بيزارى حاد

21 11 2013

20131121-030236 AM.jpg
سخت نفس ميكشم اين روزها، اونقدر خشم تو سينه ام هست كه ديگر جايى براى هوا نمانده! به سرعت خشمگين ميشم، دلم ميخواد فرياد بزنم، فرياد كه نه… نعره مناسب تره !! و چون نميتونم ميخوام خفه بشم از بغض، ميخوام با صداى بلند گريه كنم، دلم ميخواد خودمو به در و ديوار بكوبم ، ولى تنها كارى كه از دستم برمياد ، ريختن چند قطره اشكه. كه اگر نبود بى شك تا حال خفه شده بودم، آخ ايكاش حداقل ميدونستم دردم چيه؟
آخ خدايا من از خودم بيزارم بخاطر اينهمه خشمى كه به پدر دارم. يا داشته ام؟ از موقعيتى كه درش هستم بيزارم. از اين همه خشم ، از اين همه احساس گناه، از اين حس ناخوشايندى كه همه ى وجودم راگرفته. از اين كه اينقدر دلم براش ميسوزه؛ از فكر كردن به اينكه او چگونه فكر ميكنه ؟! از جستجوى بى ثمر در نگاه و رفتارش براى ديدن نشانه ايى از مهر و علاقه ؛
از محاكمه ى خودم، از محاكمه ى او…
فراموشى ميخواهم اين روزها؛





در شهر

16 11 2013

20131116-122543 AM.jpg
ديشب از سر شب بيقرار، كسل و كمى هم عصبانى بودم.
درست بعد از رفتن پسر خاله؛ گاهى مياد اينجا، يه قهوه با هم ميخوريم و گپى ميزنيم و هنوز نيم ساعت نشده بلند ميشه و ميگه كه بايد بره، كلاً آرام و قرار نداره كه يجا بشينه ؛
خلاصه سر شب دلهره شروع شد، بى دليل اضطراب اومد سراغم، اضطرابى كه نميدونم از كجاست، نگرانى از اشتباه، فراموشى يا چيزى شبيه اون!! مثل وقتى كه ميرسى سر كار و يهو يادت ميوفته زير گاز را خاموش نكردى؛
بعد از اون يجور احساس گناه، حس نارضايتى از خود كه اگر جلوش را نميگرفتم تا مرز بيزارى هم ميتونست پيش بره؛
در نهايت نوبت به خشم رسيد، خشمى سمت و سويى نداشت، خشمى انتزاعى ؛ بدون محرك و بى دليل!!
هر چه در ذهن دنبال مقصرى گشتم چيزى يافت نشد ، ناچار همه ى اون خشم روانه درون خودم شد و تبديل شد به يك بغض تو گلوم ؛
با همون بغض خوابيدم و با حس خفگى نيم ساعت از ظهر گذشته بود كه بيدار شدم؛ چهار ساعت تو خيابون راه رفتم و ويترين مغازه ها را نگاه كردم تا ترس و خشم و بغض جايشان را به كمر درد و خستگى دادند!!
الان كمى ميترسم و كمى هم دلم گريه ميخواهد كه البته بعد از ديدن فيلم » جدايى نادر از سيمين » آنهم براى بار سوم ايجاد شد؛ ولى بدنم خيلى درد ميكند. ميخوام با خودم قراربذارم كه بيشتر باخيابان معاشرت كنم!





خاصيت گُه مرغ !!!

5 09 2012

20120905-070847 PM.jpg

نميدونم خاصيت گُه مرغ چيه ؟! واضح تر بگم نميدونم چرا وقتى يك نفر بى حوصله ست و بد قلقى ميكنه ميگن امروز طرف گُه مرغيه ؟؟!!
من چند روزي هست كه گه مرغى ام ، اولش كه بخاطر اين سرماخوردگىِ كوفتيه كه خوب نميشه و از مدلى به مدل ديگه تغيير شكل ميده ، اول زكام و آب ريزش با همراهىِ گلودرد !! بعد سينه درد و سرفه ، و همچنان گلودرد !! دوباره زكام با شدت بيشتر ، حالا كمي گلودرد و بيحالي و تب گمونم ، ميگم گمونم چون درجه ندارم فقط حس ميكنم داغم و حالتم مثل آدمهاي تبداره ؛ اصلاً رفتم تو لاين شرح حال بيمارى انگار ماندالا داره ويزيتم ميكنه !!
غير از بيماري ديگه فكر و خيال كارهايي كه بايد انجام بدم و بيشتر هم كارهاى پدرم گمونم اينطور گُه مرغى ام كرده ،
خلاصه اينكه يجورايي مثل سگ هار شدم و همه اش ميخوام پاچه بگيرم ، حالا تو اين احوالات خشمگينانه ليديا هم دوباره اومدهو شده هم اتاقى من !! دوباره همون صداهايى كهمثل شيشكي بود را از دهانش در مياره و راه ميره زير لب حرف ميزنه و تازه زرت و زرت باد گلو هم ميزنه اونم چنان بلند كه اتاق ميلرزه ، بعد همچين زير لبى ميگه «پاردون» كه تا گوشاتو تيز نكنى نميشنوى !!!
ديشب خواب بودم كه در را باز كرد و اومد تو ، عذر خواهى كرد و اجازه خواست كه چراغ را روشن كنه ، خوشبختانه يدونه از اين چشم بندها تو كشويم داشتم و سريع گذاشتم روچشمم ، ازم پرسيد مريضم گفتم آره ، سرماخوردم ، همونطور با صداى زير و نامفهوم يه چيز ديگه گفت كه آخرش را مدل سوالى كشيد ، حوصله نداشتم بگم نفهميدم ، ميخواستم زودتر بره سمت خودش تا دوباره بخوابم ، در ضمن چشم بند را هم بالا زده بودم ، از حالت جمله و لحنش حدس زدم جواب سوال آره و نه بايد باشه ، چون از مريضى پرسيده بود پس سوال بعدى حتماً اين بوده كه كمكى ، چيزى ميخوام يا نه !! تنها چيزى كه ميخواستم اين بود كه دست از سرم برداره ، گفتم :» نه » همينطور كه چهره اش حالت متعجب يا شايد هم دلخورى گرفته بود باز همون جمله را با لحن سوالى ِ مايل به تعجب تكرار كرد ، مثل اينكه بخواد بگه يعني مطمئنى ؟؟ فكر كردم عجب بدبختى گريبانگيرم شده ، اينبار گفتم آره ؛ همزمان هم فهميدم چى ميگفته :» ميخواهي برات دعا كنم ؟» دعا كردن اينهام اينجوريه كه ميان كنارت و دستشون را ميذارن رو شونه ات و از جيسوس بسته به مشكلي كه دارى برات كمك ميخوان ؛
ليديا ديگه اومده بود كنارم و براي نه گفتن دير بود ، حداقل براى من سخت بود بهش بگم تازه فهميدم چى ميگي ، وا بده مارو !!!
دستش را گذاشت رو شونه ام و قبل از شروع پرسيد كه عقيده دارم ؟!!! خوب ابله اينو بايد اون موقع كه ميخواستى كمك دعايى ارايه بدي مى پرسيدى ، شايد من هم زودتر ميفهميدم چى ميگى! به هر حال مجبور شدم بگم آره ، اونم كلى درخواست بهبودى واسم از عيسى مسيح كرد و كه حالا يا ميونه ى جيسوس با ليديا خوب نيست ، يا با من ، چون حالم همچنان خرابه ! بي حوصلگى ام هم كه وحشتناك !! يه سرى پايين نزديك بود با كارمند عقده ايى شيفت صبح مرافعه كنم ، بهش ميگم حالم خوب نيست ميخواب برم بالا بكپم ، ميگه صبر كن بايد ببينم ، زنيكه از اون عقده ايهاست ، قبلاً هم يكبار ديدم يكى يه كارى داشت كه اين فقط بايد يه تماس بيشت ثانيه اي ميگرفت يكساعت كارهاى ديگه ميكرد و با حالتى عصبي به طرف ميگفت بايد صبر كنى ، از اونايى كه انگار اگه ازشون چيزي بخواى حرصشون ميگيره !!! امروز هم من را يك ساعت منتظر گذاشت تا به يكى ديگه گفتم اونم يه زنگ زد به آليسا و من اومدم بالا!! حالا گذاشتمش تو نوبت كه برم حالشو جا بيارم !!!
ساعت كه سه و نيم شد ليديا اومد ، اي خدا …. پنجره را بست هى رفت و اومد ، هى با خودش حرف زد ، دلم ميخواد بزنم زير گريه ، بابا جان من نهايت تا آخر اين هفته اينجا هستم نميشد اين يك هفته ى آخر را برام تبديل به كابوس نميكرديد؟!!
الان فكر ميكنم چرا قبلاً كه باليديا هم اتاق بودم اينقدر حرص نميخوردم ؟!!!
احتمالاً دليلش همون » گُه مرغى » بودن منه !!!





مرده شوى هر چى اجازه را بردن !!!

15 06 2012

كم كم دارم خسته مى شم از اينجا و قوانين خشك و خسته كننده اش ، همه چى با يه اجازه اولش شروع ميشه ، اجازه هست ، اجازه نيست ؛ يه زن كوروسايي ديشب اومده بود ، خوش قيافه، حراف، بى رودربايستى و خجسته دل !!! منظورم اينه كه واسه شب اول زيادى خونسرد و سرحال بود ،؛ صبح ديدم داره زير لب غر ميزنه كه اينجا مثل زندانه !!! موضوع اينه كه اينا از ابتدا تو يه كشور آزاد و با يه حقوقى رشد كردن و به همين خاطر خيلى زود متوجه فشار و زير پا گذاشته شدن حقوقشون بوسيله قوانين خشك كليسايى ميشن ، ولى براى منِ متولد و بزرگ شده كشور جهان سومى كه هنوز به داشتن كمترين حقوق انسانى خودم هم عادت ندارم زمان برده كه بفهمم ، يا شايد هم بعد از شوك ورود بى اجازه كارمند به داخل اتاق يادم انداخت كه قرار نيست اينجا هم مثل سرزمين دربند مادريم بهم توهين بشه و حقوقم زير پا گذاشته بشه !!! حالا بيشتر به رفتار و قوانين دقت ميكنم و بيشتر خشمگين مى شم ؛
امروز بارون تندى ميومد ، از اون بارونهايى كه انگار دوش را با آخرين درجه باز كرده باشى ، صبح كه اومدم پايين ديدم چترم نيست ، اين چتر را چند وقت پيش تو مسابقه بينگو برده بودم ، چند روز پيش فكر ميكردم هوا بارونيه و واسه همين با خودم آوردمش پايين ، همچين كه پا گذاشتم تو خيابون ديدم آفتابيه كه نگو !! برگشتم و چتر را گذاشتم پايين كنار كانتر پيش موريكا ، بعد از اون هر بار به خودم ميگفتم يادم باشه ببرمش ، ميدونستم روزي كه بارون بياد ميان و از پايين از اون گوشه كه گاهاً افراد چترشون را ميذارن ، چتر بر ميدارن ، اون موقع اهميت نميدن كه اين چتر صاحب داره يا بى صاحبه ، يه بار چتر هنرى را كه تازه اسمش هم بهش وصل بود را برده بودن ؛ هنري هم نگو ميخواست بتركه از حرص !!! هر چى هم ما ميخنديديم و ميگفتيم بى خيال بايا اين رسم اينجاست فايده نداشت و ميخواست فيلسوفانه به نقد عمل چتر برداري بپردازه !!!!
پرسيدم اين چتر با اين مشخصات را كى برده ، دختر جوانى كه انگار تاره اومده يا شايد هم داره كار آموزي ميكنه گفت كه مارتينا و اسكوتي بردنش !!!! حالا همشهرى هم اين وسط شده هنرى دوم كه چه معنى داره امروز كه بارون مياد نميگن خودت ميخواى ؟!! روزهاى ديگه چطور نميبرن ؟!!!!! البته همه اين حرض خوردنها واسه اين بود كه ميدونست كه حالا منِ بدون چتر را مجبوره ببره اداره سوشيال واسه گرفتن نامه هام، اينم بگم كه اين واشه خودش هم بى منفعت نيست چون ميتونه نامه هاى خوش را هم بگيره ؛ كه اتفاقاً امروز فقط اون نامه داشت ؛!
بعد از رسيدگى به نامه من نشستم تو ماشين و گفتم تا هوا خوب نشه پياده نميشم !!! صبح تلويزيون ميگفت تا شب بارون مياد !!!! از اونجايى كه نه گفتن واسه همشهرى امريست محال ، ناچار راه افتاد ، رفتيم يه سوپر و من اونجا زيتون و دو بسته شش تايى آب معدنى بزرگ و كوچك و بالش براى خودم و دو بسته شكلات كشمشى واسه مامانم خريدم ، اونم چيپس و شكلات و اينا ، و بعدش يه فروشگاه ديگه كه همشهرى يكم سوغات خريد و ناهار را هم همون ماهى فروشيه هميشگى ، ديگه اونجا شده پاتوقمون ؛ خوراك محبوب منهم يجور هشت پا و صدف ؛ و البته سوپ ماهى كه اصلاً ازش نميگذرم ، چون دو روزى بود كه شام و ناهار نخورده بودم حسابى هم چسبيد ؛ ديگه ساعت از سه و نيم گذشته بود و اين يعنى » اجازه هست » بريم بالا تو اتاقهامون كه اين قانون فقط براى ساكنين طبقات سه و چهار برقراره ؛ يعنى ساكنين دو طبقه اول » اجازه نيست» برن بالا كه هيچ ، از ساعت چهار تا پنج درو ميبندند براي تميزى و افراد را بيرون ميكنن ؛ حالا با اينهمه بار اومديم زنگ ميزنيم ، يه زنيكه آشغال مياد پشت آيفون ميگه ساعت پنج !! زرتئ گوشى را ميذاره ، اينم بگم كه جلوىدر دوربين هست و داره ميبين چقدر دستمون بار هست !!! يعنى آخه تو اگه اسم خودتو گذاشتى آدم ، حداقل ميتونى بگى بياين بارتونو بذاريد تو و بريد ؛ دوباره زنگ زديم ، ميگيم ما طبقه سه و چهار هستيم ، خريد كرديم ، نميتونيم نيم ساعت اونم تو بارون بيرون بايستيم ؛ ميگه » ساعت پنج » !!! همشهرى ميگه ما هر روز ساعت سه و نيم ميريم بالا در را باز كنيد ، بازم ميگه » ساعت پنج » !!!! خوشبختانه يكى از ساكنين طبقه چهار به سرش زد بره بيرون اينجورى در واسه ما باز شد ؛ تا نصفه هاى هال تو اومده بوديم كه زنٓك بيشعور بدو اومده كه » گفتم ساعت پنج » گفتم ما ميخوايم بريم بالا، ميگه » اجازه نيست » بى اينكه حواسم باشه صدام رفته بود بالا و داشتم ميگفتم كه » اجازه هست … » ديدم مونيك خودشو رسوند و به الاغ توضيح داد كه ما ميتونيم بريم بالا و در را باز كرد ؛ حالا از اون موقع دارم حرص ميخورم كه چرا اون زنيكه آشغال و عوضى را يه شست و شو ندادم !!!! از طرفى دلم ميخواد خودم برم باهاش بجنگم و محترمانه ولى جدى حالشو بگيرم ، از يه طرف فكر ميكنم اگه از طريق آليسا عمل كنم نتيجه بهترى ميگيرم ؛ الان به فكرم رسيد كه بعد از درخواست از آليسا خودم هم يه حالى بهش بدم ؛ اينكه چطور را نميدونم ولى در موردش بعد فكر ميكنم ؛








%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: