بيست و سه ساله ميشود

7 09 2013

20130907-043521 PM.jpgجمعه شانزدهم شهريور ماه سال هزار و سيصد و شصت و نه حدود ساعت چهار صبح با دردى در ناحيه ى شكم از خواب پريدم،كمى هم حالت تهوع داشتم، همسر سابق را بيدار كردم و با نگرانى موضوع را باهاش مطرح كردم: » درد عجيبيه! نكنه وقتش باشه؟! » با خواب آلودگى گفت كه بيخود فكر و خيال نكنم، گفت كه حالا كو تا دوم مهر!! كه حتماً يه چيزى خوردم كه بهم نساخته و بگيرم بخوابم!! من هم گرفتم و خوابيدم!! حدود يك ساعت بعد وقتى درد دوباره اومد سراغم ، بلند شد و برام يه چايى و نبات درست كرد و بهم اطمينان داد كه بعد از خوردنش ديگه خوب ِ خوب ميشم!!
وقتى درد براى بار سوم به سراغم آمد، همسر سابق هم ديگه مطمئن نبود كه ميتونه مسموميت غذايى باشه، خوب مسموميت كه وقفه نميده به آدم !!
اونوقت ديگه همه اش چشمم به ساعت بود كه وقت بگذره و بتونم به مامانم زنگ بزنم، اگر اون ساعت روز جمعه بهش تلفن ميكردم قطعاً نگران ميشد، كلن مادر من بيش از هر چيز ديگرى استعداد نگران شدن دارد!!
به هر حال تا حدود ساعت نه باهاش تماس گرفتم و جريان را گفتم، با اينكه تقريبن خودم مطمئن بودم كه وقتش رسيده ولى تا تأييد مادر را نميگرفتم اين اطمينان كامل نميشد!!
گفت كه اى واى آره ، خودشه، اى واى، بچه داره بدنيا مياد!! گفتم خوب مامان اين بچه بالاخره قرار بود به دنيا بياد ديگه، دستخط كه نگرفته بوديم ازش تا ابد تو شكم من بمونه!! كه تازه اگر هم همچين قراردادى داشتيم من به همش ميزدم، خسته شدم خوب!!!
مامان و خواهر كوچيكه فوراً با ظاهرهاى آراسته خودشون را رسوندن و مادر گوشى تلفن به دست مشغول مخابره ى اين خبر به سطح فاميل شد!! اينطور شد كه دختر خاله ام كه ماما بود هم براى كنترل فراخوانده شد و خوب مخابره ى جديدترين اخبار هم در طول روز ادامه داشت!!
اين نى نى يجورايى اولين نتيجه ى فاميل حساب ميشد، در اصل نتيجه ى دوم بود ولى چون اولى بچه ى پسرخاله بود و كلن بچه ى پسرها مال خانواده ى مادريشون هستن پس بچك من هم ميشد مال خانواده ى مادريش كه همانا خاله و خاله زاده ها بودند و يك كمترش هم دايى ها!! و البته اين بچك واسه عمه بزرگه و دخترش هم خيلى عزيز و خواستنى بود؛
ساعت ده شب به پيشنهاد ماماى خانواده راهى بيمارستان شدم، فاصله ى دردها خيلى نزديك بود و با وجود اصرار من كه حالا صبر كنيم، دخترخاله با مهربانى ولى مصمم دستور داد كه:» ديگه بايد بريم»
در اين ميان خاله بزرگه هم تلفنى اعلام كرد كه من هم ميام و هر چه مادر گفته بود خواهر جان من گزارش را تلفنى اعلام ميكنم، گفته بود مرغ يك پا بيشتر ندارد و من ميام!!!
وقتى رسيديم بيمارستان خاله بزرگه نبود، من هم درد داشتم و مجبور بوديم بريم بالا، گفتيم خاله تو راهه، گفتن همينجورى هم زيادين دو نفر بيشتر نميشه همراهش بالا برن، معلوم بود كه دخترخاله ماما يكى از دو نفره و باز پرواضحه كه نفر بعدى مادر بود؛
وقتى رسيديم به طبقه ى مربوطه در كمال ناباورى خاله بزرگه را ديدم!! با ابخند به سمتم آمد و گفت آواره جون چطورى؟!!!! و اونجا بود كه فهميدم هيچ درى به روى خاله ى من بسته نيست!!!!
بعد من را در كمال سنگدلى به يك اتاق بردند و هر چه التماس كردم اجازه بدن يكى باهام بياد نذاشتن!! راستى جقدر قوانين مسخره ايى دارند اين بيمارستانهاى ما؟!! فكرش را بكنيد درد داريد و از اون بيشتر وحشت از اضافه شدن اين درد كه ديگه هر بچه ايى در موردش شنيده است و واقعاً نياز به يك همراه دارين ، ولى بايد تنها در يك اتاق منتظر باشى!! تصويرى كه از اونجا تو ذهنم مونده يك اتاق تاريكه در حالى كه مطمئناً اتاق تاريك نبوده!!! به محض اينكه روى تخت خوابيدم بي اختيار شروع كردم به اشك ريختن و وقتى ماماى جوان ازم پرسيد جريان چيه؟ همانطور كه عر ميزدم با التماس گفتم بذارين يكى بياد پيشم!! اونم گفت نميشه عزيزم آخه قوانين اجازه نميده، هر كارى داشتى ما هستيم خوب و من همينطور هر ميزدم كه من مامانمو ميخوام!!!
به هرحال ماماى جوان دلش برام سوخت و از طرفى چون با دختر خاله همكار بود، اجازه داد دختر خاله ماما واسه دقايقى بياد پيشم، ولى اونهم مدت زيادى نموند و يه كم نوازشم مرد و بهم دلدارى داد و گفت كه دكتر الان ديگه ميرسه و صبور باشم؛ و منهم گفتم كه دلم ميخواست يه دقيقه اين دردو بكشى ببينم باز هم ميگى صبور باش؟! و اون با لبخندى گوشزد كرد كه ماما هست و چقدر مورد زايمان ديده و بچه به دنيا آورده؟! و نفهميد كه ديدن كه بود مانند زاييدن!!!
دكتر بعد از معاينه گفت كه امكان زايمان طبيعى نيست و بايد سزارين شى و اين شد كه من را بردن به اتاق عمل، قرار بود جراحى به روش اپيدورال انجام شه؛ مراحل بى حسى نخاعى كه انجام شد درد هم كه ديگر امانم را بريده بود تمام شد؛
دكتر بيهوشى مرد بسيارمهربان و با حوصله ايى بود و در تمام طول جراحى به سوالاتم پاسخ ميداد و باهام صحبت ميكرد، من هم ثانيه اييا ش گزارش ميخواستم، چون با يك پارچه جلوى ديدن جراحى را گرفته بودند، ميگفتن اگر ببينى شكمت بريده ميشه ممكنه غش كنى!! و هر چه گفتم خوب اون قسمتشو نگاه نميكنم فقط لحظه ايى كه بچه را ميخواين در بيارين را نگاه ميكنم نذاشتن!! دكتر در مورد جنس بچه ازم پرسيد كه گفتم نميدونم و منتظرم بيينم چى ميشه؛
دكتر گفت :» خوب سرش اومد كه پسرونه هست و درست چند لحظه بعد گفت ، نه دخمله اين» نگاه كردم به ساعتى كه تو اون سالن سرد و بزرگ و سمت چپ تخت عمل بود، دقيقاً يك نيمه شب؛ هفدهم شهريور
دكتر پرسيد كه حالا اسمش چيه؟ گفتم دردونه، مكث كرد، گفتم قشنگه؟! همينطور كه موهامو نوازش ميكرد گفت، خيلى، هم دردونه قشنگه و هم آواره؛
همون وقت پرستار دردونه را كه تنش انگار با يه ماسكسفيد پوشيده شده بود و چند لكه خون هم روى بدن و صورتش بود از سمت راست نشانم داد و گفت :» آواره، دخترت را ببين» راستش دردونه اصلن نوزاد خوشگلى نبود ولى من حتى بعد از بيست و سه سال ، وقتى اون لحظه را تصور ميكنم به نظرم زيباترين موجودى مياد كه تا اون لحظه ديده بودم!!
وقتى از اتاق عمل بيرون آمدم، مامان و خاله بزرگه و دختر خاله پشت در بودن و مامانم با خنده ايى كه روى تمام صورتش پهن شده بود بهم گفت:» واى آواره دو تا چال خوشگل رو لپاش داره» و مت در حالى كه ميخنديدم فكر ميكردم كه طفلى مادرم از شدت اضطراب و خوشحالى متوهم شده!! آخه چشمهاش هميشه ضعيف بودن و وقتى تو محل راه ميرفتيم هميشه به ما گوشزد ميكرد كه در صورت مشاهده ى آشنا بهش بگيم چون خودش قادر به تشخيص نيست!! حالا چطور تو چند ثانيه نه يك چال بلكه دو تا چال تو صورت يك نوزاد دو كيلو و هفتصد و بيست گرمى ديده؟!!
ولى مامانم درست ديده بود و دردونه هنوز هم اون چالهاى خوشگل را روى صورتش داره؛
فردا دخترك بيست و سه ساله ميشه و من شش سال از دادروزهايش كنارش نبودم؛ ولى الان وقت غصه نيست؛ من خوشحالم براى بودنش؛
او زيباترين هديه ى زندگي به من است؛





انتخاب اشتباه

4 12 2012

20121204-120257 PM.jpg
ممكن نيست به دوران كودكى و نوجوانى خودم فكر كنم بى آنكه چهره ى دختر خاله ، پسرخاله و پسر دايى هام جلوى چشمام نياد ؛ و از همه بيشتر سوسول و پاريس ، من و خواهر كوچيكه و » سوسول و خواهر كوچيكه اش ! سوسول يكسال از من بزرگتر بود، اونطرف هم خواهر كوچيكه ى من بود و پاريس ؛ كه اونها هم يار جون جونى همديگه بودن ، يجوريايى شايد از ما هم بيشتر ؛ولى من اون وقتها فكر ميكردم هيچكس از ما دو تا جون جونى تر نميتونه باشه !!
يه عكس از عرورسى مادر و پدرم هست سوسول تو بغل بابامه و نميدونم چرا اولين بارى كه اون عكسو ديدم فكر كردم اون منم !!!
به هر حال اين الفت و دوستى همچنان ادامه داشت و من فكر ميكردم تا آخر عمر باقى ميمونه ، بعدها اون برام از دوست دخترهاش تعريف ميكرد و اينكه با هر دخترى كه دوست ميشه از من براشون تعريف ميكنه و البته سوسول هم اولين كسى بود تو خانواده كه با دوست پسرهاى من آشنا ميشد ؛
رابطه ى پاريس و خواهر كوچيكه هم همينطور خوب و عميق باقى موند و حتى به بچه هاشون هم كشيده شد !! پسرك خواهرم تو روز توليد پاريس بدنيا اومد و بچند سال بعد شد يار پسرك پاريس !!!در اين ميان من هم يه كم به پاريس نزديكتر شدم ، البته هنوز سوسول برام چيز ديگه ايى بود ، با وجوديكه كمتر با هم حرف ميزديم و همو ميديديم ولى من همچنان دوستش داشتم ، وقتى دخترش بدنيا اومد و يا زودتر از اون وقتى يه روز صبح زود پاريس بهم اس ام اس داد زن برادرش بارداره ، كلى خوشحالى كردم و بالا پايين پريدم ، ولى بعد گوشى را برداشتم به گلايه و پشتش بد و بيراه به سوسول كه چرا خودش زودتر بهم اين خبر را نداده ؟! اونم شروع كرد يه سرى مزخرف به جاى دليل تحويل دادن و من دلم گرفت !!!
اين شايد اولين بارى بود كه دلم گرفته بود ازش ولى آخريش نبود ، اون چند ماه پيش اتفاق افتاد ، مسئله خيلى ساده و احمقانه بود واقعاً ، من ازش خواستم دعوت به دوستى در فيسبوك مردى را كه در دشمنى با من حد و اندازه نميشناسه و ميخواد منو به هر شكلى نابود كنه ، رد كنه !! اين اصلاً اغراق نبود ، و اصلاً از روى كينه و بچه بازى هم نبود ، من فقط ميخواستم از خودم محافظت كنم ، ميخواستم مردك هر چه كمتر از من بدونه ؛ ولى سوسول در جواب بهم ايميل زد كه » دير گفتى ، ديگه قبولش كردم «!!!!!! تو اين ميون پسر عمو و چند دوست ديگه هم كه دير بهشون گفته بودم ، بعد از گرفتن پيغامم ، حذفش كرده بودن، اين شد كه من مجبور شدم اونو از دوستام حذف كنم واينبار بيشتر دلم بگيره !!!
توى ماههاى اخير بيشتر با پاريس در ارتباطم ،ميبينم با اينكه خودش خيلى وقتها افسرده و بى حوصله ست ولى حتى با اس ام اس ِ يك بوس و يا گل هر چند وقت يكبار نشون ميده بيادمه و حسرت ميخورم !! حسرت ميخورم به عمر و احساسى كه طى سالها خرج يك دوستى سست كرده ام ، گمونم دوستى با مردها وقت تلف كردنه ، اشتباهه …
اين پست را به پاريس عزيزم تقديم ميكنم .








%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: