى ميدونه يه حركتى هم كردم !!!!
بيرون انگار آسمون هم داره دلش باز ميشه ….








%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: