افسردگى

10 09 2013

20130910-053358 PM.jpg
اين روزها بيشتر وقتم تو تخت ميگذره، تقريباً روزى چهارده ساعت ميخوابم، راستش چندين بار هم ميانش بيدار ميشم و گاهى هم ميام بيرون از تخت و يه دورى تو خونه ميزنم ، ولى بعد ميبينم هيچ انگيزه ايى براى بيدار ماندن ندارم؛ بر ميگردم به تخت و ادامه ميدم به خوابم!! خواب هم كه خواب مياره واين چرخه ادامه داره؛ حقيقت اينه كه در ساعات بيدارى هم كار خاصى انجام نميدم، يا در دنياى مجازى سيرميكنم و يا جلوى تلويزيون نشستم و براى فرار از فكر و خيال فيلم، آنهم هر چه مزخرف تر بهتر، نگاه ميكنم!! چند روزى هست كه زنگ تلفنم را هم بستم و خلاص!!!
سرماى لعنتي شروع شده .





اندر احوالات شب يلدا

21 06 2013

يه آشنايى زنگ زد و گفت كه ميتونم براش يكم الويه درست كنم ؟! طبق معمول بى فكر گفتم باشه الان دست بكار ميشم و گوشى رو گذاشتم ، بلافاصله يادم افتاد كه اى داد مواد موردنياز موجود نيست و از اون مهمتر خودم بعد از ظهر قرار تعيين سطح زبان دارم !! اين بود كه بهش زنگ زدم و گفتم كه ببخش ولى امروز نميشه، فردا …. .
باز هم تا گوشى را گذاشتم يادم افتاد كه فردا صبح هم جاى ديگه قرار تعيين سطح زبان دارم و كمى بعدتر هم يادم آمد كه شب يلداست اين فرداى كذايى.
خجالت كشيدم دوباره تماس بگيرم و بگم ببين : فلان و بهمان ، فكر كردم بالاخره يه طورى ميشه ديگه !!!
ميخواستم امسال يجورايي يلدارو جشن بگيرم، حتى شده يه نفره !! البته شب به دوستى زنگ زدم و دعوتش كردم كه يلدام بشه دونفره كه خيلى وقتها از يه نفر بهتره ، خوب خيلى وقتها هم واقعاً نه !! ولى براى اين قبيل مناسبتها خوب فرق داره .
از ساختمان موسسه زبان كه اومدم بيرون هوا تاريك بود و البته حسابى سرد؛ مزخرفيه اين زمستون بخدا !! نميفهمم چى ميشد دنيا بجاى چهار فصل ، سه فصل داشت ؟! اونوقت ما سرماى آذر ماه را احساس ميكرديم ، ولى تا ميومديم داغون بشيم از سرما بهار ميشد دوباره ، اينطور كسى نميتونست بگه قدر هواى خوبو نميتونيم بدونيم !!!
با ترام خودمو رسوندم به مغازه ى ايرانى ،يكم برگه و يكم آجيل كه يك سومش هم نخودچى بود خريدم خربزه را هم حواله داد به فردا، و سر راه برگشت هم مايحتاج سالاد الويه ى آشناى عزيز راخريده و راهى خونه شدم . هر چى بود را ولو كردم و يه ساندويچ نون و پنيردرست كردم و بعد از نوش جان و ديدن يه فيلم بامزه و البته گمونم بيشتر مربوط به بچه ها خوابيدم ، صبح بايد زود بيدار ميشدم .
ساعت يازده و ربع يعنى درست سر ساعت موسسه ى مربوطه بودم ، تعيين سطح شدم و پامو كه گذاشتم بيرون متوجه سرد شدم بيش از حد هوا تو يك ساعت و نيم گذشته شدم ، چاره ايى نبود بايد ميزدم بيرون! به خودم گفتم اينم يه نشونه از يلدا و آغاز زمستان !!
سرما خودش بس نبود كه باد هم ميوزيد و ميسوزوند چشم آدمو ، ياد آرزو و سحر افتادم ، فكر كردم احتمالاً الان تو سوئد هوا سردترم هست !! دلم براشون سوخت ، بيشتر از خودم !!

20121221-123255 PM.jpg





دو روزه بهاره

17 04 2013

20130417-013347 PM.jpg

اين كشور هم بالاخره بعد از ماهها سرما و تيك تيك لرزيدن آخر هفته ى بهارى و فوق العاده ايى داشت؛ كه البته از قبل هواشناسى اعلام كرده بود كه همچين به دلتون صابون نماليد كه هوا گرم شده و يا در حال گرم شدنه؛ در واقع يكشنبه درجه حرارت رسيد به بيست درجه، كه گرمترين روز هفته ى قبل و هفته ى بعدش بود، و خلاصه از آخر اين هفته هم دوباره برميگرده به هفت و هشت درجه!!
امروز چها شنبه ست و هواى نوزده درجه گزارش شده ؛ يعنى ميشه دوباره نريم تو عصر يخبندان!!
اين چند روره همه ملت پنجره هاشون را باز كردن و ميذارن هواى تازه وارد خونه هاشون شه ، جسته و گريخته هم ميبينى مردان و زنان با آستين كوتاه !!
البته من همچنان با كاپشن زمستونيم ميرم بيرون ، اليته زيرش ديگه كت نميپوشم!! ديشب هم چند ساعتى پنجرها باز بودن و من يخ نكردم !!!
بهار عزيز!! ميشه بمونى؟!!





سرما خوردن فجيع

4 02 2013

20130204-085017 PM.jpg
ساعت سه و ده دقيقه ست ؛ تو مطب دكتر نشستم، وقتم ساعت سه بوده، وارد مطب كه شدم گوش تا گوش آدم نشسته بود بسكه همه سرما خوردن اين روزها، مجبور شدم منتظر بمونم يه مريض بره تو تا جا واسه نشستن پيدا كنم؛ يه مرد سياه جوان ، يه مادربا پسر ده دوازده ساله اش ،يه خانم ميانسال ، يك مرد ميانسال و يك مادر خيلى جوون و دختر چهار پنج ساله اش ؛ مادر و دختر مثل بلبل با هم هلندى حرف ميزنن ؛ حسوديم ميشه !! مادره يه كتاب داستان دستشه و داره براى دخترش ميخونه،تو دلم ميگم خوش بحالشون !! بعد فكر ميكنم چه خوب شد كه دردونه رو اينجا بدنيا نياوردم !! اينطورى طفلك با داشتن مادرى مثل من حتماً كلى خجالت ميكشيده !!
بالاخره نوبتم شد ، دكتر معاينه ميكنه و ميگه هنوز عفونت نميبينه و ريه هامم ملوس كار ميكنن و گلوم ملتهبه كه شايد بعداً تبديل به عفونت شه ولى فعلاً برم قرص پاراسيتامول بخورم و يه قطره بريزم تو بيني ام و اگه خوب نشدم چند روز ديگه برگردم !!!
الان چند روز گذشته ، يه ساعتهايى بهتر شدم ولى بيشترش بدتر، الان از اون وقتهاى بهتراشه !! ديگه خسته شدم از مريضى ، سالها بود اينطور سرما نخورده بودم ، تا حالا دو جلسه كلاسم را هم نرفتم البته با اطلاع ؛ امروز تولد پسر خواهرم هم بود ، هفده ساله شده و كلى هم خوش تيپ ؛ اين هم از حال و روز اين روزهاى من …





برف و خوشى!

15 01 2013

20130115-013513 PM.jpg
اگه گفتم زمستون بده و از برف بدم مياد، اشتباه كردم خوب !! برف راستى راستى زيباست !! سپيد و روشن، دونه هاى ريز و درشتش كه از آسمون مياد و ميريزه رو سر آدمها و خونه ها و ماشينها راستى راستى افسانه ايست !!
از ميان پنجره به اين منظره نگاه ميكنم و جادو ميشم انگار ، لبريز از شوق و فراموشى !! براى لحظه ايى ، شايد دقايقي!؟ بخود كه ميام يادم ميوفته كه امروز سه شنبه ست ، بابا الان تو يه شهر دور ، تو يه بيمارستان ، تنها ، شايد كه منتظر منه !!!
دلم ميگيره يهو ، چه خوبه فراموشى ، از خودم براى يه لحظه فراموشى ، براى اون لحظه ى بى خيالى بيزار ميشم ؛
اگه امروز برف نميومد ؟!!





اندر احوالات شب يلدا

21 12 2012

يه آشنايى زنگ زد و گفت كه ميتونم براش يكم الويه درست كنم ؟! طبق معمول بى فكر گفتم باشه الان دست بكار ميشم و گوشى رو گذاشتم ، بلافاصله يادم افتاد كه اى داد مواد موردنياز موجود نيست و از اون مهمتر خودم بعد از ظهر قرار تعيين سطح زبان دارم !! اين بود كه بهش زنگ زدم و گفتم كه ببخش ولى امروز نميشه، فردا …. .
باز هم تا گوشى را گذاشتم يادم افتاد كه فردا صبح هم جاى ديگه قرار تعيين سطح زبان دارم و كمى بعدتر هم يادم آمد كه شب يلداست اين فرداى كذايى.
خجالت كشيدم دوباره تماس بگيرم و بگم ببين : فلان و بهمان ، فكر كردم بالاخره يه طورى ميشه ديگه !!!
ميخواستم امسال يجورايي يلدارو جشن بگيرم، حتى شده يه نفره !! البته شب به دوستى زنگ زدم و دعوتش كردم كه يلدام بشه دونفره كه خيلى وقتها از يه نفر بهتره ، خوب خيلى وقتها هم واقعاً نه !! ولى براى اين قبيل مناسبتها خوب فرق داره .
از ساختمان موسسه زبان كه اومدم بيرون هوا تاريك بود و البته حسابى سرد؛ مزخرفيه اين زمستون بخدا !! نميفهمم چى ميشد دنيا بجاى چهار فصل ، سه فصل داشت ؟! اونوقت ما سرماى آذر ماه را احساس ميكرديم ، ولى تا ميومديم داغون بشيم از سرما بهار ميشد دوباره ، اينطور كسى نميتونست بگه قدر هواى خوبو نميتونيم بدونيم !!!
با ترام خودمو رسوندم به مغازه ى ايرانى ،يكم برگه و يكم آجيل كه يك سومش هم نخودچى بود خريدم خربزه را هم حواله داد به فردا، و سر راه برگشت هم مايحتاج سالاد الويه ى آشناى عزيز راخريده و راهى خونه شدم . هر چى بود را ولو كردم و يه ساندويچ نون و پنيردرست كردم و بعد از نوش جان و ديدن يه فيلم بامزه و البته گمونم بيشتر مربوط به بچه ها خوابيدم ، صبح بايد زود بيدار ميشدم .
ساعت يازده و ربع يعنى درست سر ساعت موسسه ى مربوطه بودم ، تعيين سطح شدم و پامو كه گذاشتم بيرون متوجه سرد شدم بيش از حد هوا تو يك ساعت و نيم گذشته شدم ، چاره ايى نبود بايد ميزدم بيرون! به خودم گفتم اينم يه نشونه از يلدا و آغاز زمستان !!
سرما خودش بس نبود كه باد هم ميوزيد و ميسوزوند چشم آدمو ، ياد آرزو و سحر افتادم ، فكر كردم احتمالاً الان تو سوئد هوا سردترم هست !! دلم براشون سوخت ، بيشتر از خودم !!

20121221-123255 PM.jpg








%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: