ديدن يا نديدن مسئله اين است

8 07 2014

20140708-014331 AM-6211122.jpg
دو روزه كه افتادم تو تخت، سرفه امانم را بريده، از گلو درد خسته و كلافه شدم، بدنم درد ميكنه و صدام كاملاً رفته ، تو اين وضعيت دوستى زنگ زد كه براى بردن آنتى هيستامين كه سفارش داده بود مياد،اومد و از ديدن سر و وضع و بى صدايى من كلى ابراز تعجب كرد و نشست !!
همه ى يك ربع بيست دقيقه ايى كه نشسته بود من كمر و پاهامو را ماساژ ميدادم بس كه درد ميكرد، صدام هم كه در نميامد،اونقدر حالم بد بود كه فراموش كردم به رسم و عادت هميشگى چاى يا قهوه ايى برايش بيارم؛
اونوقت اين دوستم ميگه خيلى دلم ميخواد بنشينم و باهات درد دل كنم ولى حيف كه كار دارم!! حالا بعداً ميام !!
موندم اين دوست اصلاً حال و روز من رو ديد يا اونقدر تو خودش غرق بود كه اصلاً حاليش نشد؟!!!
من واقعا نميتونم بفهمم چطور بعضيها اين همه نسبت به اطرافشون بى توجهند؟!! يا اونقدر غرق در خود و دنياى خودشون هستن كه وقتى براى ديگران نميمونه!
حالا اين دوست قراره فردا بياد، قرارش رو هم كه البته خودش گذاشته….





دام اسارت

4 05 2012

وقتى رسيدم همشهرى هنوز نيومده بود ، اون هميشه مثل سيندرلا ، همراه با آخرين دينگ ساعت مقرر زنگ ميزنه و مياد تو ، نشسته بودم كه دوست عراقى -كرد رسيد و نشست روبرويم ؛ پرسيد كه امروز چه كردم ؛ اين سوال متداول اينجاست ، نه اينكه همه علافيم ! و باز نه اينكه همه بيخونه ؟ واسه همينم شب به شب از هم ميپرسيم كه همه روز را چه كرديم ، اينجورى هم يه حرفى زديم با هم به جز عص بخير و خوبى ! و هم شايد هم بتونيم يه برنامه بهترى براى فردامون بسازيم !! صبح با همشهرى و دوست عراقى -كرد رفتيم بيرون و بعد از چند دقيقه اون پيچيد يه ور ديگه و گفت كه بايد اينورى بره ، ما هم چرخيديم تو خيابون و فروشگاهها ، همشهرى يه شلوار خريد و حدود ساعت يك هم من سوار ترام شدم و رفتم سر قراركه با دكترم داشتم ؛ به دوست عراقى -كرد گفتم كه تا ظهر با همشهرى بودم و بعد هم سر قرار ملاقاتهايى كه داشتم رفتم ، بعد گفتم كه با فلان جا تماس گرفتم و همينطور بايد فردا صبح هم تماس بگيرم كه برم اونجا ، اونم گفت كه اگ حظ ميكنم من را ميبره اونجا !! بد هم در مورد خونه و چيزهاى ديگه حرف زديم و اينكه من را باز اگر حظ ميكنم ميبره اداره خانه !!! منم كه كلاً مسير يابيم تعطيله ! معلوم بود كه حظ ميكنم !!! بهش گفتم خيلى هم ممنون ميشم . بعدش نگين زنگ زد و اونم كمى نشست و وقتى ديد درد و دل ما سر درازى داره پاشد رفت ، باز ما همينطور مشغول درد دل بوديم كه همشهرى رسيد ، اونم نگين فهميد ، گفت يكى داره اون پشت به حرفهامون گوش ميده !!! كه برگشتم و ديدم اونه ، تو يك ساعت بعدش سه تايى گفتيم و خنديديم و ثابت كرديم تو جهان امروز فاصله ها از بين رفته !!
وقتى نگين رفت همشهرى گفت كه ميخواد تو نت دنبال چيزى بگرده و گوشيمو خواست ، خيلى وقتها اون گوشيمو ميگيره و يه ساعت بيشتر هم ميشينه و ميگرده ؛
ديدم دوست عراقى – كرد رد شد و يه نگاه هم به سمت ما كرد ، منم يهشگفتم بفرماييد بنشينيد ، بعد صندليم را چرخوندم كه روبروش بشينم ، يه كم صحيت كرديم كه يهو همشهري بلند شد و گوشيمو گذاشت يه گوشه و حتى رو ميز كنارم هم نذاشت و گفت من رفتم بخوابم ؛ با قيافهء قهر و عصبانى !!!!
شاكى بود ، نميدونم به خاطر اينكه من با يكى ديگه حرف زدم يا چون فكر كرده بهش بى محلى كردم !! پتانسيل هر دو مورد را داره !! يعنى پيش از اين هم گله گذاريهاى نيمه شوخى با ردپاى جدى هر دو مورد را ازش ديده بودم !!!
خونم به جوش اومد از اين رفتار … من اصلاً توان و حوصله همچين لوس بازيها را ندارم ، فكرش را بكنيد تازه از اسارت رها شدم و دارم نفس ميكشم ، نه نه نه !!! ديگه تو اين دام حتى به شوخى هم نميوفتم !!! شب كوله ام را انداختم پشتم و رفتم و صبح هم همينطور …








%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: