زمانى براى نبودن

19 07 2013

20130719-104047 PM.jpg
دلم مدتى مردن ميخواهد، مدتي نبودن…، نديدن…، نخواستن …
خوابيدن و بيدار نشدن، خوابيدنِ بى كابوس، خواب نديدن
اندكى بى حسى…
خسته ام ازكابوسهاى شبانه، بيدارشدن از فرياهاى خفه در گلو، با تنى تبدار و پيراهن خيس
خسته ام از فرودادن بغضهاى روزانه، از قهقهه هاى نمايشى…
پير و فرتوت شده ام از خستگى؛





فراموشى و بخشش

17 12 2012

20121217-072317 PM.jpg
دلشوره ى عجيبى دارم اين روزها ، يه حس ناخوشايندى ست حس اين روزهايم ، ملغمه ايست از احساسات نگرانى ، گناه و شرم با كمى چاشنى ِغم؛
خسته ام اين روزها از محاكمه ى خودم و از كاشكي كاشكى گفتن ها . خسته ام از تجسم موقعيتهاى ممكن، كه حالا ناممكن شدن .
دلم اندكى فراموشى ميخواهد، كمى بخشش هم شايد.








%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: