چه كسى كناهكار است ؟

6 10 2012

20121006-120603 PM.jpg
حالم خوب نيست ، دلم گرفته و گريه ميخواهد ، از صبح چندين بار جلوى جارى شدن اشكهايم را گرفته ام و بغضم را فرو خورده ام، بعضى دردها انگار با هيچ مسكنى آروم نميگيرن، درد من هم از اون دردهاست ، درد پشيمانى ، درد ترديد و دو دلى ،
دردى كه صدها بار گفتن متاسفم و منو ببخش مثل نمكى روى جراحت باز بيشتر ميسوزاند دلم را ، همه ى وجودم را ؛
دلم گرفته و شيون ميخواهد ، با صداى بلند و از ته دل ؛
آخ !!! چطور تونستم همچين تصميمى براى تو بگيرم ؟!! تو در دنياى خودت زندگى ميكردى ، خوب يا بد ؟؟!! راضى تر از الان بودى ، اينو مطمئن هستم ؛ و اين اطمينان من را تا مرز جنون ميكشاند ؛
توى اون خونه ى مرطوب و سرد و كثيف احساس قدرت ميكردى ، ممكن بود خيلى زود بخاطر توهم و سرما و گرسنگى حتى بميرى ، ولى من ميدانم كه اونطور مردن را به اينطور ماندن ترجيح ميدادى ، مطمئنم !!!
فقط منو ببخش !!!
ايكاش بتونم خودم را ببخشم ، ولى محاله ؛
فقط ايكاش بدونى بابا كه منهم درد ميكشم ، خيلى زياد درد ميكشم …. براى خيلى چيزها كه مربوط به توست .
تويى كه هيچوقت پدرى نكردى ، تويى كه هيچوقت پدر خوبى نبودى ، تويى كه خشم ناشناخته ايى در همه ى زندگيم بودى ،
اين آخر بازى چه شد كه اينطور گناهكارم كردى بابا؟!! چه شد كه بغضى شدى كه با همه ى اشكهاى جارى نشده ى زندگيم هم آرام نميگيرد ؟!
آخ ، نميدونى چه سخته تاب آوردن زير بار گناه ؟ تنها وقتى فكر ميكنم كه من بيش از تو درد ميكشم كمى ، فقط كمى ،آرام ميگيرم ؛





مادر

30 06 2012

گذر روزها را فراموش كردم ، يعنى تو خاطرم نيست كدوم اتفاق كى و يا چند روز پيش افتاده ، تو هفته گذشته اندازه هزار هفته هم بيشتر پر از احساسات منفى درد و غم و خشم بودم ، قد يه درياچه اشك ريختم و سخت غصه خوردم و خودم را سرزنش كردم ؛
چند شب پيش بعد از گفتگوي كامپيوترى و تصويرى كه با خانواده داشتم ، مشغول جمع كردن بساطم يه پسر جوون اومد طرفم و به هلندي پرسيد : خانم شما ايراني هستيد؟! و بدون اينكه منتظر جوابم بمونه اضافه كرد : منم ايرانى هستم !!!!!
گفتم كه چه خوب ، ولى انگار فكر كرد كه باور نكردم چون سريع كارت شناساييشو در آورد و نشونم داد ، همون موقع هم گفت كه اسمش فرشاد هست ؛ و البته من هم كارتشو پس دادم پرسيدم جطوره كه فارسى بلد نيست ؟ گفت كه اينجا بزرگ شده !!! پرسيدم مادر و پدرت باهات فارسى حرف نميزدند ؟ گفت كه باهاشون ارتباط نداره ، گفت كه پدرش مرده و مادرش هم با يه مرد مراكشى رفته ؛ نخواستم بيشتر بدونم از مادرش ، دلم بدجورى بدرد اومده بود ، نمى خواستم قضاوت كنم ؛ من نميدونستم كه اون مادرا ن موقع تو چه شرايطى بوده ؛
من چطور ميتونم كسى را قضاوت كنم وقتى خودم پر از خطا هستم و حتى اگر نبودم هم فكر ميكنم رفتا هاى انسانى بسيار پيچيده تر از اونى هستند كه هر كسى بتونه قضاوت كنه ؛
ولى لبخند ساده ى نشسته رو لبان پس دلم را به درد اورده بود،
ياد دردونه خودم افتادم ، ياد اينكه چطور از شش تا ده سالگى بى تفاوت بهش بودم و اونقدر درگير خودم و مسائلم بودم كه اصلاً انگار نميديدمش ؛ هر وقت ياد اون سالها مى افتم از خودم بيزار ميشم ، وقتى به دردونه و اوني كه الان هست فكر ميكنم ، ميبينم كه بايد به اندازه همه اين سالها مادرم را سجده كنم ، كه اگه اون نبود معلوم نبود حالا دردونه مثا فرشادى باشه يا نه !!!! درسته كه اون پدرش نمرده ، ولى كسى كه بيشترين جبران را در كسريهاى مادرى برايش داشت مادرم بود ؛
از فرشاد پرسيدم هيچ از اقوامش تو ايران خبرى نداره ؟ گفت نه و نميدونه چطور ميشه پيداشون كنه، و در جوابم كه خوب از طريق فيسبوك و كلاً اينتر نت ميتونه تلاش كنه ، گفت هيچكدوم را بلد نيست !!!
بهش گفتم بهش كمك ميكنم اگه دلش بخواد و اونم با همون لبخند قشنگش تشكر كرد و گفت كه ميخواد ؛
ايكاش ميتونستم مادرش را براش پيدا كنم ؛
زن بيچاره حتماً خيلى درد ميكشه ؛ هر چى نباشه مادره .

20120630-120223 PM.jpg








%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: