بهت و خاطره

9 10 2013

20131010-121656 AM.jpg

خانم «ز» فوت شد، روز يكشنبه؛
خانم «ز» مادر دوستم بود؛ «ميم» دوست دوران دبيرستانم هست، از پانزده سالگى با هم دوستيم؛
خانوم «ز» هر سال براى ميم تولد ميگرفت؛ يكى از سالها را خوب يادمه كيك تولدش را خودش درست كرده بود؛ اين روزها خيلى ها از اين هنرها دارند، ولى براى من اون زمان خيلى كار بزرگى به نظر ميرسيد، يك كيك تولد خامه ايى بزرگ كه مامان ميم خودش تو خونه درست كرده بود!!!
تو همين چند روز اخير كه دنبال دستورات غذايى بودم باز به خانم «ز» فكر ميكردم، به باقلواى يزدى كه پخته بود و به نظر من خوشمزه ترين باقلوايى بود كه من تو همه زندگيم خورده بودم!! ولى سالها بود كه بيمار بود، سالها بود كه روى تخت بود و ديگه نمى توانست كيك و شبرينى درست كنه؛
امروز وقتى بيدا شدم طبق معمول گوشيمو دستم گرفتم تا ببينم دنيا چه خبره، كه اس ام اس مُجى را ديدم كه خبر فوت مامان ميم را ميداد؛ فكر كردم ديگه راحت شد؛
چند تا تماس با دوستان گرفتم،صبحانه خوردم، به ديدن پدرم رفتم و وقتى برگشتم حس ميكردم همه ى تنم كوفته ست؛
از بعد از ظهر از فكر خانم «ز» و ميم بيرون نميام، بى حس و رمقم، اونقدر كه به سختى اين چند سطر را نوشتم، در واقع نوشتم شايد كه از اين سكون سنگينى كه درش فرو رفته ام بيرون بيايم؛ شايد يعنى!





انتخاب اشتباه

4 12 2012

20121204-120257 PM.jpg
ممكن نيست به دوران كودكى و نوجوانى خودم فكر كنم بى آنكه چهره ى دختر خاله ، پسرخاله و پسر دايى هام جلوى چشمام نياد ؛ و از همه بيشتر سوسول و پاريس ، من و خواهر كوچيكه و » سوسول و خواهر كوچيكه اش ! سوسول يكسال از من بزرگتر بود، اونطرف هم خواهر كوچيكه ى من بود و پاريس ؛ كه اونها هم يار جون جونى همديگه بودن ، يجوريايى شايد از ما هم بيشتر ؛ولى من اون وقتها فكر ميكردم هيچكس از ما دو تا جون جونى تر نميتونه باشه !!
يه عكس از عرورسى مادر و پدرم هست سوسول تو بغل بابامه و نميدونم چرا اولين بارى كه اون عكسو ديدم فكر كردم اون منم !!!
به هر حال اين الفت و دوستى همچنان ادامه داشت و من فكر ميكردم تا آخر عمر باقى ميمونه ، بعدها اون برام از دوست دخترهاش تعريف ميكرد و اينكه با هر دخترى كه دوست ميشه از من براشون تعريف ميكنه و البته سوسول هم اولين كسى بود تو خانواده كه با دوست پسرهاى من آشنا ميشد ؛
رابطه ى پاريس و خواهر كوچيكه هم همينطور خوب و عميق باقى موند و حتى به بچه هاشون هم كشيده شد !! پسرك خواهرم تو روز توليد پاريس بدنيا اومد و بچند سال بعد شد يار پسرك پاريس !!!در اين ميان من هم يه كم به پاريس نزديكتر شدم ، البته هنوز سوسول برام چيز ديگه ايى بود ، با وجوديكه كمتر با هم حرف ميزديم و همو ميديديم ولى من همچنان دوستش داشتم ، وقتى دخترش بدنيا اومد و يا زودتر از اون وقتى يه روز صبح زود پاريس بهم اس ام اس داد زن برادرش بارداره ، كلى خوشحالى كردم و بالا پايين پريدم ، ولى بعد گوشى را برداشتم به گلايه و پشتش بد و بيراه به سوسول كه چرا خودش زودتر بهم اين خبر را نداده ؟! اونم شروع كرد يه سرى مزخرف به جاى دليل تحويل دادن و من دلم گرفت !!!
اين شايد اولين بارى بود كه دلم گرفته بود ازش ولى آخريش نبود ، اون چند ماه پيش اتفاق افتاد ، مسئله خيلى ساده و احمقانه بود واقعاً ، من ازش خواستم دعوت به دوستى در فيسبوك مردى را كه در دشمنى با من حد و اندازه نميشناسه و ميخواد منو به هر شكلى نابود كنه ، رد كنه !! اين اصلاً اغراق نبود ، و اصلاً از روى كينه و بچه بازى هم نبود ، من فقط ميخواستم از خودم محافظت كنم ، ميخواستم مردك هر چه كمتر از من بدونه ؛ ولى سوسول در جواب بهم ايميل زد كه » دير گفتى ، ديگه قبولش كردم «!!!!!! تو اين ميون پسر عمو و چند دوست ديگه هم كه دير بهشون گفته بودم ، بعد از گرفتن پيغامم ، حذفش كرده بودن، اين شد كه من مجبور شدم اونو از دوستام حذف كنم واينبار بيشتر دلم بگيره !!!
توى ماههاى اخير بيشتر با پاريس در ارتباطم ،ميبينم با اينكه خودش خيلى وقتها افسرده و بى حوصله ست ولى حتى با اس ام اس ِ يك بوس و يا گل هر چند وقت يكبار نشون ميده بيادمه و حسرت ميخورم !! حسرت ميخورم به عمر و احساسى كه طى سالها خرج يك دوستى سست كرده ام ، گمونم دوستى با مردها وقت تلف كردنه ، اشتباهه …
اين پست را به پاريس عزيزم تقديم ميكنم .





تحویل خانه بابا

15 10 2012

آخر این ماه باید خونه ی بابا را تحویل بدم, خونه تحویل دادن تو این مملکت هم که خودش داستانیست !! اول من یک فرم درخواست فرستادم که جناب شرکت محترم خانه پدر اینجانب در این منزل زندگانی نمیکنند, تاریخ را هم بنا به توصیه ی لیون اول نوامبر نوشتم ، ظهر روز سوم اکتبر نامه ایی به دستم رسید که چهارم اکتبرمیان ساعت ده تا دوازده مأمور ما تشریف می آورند که منزل را ببینند و شرایط را اعلام کنند !!! من هم ساعت هفت و سی دقیقه صبح روز مذکور روانه آرنهم شده و ده دقیقه ایی به ده مانده آنجا بودم و خوشبختانه مأمورشان هم ده دقیقه پس از ده رسید و یه لیست و چند فرم هم داد دستم و قرار شد سی اکتبر بیاد و کلید و خانه را طبق لیست تحویل بگیره و البته در صورتی که خانه هر یک از شرایط لیست را نداشته باشد جریمه ایی هم تعلق میگیرد که در مجموع دو هزار و اندی یورو میشد .
و اما شرایظ تحویل :
1- موکت و کاغذ دیواری کنده شود
2- کلیه ی اثاث خانه تخلیه شود
3- دیوار میان آشپزخانه و نشیمن خراب شود
ظاهرا» این دیوار توسط خود بابا جان گذاشته شده بوده
4- لامپها تعمیر شوند
5- بالکن تمیز شود
6- انباری تخلیه و تمیز شود
7- کل خانه پاکیزه گردد!!!!
امروز پانزدهم اکتبره و این یعنی من پانزده روز فرصت برای انجام این امور دارم .
خوب من که کلا» قادر به انجام هیچیک از کارهای فوق نیستم و تنها امیدم به یاریهای داوطلبانه دوستانه !!! که اینبار ظاهرا» به عهده ی میخاییل ،لیون و کوس هست !! قراربر این شده که شنبه صبح زود راه بیوفتیم به سمت آرنهم ؛
فقط نمیدونم چرا من هم باید باهاشون برم ؟!!! بیخودی تو دست و پاشونم !!! ایکاش عقلشون برسه بگن من راه نیوفتم باهاشون برم !!!





سپاس

25 06 2012

چقدر خوبه كه شروع به نوشتن تو اين وبلاگ كردم ، وقتى مينويسم خيلى سبك مى شم ، وقتى نوشته هام خونده ميشن سبكتر ؛ اينجا حس ميكنم تنها نيستم ، اينجا حس ميكنم هميشه هستن كسانى كه بتونم باهاشون درد دل كنم ، كسانى هستند كه دلداريم ميدن من حتى همراهى خواننده هاى خاموش را هم ميبينم ؛ و اين ها برام يه دنيا مى ارزه ؛ اينجا يه دنياست با يه عالمه دوست ، يه دنيا بى حرص و كينه و نگراني ؛ دوستانى كه بعضاً با نوشته هايشان ميشناسمشون و بعضى تنها با يك نام،
گروهى هم بى نام و خاموش ولى واقعى؛
چقدر خوبه كه اومدم و شروع كردم به نوشتن و خونده شدم و خوندم و اميد گرفتم ؛ تا كه بتونم ممنون باشم ؛





مكافات ماهيانه

11 06 2012

گاهى وقتها عادت ماهانه ميشه مكافات ماهانه ؛ حالا ميدونم همه زنها ميگن برو بابا اين كه هميشه مكافاته !! خوب آره ولى من معمولاً مشكل زيادى باهاش ندارم ، نه كه حال كنم باهاش ها ! نه ، ولى زياد اذيت نميشم ، گاهى با دو تا بروفن و گاهى هم هيچى !! ولى يه وقتهايى واى !!!
اين وقتهاى واى كه گفتم ، تبديل ميشم به يه آدم مفلوج !! جورى ميچسبم به رختخواب كه انگار اصلاً يكى شده باشم باهاش !!!
روز پنجشنبه از اون وقتهاى » واى » بود . حتى حس گرسنگى هم يا نداشتم يا توانش از از بى حسى كمتر بود ، چون با اينكه يه ساندويچ نون و پنير و سبزى هوس انگيز روى ميز با نيم متر فاصله از تخت به عشوه گرى بهم چشمك ميزد ، حتى وسوسه هم نشدم !!! ساعت سه و نيم همشهرى اومد بالا ، تقريباً سينه خيز در را روش باز كردم ، تازه نميدونم بيچاره چقدر پشت در ايستاده بود !!! هر چى خواست برام چاى درست كنه نخواستم، پرسيد چىزى ميخوام تا برام بگيره ؟ هيچى نخواستم ، فقط ميخواستم بره ، نميتونستم چشمهايم را باز نگه دارم، خودش فهميد و گفت اگه چيزى احتياج داشتم زنگ بزنه و كلى هم به پايينيها بد و بيراه گفت كه چرا تا حالا نيومدن سرى بهم بزنن ، در حالى كه من كلى ازشون ممنون بودم ، همين مونده بود كه مجبور باشم تو اين حال مجبور باشم بزنم كانال هلندى مخم را !!! وقتى رفت دوباره رفتم تو بيهوشى تا دوباره با صدارى تق تق در بيدار شدم ، به ساعت نگاه كردم ، شش بود ؛ بازم همشهرى اومده بود اينبار رفته بود برام يه ليوان آبميوه تازه خريده بود ، واى دلم ميخواست بپرم بغلش و دو سه تا ماچ آبدار از لپهاش بگيرم ، ولى هم جون پريدن و ماچيدن اونم با اين غلظت را نداشتم هم ميدونستم به طور نفرت انگيزى سراپا بوى ناكم ، اين بود كه با لبخند ى كمرنگ و گفتن واى مرسى تو چقدر ماهى مراتب سپاسگزارى خودمو رسوندم !!! ديگه محبور بودم بنشينم و آب ميوه را بخورم ، بعد از خوردن دو سه تا قورت خواستم دوباره بخوابم كه همشهرى مانع شد و گفت كار داشته و بخاطر من برگشته كه شام با من بخوره و بايد هر طور شده بيام پايين ، نتونستم از زيرش شونه خالى كنم ؛
خوردن آب ميوه يادم انداخت كه از شب قبل چيزى نخوردم ، ولى از شانس مزخرف شام يه پوره نيمه بد مزه بود با سوسيس !!! سوسيس كه نميخوردم ميموند پوره كه با بى ميلى خوردمش ؛
بعد از شام هم نتونستم طاقت بيارم و رفتم بالا تا صبح خوابيدم.





هوو

18 05 2012

20120519-120433 AM.jpg
نگين و من شديم رفيق فابريك هم !! من نميدونم دقيقاً » رفيق فابريك» يعنى چى و كجا بكار ميره ، يعنى اين اصطلاحات را نه زياد بلدم و نه زياد بكار ميبرم ؛ در واقع يه جورايى» زبان پارسى را پاس ميدارم » ؛ ولى اگه خيلى يه چيزى را پاس بدارى او » چيز» بى خاصيت و بى عرضه ميشه !!! واسه همينم اخيراً شروع كردم يه وقتهايى چشمهايم رابستن هنگام پاسدارى و خلاصه اش اينكه از اين واژه ها هم استفاده ميكنم ؛ ولى هنوز خيلى معانى و كاربردشون را نميدونم ، خوب منظورم اينه كه ميدونم ولى دقبق و اَدَبيشو نميدونم !!! يعنى تركوندم با اين جمله آخر !! ميدونم خودم ؛حالا بگذريم از اين مقوله و بريم سراغ » رفيق فابريك «. براى من يعنى دوستى كه يجورايى باهاش زندگى ميكنى ؛ بين دو تا رفيق فابريك تقريباً هيچ رازى وجود نداره ، يعنى اگر هم رازى باشه براى بقاى اين رفاقت دو طرف خودشون را ميزنن به اون راه !!! مثل دروغ كه ميونشون نيست ولى گاهى هم هست !!
مثل اينكه نگين مچ من را گهگاه ميگيره !! آخريش هم ديروز بود !! اون هم سر تماس ناموفق facetime بود!!
ديگه اينكه رفقاى فابريك روزى صد بار هم ميتونن با هم تلفنى حرف بزنن ، وقتى يه خبر ميشنوند بهم زنگ ميزنن ، خوشحال يا ناراحت ميشن ،خوابشون نميبره زنگ ميزنن ، خوابشون ميبره هم گاهى زنگ ميزنن !! حوصله شون سر ميره زنگ ميزنن !! خلاصه من و نگين هم شديم رفيق فابريكِ هم به لطف مرحوم استيو جابز ؛ اينطوريه كه هر چى اون داره منم دلم ميخواد !!! و منم چون فعلاً هيچ چيز قابل ملاحظه ايى ندارم اونم نميخواد !! ولى اون خيلى چيزها داره كه من ميخوام ، و البته يه چيزهايى كه نميخوام ، مثلاً اون شوهر داره كه من نميخوام ، خودم تازه از دست يه مشابهش راحت شدم ؛ ولى شوهرش وقتى سفر ميره سوغات مياره واسش كه من هم ميخوام !!! حالا اون بايد بسازه با تقسيم يه سرى مزاياى شوهرش با من !! اينجوريه كه مجبوره كه شريك بشيم شوهرش را با هم !! چون ما رفيق فابريكيم !!! رفيق فابريكها حتى اگه هوو هم بشن باز رفيق ميمونن؛ به هم حسودى نميكنن و راحت مزاياى شوهر را با هم تقسيم ميكنن !!! شوهر ديروز از هاوايى اومده بود ؛ واسه منم يه گل سر اورده بود !!! يعنى راستش واسم نياورده بود ولى وقتى يادش انداختم كه من » رفيق فابريكم » گل سر را لو داد !! دوستم هم همه را گذاشت تا انتخاف كنم . من اون زرده را اتنخاب كردم ، و اون سبز كمرنگه كه سوغات بارهاى قبل بود !! اولش شاكى شد ولى تو همون فاصله كه يه خفه شو نثارم ميكرد يهو يادش افتاد كه من » رفيق فابريكشم » واسه همينم درست بعد از خفه شو ، پرسيد كه كدوم را ميخوام !!!
آدم حتى هووشو اگه رفيق فابريكش باشه دوست داره …

20120519-120528 AM.jpg





دوست فيسبوكى

26 04 2012

يه دوستيهايى هستند كه با دروغ شروع ميشن ؛ و بعضى دوستيها هم تو فضاى دروغى . همه ميگن اين دوستيها بيخود و بى عاقبتن ، منم قبلاً همينو ميگفتم ، ولى اين درست نيست ، منظورم اينه كه روابط انسانى با قوانين رياضى و فيزيك فرق ميكنه و نميشه براشون فرمول نوشت ، ميشه تفسير و تأويل كرد ،آمار گرفت و نتيجه گيرى كرد ، ولى قانون گذارى نه .
تو تجربه من هم يه دوست خوب اينترنتى هست . اون يه پسر جوونه كه تو آمستردام زندگى ميكنه و مدتها تو ليست دوستان فيسبوكى ام بود . بى حتى رد و بدل شدن واژه ايى. تا همين زمستون كه چند بارى چت كرديم و وقتى ايران بودم اونم يك هفته ايى به ايران آمد و چند بارى كوتاه تلفنى گفتگوهاى كوتاه داشتيم . و اين شد رابطه دوستى ما. و وقتى من برگشتم هفته هاى اول اين مرد بيشترين همراهى و كمك را به من كرد . اون شد يه دوست خوب برايم حتى بى آنكه ديده باشيم همديگه را .








%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: