يلدا

20 12 2013

20131220-091555 PM.jpg
يه موضوع خنده دارى چند روزه كه تو سرمه و ميخوام بنويسمش، ولى هرچى تلاش ميكنم تا به يادش بيارم نميشه؛ ميدونم كه داستان بامزه ايست ولى نميفهمم چرا وقتى در موردش فكر ميكنم اشكى ميشن چشمهام!! وقتى ميخوام بيادش بيارم خنده داره ولى وقتى به يادآورى فكر نميكنم و فقط تمركز ميكنم گريه دار ميشه!!
شايد بخاطر اينكه اين روزها افسرده تر از اينم كه بخوام مطلب خنده دار بنويسم؛ شايد هم اصلاً موضوع بامزه ايى در كار نيست و من چون حالم خوب نيست ميخوام كه يه مطلبى پيدا كنم كه حالم را بهتر كنه؛
اين روزها انگار قابليت خوشحال بودنم را از دست داده ام، البته اگر اصلاً از اول همچين قابليتى را دارا بودم! ارتباط با آدما شده برام يه كابوس، دلم نميخواد با كسى حرف بزنم و اين در حاليست كه گاه با همه ى وجود بهش نياز دارم! تو اون لحظات دلم ميخواد يه دوست خوب روبروم طاهر بشه و من حرفهام رو بزنم، درد دل و گريه كنم و اون گوش كنه، بعد اون حرفهاشو بزنه و من گوش كنم، و محو بشه و من بخوابم!! قدرت بحث و نتيجه گيرى ندارم، تحمل دلسوزى و نصحيت هم؛ از رفت و آمدهاى اين روزهاى آخر سال هم اضطراب ميگيرم؛ ايكاش ميتونستم چند ماهى نامرئى بشم؛ مثل فيسبوك كه دى اكتيو ميشى و بعد برميگرى و ميگى:» دوستان من برگشتم» بى هيچ توضيحى؛
ديشب ده دقيقه ايى تلفنم رو خاموش كردم و فهميدم فقط دوست دارم در دسترس نباشم ولى حس فضوليم در مورد ديگران سرجاشه!! پس دستگاه تلفن رو روشن كرده و روى حالت هواپيما گذاشته و واى فاى را روشن و صداش رو هم خاموش كردم!! انگار قراره امسال بلند ترين شب سال، طولانى ترين اشكها رو بريزم!! امسال نه از هندوانه و انار و آجيل خبريست و نه از دوست و مهمان.








%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: