چهارده روز!!!

18 06 2013

چهارده روز ديگه دخترك تو بغلمه، دلم غش ميره وقتى بهش فكر ميكنم، امروز صبح بهش گفتم :» قربون اون خنده هاى قشنگت برم» گفت كه لوسش نكنم، ولى من لوسش نميكردم، دردونه راستى راستى قشنگ ترين خنده ى دنيا را داره؛ خودتون قضاوت كنيد.
براى پسرى كه هنوز نديده ام : پسرك حسودى نكنى يه وقت، هنوز خنده هاى تو را نديدم، وقتى ببينمت در مورد خنده هاى تو هم مى نويسم !!

20130618-050235 PM.jpg





من اعتماد ميكنم

1 04 2013

20130401-082124 PM.jpg

از صبح ميدونستم كه امروز ميرسه آمستردام، خوب در اصل از يكماه پيش اينو ميدونستم، ولى چند ساليست يجورايى بى حس شدم نسبت به برنامه ريزى، يا هر بايد و بجنب و زودباش، مگر تا ساعات و دقايقى پيش از واقعه!! انگار كه هيچى تا اتفاق نيوفته برام جدى نيست و باورش نميكنم!! سخته توضيحش، فقط همينقدر كه اگر بدونم قراره سه روز ديگه ظهر مهمون داشته باشم تقريباً تا ساعت يازده نميتونم هيچكارى كنم!!! هى …. نگيد بسكه گشادى!! گشادى كمى توجيهش ميكنه ولى علت اصليش بى حسيه به خدا؛
به هر حال وقتى ايميلش را ديدم كه گفته بود ما حدود ساعت پنج ميرسيم آمستردام هنوز نميدونستم برنامه شون چيه ، ميان اينجا؟ يا خسته هستن و ميخوان برن بخوابن؟ بدشانسى وقتى هم كه پرسيدم اون اينترنتش قطع بود و شونصد ساعتى طول كشيد تا وصل شه و من هم تلفنش را پيدا نميكردم و القصه همه ى اين شونصد ساعت يه خورش كرفس درست كردم كه اونم وقتى پخت ديدم شده اندازه ى يه كف دست!!! از قبل هم واسه اينكه تنها نباشم از «پ» دوستم خواسته بودم بياد.
بالاخره باهاش تماس گرفتم و قرار شد شام بيان اينجا، بدو بدو مشغول درست كردن شام و سفارش خريد نوشابه و ماست به «پ» بودم كه پاريس تكست داد كه چه حال و چه احوال ؟! گفتم كه مهمون دارم و چون تا حالا نديدمشون يكم مضطربم كه اونهم با مواظب باش و از اين جور اخطارهاى پاريس، يكم اضطرابم شد چندكم !!! وقتى » پ » از خريد برگشت و بهش گفتم پاريس چى گفته لبخند عاقل اندر سفيهي زد و پرسيد كه چطور ميشناسمش؟ قبلاً هم بهش گفته بودم كه وبلاگش را ميخونم، پرسيد عكسى ازش دارم؟ «نه»!! اسم فاميل؟ «نه»!! اسم هتلى كه هستن؟ «نميدونم»!!! خنديد و از همون نگاهها بهم انداخت كه دلم ميخواست بزنم لهش كنم!!! همينطور كه از حرص ميخنديدم گفتم من به آدمها اعتماد ميكنم، گفت من هم اعتماد ميكنم ولى تو هيچي ازش نميدونى جز اينكه وبلاگ مينويسه، گفتم نخير من وبلاگش را ميخونم و اينجورى آدم خيلى ميتونه بشناسه ، باز هم خنديد، گفتم تازه اونا كه بيشتر دارن ريسك ميكنن !! دارن ميان تو يه خونه كه نميدونن توش چه خبره!!
بعد يهو از تصور صحنه افتادم به خنده ، تقريباً ولو شده بودم كف زمين !! تصور كردم همه دور ميز نشستيم و با بي اعتمادي به هم نگاه ميكنيم و هر گروه منتظر يه حركت نابجا از جانب گروه ديگر است تا با اسپرى فلفل حسابشو برسه !!!
بالاخره زنگ زده شد، دونفر با چهره هاى مهربون و دلنشين وارد شدند، گلدن با لبهاى قلوه ايى و دندونهاى خرگوشى و چشمهاى سياه كه مثل تيله ميدرخشيدند و مامانش هم با لبخندى دلنشين و آشنا ، انگار كه سالها ميشناختمش …








%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: