بيست روز مونده!!

11 06 2013

20130611-115936 PM.jpg

اين روزها هر جا ميرم و هركارميكنم با فانتزى همراهه!! همه جا خودم را با دردونه ميبينم، يجورايى دارم با فانتزيهام زندگى ميكنم اين روزها، مثلاً اگه سرى به دوستى ميزنم و نيم ساعتى مينشينم و گپ ميزنم، دخترك را مي بينم كه كنارم نشسته و داره به حرفهامون گوش ميده!! خيلى جلوى خودمو ميگيرم كه جلوى بقيه يهو برنگردم طرفش باهاش صحبت كنم!!
تا همين چند ساعت پيش اما ته دلم نگران بودم ، آخه هنوز ويزاش نيومده بود؛ همه اش ميترسيدم مثل بار پيش بشه و يه اشكالى يهو سبز شه و باز هم نشه كه بياد، هر روز صبح اولين چيزى كه بعد از بيدارى ميامد تو ذهنم ويزاى دردونه بود و از بعد از ظهر چسمم به ساعت بود كه ببينم دخترك كى بيدار ميشه تا ازش بپرسم ويزا اومده يا نه؟! چند بار هم از خواب بيدار كردم تو اين روزها و اتفاقن امروز هم!!
بهش اس ام اس دادم » ويزا اومد» جواب داد كه آره الان نگاه كرده تا چند روز ديگه پاسپورتش ميرسه دستش؛
ديگه خيالم جمع شد، ديگه ميتونم با دل راحت خيال پردازى كنم ؛
دخترك ديگه اينبار راستى راستى داره مياد؛ شبها قبل از اينكه خودشو گرد كنه شب بخير بگه يه بغل حسابى ميكنم و سه چها تا ماچ محكم هم لپاشو ميكنم ، ميدونم اگه خيلى خسته و خواب آلود باشه يه غرغرى هم زير لب ميكنه و ميگه :» ممم مامان بيار بخوابم» اگه ولش نكنم هم سگ ميشه و پارس ميكنه!! من هم يه بى تربيت بهش ميگم و ولش ميكنم تا بخوابه؛
فردا بايد برنامه ريزى كنم، قراره يه سفر بريم پاريس، نذاشته بود از قبل رزرو كنم، ميگفت تا ويزام نيومده هيچكار نكن، اميدوارم جايى را كه ديده بودم هنوز باشه ؛
كاشكى ميشد يه جفت بال از جايى يا كسى قرض ميكردم!!
اعتراف نوشت: راستش هنوز هم دلم شور ميزنه، هر چى ازش مى پرسم ساعت و مشخصات پروازت را بهم بگو ميگه باشه پيدا ميكنم، ميترسم تو روز، ساعت يا حتى فرودگاه اشتباه كنه!! آره از دردونه بعيد نيست …





سال نو بى دردونه !!!

22 12 2012

20121222-033451 PM.jpg
صاحب مغازه ى ايرانى گفته بود كه امروز خربزه مياره ولى وقتى تو اون سرماى كشنده خودمو اونجا رسوندم و سراغشو گرفتم، گفت كه متاسفانه همه چى رسيده جز خربزه و من نميدونم چرا كلاً فراموش كرده بودم كه شب يلدا بيشترمعروفه به هندونه و انار تا خربزه !!! اين شد كه بى خربزه و بى هندونه راهى خونه شدم؛ سالا الويه درست كردم با كوكو سيب زمينى؛ ونسا رسيد و با هم ميز يلدا چيديم ، آجيل، تخمه ، ميوه ، انار و البته عود و شمع و حافظ، بهش گفتم كه رسم اينه كه مردم مينشينن دو هم و گپ و شعر و خوراك . گفت خوب تو هم حافظ بخون !! به نظرم مسخره اومد كه حافظ را باز كنم و با تقلب بگردم غزلى رو كه بلدم بيارم و بخونمش واسه كسى كه يه كلمه اش را هم نميفهمه !!!خنديدم و گفتم كه بلد نيستم حافظ بخونم ، ناباورانه نگاهم كرد و پرسيد كه چطور ممكنه!! الكني بهش توضيح دادم كه خوندن حافظ چندان هم آسون نيست . اونم بالاخره از خر شيطون خوندن حافظ پياده شد؛
مراسم ميوه و آجيل خورون به خوبى و خوشى سپرى شد.
براى شام املت با پنير آماده كردم با شراب سفيد و همينطور نون سفيد!! چندماهى ميشد كه نون سفيد نخورده بودم ؛
سرخوش از شراب و املت به فكر تقسيم آن با دردونه افتادم و بهش تلفن زدم ؛
دخترك تازه بيدار شده بود ، همينطور كه با هم گپ ميزديم ايميلش را چك ميكرد كه …. » آخ مامان ، واى نه … بدبخت شدم »
چى شد دختر؟! قلبم اومد تو دهنم ؟!!
گفت كه بهش ميل دادن كه پاسپورتش كمتر از ميزان قانونى اعتبار داره و به همين خاطر هم نميتونه بره هلند !!!
مستى و سرخوشى و يلدا و همه و همه يهو پريدن از سرم جاشونو بغض خفه كننده ى فرياد خاموش درونم گرفت ؛ ايكاش ونسا نبود و خودمو روي تخت پرت ميكردم و سرمو تو بالش فرو ميكردم و با همه ى وجود فرياد ميزدم ؛ اونقدر كه اشكهام سرازير شن ، اونقدر كه سبك شم كمى ، شايد ؛
بعد از دو روز كه از شنيدن اين خبر ميگذره و با وجوديكه با دردونه به اين نتيجه رسيديم كه تابستون روزهاى زيباترى اا با هم خواهيم ساخت ، اما من هنوز قلبم فشرده ميشه از درد !!! دلتنگشم آخه ، آغوشم دلتنگشه …
يلداى بدى بودى تو امسال !!!





دخترك داره مياد !!

16 12 2012

20121216-013316 AM.jpg

يكى دو ماه پيش طى برهم خوردن برنامه ي سفر دردونه به ايران ، گفت كه بجاش ميخواد بياد هلند ؛
معلومه همه ى وجودم شد يه هوراى بلند ! ولى براى اينكه مطمىن نبودم ،زياد در مورد اومدنش خيالبافى نميكردم و فقط همه جا جار زدم كه هاى مردم دختركم داره ژانويه مياد اينجا !! بعد از هر بار جار زدن هم خبر و يادش را ميدادم به باد فراموشى و بهش فكر نميكردم كه اگه دختركِ سربه هوا و دمدمى يهو فيلش ياد يه هندوستان ديگه كرد و گفت » مامان تصميم گرفتم نيام » دنيا رو سرم خراب نشه ، اين بود كه در اين مورد فقط وقتى يكي از اين دريافت كننده هاى خبر ازم مى پرسيد فكر ميكردم !!
ولى دردونه پشيمون نشد و كاراشو كرده و منتظر ويزاشه كه بره بليتش را هم بخره و بياد ، حالا ديگه نميتونم لحظه ايى از فكر و خيالبافى بيرون بيام ، از شدت هيجان و خوشحالى چند شبه خوابم نميبره ، روز هم همينطور ؛
همه اش با خودم تكرار ميكنم : دخترك داره مياد ،
يكساله كه نديدمش ، يكساله كه نگرفتمش تو آغوشمو و لباشو ماچ گنده و محكم نكرده ام .
دخترك داره مياد .
يواشكى نوشت : الان دو ساله كه مامانم دردونه رو نديده و ميدونم چقدر دلتنگشه ، راستش احساس گناه ميكنم .








%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: