اسب عزيز خوش آمدى

22 03 2014

سال نود و دو خزيد و رفت خيلى هم سريع بود به نظرم به همين خاطر هم اين مار براى من از ارن مارها كه روى گنج ميشينن نبود و البته خوب گاز هم نگرفت ! بازيگرش بود فقط سرش به كار خودش بود و به من كارى نداشت!! يه جورايى مثل بابام بود تو تمام طول زندگيم؛ خوب اون هم متولد سال مار هست آخه!!
حالا چند روزيست كه اسب نود و سه يورتمه اومده و اين روزها همه به هم تبريك ميگن و آرزوهاى خوب براى هم ميكنن، حالا بگذريم كه اگه نصف آروزهاشون هم براى طرف مقابل برآورده بشه از حسودى ممكنه كارشون به بيمارستان هم بكشه!
من اما از يك هفته پيش از آمدن اسب به شدت در تكاپو بودم، خانه تكانى و هفت سين و تدارك شام شب عيد و گوشزد به مهمانان كه به موقع اينجا باشند، كه البته بودند ولى درست لحظه ى تحويل سال همزبان به دنبال سگش بوبى تو پله ها بود!!
و امسال بعد از سى و چهار سال من در كنار پدرم از سال كهنه به سال نو وارد شديم؛ ب
امسال سال اسبه، سال دردونه ى من!
برايم مفهوم خاصى داشت ، بعد از اين همه سال درست در سال پدر و در كنارش و ورود به سال دخترك!

20140322-020943 PM.jpg





بيست و سه ساله ميشود

7 09 2013

20130907-043521 PM.jpgجمعه شانزدهم شهريور ماه سال هزار و سيصد و شصت و نه حدود ساعت چهار صبح با دردى در ناحيه ى شكم از خواب پريدم،كمى هم حالت تهوع داشتم، همسر سابق را بيدار كردم و با نگرانى موضوع را باهاش مطرح كردم: » درد عجيبيه! نكنه وقتش باشه؟! » با خواب آلودگى گفت كه بيخود فكر و خيال نكنم، گفت كه حالا كو تا دوم مهر!! كه حتماً يه چيزى خوردم كه بهم نساخته و بگيرم بخوابم!! من هم گرفتم و خوابيدم!! حدود يك ساعت بعد وقتى درد دوباره اومد سراغم ، بلند شد و برام يه چايى و نبات درست كرد و بهم اطمينان داد كه بعد از خوردنش ديگه خوب ِ خوب ميشم!!
وقتى درد براى بار سوم به سراغم آمد، همسر سابق هم ديگه مطمئن نبود كه ميتونه مسموميت غذايى باشه، خوب مسموميت كه وقفه نميده به آدم !!
اونوقت ديگه همه اش چشمم به ساعت بود كه وقت بگذره و بتونم به مامانم زنگ بزنم، اگر اون ساعت روز جمعه بهش تلفن ميكردم قطعاً نگران ميشد، كلن مادر من بيش از هر چيز ديگرى استعداد نگران شدن دارد!!
به هر حال تا حدود ساعت نه باهاش تماس گرفتم و جريان را گفتم، با اينكه تقريبن خودم مطمئن بودم كه وقتش رسيده ولى تا تأييد مادر را نميگرفتم اين اطمينان كامل نميشد!!
گفت كه اى واى آره ، خودشه، اى واى، بچه داره بدنيا مياد!! گفتم خوب مامان اين بچه بالاخره قرار بود به دنيا بياد ديگه، دستخط كه نگرفته بوديم ازش تا ابد تو شكم من بمونه!! كه تازه اگر هم همچين قراردادى داشتيم من به همش ميزدم، خسته شدم خوب!!!
مامان و خواهر كوچيكه فوراً با ظاهرهاى آراسته خودشون را رسوندن و مادر گوشى تلفن به دست مشغول مخابره ى اين خبر به سطح فاميل شد!! اينطور شد كه دختر خاله ام كه ماما بود هم براى كنترل فراخوانده شد و خوب مخابره ى جديدترين اخبار هم در طول روز ادامه داشت!!
اين نى نى يجورايى اولين نتيجه ى فاميل حساب ميشد، در اصل نتيجه ى دوم بود ولى چون اولى بچه ى پسرخاله بود و كلن بچه ى پسرها مال خانواده ى مادريشون هستن پس بچك من هم ميشد مال خانواده ى مادريش كه همانا خاله و خاله زاده ها بودند و يك كمترش هم دايى ها!! و البته اين بچك واسه عمه بزرگه و دخترش هم خيلى عزيز و خواستنى بود؛
ساعت ده شب به پيشنهاد ماماى خانواده راهى بيمارستان شدم، فاصله ى دردها خيلى نزديك بود و با وجود اصرار من كه حالا صبر كنيم، دخترخاله با مهربانى ولى مصمم دستور داد كه:» ديگه بايد بريم»
در اين ميان خاله بزرگه هم تلفنى اعلام كرد كه من هم ميام و هر چه مادر گفته بود خواهر جان من گزارش را تلفنى اعلام ميكنم، گفته بود مرغ يك پا بيشتر ندارد و من ميام!!!
وقتى رسيديم بيمارستان خاله بزرگه نبود، من هم درد داشتم و مجبور بوديم بريم بالا، گفتيم خاله تو راهه، گفتن همينجورى هم زيادين دو نفر بيشتر نميشه همراهش بالا برن، معلوم بود كه دخترخاله ماما يكى از دو نفره و باز پرواضحه كه نفر بعدى مادر بود؛
وقتى رسيديم به طبقه ى مربوطه در كمال ناباورى خاله بزرگه را ديدم!! با ابخند به سمتم آمد و گفت آواره جون چطورى؟!!!! و اونجا بود كه فهميدم هيچ درى به روى خاله ى من بسته نيست!!!!
بعد من را در كمال سنگدلى به يك اتاق بردند و هر چه التماس كردم اجازه بدن يكى باهام بياد نذاشتن!! راستى جقدر قوانين مسخره ايى دارند اين بيمارستانهاى ما؟!! فكرش را بكنيد درد داريد و از اون بيشتر وحشت از اضافه شدن اين درد كه ديگه هر بچه ايى در موردش شنيده است و واقعاً نياز به يك همراه دارين ، ولى بايد تنها در يك اتاق منتظر باشى!! تصويرى كه از اونجا تو ذهنم مونده يك اتاق تاريكه در حالى كه مطمئناً اتاق تاريك نبوده!!! به محض اينكه روى تخت خوابيدم بي اختيار شروع كردم به اشك ريختن و وقتى ماماى جوان ازم پرسيد جريان چيه؟ همانطور كه عر ميزدم با التماس گفتم بذارين يكى بياد پيشم!! اونم گفت نميشه عزيزم آخه قوانين اجازه نميده، هر كارى داشتى ما هستيم خوب و من همينطور هر ميزدم كه من مامانمو ميخوام!!!
به هرحال ماماى جوان دلش برام سوخت و از طرفى چون با دختر خاله همكار بود، اجازه داد دختر خاله ماما واسه دقايقى بياد پيشم، ولى اونهم مدت زيادى نموند و يه كم نوازشم مرد و بهم دلدارى داد و گفت كه دكتر الان ديگه ميرسه و صبور باشم؛ و منهم گفتم كه دلم ميخواست يه دقيقه اين دردو بكشى ببينم باز هم ميگى صبور باش؟! و اون با لبخندى گوشزد كرد كه ماما هست و چقدر مورد زايمان ديده و بچه به دنيا آورده؟! و نفهميد كه ديدن كه بود مانند زاييدن!!!
دكتر بعد از معاينه گفت كه امكان زايمان طبيعى نيست و بايد سزارين شى و اين شد كه من را بردن به اتاق عمل، قرار بود جراحى به روش اپيدورال انجام شه؛ مراحل بى حسى نخاعى كه انجام شد درد هم كه ديگر امانم را بريده بود تمام شد؛
دكتر بيهوشى مرد بسيارمهربان و با حوصله ايى بود و در تمام طول جراحى به سوالاتم پاسخ ميداد و باهام صحبت ميكرد، من هم ثانيه اييا ش گزارش ميخواستم، چون با يك پارچه جلوى ديدن جراحى را گرفته بودند، ميگفتن اگر ببينى شكمت بريده ميشه ممكنه غش كنى!! و هر چه گفتم خوب اون قسمتشو نگاه نميكنم فقط لحظه ايى كه بچه را ميخواين در بيارين را نگاه ميكنم نذاشتن!! دكتر در مورد جنس بچه ازم پرسيد كه گفتم نميدونم و منتظرم بيينم چى ميشه؛
دكتر گفت :» خوب سرش اومد كه پسرونه هست و درست چند لحظه بعد گفت ، نه دخمله اين» نگاه كردم به ساعتى كه تو اون سالن سرد و بزرگ و سمت چپ تخت عمل بود، دقيقاً يك نيمه شب؛ هفدهم شهريور
دكتر پرسيد كه حالا اسمش چيه؟ گفتم دردونه، مكث كرد، گفتم قشنگه؟! همينطور كه موهامو نوازش ميكرد گفت، خيلى، هم دردونه قشنگه و هم آواره؛
همون وقت پرستار دردونه را كه تنش انگار با يه ماسكسفيد پوشيده شده بود و چند لكه خون هم روى بدن و صورتش بود از سمت راست نشانم داد و گفت :» آواره، دخترت را ببين» راستش دردونه اصلن نوزاد خوشگلى نبود ولى من حتى بعد از بيست و سه سال ، وقتى اون لحظه را تصور ميكنم به نظرم زيباترين موجودى مياد كه تا اون لحظه ديده بودم!!
وقتى از اتاق عمل بيرون آمدم، مامان و خاله بزرگه و دختر خاله پشت در بودن و مامانم با خنده ايى كه روى تمام صورتش پهن شده بود بهم گفت:» واى آواره دو تا چال خوشگل رو لپاش داره» و مت در حالى كه ميخنديدم فكر ميكردم كه طفلى مادرم از شدت اضطراب و خوشحالى متوهم شده!! آخه چشمهاش هميشه ضعيف بودن و وقتى تو محل راه ميرفتيم هميشه به ما گوشزد ميكرد كه در صورت مشاهده ى آشنا بهش بگيم چون خودش قادر به تشخيص نيست!! حالا چطور تو چند ثانيه نه يك چال بلكه دو تا چال تو صورت يك نوزاد دو كيلو و هفتصد و بيست گرمى ديده؟!!
ولى مامانم درست ديده بود و دردونه هنوز هم اون چالهاى خوشگل را روى صورتش داره؛
فردا دخترك بيست و سه ساله ميشه و من شش سال از دادروزهايش كنارش نبودم؛ ولى الان وقت غصه نيست؛ من خوشحالم براى بودنش؛
او زيباترين هديه ى زندگي به من است؛





پاريس

13 07 2013

20130713-061306 PM.jpg
ما پاريس هستيم، من، دخترك و دوستم ويكى پديا. نامش از اينجا مياد كه دائما تو ويكى پديا در حال پيدا كردن هست و تقريباً خودش الان يه ويكى پدياى سخنگوست!!
براى مدت اقامت در پاريس از قبل يك آپارتمان كرايه كرده بوديم، از هتل ارزان تر و راحت تره، صاحبان آپارتمان يك دختر پسر جوان دانشجو هستند كه در مدت اقامت ما در منزل والدين دختر زندگى ميكنند.
آپارتمان خيلى كوچكيست، حتى از خونه ى من هم كوچكتره و فكر كنم نقشه ى خونه ى من بهتر طراحى شده، چون با اينكه فقط دو متر مربع از اينجا بزرگتره خيلى بيشتر به نظر مياد!! آشپزخونه اونقدر كوچيكه كه دو نفر به زحمت توش جا ميشن! آپارتمان در طبقه ى اول يك ساختمان پنج طبقه ى قديمى ست. در هر طبقه چهار آپارتمان هست و خودِ ساختمان در يك محوطه بزرگ هست ، تو اين محوطه سه ساختمان ديگر هم هستد كه هريك با يك حياط كوچك از هم جدا شدند و هر حياط هم پر است از درخت و درختچه؛ و همه ى اينها با در ورودى از خيابان جدا ميشن. خيابونى كه پر از لباس و وسايل و خوراكيهاى هنديست، و البته امروز صبح من مردان زيادى را با لباسهاى آفريقايى ديدم؛
اما پاريس…
با اينكه اين دومين باريست كه به اين شهر سفر ميكنم، ولى احساس ميكنم كه اين بار اول است، يجورايى هم البته همينطوره ، در واقع اينبار من خودم هستم، يك آواره ى آزاد؛ ميخوام خودم بگردم و ببينم چى به چيه؟ و امروز ديدم كه خيلى اينجا گرونيه!! مثلاً مربا شش يورو!! حتى پنير فرانسوى هم اينجا از هلند گرون تره!!





شباهت

21 06 2013

20130621-032622 PM.jpg
دخترك هميشه در درسهايش خوب بوده، يعنى از بهترينها بوده، در تمام طول تحصيلش چه در ايران و چه در آمريكا؛ در واقع درس برايش در مرحله اول است، درست بر خلاف من!! دوره ى تحصيلش درايران هر وقت به مدرسه اش ميرفتم اونقدر كه مسئرلين مدرسه و و معلمها ازش تعريف ميكردند در مسير بازگشت يك سايز اضافه ميشدم بس كه باد ميكردم از افتخار!!! حالا دخترك دو سال كالج را به پايان رسانده و قرار است دو سال هم در دانشگاه بگذراند، اين البته برنامه ى كوتاه مدت است و او قصد ادامه ى تحصيل دارد و البته كه من هم آرزويش را؛ ولى چيزى كه براى من مهمه در مرحله ى اول خوشحالى اوست؛ به همين دليل زياد در خصوص آينده خيال پردازى نميكنم؛ به هر حال دردونه براى پنج دانشگاه درخواست پذيرش فرستاد و همچنان كه از او انتظار ميرفت در همه ى آنها پذيرفته شد؛ حالا نه اينكه بخوام بگم دخترك تافته ى جدا بافته ست و فقط اون تونسته قبول شه، نه تقريباً همه ى دوستانش هم موفق بودند؛ به هر حال طى چند ماه گذشته كلى كفتمان داشتيم در مورد اينكه كداميك را انتخاب كند؛ و اينكه كداميك ميتواند بهترين گزينه باشد؛ در اين ميون دخترك هر هفته، هر روز و گاه هر ساعت يك تصميم ميگرفت!! تا بالاخره بركلى را انتخاب و ثبت نام كرد؛ حدود دو هفته پيش براى جلسه آشنايى دعوت شد، كلى هيجان زده بود، جلسه ساعت هفت و نيم شروع و تا بعد از ظهر ادامه داشت و چون دانشگاه تا خانه يك ساعت فاصله دارد تصميم گرفته بود شب را آنجا بگذراند تا صبح راحت باشد؛
اتاقهاى خوابگاه دو نفره هستند و دردونه قرار بود با دخترى كه نمى شناسه هم اتاق شه!!
ازش خواستم در همه مراحل من را در جريان بذاره و همينطور از همه جا عكس بگيره و برام بفرسته؛
نزديك ظهر به وقت اينجا كه نيمه شبِ اونجاست اس ام اس داد كه سرما خورده وفاصله ى پاركينگ تا خوابگاه زياده » مجبور شدم نصف شب برم تمديد كنم و كله ى سحر هم بايد دوان دوان برم و يك بار كه بلند شدم با اينكه بى صدا بود هم اتاقى ام از خواب پريد و خوابم نمى بره و عجب غلطي كردم با ماشين اومدم و كلاً عجب غلطى كردم كه شب اومدم و …
همه ى سعى ام اا كردم كه كمى آرامش كنم و بالاخره خوابيد.
اما روز بعد شروع كرد برايم عكس فرستادن از دانشگاه و گفت كه همه چيز خيلى خوبه؛ گفت كه وقتى ازشون خواسته شده تا افرادى كه در آمريكا بدنيا نيامده اند بلند شده و بايستند تقريباً همه ى محصلين ايستادند!!
به هر حال موضوعي كه بسيار برايم جالب انگيز بود :
اولين عكسى كه دردونه برايم فرستاد از دستشويى دانشگاه بود!! و من از اون روز در فكرم كه اين خصلت مشترك توجه به دستشويى ميان من و دخترك ژنتيكى ست يا اكتسابى؟!!





چهارده روز!!!

18 06 2013

چهارده روز ديگه دخترك تو بغلمه، دلم غش ميره وقتى بهش فكر ميكنم، امروز صبح بهش گفتم :» قربون اون خنده هاى قشنگت برم» گفت كه لوسش نكنم، ولى من لوسش نميكردم، دردونه راستى راستى قشنگ ترين خنده ى دنيا را داره؛ خودتون قضاوت كنيد.
براى پسرى كه هنوز نديده ام : پسرك حسودى نكنى يه وقت، هنوز خنده هاى تو را نديدم، وقتى ببينمت در مورد خنده هاى تو هم مى نويسم !!

20130618-050235 PM.jpg








%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: