چه آدم بيخودى هستم من!!!!

20 11 2012

20121120-051251 AM.jpg
يكشنبه ى هفته ى پيش با لئون رفتيم » شراب چشيدن » اين اسمى بود به ذهنم رسيد ؛ حالا اسمش زياد مهم نيست ،خودش مهمه كه خيلى خوب بود ؛ خوب، براى من تازه بود و از اونجايى كه من با تازگى ميانه ى خوبى دارم اين » تازه » هم به مذاقم خوش آمد !! خوشبختانه محلش هم نزديك خونه بود و اصلاً شايد به همين خاطر هم لئون از من خواست كه باهاش برم !!
ميان نوشت : اين مطلب همين الان كه مينوشتم به ذهنم رسيد !!
پياده پنج دقيقه رفتيم كه رسيديم ، قبلش گفته بود كه عطر و ماتيك نزنم ، لباس سفيد هم نپوشم ، من هم البته فقط دستور سوم را اجرا كردم ، آخه لباس سفيد نداشتم !! كلاً مقوله ى لجبازى در من بسيار قوى ست !!! كافيه بهم بگن فلان كارو نكن ، انگار سريع قيافه ى باباهه و انگشت اشاره اش كه گرفته طرفم و تهديدم ميكنه كه حق ندارم اونكارو بكنم مياد جلوى چشام !!! اونوقت همه ى وجودم ميشه خواهش !!!
خواهش ِ به انجام دادن اون كاره !! دست خودم هم اصلاً نيست ؛ منظورم اينه كه اون لحظه اصلاً فكر نميكنم دارم لج ميكنم كه ، اون لحظه فكر ميكنم دلم ميخواد اون كار را كه اصلاً هم غير منطقى نيست انجام بدم ؛ مثل زدن عطر و ماتيك تو برنامه ى تست مزه ى شراب !!!
و در مورد لباس سفيد هم درستش اين بود كه ميگفت اگه لباس سفيد ميپوشى حواست باشه يه وقت شراب روش نريزه چون لكه اش نميره !! اونوقت من خودم نتيجه ميگرفتم كه بهتره اصلاً لباس سفيد نپوشم !
عطر و ماتيك هم اگه واقعاً اونقدر كه لئون تاكيد داشت مهم بودند حتماً تو شرايط ثبت نام مى نوشتن ؛
اتفاقاً اونجا بيشتر خانومها آرايش داشتن با ماتيك!!! و گمان نميكنم من تنها آدم عطرى اون ميان بوده باشم؛
به هر حال بعد از ظهرخوبى بود البته اولش بيشتر از آخرش !!
من بيشتر از ده دوازده نوع را نتونستم بچشم ، هم يه كم مست شده بودم و هم از اون بدتر حالم داشت بهم ميخورد !! براى همين هم نشستم يه گوشه و مردم و لئون تماشا ميكردم را كه چطوراز توليستى كه جلوى در گرفته بودند نمونه ى مورد نظرشون را پيدا و تست ميكنند و بعد قلمشون را در ميارن و يه چيذايى مينوسن و نمره ميدن به بيچاره شرابه و باقى اش را هم خالى ميكنن !!
بيچاره لئون !! خيلى تنها بود و گمونم كلى بخودش بد و بيراه گفته كه چرا به من گفته باهاش برم !!! فكر كنم هر خرى را به جاى من ميبرد بيشتر بهش خوش ميگذشت !! همه اونجا راه ميرفتن و تست ميكردن و در مورد طعم و عطر وبوى شراب با هم صحبت ميكردن ولى اون بيچاره گاهى از ناچارى تنهايى خودش و شايد هم من ميامد و يه شرابى كه به نظرش خوب آمده بود را به من پيشنهاد ميكرد و من هم چون با استفراغ چند قدم بيشتر فاصله نداشتم بطور جدى رد ميكردم و بعد اون يكم از مشخصات شرابه ميگفت و ميرفت پى كارش !!!
مونده بودم و همچنان موندم تواينكه چى فكر كرده بود ؟! آخه من كلاً مزه ى قورمه سبزى و خورشت كرفس را به سختى از هم تشخيص ميدم ، اگه يكى از كنارم رد بشه در حالى كه بوى عطرى را بده كه من صبح همون روز زدم را بده ، خيلى استعداد از خودم بروز بدم ميگم » چقدر بوى عطرش برام آشنا بود » آخه منو چه به نظر دادن و نظر شنيدن در خصوص شراب !!! حالا درسته كه اون به اينهمه نبوغ در من واقف نبود ولى يك نگاه دقيق يا شايد حتى نيمه دقيق به قيافه ى من در حال سخنوريش كافى بود تا همه چىز دستش بياد!! گمونم هر كى دور و بر من بود اونشب اينو فهميد الا لئون كه اونقدر غرق مزه شناسى بود!! اين همه كه ميگم الاً جنبه غرغر نداره ها ، همه اش در راستاى كاهش احساس » اگه من دعوتشو قبول نميكردم بيچاره با يكى ميرفت كه بهش خوش بگذره » ميباشد .





جدايى شورانگيز

28 08 2012

20120828-081202 PM.jpg

مارتينا :» من از اينجا برم دلم تنگ ميشه »
اسكوتى با پوزخند حرفش را تكرار ميكنه !
چشمهاشو گشاد ميكنه و با قيافه ى جدى ميگه » جدى ميگم ، يكسال اينجا زندگى كردم » به مارتينا لبخند ميزنم و ميگم كه حق داره ، ازش ميخوام كه وقتى رفت گاهى سرى به ما بزنه ، ميگم كه دلم ميگيره وقتى بره از » اينجا» . فكر كردم بزودى خودم هم بايد برم ، اصلاً هر كى مياد » اينجا» آرزوش هر چى زودتر از اينجا رفتنه ، من اما از وقتى نصفه اتاقم را گرفتم خيلى بهم سخت نگذشته ، نه اينكه سخت نگذره ها ؟!! ولى سختيهاش اونقدر نبود كه بخواد فراريم بده ، عوضش خيلي عادت كردم ، به كارمندها و ساكنين ؛ انگار يك خانواده ى بزرگ كه زير اين سقف زندگى ميكنه !! دلم ميگيره و نميگيره !!
هم خوشحالم و هيجان زده از شروع يك زندگى جديد و هم افسرده و دلتنگ جدايى از آدمهايى كه تو سخت ترين و گندترين لحظات در كنارم بودم و همراهيم كردن و هنوز هم اين همراهى هست ،، ديشب شان بدون اينكه بخوام كلى تو اينترنت گشته بود و آدرس مغازه ايى كه بتونم اجناس ارزان منزل بخرم را پيدا و يادداشت كرده بود ، كارلا صبح اصرار ميكرد كه اگه كارى هست كه ميتونه برام انجام بده را حتماً بگم ، لئون همچنان گوش به زنگه و راهنماييها و كمكش ادامه داره ، همشهرى و بچه آبادان مشغول رنگ زدن خونه هستن ، بچه آبادان با يه دلسوزى مراقب ِ كه من حتى المقدور كمتر خرج كنم !!
ونسا همچنان داوطلبه كه كمكم كنه ؛
روزى كه بخوام از » اينجا » برم روز خيلى سختى ميتونه باشه،
شايد هم واسه همينه كه امروز يكبار بيشترسعى نكردم با اداره سوشيال تماس بگيرم و بگم هر چه زودتر بهم پول بدهند !!! كه اونم ناكام موند !!!؟
دوست ندارم به رفتن فكر كنم . فعلاً ميخوام از شوق خونه دار شدن بدون فكر كردن به جدايى لذت ببرم ، همين .








%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: