مهمانى كه آشپزخانه را صاحب شد

30 07 2013

20130730-055823 PM.jpg
صبح روز سوم يا چهارم كه دردونه اينجا بود، وقتى كه بيدار شد گفت كه شب گذشته اتفاق وحشتناكى افتاده؛
نصفه شب خوابش نبرده ، براى اينكه من بيدار نشم ميره تو آشپزخانه ميشينه با چاى و كناب و موبايلش و فكر ميكرده زندگى چه شيرين و دلچسبه كه به ناگاه شاهد عبور موشى از كنار خشك كن به سمت گاز ميشه ؛ خلاصه موش و دردونه هر يك به شدت از هم ترسيده بودند؛ موشه با گوشهاى صورتى فرار ميكنه ميره پشت گاز و دردونه هم ظرف سه ثانيه بساطش را جمع ميكنه و به هال پناهنده ميشه!!
دردونه تعريف ميكرد و من حس ميكردم جان از تنم ميرود!! با ته مانده ى جان با دوستى تماس گرفتم براى چاره و يارى؛ گفت كه غصه نخورم و درمان دردم را داره!! رفتم و ازش يه دستگاه توليد صدا گرفتم، گفت كه ما قادر به شنيدن اين فركانس نيستيم ولي موشها ميشنوند و نزديك نميشن، با يك دنيا اميد برگشتم و دستگاه را گذاشتم تو آشپزخانه و خوشحال از اينكه موش موشك كه نام فردى را رويش گذاشته بوديم ديگه ميذاره و ميره …
شب آخر: دردونه:» مامان فردى اينجاست» من با وحشت:» نه؟!! چطور؟!!!» دردونه:» صداى پاشو شنيدم، ولى تشخيص ندادم از كجاست!!» گوشهامو تيز كردم و گفتم چيزى نشنيدم، دردونه گفت كه الان صدامونو شنيده قايم شده ! گفتم پس اينبار شنيدى بزن بهم ، گفت باشه و ساكت شديم و مثلاً خوابيديم؛ پنج دقيقه ايى نگذشته بود كه صداى پاى فِرِدى را روى كفپوش هال شنيدم و هم زمان دردونه به دستم زد و با اينكار علامت داد و منم آروم زدم رو دستش كه يعنى شنيدم! فردى ده پانزده ثانيه تو هال يورتمه رفت و صدا خاموش شد! پاشدم چراغ را روشن كنم كه دردونه گفت كه مامان فايده نداره با ديدنش وحشتمون بيشتر ميشه، ولش كن اون از ما بيشتر ميترسه و طرفمون نمياد فردا كه از فرودگاه برگشتى برو تله موش بگير…
دو تله در هال و يكى در آشپزخانه توسط ويكى گذاشته شد ولى خبرى از فردى نبود…
ديروز غروب روى كاناپه نشسته بودم و تلويزيون نگاه ميكردم كه حركتى در آشپزخانه بى اختيار چشمهايم را به سمت خود برد!!
فردى وسط آشپزخونه همچين چاق و چله قدم زنان رفت يخچال!!
ويكى ميگه وقتى به من زنگ زدى جيغ ميزدى ولى به نظر خودم خيلى خونسرد بودم !!!
ديشب ويكى هم دو بار فردى را ديده و احتمال ميده فردى تنها نباشه!! به نظر اون اندازه ى موش مشاهده شده در نوبت اول و دوم متفاوت بوده!!!
ويكى همه ديشب و امروز را بهم كمك كرد در جابجايى وسايل و مواد غذايى آشپزخانه ؛ در واقع » كمك كرد» عبارت بيخودى بود!! چون همه را خودش به تنهايى انجام داد، من از ديشب ديگه تو آشپزخانه نرفتم!! امروز رفتم پيش يه دوستى و چند ساعتى پيشش بودم و قرار شد از يه دوست ديگه چند وقتى يه گربه بگيرم!! تو فكرم كه كلاً يه گربه بيارم!! فردى و احتمالاً باباش گمونم هنوز تو آشپزخونه هستن، يعنى اميدوارم اگه هنوز تو خونه هستن ( كه هستند) همونجا مونده باشن و تو هال و اتاق خواب نيامده باشن؛
من از پيش دوستم برگشتم، تو اتاق خواب در را روى خودم بستم و منتظرم دوستم براى گربه باهام تماس بگيره، سرم درد ميكنه و گرسنه ام ولى جرأت ورود به آشپزخونه را هم ندارم؛
خسته م خيلى از اين زندگى موشى…





اندر احوالات شب يلدا

21 06 2013

يه آشنايى زنگ زد و گفت كه ميتونم براش يكم الويه درست كنم ؟! طبق معمول بى فكر گفتم باشه الان دست بكار ميشم و گوشى رو گذاشتم ، بلافاصله يادم افتاد كه اى داد مواد موردنياز موجود نيست و از اون مهمتر خودم بعد از ظهر قرار تعيين سطح زبان دارم !! اين بود كه بهش زنگ زدم و گفتم كه ببخش ولى امروز نميشه، فردا …. .
باز هم تا گوشى را گذاشتم يادم افتاد كه فردا صبح هم جاى ديگه قرار تعيين سطح زبان دارم و كمى بعدتر هم يادم آمد كه شب يلداست اين فرداى كذايى.
خجالت كشيدم دوباره تماس بگيرم و بگم ببين : فلان و بهمان ، فكر كردم بالاخره يه طورى ميشه ديگه !!!
ميخواستم امسال يجورايي يلدارو جشن بگيرم، حتى شده يه نفره !! البته شب به دوستى زنگ زدم و دعوتش كردم كه يلدام بشه دونفره كه خيلى وقتها از يه نفر بهتره ، خوب خيلى وقتها هم واقعاً نه !! ولى براى اين قبيل مناسبتها خوب فرق داره .
از ساختمان موسسه زبان كه اومدم بيرون هوا تاريك بود و البته حسابى سرد؛ مزخرفيه اين زمستون بخدا !! نميفهمم چى ميشد دنيا بجاى چهار فصل ، سه فصل داشت ؟! اونوقت ما سرماى آذر ماه را احساس ميكرديم ، ولى تا ميومديم داغون بشيم از سرما بهار ميشد دوباره ، اينطور كسى نميتونست بگه قدر هواى خوبو نميتونيم بدونيم !!!
با ترام خودمو رسوندم به مغازه ى ايرانى ،يكم برگه و يكم آجيل كه يك سومش هم نخودچى بود خريدم خربزه را هم حواله داد به فردا، و سر راه برگشت هم مايحتاج سالاد الويه ى آشناى عزيز راخريده و راهى خونه شدم . هر چى بود را ولو كردم و يه ساندويچ نون و پنيردرست كردم و بعد از نوش جان و ديدن يه فيلم بامزه و البته گمونم بيشتر مربوط به بچه ها خوابيدم ، صبح بايد زود بيدار ميشدم .
ساعت يازده و ربع يعنى درست سر ساعت موسسه ى مربوطه بودم ، تعيين سطح شدم و پامو كه گذاشتم بيرون متوجه سرد شدم بيش از حد هوا تو يك ساعت و نيم گذشته شدم ، چاره ايى نبود بايد ميزدم بيرون! به خودم گفتم اينم يه نشونه از يلدا و آغاز زمستان !!
سرما خودش بس نبود كه باد هم ميوزيد و ميسوزوند چشم آدمو ، ياد آرزو و سحر افتادم ، فكر كردم احتمالاً الان تو سوئد هوا سردترم هست !! دلم براشون سوخت ، بيشتر از خودم !!

20121221-123255 PM.jpg





اندر احوالات شب يلدا

21 12 2012

يه آشنايى زنگ زد و گفت كه ميتونم براش يكم الويه درست كنم ؟! طبق معمول بى فكر گفتم باشه الان دست بكار ميشم و گوشى رو گذاشتم ، بلافاصله يادم افتاد كه اى داد مواد موردنياز موجود نيست و از اون مهمتر خودم بعد از ظهر قرار تعيين سطح زبان دارم !! اين بود كه بهش زنگ زدم و گفتم كه ببخش ولى امروز نميشه، فردا …. .
باز هم تا گوشى را گذاشتم يادم افتاد كه فردا صبح هم جاى ديگه قرار تعيين سطح زبان دارم و كمى بعدتر هم يادم آمد كه شب يلداست اين فرداى كذايى.
خجالت كشيدم دوباره تماس بگيرم و بگم ببين : فلان و بهمان ، فكر كردم بالاخره يه طورى ميشه ديگه !!!
ميخواستم امسال يجورايي يلدارو جشن بگيرم، حتى شده يه نفره !! البته شب به دوستى زنگ زدم و دعوتش كردم كه يلدام بشه دونفره كه خيلى وقتها از يه نفر بهتره ، خوب خيلى وقتها هم واقعاً نه !! ولى براى اين قبيل مناسبتها خوب فرق داره .
از ساختمان موسسه زبان كه اومدم بيرون هوا تاريك بود و البته حسابى سرد؛ مزخرفيه اين زمستون بخدا !! نميفهمم چى ميشد دنيا بجاى چهار فصل ، سه فصل داشت ؟! اونوقت ما سرماى آذر ماه را احساس ميكرديم ، ولى تا ميومديم داغون بشيم از سرما بهار ميشد دوباره ، اينطور كسى نميتونست بگه قدر هواى خوبو نميتونيم بدونيم !!!
با ترام خودمو رسوندم به مغازه ى ايرانى ،يكم برگه و يكم آجيل كه يك سومش هم نخودچى بود خريدم خربزه را هم حواله داد به فردا، و سر راه برگشت هم مايحتاج سالاد الويه ى آشناى عزيز راخريده و راهى خونه شدم . هر چى بود را ولو كردم و يه ساندويچ نون و پنيردرست كردم و بعد از نوش جان و ديدن يه فيلم بامزه و البته گمونم بيشتر مربوط به بچه ها خوابيدم ، صبح بايد زود بيدار ميشدم .
ساعت يازده و ربع يعنى درست سر ساعت موسسه ى مربوطه بودم ، تعيين سطح شدم و پامو كه گذاشتم بيرون متوجه سرد شدم بيش از حد هوا تو يك ساعت و نيم گذشته شدم ، چاره ايى نبود بايد ميزدم بيرون! به خودم گفتم اينم يه نشونه از يلدا و آغاز زمستان !!
سرما خودش بس نبود كه باد هم ميوزيد و ميسوزوند چشم آدمو ، ياد آرزو و سحر افتادم ، فكر كردم احتمالاً الان تو سوئد هوا سردترم هست !! دلم براشون سوخت ، بيشتر از خودم !!

20121221-123255 PM.jpg





شب ترسناك ، شب زيبا

8 12 2012

20121208-032749 AM.jpg

ساعت نزديك پنج بعد از ظهر تلفنم زنگ خورد با شماره ى بلوك شده ، اين يعنى نود و نه درصد تماس از طرف يك اداره است و يك درصد هم از طرف يك مزاحم!! هر جورى حساب ميكردم در واقع نبايد جواب ميدادم، ولى از اونجايى كه من اول يه كارى را انجام ميدم بعد در موردش فكر ميكنم ، اينبار هم اول زرتى گوشى را برداشتم !! يه خانوم از طرف فلان اداره و در مورد بَهمان كار !! و اينكه طبق معمول بايد تشريف بياريد اينجا !! و… البته كه همين امشب ، فردا هم ميشه ولى براى من سخته !!!
من هم چون اساساً آدم مهمى نيستم و انگار از پست خط تلفن هم اين كم اهميتى واضحه ، نه خانم پشت خط نظرم را در مورد اينكه آيا براى من سخت هست يا نه كه ساعت نه شب تو برف و سرما برم خدمتشون را پرسيد و نه خودم اظهار نظرى كردم !!
از اونجايى هم كه تو گيجى بيست تا سور رو دست «هاردى » زدم ، ساعت هفت و نيم از خونه راه افتادم؛ اين شد با وجود از دست دادن يك فقره اتوبوس و يك فقره تغيير مسير بدليل شُل و گيج بودن، راس ساعت نه در اتوماتيك اداره ى مذبور به رويم گشوده شد !!
وقتى ساعت يازده شب از اونجا زدم بيرون ، هواى سردو برف و بوران و تاريكى و خلوتى شب ، وحشت زده ام كرد ولى به خودم قوت قلب دادم و يه تشرى هم به خودم زدم كه خجالت بكش ترس چيه و اينا و خلاصه خودمو رسوندم به ايستگاه اتوبوس و بعدش هم ايستگاه قطار و اونجا باز گيج بازى و از دست دادن دو تا قطار و در نتيجه چهل دقيقه انتظار تو ايستگاه سرد !!!
وقتى بالاخره رسيدم ايستگاه مركزى شهر با يه منظره ى فوق العاده روبرو شدم :» بارش برف ريز و خشك و بوران » خيلى قشنگ بود ، اونقدر كه من واقعاً سرما و تاريكى و ديروقتى و ترس را همه و همه از ياد بردم ، انگار كه مست شده باشم ، سرخوش شدم يكباره ؛ دروغ چرا اين اولين بارى بود تو عمرم كه نصف شب ،( دقيقا ساعت دوازده شب بود آخه ) اونم نصف شب برفى ، تنها تو خيابون و منتظر اتوبوس باشم !! يعنى شده بود ديرترهم تو خيابون و تنها باشم ولى تو ماشين بودم و اين راستى فرق داشت ؛ خيلى حس خوبي بود ، فهميدم كه تاريكى و سرما و شب ترسناك نيستند ؛
پَس حسْ نوشت : چقد خوبه كه مجبور نباشى به كسى توضيح بدى كجا بودى ، كى رفتى و چطور رفتى و چرا رفتى و …. چقدر خوبه حس آزادى





دلبخواهى

27 10 2012

20121027-040112 AM.jpg

دلم يه آيفون پنج ميخواد ، حالا نه اينكه براى داشتن ها !! براى ديدن ؛ ديدن آيفون پنج از نزديك شده برام يه حسرت !!! خسته شدم بسكه عكسشو ديدم ، تازه اونم همچين درست و حسابى نه!!
ديروز همينطور كه هى گوگل ميكردم يهو يه مينى آى پد ديدم و گشتم و پيدا كردم كه، ! بععععله محصول جديد اَپل ، اين آى پدِ هفت اينچيه !! از ديروز تا حالا دلم يك ميني آى پد ميخواد ، اينو ولى واسه داشتن !!
چند روزه ميرم پياده روى ، ماراتن نيست ، رفت و برگشت همه اش چهل يا چهل و پنج دقيقه ميشه ، مسير هم از خونه به » اينجا» !! خوب تنها مسير آشنا !! امروز هوا واقعاً سرد بود ، همينطور كه از سرما تو خودم جمع شده بودم و شونه هامو ميدادم بالا كه دستهام كوتاهتر بشن تا بتونم هر چى بيشتر از مچ به پايين را تو آستين كاپشنم جا بدم ، يه مرد با دو تا پسر بچه ى گمونم دوقلو روى دوچرخه نظرم را جلب كرد ، اولاً كه صندليهاى بچه ها هر دو بشت زين نصب شده بودن ، هميشه ديده بودم كه اونايى كه ميخوان دو تا بچه هاشون را سوار دوچرخه كنن يه صندلى جلو و يه صندلى هم عقب ميذارن ، اين يكى واسه من جديد بود ولى علت اصلى جلب توجهم ولنگ و بازى كاپشن پسر بچه ها تو اين سرما بود !!! پسرها هيچكدوم كلاه نداشتن و زيپ كاپشن هاشون هم باز بود و باباشون كه اونهم كلاه نداشت باهاشون حرف ميزد ؛ بعد فكر كردم چقدر دلم ميخواست من هم مثل اين بچه ها ميتونستم هلندى بفهمم و حرف بزنم !!!
ولو شدم روى مبل و در حالى كه ساعت يك ربع به چهار صبحه فكر ميكنم دلم ميخواد برم دستشويى و برگردم بگيرم بخوابم !!
… و من حتى اين دلبخواهى آخر هم كه دست خودمه را انجام نميدم !! انگار عادت شده برام كه فقط دلم بخواد !!!!








%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: