خاستگارى عجيب

14 09 2012

20120914-011026 PM.jpg
همشهرى كه ايران بود مرد مست بنگلادشى به » اينجا » منتقل شد ، اولش اصلاً ازش خوشم نيومد ، حتى ميشه گفت يه نموره بدم هم اومد ، خيلى دور و برم مى پلكيد و چرت و پرت ميگفت ، يكبار هم از كنارم م رد شد چشمك زد كه البته من برويم نياوردم! گاهى با لپ تاپش ميامد پايين و بازى ميكرد و شوخى هاي مسخره با اين و اون ميكرد ، يكبار هم به بچه ى آبادان گفته بوده «كه من كار دارم و چند وقت ديگه خونه هم ميگيرم و همه ى وسايل خانه هم دارم ، فقط زن ندارم ، كه اونم خيلي دوست دارم با يه زن ايرانى ازدواج كنم !!! بچه آبادان هم گفته بود خوب اينها را چرا به من ميگي !؟؟»
اين چيزى بود كه بچه آبادان براى من تعريف كرد ، من هم خنديدم و گفتم مگه اين درآمدش را جز براى آبجو خوري صرف چيز ديگه اي هم ميكنه ؟!! از اون روز ييشتر از قبل سعى ميكردم هر جا اون هست نباشم ، تا اينكه همشهرى برگشت و معلوم شد كه اينها همديگر را ميشناسن ، چند ماهى در يك جاى ديگه با هم بودن، همشهري اما بر عكس من خيلي ازش خوشش ميامد و باهاش رفيق بود ؛ وقتى قرار بود مبل بنفشم را ببرم تو خونه همشهرى از مرد مست كمك خواسته بود و ايندو با كمك هم و البته به سختى مبل را بالا برده بودند ، حالا ديگه نميتونستم مثل قبل با ديدنش مسير نگاهمو عوض كرده و طوري رفتار كنم كه نديدمش !! حتى ناچار به تشكر ازش هم شدم ، وقتي رفتم طرفش و ازش تشكر كرد م ، حتى اجازه نداد كامل حرفم را بزنم و دستش را تكان داد و خواست حرفش را هم نزنم ، گفت كه يه كاري بوده و انجام شده ، همين !!! از اين شيوه برخوردش خيلى خوشم اومد و يجورى نظرم بهش عوض شد، همينطور اعتمادم ؛اين بود كه براى آوردن ماشين لباسشويى و ميز و صندلى هم ازش كمك خواستم و خلاصه كمى طى اين مدت مراوداتم باهاش بيشتر شد ، حالا ديگه و قتى حرف ميزد گوش ميكردم و حتى گاهى به شوخيهاش هم ميخنديدم !!! دو روز پيش دستم را گرفت ، كه حسابي جا خوردم ، و يجورايي كشوندم يه گوشه و يواشي بهم گفت كه اونم چند روز ديگه ميره و وقتي ازش با تعجب پرسيدم كجا و چطور ، يك چيزهايى كفت كه درست نفهميدم ، لبخند زورى و تبريك ، بعد مارتينا كه متوجه تبريك من شده بود شروع كرد سوال پيچ كردن اون و
من و خلاصه كه يك گفتمان سه نفره شكل گرفت و صحبت كشيده شد به رابطه ى مارتينا با دوست پسرش ، اسكوتي ، مرد مست يهو بي مقدمه به مارتينا گفت كه زن خوبيه ولي من زن بدى هستم !!! مارتينا پرسيد كه چرا؟! گفت كه چون باهاش ازدواج نميكنم !! خنديدم و به شوخى گفتم الان وقت ندارم !! گفت كه كارى نداره فردا بريم شهردارى ازدواج كنيم ، وقتى نميبره كه ؟؟؟!!!!! باز هم خنديدم در حالى كه يك كم هم معذب شده بودم !! به شوخى گفتم باشه و بعد در حالى كه سرم تو گوشيم بود رفتم يه طرف ديگه ……








%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: