دو ساله شد!

29 03 2014

ورد پرس ميگه اين وبلاگ دو ساله شد؛ و اين يعنى دو سال از اون روزهاى در بدرى و بى خانمانى گذشت. و من الان بيش از دو ساله كه ايران نيوده ام،
و هر طور شده ميبايست خودم را به وطن برسونم . پس لطفاً برايم آرزو كنيد.





فراموشكار

18 03 2014

20140318-073348 PM.jpg

از آخرين بارى كه با نگين صحبت كرده بودم چند ماهى مى گذشت، علت اين همه مدت بى صحبتى هم دلخورى مختصرى بود كه اون از من داشت ؛ البته اون مختصر فكر كنم چندان هم مختصر نبود ولى خوب من دوست داشتم اينطور فكر كنم! علت دلخوريش هم …
حالا بگذريم، آدم هر چى ميدونه را كه نميريزه تو دايره!!
به هر حال منهم اصلاً تصميم نداشتم بخاطريك مختصر دلخورى دوستم را دست بدم، اين بود كه منتظر يك حال خوب بودم تا بهش تلفن بزنم و مفصل منت كشى كنم، كه حال و روز اونروزهاى من چندان خوب نبود، تا ياد منت كشى هم كه مى افتادم خرابتر هم ميشد! اين شد كه صلح طلبى من ماهها معلق ماند!!
روز دوشنبه پيغامى از تقويم گوشى رسيد كه تولد نگين فلان روزه و من دانستم كه فرصت براى صلح جويى كم است اين شد كه تصميم گرفتم در اسرع وقت پيش از روز تولد باهاش تماس بگيرم؛
كه اين اسرع شد پنجشنبه!!
به هر حال خيلى بد ميشد يهو بعد از ماهها زنگ بزنم و با يك تماس هم منت بكشم و هم تبريك بگم! از اون گذشته نميدونستم اول بايد كدومشون رو به انجام برسونم!! به هر حال تماس گرفتم و گويا تو اين چند ماه هم نگين كلاً يادش رفته بود كه با من قهر بوده و بسيار با روى خوش كه البته نميدونم ولى با گفتار خوش و مهربانانه برخورد كرد و من در اينجا مفهوم » زمان همه چيز را حل ميكند » را به خوبى فهميدم!!
ندديك به دو ساعت صحبت كرديم، البته حدود نزديك به دو ساعت من صحبت كردم! نگين تا تقريباً يك ربع آخر خيلى كم حرف زد، انگار كه منتظر شنيدن چيزى باشه!! ولى در نهايت نااميد شد و گفت :» من فكر كردم تو زنگ زدى تولدم رو تبريك بگى» من؟!!!!!!! واى بر من كه نميدونستم چه خاكى تو سرم بريزم!! يعنى چى؟! اين چى داره ميگه؟! تازه يادم افتاد كه مامانم هم تاكيد كرده بود كه روز تولد نگين بهش يادآورى كنم چون ميخواد بهش تبريك بگه!! حالا جواب اون رو چى بدم؟!! اين بود كه بجاى عذر خواهى اول دست بدامن نگين شدم كه قرار بذاريم امروز بشه تولدش!! مگه دوشنبه تا چهار شنبه چند روز فاصله دارن؟! از اون گذشته پنجشنبه آدم تولدش باشه خيلى هم بهتره !!
اونقدر دست بدامن شدم كه آخر صداش در اومد كه خانم جان تولد من رو فراموش كردى حالا تازه بفكر رفع رجوع مامانتى!! خداييش راست ميگفت خوب!!
البته شما شاهدين كه من فراموش نكرده بودم فقط وقتى تقويم گوشى روز دوشنبه بيب كرد كه تولد نگين امروزه من طبق معمول نخونده ازش گذشتم و فكر كردم اينم مثل ايميليه كه فيسبوك چند روز پيش از تولد دوستان ميفرسته !! و منتظر خبر رسانى بعدى بودم!
خلاصه منكه امسال شرمنده ى دوستم شدم ولى ،خانمها!! آقايون !! شما را به اعتقادات و باورهايتان قسم ، خوب اين تاريخ تولدتون رو بنويسيد تو فيسبوك. خوب دوست نداريد سنتون معلوم باشه سالش را ننويسيد ولى ديگه با روز و ماه تولد شما كه كسى كارى نميتونه بكنه!!! بنويسيد باشه ؟!
اين نوشته را به نگين عزيزم تقديم ميكنم.





بهت و خاطره

9 10 2013

20131010-121656 AM.jpg

خانم «ز» فوت شد، روز يكشنبه؛
خانم «ز» مادر دوستم بود؛ «ميم» دوست دوران دبيرستانم هست، از پانزده سالگى با هم دوستيم؛
خانوم «ز» هر سال براى ميم تولد ميگرفت؛ يكى از سالها را خوب يادمه كيك تولدش را خودش درست كرده بود؛ اين روزها خيلى ها از اين هنرها دارند، ولى براى من اون زمان خيلى كار بزرگى به نظر ميرسيد، يك كيك تولد خامه ايى بزرگ كه مامان ميم خودش تو خونه درست كرده بود!!!
تو همين چند روز اخير كه دنبال دستورات غذايى بودم باز به خانم «ز» فكر ميكردم، به باقلواى يزدى كه پخته بود و به نظر من خوشمزه ترين باقلوايى بود كه من تو همه زندگيم خورده بودم!! ولى سالها بود كه بيمار بود، سالها بود كه روى تخت بود و ديگه نمى توانست كيك و شبرينى درست كنه؛
امروز وقتى بيدا شدم طبق معمول گوشيمو دستم گرفتم تا ببينم دنيا چه خبره، كه اس ام اس مُجى را ديدم كه خبر فوت مامان ميم را ميداد؛ فكر كردم ديگه راحت شد؛
چند تا تماس با دوستان گرفتم،صبحانه خوردم، به ديدن پدرم رفتم و وقتى برگشتم حس ميكردم همه ى تنم كوفته ست؛
از بعد از ظهر از فكر خانم «ز» و ميم بيرون نميام، بى حس و رمقم، اونقدر كه به سختى اين چند سطر را نوشتم، در واقع نوشتم شايد كه از اين سكون سنگينى كه درش فرو رفته ام بيرون بيايم؛ شايد يعنى!





اسكايپ پارتى

14 09 2013

20130914-103658 PM.jpg
بيست و يك سپتامبر تولد چهل سالگى جودى ست، پانزده تا بيست نفر مهمان دعوت كرده از مليتهاى مختلف، اين چيزى بود كه خودش گفت؛ مهمانى در يك كافه ى مراكشى ست ، از من پرسيد كه ميتونم يكى دو تا غذاى ايرانى هم درست كنم؟ و من البته كه گفتم بعععله!! حالا ميخوام آش و كشك بادمجان و يا كوكو سبزى درست كنم، حالا اين كه قراره غذاى ايرانى درست كنم و براى يك عده خارجى ببرم هر چند مهمه ولى اونقدر ذهنم را درگير نكرده كه چى بپوشم و چطور برم و چطور با اينهمه آدم غريبه روبرو بشم؟! براى من هميشه ورود به يك جمع غريبه بشدت استرس زا بوده ، حالا رفتن به يك جمع غريبه كه زبانشون را هم درست نميدانى كه سوپر استرس زاست؛ مطمئناً هم نميتونم از اون بهانه هاى الكى حالم زياد خوب نيست و سرما خوردم بيارم؛ حتى فكر كردن به اين مهماني هم مضطربم ميكند!
به خودم ميگم كلاً در را ببندم و بگم به اين جماعت كه منو بى خيال شن؛ از طرفي راستش دل كندن از اين ارتباطات هم برام راحت نيست، خوب دوست دارم بدونم مردم با فرهنگهاى مختلف چطور زندگى و فكر ميكنند، مهمونيهاشون و روابطشون چطوره ؛ ولى وقتى تو موقعيتى قرار ميگيرم كه ميتونم تجربه كنم، يجورى از زيرش در ميرم!! ايكاش ميشد از طريق مثلن اسكايپ اونجا باشم؛ اينطورى هم هستم و هم نيستم؛ اينجورى هر وقت خسته بشم يه كليك ميكنم!!





بيست و سه ساله ميشود

7 09 2013

20130907-043521 PM.jpgجمعه شانزدهم شهريور ماه سال هزار و سيصد و شصت و نه حدود ساعت چهار صبح با دردى در ناحيه ى شكم از خواب پريدم،كمى هم حالت تهوع داشتم، همسر سابق را بيدار كردم و با نگرانى موضوع را باهاش مطرح كردم: » درد عجيبيه! نكنه وقتش باشه؟! » با خواب آلودگى گفت كه بيخود فكر و خيال نكنم، گفت كه حالا كو تا دوم مهر!! كه حتماً يه چيزى خوردم كه بهم نساخته و بگيرم بخوابم!! من هم گرفتم و خوابيدم!! حدود يك ساعت بعد وقتى درد دوباره اومد سراغم ، بلند شد و برام يه چايى و نبات درست كرد و بهم اطمينان داد كه بعد از خوردنش ديگه خوب ِ خوب ميشم!!
وقتى درد براى بار سوم به سراغم آمد، همسر سابق هم ديگه مطمئن نبود كه ميتونه مسموميت غذايى باشه، خوب مسموميت كه وقفه نميده به آدم !!
اونوقت ديگه همه اش چشمم به ساعت بود كه وقت بگذره و بتونم به مامانم زنگ بزنم، اگر اون ساعت روز جمعه بهش تلفن ميكردم قطعاً نگران ميشد، كلن مادر من بيش از هر چيز ديگرى استعداد نگران شدن دارد!!
به هر حال تا حدود ساعت نه باهاش تماس گرفتم و جريان را گفتم، با اينكه تقريبن خودم مطمئن بودم كه وقتش رسيده ولى تا تأييد مادر را نميگرفتم اين اطمينان كامل نميشد!!
گفت كه اى واى آره ، خودشه، اى واى، بچه داره بدنيا مياد!! گفتم خوب مامان اين بچه بالاخره قرار بود به دنيا بياد ديگه، دستخط كه نگرفته بوديم ازش تا ابد تو شكم من بمونه!! كه تازه اگر هم همچين قراردادى داشتيم من به همش ميزدم، خسته شدم خوب!!!
مامان و خواهر كوچيكه فوراً با ظاهرهاى آراسته خودشون را رسوندن و مادر گوشى تلفن به دست مشغول مخابره ى اين خبر به سطح فاميل شد!! اينطور شد كه دختر خاله ام كه ماما بود هم براى كنترل فراخوانده شد و خوب مخابره ى جديدترين اخبار هم در طول روز ادامه داشت!!
اين نى نى يجورايى اولين نتيجه ى فاميل حساب ميشد، در اصل نتيجه ى دوم بود ولى چون اولى بچه ى پسرخاله بود و كلن بچه ى پسرها مال خانواده ى مادريشون هستن پس بچك من هم ميشد مال خانواده ى مادريش كه همانا خاله و خاله زاده ها بودند و يك كمترش هم دايى ها!! و البته اين بچك واسه عمه بزرگه و دخترش هم خيلى عزيز و خواستنى بود؛
ساعت ده شب به پيشنهاد ماماى خانواده راهى بيمارستان شدم، فاصله ى دردها خيلى نزديك بود و با وجود اصرار من كه حالا صبر كنيم، دخترخاله با مهربانى ولى مصمم دستور داد كه:» ديگه بايد بريم»
در اين ميان خاله بزرگه هم تلفنى اعلام كرد كه من هم ميام و هر چه مادر گفته بود خواهر جان من گزارش را تلفنى اعلام ميكنم، گفته بود مرغ يك پا بيشتر ندارد و من ميام!!!
وقتى رسيديم بيمارستان خاله بزرگه نبود، من هم درد داشتم و مجبور بوديم بريم بالا، گفتيم خاله تو راهه، گفتن همينجورى هم زيادين دو نفر بيشتر نميشه همراهش بالا برن، معلوم بود كه دخترخاله ماما يكى از دو نفره و باز پرواضحه كه نفر بعدى مادر بود؛
وقتى رسيديم به طبقه ى مربوطه در كمال ناباورى خاله بزرگه را ديدم!! با ابخند به سمتم آمد و گفت آواره جون چطورى؟!!!! و اونجا بود كه فهميدم هيچ درى به روى خاله ى من بسته نيست!!!!
بعد من را در كمال سنگدلى به يك اتاق بردند و هر چه التماس كردم اجازه بدن يكى باهام بياد نذاشتن!! راستى جقدر قوانين مسخره ايى دارند اين بيمارستانهاى ما؟!! فكرش را بكنيد درد داريد و از اون بيشتر وحشت از اضافه شدن اين درد كه ديگه هر بچه ايى در موردش شنيده است و واقعاً نياز به يك همراه دارين ، ولى بايد تنها در يك اتاق منتظر باشى!! تصويرى كه از اونجا تو ذهنم مونده يك اتاق تاريكه در حالى كه مطمئناً اتاق تاريك نبوده!!! به محض اينكه روى تخت خوابيدم بي اختيار شروع كردم به اشك ريختن و وقتى ماماى جوان ازم پرسيد جريان چيه؟ همانطور كه عر ميزدم با التماس گفتم بذارين يكى بياد پيشم!! اونم گفت نميشه عزيزم آخه قوانين اجازه نميده، هر كارى داشتى ما هستيم خوب و من همينطور هر ميزدم كه من مامانمو ميخوام!!!
به هرحال ماماى جوان دلش برام سوخت و از طرفى چون با دختر خاله همكار بود، اجازه داد دختر خاله ماما واسه دقايقى بياد پيشم، ولى اونهم مدت زيادى نموند و يه كم نوازشم مرد و بهم دلدارى داد و گفت كه دكتر الان ديگه ميرسه و صبور باشم؛ و منهم گفتم كه دلم ميخواست يه دقيقه اين دردو بكشى ببينم باز هم ميگى صبور باش؟! و اون با لبخندى گوشزد كرد كه ماما هست و چقدر مورد زايمان ديده و بچه به دنيا آورده؟! و نفهميد كه ديدن كه بود مانند زاييدن!!!
دكتر بعد از معاينه گفت كه امكان زايمان طبيعى نيست و بايد سزارين شى و اين شد كه من را بردن به اتاق عمل، قرار بود جراحى به روش اپيدورال انجام شه؛ مراحل بى حسى نخاعى كه انجام شد درد هم كه ديگر امانم را بريده بود تمام شد؛
دكتر بيهوشى مرد بسيارمهربان و با حوصله ايى بود و در تمام طول جراحى به سوالاتم پاسخ ميداد و باهام صحبت ميكرد، من هم ثانيه اييا ش گزارش ميخواستم، چون با يك پارچه جلوى ديدن جراحى را گرفته بودند، ميگفتن اگر ببينى شكمت بريده ميشه ممكنه غش كنى!! و هر چه گفتم خوب اون قسمتشو نگاه نميكنم فقط لحظه ايى كه بچه را ميخواين در بيارين را نگاه ميكنم نذاشتن!! دكتر در مورد جنس بچه ازم پرسيد كه گفتم نميدونم و منتظرم بيينم چى ميشه؛
دكتر گفت :» خوب سرش اومد كه پسرونه هست و درست چند لحظه بعد گفت ، نه دخمله اين» نگاه كردم به ساعتى كه تو اون سالن سرد و بزرگ و سمت چپ تخت عمل بود، دقيقاً يك نيمه شب؛ هفدهم شهريور
دكتر پرسيد كه حالا اسمش چيه؟ گفتم دردونه، مكث كرد، گفتم قشنگه؟! همينطور كه موهامو نوازش ميكرد گفت، خيلى، هم دردونه قشنگه و هم آواره؛
همون وقت پرستار دردونه را كه تنش انگار با يه ماسكسفيد پوشيده شده بود و چند لكه خون هم روى بدن و صورتش بود از سمت راست نشانم داد و گفت :» آواره، دخترت را ببين» راستش دردونه اصلن نوزاد خوشگلى نبود ولى من حتى بعد از بيست و سه سال ، وقتى اون لحظه را تصور ميكنم به نظرم زيباترين موجودى مياد كه تا اون لحظه ديده بودم!!
وقتى از اتاق عمل بيرون آمدم، مامان و خاله بزرگه و دختر خاله پشت در بودن و مامانم با خنده ايى كه روى تمام صورتش پهن شده بود بهم گفت:» واى آواره دو تا چال خوشگل رو لپاش داره» و مت در حالى كه ميخنديدم فكر ميكردم كه طفلى مادرم از شدت اضطراب و خوشحالى متوهم شده!! آخه چشمهاش هميشه ضعيف بودن و وقتى تو محل راه ميرفتيم هميشه به ما گوشزد ميكرد كه در صورت مشاهده ى آشنا بهش بگيم چون خودش قادر به تشخيص نيست!! حالا چطور تو چند ثانيه نه يك چال بلكه دو تا چال تو صورت يك نوزاد دو كيلو و هفتصد و بيست گرمى ديده؟!!
ولى مامانم درست ديده بود و دردونه هنوز هم اون چالهاى خوشگل را روى صورتش داره؛
فردا دخترك بيست و سه ساله ميشه و من شش سال از دادروزهايش كنارش نبودم؛ ولى الان وقت غصه نيست؛ من خوشحالم براى بودنش؛
او زيباترين هديه ى زندگي به من است؛





هم اكنون نيازمند توجه شما هستم!

15 05 2013

امروز تولدمه، امروز چهل و چهار ساله ميشم، امروز نبايد به اين موضوع فكر كنم، ولى دوستان همسنم دائم يادم ميندازن!!

20130515-012138 PM.jpg

اولين جايى كه امروز رفتم قبرستان جنگ جهانى دوم بود!!!





آخرين روز ملكه

30 04 2013

20130430-060626 PM.jpg

بعضى روزها قيافه ام بدجورى بدتركيب ميشه، تجربه ثابت كرده تو اين روزها هر چى هم رنگ و روغن بمالم به صورتم ايكبيرى تر ميشم، اما از اونجايى كه من جزء اون دسته آدمهايي هستم كه جعبه ى تجاربشان را يك جاى دنج ته مغزشون با يك چفت و بست محكم پنهان ميكنن ؛ بنابراين هر بار در چنين موقعيتى مى نشينم پاى آينه و رنگارنگ ميكنم صورتمو و مايوس ميشم !!! بخصوص امروز چون خاص بود بيشتر اصرار داشتم چهره ام را كمى بهتر كنم !!
امروز روز ملكهروزملكه هست، و در واقع آخرين روز ملكه در تا شايد بيشتر از سى سال آينده!! بعد از اين بجاي سى آپريل ، بيست و هفت آپريل قراره كه روز پادشاه جشن گرفته بشه ؛
امروز بئاتريس ملكه ى هلند بعد از سى و سه سال تاج و تخت را تحويل پسرش ويليام آلكساندر داد؛

دوستى پيشنهاد داد كه بعد از ظهر بريم منطقه ى «يوردان» گشتى بزنيم ، جالبه كه قرن پيش اونجا محله ى كارگرى بوده و حالا بعد از يك قرن تبديل شده به محله ى پولدارها!!
از خونه ى من تا اونجا يك ربع ساعتى راه هست ، ساعت دو و نيم راه افتاديم، ابتداى مسير جز تك و توك افرادى كه بساطشون را پهن كرده بودند و صداى موزيك از چند كافه و اندك افراد رهگذر مثل ما خبرى نبود، اما رفته رفته كه منطقه ى مركز شهر نزديك شديم … وه !!! جمعيت كلاه نارنجى چنان در هم فشرده شده بودند كه براستى در برخي مسيرها ده دقيقه طول ميكشيد تا بيست متر پيش بريم!!
توي بعضى از كوچه پس كوچه ها هم خيلى ها ميز و صندلي و بساط اجناس خودشون را جلوى در خونه شان گذاشته بودند براى فروش ، بعضي ها هم كه آشپزخانه شان رو به خيابان بود ميز گذاشته بودند قهوه و شيريني و يا پنكيك داغ ميفروختند!!
در قسمتهايى هم موزيك با صداي بلند گذاشته بودند و پير و جوان مشغول رقص بودند، اكثراً يك قوطى آبجو هم دستشان بود و به اسم رقص خودشان را تكان ميدادند، تو اين قسمتها من هم بذم نمى آمد خودم را تكان بدهم، يعنى اساساً تو اينجور فضاها حس تكانيدن بيشتر مياد سراغ آدم، و گويى قلبم هم همين حس را داشت و من ميديدم كه طورى تكون ميخوره كه اگه زودتر از اون منطقه دور نشم ممكنه از حلقم تالاپ بيوفته تو پياده رو!! اين بود كه تا ميتوانستم با سرعت و البته با حداقل تكان از اون مناطق دور ميشدم:
به هر حال روز بسيار زيبايى بود. جاى همه تان خالى…
تقديمى: پاريس ديروز پرسيده بود كه نكنه من همچنان در پارك جنگلى به سر ميبرم ، اگر نه چرا مطلب جديدى نمينويسم ؛ اينهم مطلب جديد براى دخترخاله ي نازنينم

20130430-060921 PM.jpg





يك سالگى

29 03 2013

تقديم به همه ى اونايى كه تو اين مدت با من بودند.
وردپرس ميگه تولد وبلاگم بوده!! چند روز پيش اين پيغام را فرستاده؟! نميدونم ؟!! با گرشى پيام را گرفتم و تاريخش معلوم نيست!! مهم اينه كه ميدونم بك سال گذشته!!! از همه خواننده ها به خاطر خوندنم ممنون و همتون را دوست دارم .





سال كبيسه !!!

14 05 2012

امسال سال كبيسه است !! امسال اول ماه مى شد دوازدهم ارديبهشت ، اين را از تولد يه دوست خوب فهميدم ، اينطور بود كه تولدها به سال خودمون يك روز فرق كرد با سال اينا !!!
اين شد كه بيست و پنج ارديبهشت شد چهارده مى ، وامروز روز تولدمه ؛ بجاى پانزده مى ؛ تو ايران تولدم يه جور ديگه بود ، ابنجا يه جور ديگه تو اين چند سال ؛ اما امسال كلاً جورش فرق كرده !! امسال ديگه خودم هستم و خودم ،؛ كسى نيست بخواد كنارم باشه و مثلاً جشنى بگيره ؛ هرچند كه راستش احساس ميكنم جشن گرفتن هم نداره چهل و سه سالگى تو ديار تنهايى!
ولى نه، ميخوام امسال يه كار متفاوت بكنم ، امسال همه چيز برام متفاوت شروع شد از همون اولش ، ميخوام يه لباس نو بپوشم ، صورتم را آرايش كنم ، گوشواره هاى جديد تا به تام را بندازم ، و راه بيوفتم برم هر جا دلم رفت ……

20120514-055252 PM.jpg








%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: