ذهن مادر

9 07 2012

خاطره ى بعضى لحظات هيچوقت از ذهن آدم پاك نميشن ، براى هر كسى اين لحظه ها وجود داره ، بعضيهاشون لحظه هاى شاد برخى هم اندوه ؛ هر دو هم بسيار قوى و محكم حك ميشن تو ذهنمون و هراز چندگاهي به سراغمون ميلن ؛
خاطره تولد دردونه يكى از اون لحظات فراموش نشدني براى منه ، اون لحظه كه دكتر مهربون بيهوشى اعلام كرد كه دختره پانته آو پرسيد اسمش چيه و من هم بى هيچ مكث و ترديدى گفتم كه دردونه ست و همون لحظه صداى » ونگ » و نگاهم به ساعت » درست يك نيمه شب » و چند لحظه بعد پرستار يه بچه فسقلى پيچيده در يك پارچه سفيد را كه انگار رو صورتش را واكس سفيد زده باشن اورد و گذاشت نگاهش كنم ؛دردونه بى تفاوت ولى نگاهم ميكرد !!
اما از من خوشحال تر مامانم بود كه يجورى خوشحالى ميكرد انگار تو عمرش نوزاد نديده و من و خواهرم همين قد و قواره كه هستيم بدنيا اومديم !!!
خواهرم هم كه به نظرش ميومد دردونه زيباترين و خارق العاده ترين بچه زاده شده در دنياست !! و من هيچوقت نفهميدم چرا؟!!
بتنظر ميرسه كه دردونه دو كيلو هفتصد گرمى ما با كله بى مو چندان خوشگل كه نبوده هيچ ، زشت هم بوده ، اينو از ايجا متوجه شدم كه وقتى دو ماهه شده بود يكى از دوستام تو صحبتهاش گفت كه الان چه خوشگل شده يادته اولش كه بدنيا اومد چقدر زشت بود !!!! و بعدها حدس زدم او جمله اول را هم گفت كه بتونه نظرش را در مورد زشت بودن دختركم بگه !!! البته من مثل مادر و خواهرم طفل را سفيد برفى و سيندرلا نميديدم ولى حقيقتاً به چشمم زشت هم نمي آمد و نمى آيد يه كم شوكه شدم و بين خودمون بمان. دلم ميخواست خرخره او دوستمو بدم به هند جگرخوار بجوه ، چون اول اينكه خودم كلاً از خشونت و صدمه زدن به ديگران خصوصاً مدل خونريزيش عاجزم و دوم هم گفتيم هند ظاهراً از خون و خصوصاً جوارح بدن انسان بدش نمياد ؛
به هر حال چون نه هند جگرخوارى در كار بود و نه مطابق اصول دموكراسى ست كه خرخره كسى براى ابراز نظر جويده بشه ، منهم با لبخند ماسيده بر لب از گفته دوست عزيزم گذشتم ، اما بعدتر فكر كردم تا نباشد چيزكى مردم نگويند چيزها !!!
هر چند اين مثل هيچ ربطى به مورد زشتى طفل من نداشت ولى من نتيجه گرفتم يك مادر نميتونه بچه ى خودشو زشت ببينه و احتمالاً حق بادوستم بوده دخترك اولش زشت بوده ولى حالا داره روز به روز خوشگل تر ميشه ؛








%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: