رانده و مانده!

6 07 2014

20140706-033658 PM-56218622.jpg
رفتم و برگشتم. از ايران… ايران عزيزم؛
پيش از رفتنم ديگه عادت كرده بودم به اين غربت، به شنيدن زبان بيگانه در فروشگاهها و خيابانها، تا جايى كه هفته اول اقامتم در ايران شنيدن صحبتهاى هموطنانم در شهروند و صداى بازى بچه ها در خيابان برايم بيگانه بود، ميشنيدمشان ولى نميفهميدم!!
ولى حالا و اينجا دوباره سخت ميگذره بهم، دوباره حس ميكنم درون يك گوى شيشه ايئ هستم و بيرون برايم يك دنياى غريب و مهيب و دست نيافتنى ست! از خودم مدام ميپرسم كه اينها كى هستند و من اينجا چه ميكنم؟! با اين همه تفاوت! با اين همه فاصله!





اين روزها

12 12 2013

20131212-023007 AM.jpg
حدود دوسال پيش، زمانيكه بعد از پنج ماه به هلند برميگشتم، مصمم به شروع يك زندگى جديد بودم، يك زندگى با نگاهى تازه ؛
«زندگى در غربت ساده نيست» اين جمله نه فقط براى من و امثال من كه اينجا تنها هستيم صادق است كه من خانواده هايى را ديده ام كه نه فقط شامل يك زوج و فرزندان ، بلكه بزرگتر : خاله ، عمو و خاله زاده و …
همگى مهاجرت كرده اند ولى باز هم ميتوانند خوب اين جمله را نفس بكشند؛
براى ساده تر كردن مهاجرت با خود فكر كردم كه بايد مردم و فرهنگ اينجا را آموخت، بايد بيشتر با اينها معاشرت كنم.
ميخواستم زبانشان را خوب ياد بگيرم، عادات و خلق و خويشان را هم.
اتفاقاً شرايط شش ماهه ى اول ورودم هم اين خواستن ها را آسانتر و ممكن تر كرد برايم؛
اونجا بود كه ديدم اينها چقدر مهربان و همراه هستند. ديدم كه چگونه با خلوص نيت در يارى كردنت پيشقدم ميشوند.
وقتى خونه ى خودم را گرفتم تا مدتها تنها معاشرانم معدود دوستان هلنديم بودند و من هيچ احساس دلتنگى ميكردم، حتى گاه احساس آرامش هم داشتم، آرامش از حرف و حديثهاى دوست و رفيق هاى ايرانى، از گله گذاريها و توقعاتشان، كه در ميان اين ديگران ، نبود.
به مرور با چند هموطن آشنا شده و رفت و آمدكى هم آغاز شد، به مرور گفتگو با اين تازه آشنايان لذت بخش تر شد، و به مرور جمع دوستان بيگانه كسل كننده!!
صحبت با هموطنى كه با علاوه بر زبان آشنا، فرهنگ و درك آشنا دارد كجا و گفتگو با بيگانه اى كه هيچ چيز از احساسات جمعى سرزمينت نميداند كجا؟!
اينها خيلى خوبند، خيلى ؛ ولى من اين روزها همه اش دلم صحبت با يك هموطن را ميخواهد، كسى كه باهاش تاريخ مشترك داشته باشم، كسى كه وقتى همراه با داريوش همخوانى ميكنم » ياد تو هر جا كه هستم با منه» با من بخونه و بفهمه كه اين يادى كه همه جا با منه، همه ى آنچه در گذشته جا گذاشته ام هست، همه ى خاطرات كودكى و جوانى !! كه با من همراه شه و بخونه ؛
اين روزها همزبان كم پيدا ميشود.





بليت يك سره؟!

29 10 2013

توى حجم وسيعى از انواع دلتنگيها دست و پا ميزنم؛ دلتنگى براى دخترك كه سه ماه پيش بعد از يك سال و نيم تنها بيست و چهار روز با من بود و هى ميگويم تف به دنيايى كه سهم من ازش اينه كه دردونه ام را هر يك سال و نيم بيست روز ببينم و تازه اونهم شايد؛ دلتنگى براى مادر، يازدهم مارچ، دو سال ميشه كه نديدمش، همينطور خواهرم و بچه هايش؛
دلتنگى ديدار يك دوست قديمى كه شايد سالها در ايران باشى و نديده باشى ولى اينجا دلتنگش هستى، بدجور هم!!
دلتنگ تهران و خيابانهايش، حتى ترافيك و هواى آلوده اش؛
اين روزها همه اش فيلمهاى ايرانى تماشا ميكنم و باهاشون تو خيابانهاى تهران و گاه شهرهاى ديگر پرسه ميزنم و آه ميكشم!!
دلتنگ زبان مادرى؛ اصطلاحات و تكيه كلامهايى كه فقط اونايى كه ايران زندگى ميكنند ميفهمند؛ دلم تنگ شده براى فارسى حرف زدن، منظورم اين نيست كه اينجا اصلاً فارسى حرف نميزنم؛ نه تماس دائم با دردونه و مادر و خواهر و نگين و دوستان ديگر هست، ولى دلتنگ معاشرت رو در رو هستم؛ دوستى كه بهش تلفن بزنم و ازش بخواهم بياد خانه ام و بنشينيم دو تايى دل سير حرف بزنيم و درد دل كنيم !!
اين روزها ناخودآگاه ميان جملاتم كلمات فارسى مى پرانم!! اين روزها بسيار غريبه تر از پيش با اينها شده ام!! چيزى شبيه حسى كه گلى اينجااينجا گفته؛ اينكه من ميان اينها چه ميكنم؛ اينكه اگر صد سال هم با اينها معاشرت كنم باز هم برايم غريبه اند، انگار كه از دو جهان متفاوت باشيم؛
اينها خيلى خوب، مهربان و همراه هستند، خيلى زياد، اغراق نميكنم ، ريا و فريبكارى و از پشت خنجر زدن رابه طور معمول بسيار كمتر ميبيني ميانشان؛ اما… آه از اين «اما» كه وقتى پس از جمله ايى مى آي انگار پاك ميكند همه ى آنچه درش بوده و توفصط مى چسبى به آنچه بعد از » اما» ميشنوى!!!
و اما حس ميكنم چيزى كم است ؛
چيزى كه نميدانم چيست .
و دلم ميخواهد يك بليت يكسره به تهران بگيرم و برگردم اما!!!





از خودم بيزارم

24 10 2012

20121024-025553 AM.jpg
خانه را گند گرفته بس كه تميزش نكرده ام ، البته هنوز گندِ گند كه نه ، ولى خوب راستى راستى كثيف و آشفته ست ، روى ميز هميشه نيمخورده ى شام شب باقى ميمونه ، ميخاييل تقريباً هر شب شام اينجاست ، با هم شام ميخوريم با يك گيلاس شراب و
حرف و حرف و حرف !!! البته چون سرعت گفتمان اون به زبان مادريش تقريباً شش برابر سرعت گفتمان من به اين زبان بيگانه و نامأنوس مى باشد ، بنابراين اون تقريباً شش برابر من هم بيشتر حرف ميزنه ، اينطورى من هن شش برابر اون ميخورم ، اينطور پيش بره من دوباره وزنم ميره بالا!! از اين بابت واقعاً نگرانم و تصميم دارم به زودى يك برنامه ى پياده روى اساسى براى خودم ترتيب بدم !!!
رفتن به كتابخانه هم يكى ديگه از بايدهاست كه تو فكرش هستم ، و …
كارهاى زيادى هست كه بايد انجام بدم ولى اين روزها تقريباً هيچ كارى نميكنم .
از خودم راضى نيستم ، از خودم بيزارم اين روزها ؛





كون گشادى

25 09 2012

20120925-050824 PM.jpg
تو هفته ى اول اقامتم در خانه دائم در حال خريد و يا جستجو براى خريد و جابجايى وسايل خريداري شده بودم و خلاصه هر چى دم دستم ميامد ميخوردم يعنى ميخورديم منظورم من و تيم كمكى هست !! هنوز كه مستقر نشده بودم معمولا سر ظهر ميرفتم سوپر ماركت نزديك خونه و مخلفاتى ميخريدم و به خورد كارگران مشغول كار ميدادم ، مستقر كه شدم يكى دور روز اول كه يخچال نداشتم به همون روال گذشت فقط بيشتر همشهرى به امر خوراك رسانى رسيدگى ميكرد ، ولى بعد از اون يكى دوروز كه هنوز نتونسته بودم يخچال دست دوم خوب و با قيمت مناسب پيدا كنم از طرفى روش خريد روزانه كه بيشتر هم هوسانه بود زيادى داشت گران در ميامد ، تصميم گرفتم يخچال را نو بخرم و اينكار را هم كردم ولى فروشنده گفت كه ده روز طول ميكشه تا بيارنش !!! گفتم باشه و پول را دادم اومدم ، حالا اين ميون خوبه خلاف را داشتم ، تو يكى از همين حمل و نقل ها ، يه روز كه ماشينى اجاره كرده بودم و كلى تير و تخته به همراه ماشين ظرفشويى و مارتينا و خودم عقب ماشين چپيده و سرمون را هم از ترس جريمه پليس خميده بوديم ، با ترمز يكباره ماشين ولو شديم تو تخته ها ، با اعتراض از همشهرى كه راننده بود پرسيدم چى شده كه گفت خلاف يه يخچال تو خيابون ديده ميخوايم ببينيم اگه خوبه بياريمش اين ده روز را استفاده كنى !!
تشخيص خلاف مثبت بود ، و يخچال هم بار وانت شد .البته خيلى كثيف بود ولي بعد از تميز شدن واقعاً خوب كار ميكرد، البته در حال انتقال به خانه درش هم شكست كه همشهرى با چسب درستش كرد !! و و اونهم بعد از چند روز شكست ولى با يك شيوه ى خاص در را ميگرفتم دستم و ميچسبوندمش چونكه سرد بود خودش ميچسبيد !!!
حالا ديگه يخچال هم داشتم ، گازم هم وصل شده بود ، در حد همون يخچال كوچولو خريد هم كردم و حالا ديگه ميتونستم آشپزى كنم ، ولى امان از كون گشاد ….
از خواص كون گشاد اينه كه وقتى در منطقه ايى هموار مستقر شه قدرت تكان خوردن ازش سلب ميشه ، خاصيت مهمترش اين كه سريعتر از از كونهاى ديگه مناطق هموار را شناسايى و اشغال ميكنه ، حالا ببينيد كون گشاد من در كسرى از ثانيه تو يه فسقل خونه هموارترين منطقه را پيدا ميكرد و مستقر ميشد ، بعد ديگه حتى براي يك جرعه آب هم ميبايستى دست به دامن كارگران مشغول كار ميشدم ، بچه آبادان كه دائم متلك ميكفت ، همشهرى هم همينطور ، خلاف كه علناً اعتراض ميكرد !!!
خاصيت ديگه ى كون گشاد اينه كه صاحبس را بيعار ميكنه و اينچنين بود كه اينجانب با اين همه اعتراض و متلك همچنان به مبل بنفش چسبيده بودم و غروب كه ميشد منتظر بودم ببينم اينا چى ميخورن كه يه لقمه هم به من بدن !!!
تا غروبى كه تنها بودم و خبرى از هميارى خوراكى كسى نبود!!
همشهرى با دوستش براى خريد لوله هاى ماشين ظرفشويى رفته بود ، منهم شديداً گرسنه و از اون بدتر بى انرژى بودم ، سرم گيج ميرفت از گرسنگى ، اول تصميم گرفتم بخوابم ، ولى اين تصميم خوبى نبود چون با صداى زنگ در كه خيلى هم دهشتناكه از خواب يا بيهوشى ناشي از گرسنگى ميپريد م و اينبار علاوه بر سرگيجه تيك عصبى هم ميامد سراغم ، اين بود كه خودم را به يخچال رسوندم ، البته به يخچال جديدم ، دو عدد بادمجان ، كشك و نون مكزيكى ؛ كاش به جاى گياهخوار ، خامخوار شده بودم !!! ولى الان حتى تصور خوردن بادمجان خام آشوبم ميكرد. اين بود كه يهو انگار كونم هم اومد و شدم قرقى و بعد از نيم ساعت يك كشك بادمجان ناب آماده بود ، همون وقتى كه همشهرى و دوستش رسيدن ، همشهرى شاخ در اورده بود ، قيافه اش با شاخ بد هم نبود ، شايدم چون خيلى هيجان زده و خوشحال شده بود اينطور به نظرم رسيد !!! منهم با افتخار به شام دعوتشون كردم !!! البته دوستش نپذيرفت ولى همشهرى موند و خورد و كلى تعريف كرد . ميگفت اين خوشمزه ترين كشك بادمجانيست كه خورده …..
مهمترين ويژگى كون گشاد اينه كه وقتى صاحبش يكارى انجام بده هميشه با آفرين سپاس مواجه ميشه .





جدايى شورانگيز

28 08 2012

20120828-081202 PM.jpg

مارتينا :» من از اينجا برم دلم تنگ ميشه »
اسكوتى با پوزخند حرفش را تكرار ميكنه !
چشمهاشو گشاد ميكنه و با قيافه ى جدى ميگه » جدى ميگم ، يكسال اينجا زندگى كردم » به مارتينا لبخند ميزنم و ميگم كه حق داره ، ازش ميخوام كه وقتى رفت گاهى سرى به ما بزنه ، ميگم كه دلم ميگيره وقتى بره از » اينجا» . فكر كردم بزودى خودم هم بايد برم ، اصلاً هر كى مياد » اينجا» آرزوش هر چى زودتر از اينجا رفتنه ، من اما از وقتى نصفه اتاقم را گرفتم خيلى بهم سخت نگذشته ، نه اينكه سخت نگذره ها ؟!! ولى سختيهاش اونقدر نبود كه بخواد فراريم بده ، عوضش خيلي عادت كردم ، به كارمندها و ساكنين ؛ انگار يك خانواده ى بزرگ كه زير اين سقف زندگى ميكنه !! دلم ميگيره و نميگيره !!
هم خوشحالم و هيجان زده از شروع يك زندگى جديد و هم افسرده و دلتنگ جدايى از آدمهايى كه تو سخت ترين و گندترين لحظات در كنارم بودم و همراهيم كردن و هنوز هم اين همراهى هست ،، ديشب شان بدون اينكه بخوام كلى تو اينترنت گشته بود و آدرس مغازه ايى كه بتونم اجناس ارزان منزل بخرم را پيدا و يادداشت كرده بود ، كارلا صبح اصرار ميكرد كه اگه كارى هست كه ميتونه برام انجام بده را حتماً بگم ، لئون همچنان گوش به زنگه و راهنماييها و كمكش ادامه داره ، همشهرى و بچه آبادان مشغول رنگ زدن خونه هستن ، بچه آبادان با يه دلسوزى مراقب ِ كه من حتى المقدور كمتر خرج كنم !!
ونسا همچنان داوطلبه كه كمكم كنه ؛
روزى كه بخوام از » اينجا » برم روز خيلى سختى ميتونه باشه،
شايد هم واسه همينه كه امروز يكبار بيشترسعى نكردم با اداره سوشيال تماس بگيرم و بگم هر چه زودتر بهم پول بدهند !!! كه اونم ناكام موند !!!؟
دوست ندارم به رفتن فكر كنم . فعلاً ميخوام از شوق خونه دار شدن بدون فكر كردن به جدايى لذت ببرم ، همين .








%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: