پرواز و شام گياهى 

17 05 2015

بليتى كه قرار بود باهاش به آمريكا برم خودش يكى از عجايب چند گانه تركها و خودمه!! تركها به خاطر ارائه ى همچين بليتى و من هم بخاطر خريدنش!! قضيه اينه كه اينجانب آواره ى آمستردامى از آمستردام به استانبول و بعد از اقامت كشنده ى نه ساعته در فرودگاه آتاتورك دور ميزنم ميرم كاليفرنيا!! به قول دوستى ميگفت اگه از ژاپن رفته بودى زودتر ميرسيدى دور دنيام يه گشتى زده بودى 🙂 ! 
وقتى بليت ميگرفتم هم صندليم را انتخاب كردم و هم اينكه اعلام كردم گياهخوارم، صندلى را كنار راهرو گرفتم كه مجبور نباشم واسه يه جيش تو پرواز اول و قدم زدن تو دومى هى اكسكيوز بخوام! وقتى رسيدم به شماره ى صندلى مندرج روى كارتم با حيرت متوجه شدم كه صندلى وسط هستم، فكر كردم كه شايد خواب ديدم صندلى انتخاب كردم  و با دلخورى تمرگيدم رو صندلى و منتظر شدم ببينم اگه هواپيما خيلى خالى نبود جامو عوض كنم، دو طرفم دو مرد نكبتى نشسته بودند،چونكه يكيشون تيپ و ظاهر نسبتاً خوب و مناسبى داشت با اخلاقى نچسب و متمايل به سگى، و اينطرفى به ظاهر خوش اخلاق ولى تيپ بچه آخوندى!!! ولى نچسبه بنا به ذات نچسب بودن خودشو چسبونده بود به ديواره و اون يكى هم به بيشتر متمايل به راهرو بود تا من! به همين خاطر فكر كردم سر جاى خودم بمونم؛
به خودم گفتم الان پذيرايى ميكنن و تا بخوام خسته شم رسيديم، ولى مگه مى پريد اين هواپيما؟!!!! حدود بيست دقيقه راه رفت !! به نظر من كه تا اوترخت را رو زمين راند!!! و بالاخره پريد و بلافاصله منوى غذا آوردن : تاس كباب با گوشت و سبزيجات يا كارى مرغ و سبزيجات!!!! 
موندم كه اين همه دلمو صابون زده بودم حالا بايد لابد نون و آب پرتقال بخورم !!! نوبت من كه شد با نااميدى گفتم گياهخوارم، مهماندار گفت كه من سفارش خاصى داده ام؟!! ( من انگليسيم اصلا خوب نيست ، نه ميفهمم و نه حرف ميزنم، اما اين مورد چون مربوط به شكم بود كلمه به كلمه اش را متوجه شدم ! اصلاً انگار خانومه داشت فارسى مى پرسيد ازم!!! 🙂  )
در حالى كه چشمهام از اميد ميدرخشيدند با لبخند مايل به قهقه ايى گفتم : اِوِت !!!
اونجا بود كه فهميدم  خواب نديدم كه صندلى و غذا تايين كرده ام ، فقط با تايين اين شماره صندلى تو دهن خودم زده ام!!!
به هر حال شام پاستا بود با سس گوجه كه روش سرد يخچالى و زيرش سرد دماى اتاقى بود!  همراه با خوراك بوبيا كه اصلا مناسب حال من نيس، يك قطعه نان گرد زير آجرى رو كمى نرم بود همراه با دو دسى ليتر آب و يك ليوان خيلى سر خالى آب پرتقال!!! زير چشمى نگاهى به چپ و راستم انداختم تا ته و توى شام همسايه هامو در بيارم !! ميزان آب آشاميدنى و شكل ظروف مثل هم بود ولى به نظر ميرسيد يه نموره قابل خوراك تر از مال من بود و اينو از سرعت خوردنشون نسبت به خودم فهميدم!!  ضمن اينكه بجاى اون خوراك توليد گاز من لوبيا سبز داشتن به علاوه ى يه شيرينى شبيه دانماركى خودمون 🙂 

ادامه دارد…..  








%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: